چپتر 2008: حضورِ آن بزرگ (۲)
0با وجودِ حضورِ ظاهراً ناگهانیِ آن بزرگ، خاندانِ اژدهای لاجوردی اصلاً غافلگیربهسرعت نشدند. در واقع، وقتی از یوان فهمیدند کسی که جلوی تهاجمِ خاندانِ اژدهایشنیدنِ دریای رازآلود را گرفته ایزدبانوی اژدهایان یهیو بوده، آمدنِ او را پیشبینی میکردند.
آن بزرگ چشمانِ طلاییاش را ریز کرد وفوران نگاهِ ذاتاً مغرورش طوری روی خاندانِ اژدهای لاجوردیاین چرخید که انگار اقتداری مطلق بر آنها داشت.
با صدایی آرام اما باابهت گفت: «پس آمدنم را پیشبینی میکردید، اینطور نیست؟ پسآیا باید بدانید برای چه اینجایم. وقت را تلف نکنید و چیزی را که میخواهمبگوید بدانم بگویید. آیا حقیقت دارد که ایزدبانوی اژدهایان یهیو بهتازگی اینجا ظاهر شده است؟»
جیائو ژنهای که جرئت نداشت پیشِکردند آن بزرگ دروغ بگوید، چرا که اوختم همهچیز را میخواند، گفت: «بله، درست است.»
«همهچیز را به من بگو، آن هم از همان آغاز. اگرنمیکند جرئت کنی مرا فریب دهی یا حتی کوچکترین جزئیات را جافراری بیندازی، تبارت را بهکلی از صفحهٔ روزگار محو میکنم. حرفم روشن است؟»
هالهٔ آنمیکنم بزرگ به شکلیهالهٔ تهدیدآمیز فوران کرد.
جیائو ژنهای و دیگران زیرِ بارِ حضورِ کوبندهٔ آن بزرگ لرزیدند. ژنهای که خوب میدانست این موجود بلوف نمیزند و هیچاست فریبی را تحمل نمیکند، بهسرعت همهچیز را تعریف کرد؛ از لحظهای که خاندانِ اژدهای دریای رازآلود خانوادهشان را مسموم کردند، تاحتی رویاروییِ سرنوشتسازشان با یوان، و در نهایت، حضورِ خودِ ایزدبانوی اژدهایان یهیو که به فراری دادنِ خاندانِ اژدهای دریای رازآلود ختم شد.
آن بزرگ با شنیدنِخانوادهشان این نامِ آشنا، چشمانشسرنوشتسازشان را ریز کرد: «یوان...»
با این حال، هرچقدر هم که تجربه و دانشش پهناورتحمل بود، محال بود بتواند وجودِ یوان را به پادشاهِ جاوداننهایت ربط دهد؛ حتی با تمامِ اطلاعاتی که دریافت کرده بود.
حتی با علم به اینکه یوان خونِ پادشاهِفوران جاودان را در بدن داشت، گمان میکرد ایزدبانویاین اژدهایان یهیو آن را به او بخشیده است.
به اطلاعاتِ بیشتری نیاز دارم.
آن بزرگ سپسلحظهای نگاهش را بهکردند خاندانِ اژدهای مقدس دوخت.
پیش از ترکِ خاندانِ اژدهای لاجوردی، آن بزرگهیچ گفت: «از آنجا که قدرتِ ایزدبانوی اژدهایان یهیومسموم را به چشم دیدهاید، میخواهم مقایسهای سریع انجام دهید.»
بیهیچ هشداری، ناگهان موجی از هالهاش را رها کرد؛ چنانزیرِ عظیم که نه تنها قلمروی خاندانِ اژدهای لاجوردی را درهیچ بر گرفت، بلکه مانندِ موجی خروشان سراسرِ دریای اژدهایان را درنوردید.
فورانِ ناگهانیِ هاله تمامِ موجوداتِ زندهٔ درونِ دریا رانکنید وحشتزده کرد؛ جانوران و تزکیهگران طوری از مسیرش پااینجا به فرار گذاشتند که گویی جانشان به آن بسته بود.
