چپتر 2401: کوهِ اجساد
0یوان با ابرویی بالاانداخته به حاکمِ افضل دنا نگاه کرد وزوال در این فکر بود که او چه ارتباطی با این سازمانِکرده مشکوک دارد. سپس پرسید: «میدونی انجمنِ پرتگاه رو کجا میتونیم پیدا کنیم؟»
دنا تقریباً انگار میتوانست ذهنِ او رابریم بخواند، گفت: «قبلاً باهاشون برخورد داشتم. باراهیِ این حال، نمیدونم هنوز همونجا باشن یا نه.»
یوان گفت: «وقتیشهر برسیم اونجا میفهمیم.راهیِ کجا میتونیم پیداشون کنیم؟»
دنا گفت: «کوهِ اجساد.»
«اوه؟» یوان با این مکانشدند آشنا بود، اما پیش از اینزوال هرگز شخصاً به آنجا نرفته بود.
او گفت: «قبلاً میخواستمبرود به اونجا سر بزنم،گروهش اما هیچوقت فرصتش پیش نیومد.»
لِو آهی کشید: «کوهِ اجساد، هان؟ خوشبختانهشدند دور نیست. اما به اندازهٔ درهٔ خونینِ محرومآمدند خطرناکه، چون طردشدگان دوست دارن اونجا مخفی بشن.»
یوان این را میدانست. دفعهٔ پیش که تیان چنیو به آنجا رفته بود، شنیده بود که بسیاریچون از طردشدگان به زمینهای پهناور و پرخطرِ این کوه علاقه دارند، چرا که پنهان ماندن را برایشانعلاقه آسانتر میکرد، و او قصد داشت برای شکارشان به آنجا برود. اما افسوس که هرگز فرصتش را نیافت.
«بریم.»
یوان و گروهش کمیبرود بعد شهر را ترک کردندکمی و راهیِ کوهِ اجساد شدند.
در همین حال، گروهِترک بزرگی از اهریمنها درهمین تنگهٔ زوال گرد هم آمدند.
«حق با حاکمِ افضل بود! نشانههایی ازکشید استفادهٔ قدرتش در اینجا هست! اون زنخونینِ واقعاً از درهٔ خونینِ محروم فرار کرده!»
«خدای من... فکر اینکه اون زنیکهٔهمین روانی دوباره از درهٔ خونینِ محرومگرد بیرون اومده... این یه کابوسِ تمامعیاره.»
ناگهان، این اهریمنها حس کردند حضورِنیافت قدرتمندی بر سرشان فرود میآید، وترک او کسی نبود جز ملکهٔ اشباحِ زوال.
ملکهٔ اشباحِ زوال در حالی که ارتشی ازهمین اشباحِ زیرین در کنارش بود، از آنها بازخواست کرد:استفادهٔ «نوچههای حاکمِ افضل توی قلمروی من چه کار میکنن؟»
«ملکهٔ اشباحِ زوال! ما برای دردسر درست کردن اینجا نیستیم! مانیست به دستورِ حاکمِ افضل برای تحقیق دربارهٔ شخصِ خاصی اینجا اومدیم،بشن و من مطمئنم که شما اطلاعاتی دارید که به ما کمک میکنه!»
ملکهٔ اشباحِ زوال پرسید:راهیِ «و از کجا اینقدر مطمئنیاهریمنها که من همچین اطلاعاتی دارم؟»
«به عنوانِ حاکمِ این سرزمین، امکان نداره متوجه کسی نشدهبعد باشید که همچین آشوبی اینجا به پا کرده! لطفاً به مازوال کمک کنید! ما فقط میخوایم دربارهٔ شخصی بدونیم که اینجا بوده!»
ملکهٔ اشباحِ زوال پوزخند زد: «گیرم که همچین اطلاعاتیگروهِ داشته باشم. آخه چرا باید بهتون کمک کنم؟ منقدرتش هیچ تعهدی هم برای کمک به حاکمِ افضل ندارم.»
«البته که از شما نمیخوایم مجانی کمککشید کنید. اگه به ما کمک کنید، حاکمِخونینِ افضل حتماً پاداشِ خوبی به شما میده.»
ملکهٔ اشباحِ زوال پیش از آنکه پاسخ دهد، یک دقیقه سکوت کرد: «اگهآمدند درست یادم باشه، حاکمِ افضل گنجینهٔ خاصی به نامِ گوهرِ اشباح در اختیارروانی داره. اگه اون گنجینه رو به من بده، هر چی میدونم رو بهتون میگم.»
«این... ما خواستههایشکارشان شما رو بهنیافت حاکمِ افضل منتقل میکنیم.»
مدتی بعد...
«ملکهٔ اشباحِ زوال، حاکمِ افضل با خواستههای شما موافقت کرد! اگهنیست هر چی میدونید رو به ما بگید، گوهرِ اشباح رو بهبشن شما میده! با این حال، اطلاعاتتون باید واقعاً مفید و واقعی باشه!»
