چپتر 2470: رژهٔ اهریمنکشی (۳)
0یوان ساکت شد تالِو به سفرِ تعالییافتگان بهافکارش نُه آسمان فکر کند.
از آنجا که ایزدِ تزکیه بالاترین مقامغرق در نُه آسمان بود، ورودِ ناگهانیِ یک ایزدِصاحبِ مطلق به آنجا بیشک هرجومرج به پا میکرد.
با این حال، این موضوع لزوماً کاملاً بدبرای نبود، زیرا میتوانست به پیشرفتِ دنیای تزکیه کمک کند،نیستی چرا که ثابت میکرد ایزدِ تزکیه اوجِ مسیر نیست.
اگه فقط یکیشون بودلِو میتونستم اوضاع رو کنترلافکارش کنم، اما هر سهتاشون؟
یوان در دل آهی کشید.
خطرات بسیار بالاخیره بود، بهویژه با درغرق نظر گرفتنِ ذاتِ آشوبگرشان.
آنجلا ناگهان بامانده صدای بلند پرسید:غرق «اصلاً نگرانِ چی هستی؟»
یوان با بیانِ احساسات و نگرانیِ واقعیاشانگار جواب داد: «نگرانم که شاید هرجومرج بهنیاز پا کنید و نتونم بهموقع جلوتون رو بگیرم.»
هلنا که کمی به او برخورده بود،انگار پوزخندی زد و گفت: «چرا باید هرجومرج بهداریم پا کنیم؟ ما که بربر یا اهریمن نیستیم.»
یوان آهی کشید: «خب...مانده شما تو برخوردِ اولهمف تأثیرِ خیلی خوبی روم نذاشتید...»
با شنیدنِ این حرف، آنجلا و هلناهمف بیدرنگ ساکت شدند، چرا که هیچکدام نمیتوانستند انکاراون کنند در ابتدا با او رفتارِ پرخاشگرانهای داشتند.
در این میان، سلنا تمامِخیره مدت به لِو خیره مانده بودبرای و انگار در افکارش غرق بود.
آنجلا ناگهان پوزخندی زد و گفت: «همف! اصلاً چراغرق برای رفتن به دنیای تو به اجازهت نیاز داریم؟اون هر چی باشه، تو که صاحبِ اون دنیا نیستی.»
یوان سر تکان داد و گفت: «شاید دنیای من نباشه،رفتن اما اگه اجازه بدم واردش بشید و شروع به قتلعامِنباشه مردم کنید، اونوقت هر جونی که اونجا گرفته بشه تقصیرِ منه.»
یوان پرسید: «میتونید قسمانگار بخورید که تا وقتیبرای اونجایید به کسی آسیب نمیرسونید؟»
«این...»
هیچکدامشان نتوانستند خود را راضی کنند که چنین سوگندی را قاطعانهبرای بر زبان بیاورند. هر چه نباشد، موجوداتی در سطحِ آنها ممکن بوداجازه تصادفاً با چیزِ پیشپاافتادهای مثلِ یک عطسه، کسی را به کشتن بدهند.
سلنا ناگهان جلو آمد و گفت: «چی میشه اگه قبولرفتن کنم تا وقتی اونجام خدمتکارت باشم؟ اگه کنترلِ کاملی روینباشه من داشته باشی، دیگه نیازی نیست نگرانِ رفتارهای غیرقابلپیشبینیم باشی.»
آنجلا و هلنا با ناباوری وغرق حیرت سر چرخاندند و به اوداریم خیره شدند: «چی داری میگی، سلنا؟!»
حتی یوان هم با ابروهایخیره بالارفته به او نگاه کرد؛همف از پیشنهادش جا خورده بود.
هلنا در تلاشی برای متقاعد کردنِ او به اینکه این فکرِبرای وحشتناکی است، گفت: «هیچ نیازی نیست خودت رو تا حدِ خدمتکارنباشه شدن پایین بیاری، اون هم فقط برای اینکه دنیای اون رو ببینی!»
آنجلا با اخم گفت: «اگه فکرافکارش میکنی اینطوری میتونی لطفش رو برای آزادداریم کردنِ ما جبران کنی... راهش این نیست.»
سپس یوان گفت:مانده «حق با اونه. مجبورهمف نیستی برام جبران کنی.»
سلنا سر تکان دادلِو و گفت: «این فقطافکارش برای جبران کردنِ لطفت نیست.»
«پس برای چیه؟»
سلنا دهان باز کرد،مانده اما یک ثانیه بعد بیآنکهبرای حرفی بزند، آن را بست.
سرانجام گفت: «این یه رازه.»
یوان پیش از اینکه چشمهایشخیره را ببندد و به فکرهمف فرو برود، زمزمه کرد: «که اینطور؟»
«اگه خدمتکارم بشی، قطعاً خیالم بابتِ رفتنتانگار به دنیای من راحتتر میشه، اما نمیدونم اینداریم کار کمکی میکنه بهت اعتماد کنم یا نه.»
