چپتر 1979: بدون عنوان
0در حالی که خاندانِ اژدهای لاجوردی سخت میکوشیدند تا شهرِ زیرآبیِ ویرانشدهشان رااگر که بخشِ عمدهاش در پیِ تهاجم به مخروبه تبدیل شده بود بازسازی کنند،کار یوان روی پاکسازیِ سمِ بهجامانده در بدنِ کودکانِ باقیماندهٔ خاندان تمرکز کرده بود.
در این میان، خاندانِ اژدهای دریای رازآلود با بیشترینهمچین سرعتِ ممکن حرکت میکردند و تا وقتی از آبقدرتمندِ بیرون نیامدند و به سطح برنگشتند، دست از حرکت نکشیدند.
وقتی از آب بیرون آمدند، شهبانویصبورانه رازآلود از حرکت ایستاد و در سکوتمطلق به فضای خالیِ جلوی رویش خیره ماند.
ارتشِ پشتِ سرش جرئت نداشتتصور مزاحمش شود و صبورانه منتظرکند ماند تا به خودش بیاید.
پس از چند روز بیحرکتیِ مطلق، شهبانویگستردهاش رازآلود سرانجام دوباره تکان خورد. نفسِ عمیقی کشیدهمهٔ و سپس آهی ژرف از سینه بیرون داد.
«دنیای تزکیه واقعاً بیرحمه...»
شهبانوی رازآلود، بهعنوانِ رهبرِ یکی از ده خاندانِ اژدها که تبارِ شاهیبیحرکتیِ داشت، همیشه باور داشت در بالاترین نقطهٔ جهان ایستاده است. هرگز تصور نمیکردداد روزی برسد که مجبور شود سر خم کند و اینچنین درمانده عقبنشینی کند.
حتی حالا هم با یادآوریِتصور حضوری که از ایزدبانوی اژدهایان یهیواینچنین حس کرده بود، به لرزه میافتاد.
آخه اون زن کی بود؟ تانفوذِ حالا همچین ترسی رو حس نکرده بودم...اگر حتی وقتی جلوی آن بزرگ ایستاده بودم!
شهبانوی رازآلود با نفوذِ گستردهاش، با بیشترِ موجوداتِ قدرتمندِ نُه آسمان، اگر نگوییم همهٔ آنها، روبهرو شدهموجوداتِ بود. با این حال، هیچکدامشان هرگز باعث نشده بودند تا این حد احساسِ ناتوانی کند، اما ایزدبانویکار اژدهایان یهیو این کار را بیهیچ زحمتی و تنها با رها کردنِ ذرهای از هالهاش انجام داده بود.
عمراً همچین موجودِ قدرتمندی تویشود نُه آسمان ناشناخته باشه! حتماًچند یه نفر یه چیزی دربارهش میدونه!
«شهبانوی رازآلود...ایستاده الان بایدهرگز چیکار کنیم؟»
سرانجام کسی این رابودم پرسید و او رابیشترِ از افکارش بیرون کشید.
شهبانوی رازآلود برگشت، نگاهشان کرد و گفت: «اشک آسمانهایهمچین لاجوردی دیگه وجود نداره، برای همین بقیهٔ نقشهمون دیگهقدرتمندِ اهمیتی نداره. مایهٔ تأسفه، اما این پایانِ همکاریِ ماست.»
«اگه میخواید خاندانِ اژدهای دریای رازآلود... یعنی من رو بهچند خاطرِ بیکفایتیمون سرزنش کنید، مختارید، اما تحمل نمیکنم کسی بهکشید خاطرِ این اتفاق حتی به فکرِ افتادن به جونِ خانوادهم بیفته.»
«ما شما رو سرزنش نمیکنیم، شهبانوی رازآلود. ظاهر شدنِ اونکند موجود کاملاً از کنترلِ ما خارج بود. اصلاً حتی اگه ازلرزه قبل هم از وجودش خبر داشتیم، بازم کاری از دستمون برنمیاومد.»
مدتی بعد، خاندانِ اژدهایبودم دریای رازآلود و دیگران هرموجوداتِ کدام به راهِ خود رفتند.
زمان مانندِ جویباری گذرا سپری شدمیافتاد و در یک چشمبرهمزدن، یک سال ازبزرگ تهاجمِ نافرجامِ خاندانِ اژدهای دریای رازآلود گذشت.
در حالی که همه سعی میکردند به زندگی ادامهبیاید دهند و آن اتفاق را فراموش کنند، یک نفرنفسِ از آن زمان کابوسی را در بیداری تجربه میکرد.
شهبانوی رازآلود هر چقدر هم که با درماندگی تلاش میکرد این خاطره را دفن کند، نمیتوانست از سایهٔایزدبانوی شومِ ایزدبانوی اژدهایان یهیو بگریزد. حضورِ ایزدبانو در آن روز مانندِ یک نفرین به ذهنش چسبیده بود وآسمان با گذشتِ هر روز، بارِ آن تحقیر عقلش را میخورد و رفتهرفته او را به مرزِ جنون میکشاند.
بوووم!