گفت: «در اینکردند صورت بپرسید. تا جاییگروهِ که میدانم جواب میدهم.»
«آیا در چند سالِ گذشته زنِنیافت ریزنقشی با این قد و قواره وکردند مو و چشمانِ خونین اینجا پیدایش شده؟»
«بله، یک نفر اینطوری بود.»
گروهِ اهریمنها با شنیدنِ تأییدِ حضورِ حاکمِ افضل دنا از زبانِنیست ملکهٔ اشباحِ زوال لرزیدند. با اینکه از قبل مطمئن بودند که اومیدانست از درهٔ خونینِ محروم فرار کرده، اما تأیید شدنش چیزِ دیگری بود.
«او... تنهاترک بود؟ یاراهیِ همراه داشت؟»
«دو نفرِبرای دیگر همبرود همراهش بودند.»
«میتوانی توصیفشان کنی؟»
ملکهٔ اشباحِ زوالفرصتش شروع به توصیفِ ظاهرِکشید لِو و یوان کرد.
اهریمنها با شنیدنِ این اطلاعاتشدند گیج شدند: «دو ایزدِ دروغینِتنگهٔ لایهٔ ۱ دنبالش راه افتادهاند؟»
ملکهٔ اشباحِ زوال ناگهان گفت: «درست نیست. تا جاییکمی که من دیدم، او بود که دنبالِ آنها میرفت—یابزرگی دقیقتر بگویم، دنبالِ آن یکی که ظاهرِ نجیبزادگان را داشت.»
«آن زن دنبالِ کسیترک راه بیفتد؟ اصلاً با عقلگروهِ جور درنمیآید. حتماً اشتباه کردهای.»
ملکهٔ اشباحِ زوال چیزِنیومد دیگری نگفت و گذاشتهان هرچه دلشان میخواهد باور کنند.
«چیزِ دیگری هست که بتوانی دربارهٔهمین این دو نفر که همراهش بودندگرد بگویی؟ هرچه دربارهشان میدانی به ما بگو.»
«آن یکی که پوستِ سرخ داشت هیچ ویژگیِگروهش خاصی نداشت. ترسو و ضعیف بود. اما آن یکی...»گروهِ ملکهٔ اشباحِ زوال تنها با یادآوریِ مهارتِ یوان لرزید.
«نمیدانم چرا دنبالشان میگردید،ترک اما اگر جای شماهمین بودم با آن مرد درنمیافتادم.»
اهریمنها از این حرفِ بیمقدمهٔ ملکهٔآهی اشباحِ زوال مات و مبهوت ماندند،اندازهٔ چرا که انگار از این شخص میترسید.
ملکهٔ اشباحِ زوال بیآنکه واردِ جزئیات شود یابزرگی همهچیز را بگوید، به فاش کردنِ اطلاعاتِ مختصری دربارهٔاینجا یوان ادامه داد و تنها به حداقلها بسنده کرد.
«به هر حال،شکارشان این تمامِ چیزینیافت است که دربارهشان میدانم.»
«یک چیزِبعد دیگر. بهترک کدام سمت رفتند؟»
«به سمتِ پهنهٔ خونین.»
«ممنون، ملکهٔ اشباحِ زوال. بهمحضِ اینکههمین اطلاعاتت را تأیید کنیم، جواهرِ طیفیگرد را در اسرعِ وقت به دستت میرسانیم.»
گروهِ اهریمنها کمی بعدبرود تنگهٔ زوال را ترک کردندکمی و ردِ آنها را گرفتند.
چند ماه بعد،شهر یوان و گروهشراهیِ به کوهِ اجساد رسیدند.
با وجودِ نامِ شومش، این مکان از اجسادِ واقعی شکلدور نگرفته بود. بلکه کوهها شکلهایی عجیب و غیرطبیعی داشتند کهدارن از دور شبیهِ پشتهای از بدنهای رویهمتلنبارشده به نظر میرسیدند.
سطحشان به رنگِ سفیدِ رنگپریده و استخوانمانند بود، در حالیتنگهٔ که قلههایشان با رنگِ خونینِ تیرهای لکهدار شده بود و اینفرار حسِ مورمورکننده را القا میکرد که در خونِ تازه غرق شدهاند.
لِو گفت: «راستش اینبرود اولین باری است کهگروهش من هم به اینجا میآیم.»
یوان سپس از حاکمِ افضلکردند دنا پرسید: «خب، حالا چطوربزرگی این آدمها را پیدا کنیم؟»
«دنبالِ من بیایید.»
حاکمِ افضل دنا بیهیچ توضیحیشدند واردِ منطقه شد. یوان وتنگهٔ لِو نیز بهسرعت دنبالش رفتند.
بهمحضِ ورود به قلمروِ کوهِافسوس اجساد، یوان حس کرد چندبعد نگاه از دور آنها را میپایند.