«پس از من چی میخوای؟»
یوان سپس گفت: «کمکم کنافکارش کمی زباله جمع کنم.» ایناجازهت حرف او را ماتومبهوت کرد.
با گیجی زمزمهمدت کرد: «از منمانده میخوای... زباله جمع کنم؟»
آنجلا گفت:تمامِ «هی! داریلِو زیادهروی میکنی! عمراً—»
یوان سر تکان داد و گفت: «منظورم زبالهٔ واقعی نیست، از همونایی که توی خیابونصاحبِ ریخته. دنیای من در گذشته موردِ هجومِ طردشدگان قرار گرفت و اونا وحشتِ غیرقابلتصوری با خودشونگرفته آوردن. الان که بیشترشون رو از بین بردم اوضاع خیلی بهتره، اما هنوز بعضیهاشون باقی موندن.»
سپس به سلنا نگاه کرد و ادامه داد:برای «میتونی به دنیای من بیای، اما تا وقتی اونجایی،نیستی باید تکتکِ طردشدگان رو از بین ببری. نظرت چیه؟»
سلنا تقریباًتمامِ بیدرنگ با درخواستشخیره موافقت کرد: «قبوله!»
«آه، اونا چی؟»
نگاهش بهلِو آنجلا ومانده هلنا چرخید.
یوان گفت: «باهات روراستانگار میشم. من حتی یهبرای ذره هم بهشون اعتماد ندارم.»
«چی—»
با شنیدنِ اینمدت حرف، دهانِ آنجلامانده و هلنا باز ماند.
اما حرفِ یوان تمام نشده بود و ادامه داد:برای «نهتنها مشخصه که اعصابِ درستی ندارن، بلکه از اوننیستی دستهان که فکر میکنن خشونت همهچیز رو حل میکنه.»
«چطور میتونم با آرامش بخوابم وقتیغرق میدونم نهتنها یکی، بلکه دو تاداریم از اونا توی دنیا ول میچرخن؟»
هلنا درحالیکه به او اشارهخیره میکرد، فریاد زد: «عوضی! داری بابرای ما مثل سگهای هار رفتار میکنی!»
آنجلا با عصبانیت پایش را به زمینانگار کوبید: «اگه میخوای اینطوری با ما رفتارنیاز کنی، منم مثل همون سگها گازت میگیرم!»
یوان سر تکانخیره داد و آهافکارش کشید: «میبینی منظورم چیه؟»
«...»
سلنا با نگاهی ناامیدلِو اما حاکی از درکافکارش به آن دو خیره شد.
«با اینکه از اعتمادت ممنونم، اما نمیتونم اونا روغرق جا بذارم و تنهایی برم بگردم. پس مگه اینکهاون به همهمون اعتماد کنی، وگرنه همینجا پیش اونا میمونم.»
«سلنا...»
آن دو با چهرههایی آرامافکارش به او نگاه کردند، طوریاجازهت که انگار در آستانهٔ گریه بودند.
پس از لحظهای سکوت، آنجلا به سمتِ یوانافکارش برگشت و با چهرهای مصمم گفت: «پس منمباشه قبول میکنم که خدمتکارت بشم—حداقل تا وقتی که اونجاییم.»
چشمهای هلناتمامِ از تعجبلِو گرد شد: «آنجلا؟!»
آنجلا شانهای بالا انداخت و تصمیمش را توضیح داد: «اینطور نیستاجازهت که واقعاً بخوایم خدمتکارش بشیم، فقط هم تا وقتی که ازبدم اونجا بریم طول میکشه. تا بیایم به خودمون بجنبیم تموم شده.»
هلنا لحظهای مکثمانده کرد تا استدلالِغرق آنجلا را هضم کند.
وقتی دید حرفش کاملاً منطقی است، سر تکانافکارش داد و به یوان گفت: «درست مثل آنجلا،باشه منم حاضرم تا وقتی که اونجام خدمتکارت بشم.»
یوان گفت: «فکرمدت کنم یه چیزِمانده دیگه رو یادتون رفته.»
«ما هنوز...»
آنجلا لحظهای فکر کرد تا بفهمد یوان از آنها چه میخواهدنیاز و سپس با صدای بلند گفت: «به روحم قسم میخورم که عمداًبشید کسی رو نکشم، و تا جای ممکن سعی میکنم دردسر درست نکنم.»
با شنیدنِ حرفهای آنجلا،لِو هلنا نیز بهسرعت همانافکارش کلمات را تکرار کرد.
یوان درتمامِ تأیید سر تکانخیره داد: «بسیار خب.»
لحظهٔ بعد، مقداری از خونش را بیرون کشید،همف سه کرهٔ خون به اندازهٔ هندوانه ساخت واون آنها را در برابرِ متعالیها معلق نگه داشت.
آنجلا و هلنا در ابتدا تردید کردند، امابرای وقتی دیدند سلنا بیدرنگ تمامِ آن را مینوشد، نگاهینیستی به هم انداختند و سپس همین کار را کردند.