صدای انفجاری رعدآسا از اقامتگاهِ شهبانوی رازآلود به گوش رسید و پس از آن،نفوذِ لرزهای در سراسرِ منطقه پیچید. با این حال، هیچیک از کسانی که آن حوالیباعث بودند حتی تکان هم نخوردند، چرا که از زمانِ بازگشتش، این آشوبها عادی شده بود.
خاندانِ اژدهای دریای رازآلود تلاش کرد پزشکانی برای کمکبیاید به او بیاورد، اما چون این نبردی ذهنی بود،نفسِ کاری جز تجویزِ اکسیرهای تقویتکنندهٔ ذهن از دستِ پزشکان برنمیآمد.
«باورم نمیشه قدرتمندی در لایهٔ ۶ ازروزی عالمِ عروجِ ایزدی مثل شهبانوی رازآلود، هنوزحتی باید با اهریمنهای درون دستوپنجه نرم کنه.»
«اهریمنهای درون بیرحم و سنگدلان. اگهنفوذِ اوضاع خیلی خراب بشه، حتی یهآسمان ایزدِ تزکیه رو هم زمین میزنن.»
«باید چیکار کنیم؟ نمیتونیم بذاریم کارش بهآخه اونجا بکشه. هر چقدر هم به خوردش اکسیرگستردهاش میدیم، حالش بهتر نمیشه. تازه، بدتر هم شده.»
«من با خاندانهای دیگهمزاحمش ارتباط میگیرم تا ببینم فکریبیاید به حالش دارن یا نه...»
زمان گذشت.
شش ماه بعد، چند تن از دیگرگستردهاش خاندانهای دهگانهٔ اژدهای شاهی، با شنیدنِ وضعیتِ عجیبِهمهٔ شهبانوی رازآلود، به خاندانِ اژدهای دریای رازآلود آمدند.
مردِ خوشقیافهای که پایهٔ تزکیهاش درمیافتاد لایهٔ ۷ از عالمِ عروجِ ایزدیبودم بود، پرسید: «حالِ شهبانوی رازآلود چطوره؟»
اعضای خاندانِ اژدهای دریای رازآلود وضعیتصبورانه را شرح دادند و ماجرای درگیریشانبیحرکتیِ با خاندانِ اژدهای لاجوردی را تعریف کردند.
«شهبانوی رازآلودایستاده و یههرگز اهریمنِ درون...؟»
این خبر مبهوتشان کرد، چرابزرگ که همه میدانستند او از نظرِنُه روانی تا چه حد قدرتمند است.
وقتی رفتند تا با شهبانوی رازآلودمیافتاد صحبت کنند، از همان راهروها صدایبودم فریادش را از داخلِ اتاق میشنیدند.
«اون کیه؟! باید بدونم!!!»
«...»
مهمانها نگاهی به یکدیگر انداختند.
یکی از اعضای خاندانِ اژدهای دریای رازآلودآخه توضیح داد: «ترسش به یه جور وسواسنفوذِ فکری نسبت به اون شخص تبدیل شده.»
مدتی بعد، در زدند.
«شهبانوی رازآلود،ایستاده میتونیم یه لحظهتصور باهاتون صحبت کنیم؟»
بوم!
درها با صدای کرکنندهای چهارطاق باز شدند و شهبانوی رازآلود بیرون آمد؛بودم ظاهرِ همیشه باشکوهاش حالا کاملاً آشفته بود، چشمهایش وحشی و سرگردان میچرخیدندآنها و بیشتر به زنی مجنون شباهت داشت تا آن چهرهٔ سلطنتیِ گذشته.
پیش از آنکه هیچیک از مهمانها دهان بازخودش کند، شهبانوی رازآلود ناگهان یقهٔ یکی از آنها راخورد چسبید و داد زد: «اونو میشناسی؟! میدونی اون کیه؟!»
«شـ-شهبانوی رازآلود! به خودتون بیاین!»
همان مردِ خوشقیافهاینکرده که یقهاش را گرفتهگستردهاش بود، گفت: «اشکالی نداره.»
«اون زن... میخواین هویتشیهیو رو بدونین، درسته؟ خب،اون فکر کنم یه حدسهایی میزنم.»
«کی؟! اون کیه؟!»
مرد با لحنی آمیخته به احترام و هیبت، آرام گفت: «ایناینچنین فقط یه حدسه، اما با توجه به جزئیاتِ ظاهرش، باور دارممیافتاد که اون کسی جز ایزدبانوی اژدهایان یهیو نبوده—یکی از سه اژدهای سرچشمه.»
بقیه با شنیدنِ این حرف درنفوذِ کمالِ ناباوری گفتند: «چی؟! ایزدبانوی اژدهایان یهیو؟!اگر اما فکر میکردیم خیلی وقت پیش مرده!»
مرد سر تکان داد ولرزه گفت: «مرگش هرگز تأیید نشد.ترسی اون فقط ناپدید شده بود.»
شهبانوی رازآلود بانداشت نگاهی بهتزده زمزمهصبورانه کرد: «ایزدبانوی اژدهایان یهیو...»