چپتر 2418: جدِ افضل
0یوان نگاهش را به جدِ افضل که ظاهری انسانیمیکرد داشت باریک کرد و زمزمه کرد: «جدِ افضل زودترکاری از حاکمِ افضل پیداش میشه، هان؟ یهجورایی حس میکنم برعکسه.»
«پس کسی کهکردی مُهردارانِ اهریمن روقدرتی نابود کرده اونه...»
حاکمِ افضل دنا رگهای از قصدِ کشتمیکرد در صدایش حس کرد و پرسید: «میخوایچرا تو حسابش رو برسی؟ میسپارمش به تو.»
اما یوان سر تکانمیکرد داد و گفت: «نه، نیازیکشتنِ نیست. خودت به حسابش برس.»
در همین حال، جدِنادیدهاش افضل جلو آمد و بهمیکرد حاکمِ افضل دنا نزدیک شد.
با صدایی سرد بهجواب او گفت: «این آخریننژادِ فرصتته که عقب بکشی، پلید.»
اما با وجودِ ظاهرِ سرسختش، درلکهدار درون داشت فریاد میکشید و ازکشتنِ حضورِ دنا بهشدت وحشت کرده بود.
هرچند خودش هم زمانی حاکمِنادیده افضل بود، اما همهٔ حاکمانِبودی افضل با هم برابر نبودند.
حاکمِ افضل دنا بیدلیل بهعنوانِ قویترین حاکم در تاریخ شناخته نمیشد؛ او اینمسئولِ لقب را بیآنکه هرگز دگرگونیاش را نشان دهد به دست آورده بود، دگرگونیای کهتوهینِ چندین برابر قدرتمندتر از هر چیزی بود که دیگران تا به حال دیده بودند.
اگر حقِ انتخاب داشت،جواب در انزوا میماند ونژادِ اصلاً خودش را نشان نمیداد.
متأسفانه، بهعنوانِ جدِ افضل، آبروییآبرو داشت که نمیتوانست نادیدهاش بگیرد ومسئولِ غیبتش این آبرو را لکهدار میکرد.
با این حال، حاکمِ افضل دنا او رامسئولِ نادیده گرفت و پرسید: «شنیدم تو مسئولِ کشتنِمعلوم همهٔ مُهردارانِ اهریمن بودی. چرا همچین کاری کردی؟»
جدِ افضل جواب داد: «معلوم نیست؟ مُهردارانِ اهریمنلکهدار قدرتی دارن که نژادِ ما رو شکار میکنهچرا و توهینِ مستقیمی به ایزدِ اهریمن، یعنی خالقِ ماست.»
حاکمِ افضل دنا سر تکان داد و گفت: «نمیفهمم چطور بهتوهینِ ایزدِ اهریمن توهین میکنه. اتفاقاً قدرتِ شگفتانگیزیه که لایقِ احترامه، نه تحقیر.لایقِ حتی بعد از اینهمه وقت، هیچکس نتونسته چیزی شبیهش رو دوباره بسازه.»
جدِ افضل با تحقیر پوزخندآبرو زد: «آخه کی اصلاً سعیشنیدم میکنه همچین قدرتی رو دوباره بسازه؟»
«چون بهشدت مؤثره و ما عملاً در برابرش بیدفاعیم. کی همچین قدرتِ کوبندهای رو نمیخواد کهمعلوم تقریباً دستنیافتنیش میکنه؟ شرط میبندم اگه فرصتش پیش بیاد، بیشترِ افراد برای یادگرفتنِ هالهٔ مُهرِ اهریمنقدرتِ سرودست میشکنن. متأسفانه فقط افرادِ خیلی کمی میتونن یادش بگیرن، چه برسه به اینکه ازش استفاده کنن.»
ناگهان لبخندی سرد روی صورتِ حاکمِ افضلآبرو دنا نشست و ادامه داد: «مطمئنی از رویبودی حسادت نابودشون نکردی، چون خودت نتونستی یادش بگیری؟»
جدِ افضل با شنیدنِجواب این حرفها و اتهامِنژادِ او به لرزه افتاد.
با چهرهای که از شدتِ خشملکهدار سرخ شده بود، غرید: «این یهکشتنِ اتهامِ بیاساسه! چیزی جز تهمت نیست!»
«برای کسی که زمانی حاکمِ افضل بوده،شنیدم توی کنترلِ احساساتت خیلی افتضاحی. جای تعجب نیستجواب که نتونستی جلوی حسادتت رو بگیری و کُشتیشون.»
جدِ افضل بیوقفه میلرزید و مشتهایش را چنان گره کرده بود کهشنیدم از بندِ انگشتهایش خون میچکید. با این حال، حتی وقتی خشم اونژادِ را به مرزِ جنون رساند، جرئت نکرد به حاکمِ افضل دنا حمله کند.
