---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 2418: جدِ افضل • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2418: جدِ افضل

0

یوان نگاهش را به جدِ افضل که ظاهری انسانی‌می‌کرد​ داشت باریک کرد و زمزمه کرد: «جدِ افضل زودتر‌کاری​ از حاکمِ افضل پیداش می‌شه، هان؟ یه‌جورایی حس می‌کنم برعکسه.»

«پس کسی که‌کردی​ مُهردارانِ اهریمن رو‌قدرتی​ نابود کرده اونه...»

حاکمِ افضل دنا رگه‌ای از قصدِ کشت‌می‌کرد​ در صدایش حس کرد و پرسید: «می‌خوای‌چرا​ تو حسابش رو برسی؟ می‌سپارمش به تو.»

اما یوان سر تکان‌می‌کرد​ داد و گفت: «نه، نیازی‌کشتنِ​ نیست. خودت به حسابش برس.»

در همین حال، جدِ‌نادیده‌اش​ افضل جلو آمد و به‌می‌کرد​ حاکمِ افضل دنا نزدیک شد.

با صدایی سرد به‌جواب​ او گفت: «این آخرین‌نژادِ​ فرصتته که عقب بکشی، پلید.»

اما با وجودِ ظاهرِ سرسختش، در‌لکه‌دار​ درون داشت فریاد می‌کشید و از‌کشتنِ​ حضورِ دنا به‌شدت وحشت کرده بود.

هرچند خودش هم زمانی حاکمِ‌نادیده​ افضل بود، اما همهٔ حاکمانِ‌بودی​ افضل با هم برابر نبودند.

حاکمِ افضل دنا بی‌دلیل به‌عنوانِ قوی‌ترین حاکم در تاریخ شناخته نمی‌شد؛ او این‌مسئولِ​ لقب را بی‌آنکه هرگز دگرگونی‌اش را نشان دهد به دست آورده بود، دگرگونی‌ای که‌توهینِ​ چندین برابر قدرتمندتر از هر چیزی بود که دیگران تا به حال دیده بودند.

اگر حقِ انتخاب داشت،‌جواب​ در انزوا می‌ماند و‌نژادِ​ اصلاً خودش را نشان نمی‌داد.

متأسفانه، به‌عنوانِ جدِ افضل، آبرویی‌آبرو​ داشت که نمی‌توانست نادیده‌اش بگیرد و‌مسئولِ​ غیبتش این آبرو را لکه‌دار می‌کرد.

با این حال، حاکمِ افضل دنا او را‌مسئولِ​ نادیده گرفت و پرسید: «شنیدم تو مسئولِ کشتنِ‌معلوم​ همهٔ مُهردارانِ اهریمن بودی. چرا همچین کاری کردی؟»

جدِ افضل جواب داد: «معلوم نیست؟ مُهردارانِ اهریمن‌لکه‌دار​ قدرتی دارن که نژادِ ما رو شکار می‌کنه‌چرا​ و توهینِ مستقیمی به ایزدِ اهریمن، یعنی خالقِ ماست.»

حاکمِ افضل دنا سر تکان داد و گفت: «نمی‌فهمم چطور به‌توهینِ​ ایزدِ اهریمن توهین می‌کنه. اتفاقاً قدرتِ شگفت‌انگیزیه که لایقِ احترامه، نه تحقیر.‌لایقِ​ حتی بعد از این‌همه وقت، هیچ‌کس نتونسته چیزی شبیهش رو دوباره بسازه.»

جدِ افضل با تحقیر پوزخند‌آبرو​ زد: «آخه کی اصلاً سعی‌شنیدم​ می‌کنه همچین قدرتی رو دوباره بسازه؟»

«چون به‌شدت مؤثره و ما عملاً در برابرش بی‌دفاعیم. کی همچین قدرتِ کوبنده‌ای رو نمی‌خواد که‌معلوم​ تقریباً دست‌نیافتنیش می‌کنه؟ شرط می‌بندم اگه فرصتش پیش بیاد، بیشترِ افراد برای یادگرفتنِ هالهٔ مُهرِ اهریمن‌قدرتِ​ سرودست می‌شکنن. متأسفانه فقط افرادِ خیلی کمی می‌تونن یادش بگیرن، چه برسه به اینکه ازش استفاده کنن.»

ناگهان لبخندی سرد روی صورتِ حاکمِ افضل‌آبرو​ دنا نشست و ادامه داد: «مطمئنی از روی‌بودی​ حسادت نابودشون نکردی، چون خودت نتونستی یادش بگیری؟»

جدِ افضل با شنیدنِ‌جواب​ این حرف‌ها و اتهامِ‌نژادِ​ او به لرزه افتاد.

با چهره‌ای که از شدتِ خشم‌لکه‌دار​ سرخ شده بود، غرید: «این یه‌کشتنِ​ اتهامِ بی‌اساسه! چیزی جز تهمت نیست!»

«برای کسی که زمانی حاکمِ افضل بوده،‌شنیدم​ توی کنترلِ احساساتت خیلی افتضاحی. جای تعجب نیست‌جواب​ که نتونستی جلوی حسادتت رو بگیری و کُشتی‌شون.»

جدِ افضل بی‌وقفه می‌لرزید و مشت‌هایش را چنان گره کرده بود که‌شنیدم​ از بندِ انگشت‌هایش خون می‌چکید. با این حال، حتی وقتی خشم او‌نژادِ​ را به مرزِ جنون رساند، جرئت نکرد به حاکمِ افضل دنا حمله کند.