حاکمِ افضل دنا آهی کشید: «فکر کنم کاملاًنژادِ روشنه که هیچکدومتون نمیتونید شکستم بدید، پس بیایدماست وقت و انرژیمون رو برای جنگیدن هدر ندیم.»
پس از مکثی کوتاه، افزود: «راستش رو بخواید، چون اینشنیدم تازه دومین باریه که توی این فرم هستم، نمیتونم قدرتمقدرتی رو درست کنترل کنم، برای همین اگه بجنگیم تلفاتِ زیادی میدیم.»
سپس یوان به حرف آمد: «در واقع، ما اومدیمکشتنِ اینجا تا با حاکمِ افضل صحبت کنیم. شما بودید کهنژادِ این کمین رو گذاشتید و اول به ما حمله کردید.»
«تو...» جدِ افضل بالاخره متوجهِ یوان شدآبرو و چشمانش را ریز کرد. چهرهاش به دلیلیبودی عجیب برایش آشنا بود. «تو دیگه کی هستی؟»
یوان خودش را بهعنوانِ دامِ حاکمِقدرتی افضل دنا معرفی کرد و گفت:مستقیمی «اسمم یوانه و من فقط دامِ اونم.»
جدِ افضل بابگیرد صدایی ماتومبهوت تکرارلکهدار کرد: «دامِ... اون؟»
سرانجام از بهت بیرون آمد و به حاکمِ افضل دنا گفت:چرا «حتی اگه نتونیم شکستت بدیم و احتمالاً به دستت کشته بشیم،توهینِ اجازه نمیدیم پلیدی مثلِ تو بیرون از درهٔ خونینِ محروم زنده بمونه!»
بازویش را بالانمیتوانست برد و مستقیمغیبتش به آسمان اشاره کرد.
«این آخرین هشدارِ ماست! به درهٔقدرتی خونینِ محروم برگرد و تا ابد همونجاایزدِ بمون، وگرنه با خشمِ ما روبهرو میشی!»
حاکمِ افضل دنابگیرد با آرامش جواب داد:میکرد «پس... همهتون میتونید بمیرید.»
جدِ افضل دندان به همنادیده سایید و در حالی که بازویشچرا را پایین میآورد، فریاد زد: «حملـ—»
«صبر کنید.»
ناگهان صدایی آرام طنینانداز شد.
با شنیدنِ این صدا، جدِآبرو افضل بیدرنگ دهانش را بستشنیدم و سرِ جایش خشکش زد.
مشاورِ افضل با حس کردنِنادیده حضورِ او، نزدیک بود ازبودی خوشحالی گریه کند: «حاکمِ افضل!»
لحظهای بعد، قامتِ یک مرد از آسمانآبرو فرود آمد و تمامِ اهریمنهای حاضر سرکشتنِ خم کردند تا به او تعظیم کنند.
یوان چشمانش را به تازهوارد دوخت؛ اهریمنی بلندقامت و عضلانی. برخلافِ جدِ افضلایزدِ یا مشاورِ افضل، هیچ شباهتی به انسانها نداشت. پوستش خاکستریِ تیره بود، چشمانشحتی قیرگون، و شش شاخِ سیاه مانندِ تاجی اهریمنی و دندانهدار روی سرش قرار داشت.
حاکمِ افضل با لحنی سرد گفت: «همگی عقبنادیده بکشید و برید. نیازی به مرگِ بیدلیل نیستکاری و من بهتنهایی برای مقابله با اون کافیام.»
به فرمانِ او، تمامیِ اهریمنها،نادیده بهجز جدِ افضل و مشاورِبودی افضل، صحنه را ترک کردند.
«این اولین دیدارِنمیتوانست ماست، نهمین. من چهاردهمینآبرو حاکمِ افضل هستم، گرنت.»
حاکمِ افضل گرنت نگاهش را به او دوخت وشکار ادامه داد: «میفهمم چرا قویترین حاکمِ افضلِ تاریخ صداتچطور میزدن. با چنین هالهٔ کوبندهای، واقعاً لایقِ این لقبی.»
با وجود اینکه هالهٔ حاکمِ افضل دنا بهوضوحنادیده از هالهٔ خودش پیشی میگرفت، حاکمِ افضل گرنتکاری هیچ نشانی از نگرانی در چهرهاش نشان نمیداد.
وقتی مشاورِ افضل متوجهِ این موضوع شد، با خودکشتنِ فکر کرد که آیا حاکمِ افضل گرنت توانسته با موفقیتنژادِ با ایزدِ اهریمن ارتباط برقرار کند و نوعی راهنمایی بگیرد.
سپس حاکمِ افضل دنا گفت: «اگهغیبتش میخوای بهم بگی به درهٔ خونینِشنیدم محروم برگردم، میتونی نفست رو هدر ندی.»