حاکمِ افضل دنا آهی کشید: «فکر کنم کاملاً‌نژادِ​ روشنه که هیچ‌کدومتون نمی‌تونید شکستم بدید، پس بیاید‌ماست​ وقت و انرژی‌مون رو برای جنگیدن هدر ندیم.»

پس از مکثی کوتاه، افزود: «راستش رو بخواید، چون این‌شنیدم​ تازه دومین باریه که توی این فرم هستم، نمی‌تونم قدرتم‌قدرتی​ رو درست کنترل کنم، برای همین اگه بجنگیم تلفاتِ زیادی می‌دیم.»

سپس یوان به حرف آمد: «در واقع، ما اومدیم‌کشتنِ​ اینجا تا با حاکمِ افضل صحبت کنیم. شما بودید که‌نژادِ​ این کمین رو گذاشتید و اول به ما حمله کردید.»

«تو...» جدِ افضل بالاخره متوجهِ یوان شد‌آبرو​ و چشمانش را ریز کرد. چهره‌اش به دلیلی‌بودی​ عجیب برایش آشنا بود. «تو دیگه کی هستی؟»

یوان خودش را به‌عنوانِ دامِ حاکمِ‌قدرتی​ افضل دنا معرفی کرد و گفت:‌مستقیمی​ «اسمم یوانه و من فقط دامِ اونم.»

جدِ افضل با‌بگیرد​ صدایی مات‌ومبهوت تکرار‌لکه‌دار​ کرد: «دامِ... اون؟»

سرانجام از بهت بیرون آمد و به حاکمِ افضل دنا گفت:‌چرا​ «حتی اگه نتونیم شکستت بدیم و احتمالاً به دستت کشته بشیم،‌توهینِ​ اجازه نمی‌دیم پلیدی مثلِ تو بیرون از درهٔ خونینِ محروم زنده بمونه!»

بازویش را بالا‌نمی‌توانست​ برد و مستقیم‌غیبتش​ به آسمان اشاره کرد.

«این آخرین هشدارِ ماست! به درهٔ‌قدرتی​ خونینِ محروم برگرد و تا ابد همون‌جا‌ایزدِ​ بمون، وگرنه با خشمِ ما روبه‌رو می‌شی!»

حاکمِ افضل دنا‌بگیرد​ با آرامش جواب داد:‌می‌کرد​ «پس... همه‌تون می‌تونید بمیرید.»

جدِ افضل دندان به هم‌نادیده​ سایید و در حالی که بازویش‌چرا​ را پایین می‌آورد، فریاد زد: «حملـ—»

«صبر کنید.»

ناگهان صدایی آرام طنین‌انداز شد.

با شنیدنِ این صدا، جدِ‌آبرو​ افضل بی‌درنگ دهانش را بست‌شنیدم​ و سرِ جایش خشکش زد.

مشاورِ افضل با حس کردنِ‌نادیده​ حضورِ او، نزدیک بود از‌بودی​ خوشحالی گریه کند: «حاکمِ افضل!»

لحظه‌ای بعد، قامتِ یک مرد از آسمان‌آبرو​ فرود آمد و تمامِ اهریمن‌های حاضر سر‌کشتنِ​ خم کردند تا به او تعظیم کنند.

یوان چشمانش را به تازه‌وارد دوخت؛ اهریمنی بلندقامت و عضلانی. برخلافِ جدِ افضل‌ایزدِ​ یا مشاورِ افضل، هیچ شباهتی به انسان‌ها نداشت. پوستش خاکستریِ تیره بود، چشمانش‌حتی​ قیرگون، و شش شاخِ سیاه مانندِ تاجی اهریمنی و دندانه‌دار روی سرش قرار داشت.

حاکمِ افضل با لحنی سرد گفت: «همگی عقب‌نادیده​ بکشید و برید. نیازی به مرگِ بی‌دلیل نیست‌کاری​ و من به‌تنهایی برای مقابله با اون کافی‌ام.»

به فرمانِ او، تمامیِ اهریمن‌ها،‌نادیده​ به‌جز جدِ افضل و مشاورِ‌بودی​ افضل، صحنه را ترک کردند.

«این اولین دیدارِ‌نمی‌توانست​ ماست، نهمین. من چهاردهمین‌آبرو​ حاکمِ افضل هستم، گرنت.»

حاکمِ افضل گرنت نگاهش را به او دوخت و‌شکار​ ادامه داد: «می‌فهمم چرا قوی‌ترین حاکمِ افضلِ تاریخ صدات‌چطور​ می‌زدن. با چنین هالهٔ کوبنده‌ای، واقعاً لایقِ این لقبی.»

با وجود اینکه هالهٔ حاکمِ افضل دنا به‌وضوح‌نادیده​ از هالهٔ خودش پیشی می‌گرفت، حاکمِ افضل گرنت‌کاری​ هیچ نشانی از نگرانی در چهره‌اش نشان نمی‌داد.

وقتی مشاورِ افضل متوجهِ این موضوع شد، با خود‌کشتنِ​ فکر کرد که آیا حاکمِ افضل گرنت توانسته با موفقیت‌نژادِ​ با ایزدِ اهریمن ارتباط برقرار کند و نوعی راهنمایی بگیرد.

سپس حاکمِ افضل دنا گفت: «اگه‌غیبتش​ می‌خوای بهم بگی به درهٔ خونینِ‌شنیدم​ محروم برگردم، می‌تونی نفست رو هدر ندی.»

ناولها | novelha.net