درونِ خاندانِ اژدهای لاجوردی، فشار چنان تحملناپذیر و کوبنده بودخودِ که حتی قویترینهایشان هم خون بالا آوردند. حتی تزکیهگری درتجربه عالمِ عروجِ ایزدی مانندِ جیائو ژنهای هم در امان نماند.
خوشبختانه، آن بزرگ یک ثانیه بعدبلوف بهسرعت هالهاش را پس کشید، وگرنه تمامِتعریف اطرافیانش تنها از شدتِ فشار کشته میشدند.
آن بزرگ با صدایی خالی از هرگونه احساسِ گناه یازیرِ پوزش پرسید: «اگر بخواهید هالهٔ مرا با هالهٔ ایزدبانوی اژدهایانهیچ یهیو مقایسه کنید، من در چه سطحی بودم؟ میگویید من قویترم؟»
جیاو ژنهای پس از اینکه لحظهای نفس تازهتلف کرد، جواب داد: «هالهٔ شما قطعاً از چیزیدارد که از ایزدبانوی اژدهایان یهیو حس کردم قویتر بود.»
لبخندی از سرِ رضایت بر گوشهٔ لبانِ چهرهٔ جذابِ آن بزرگ نشست.دادنِ بدونِ هیچ حرفِ دیگری چرخید و دور شد—پیکرش آب را چنان میشکافتمحال که انگار اصلاً وجود ندارد و مستقیم بهسوی خاندانِ اژدهای مقدس پیش رفت.
«...»
سکوتی سنگین بر خاندانِ اژدهای لاجوردی وتهدیدآمیز شهرِ زیرِ آب حاکم بود و تا مدتهامیدانست پس از رفتنِ آن بزرگ نیز ادامه یافت.
سرانجام، جیاو ژنهای آهی عمیق و خسته کشید و گفت:چیزی «حس میکنم حتی اگه موفق میشدیم کوهِ مارپیچِ اژدها روشده به دست بیاریم، آن بزرگ باز هم کمکی به ما نمیکرد.»
بقیه در سکوتلحظهای سر تکان دادند ورویاروییِ حرفش را تأیید کردند.
چند روز بعد، آن بزرگ درست همانطور که با خاندانِتحمل اژدهای لاجوردی کرده بود، تمامِ کوهِ مارپیچِ اژدها را درنهایت حضورِ کوبندهاش غرق کرد و ورودش را با غرور اعلام کرد.
بیدرنگ امپراتورِ اژدهای مقدس به اوشکلی نزدیک شد و ادای احترام کرد: «خاندانِلرزیدند اژدهای مقدس به آن بزرگ درود میفرستد.»
آن بزرگ چشمهایش را باریک کرد و گفت:تلف «درست مثلِ خاندانِ اژدهای لاجوردی، منتظرِ آمدنم بودی. ایزدبانویبهتازگی اژدهایان یهیو به تو هشدار داد که پیدایم میشود؟»
امپراتور جواب داد: «نه، امامسموم با دونستنِ سابقهٔ شما باخودِ او، هر کسی چنین فرضی میکرد.»
«پس حتماًخوب میدانی چرااین اینجا هستم.»
امپراتورِ اژدهای مقدس اعترافروشن کرد: «بله. حقیقت دارهفوران که ایزدبانوی اژدهایان یهیو برگشته.»
بر اساسِ حرفِ پیشینِ آن بزرگ، امپراتورِ اژدهای مقدس میدانست که او پیشبگویید از آمدن به خاندانِ اژدهای مقدس، به خاندانِ اژدهای لاجوردی سر زده است.پیشِ بنابراین دلیلی برای پنهانکاری نبود و این کار تنها او را خشمگین میکرد.
آن بزرگ با لحنی تحکمآمیز کهکردند جای هیچ بحثی باقی نمیگذاشت، گفت:دادنِ «هر چه میدانی به من بگو.»
با این حال، امپراتورِاین اژدهای مقدس سر تکان دادفریبی و گفت: «متأسفانه ممکن نیست.»
آن بزرگ چشمهایش را نامحسوس باریکشکلی کرد و نگاهی به امپراتورِ اژدهای مقدسلرزیدند انداخت که از آن تهدیدی خاموش میبارید.
آن بزرگ در حالی که هالهاش بهشدت به خروش درمیآمد، گفت: «چون حالمبگویید خوب است، وانمود میکنم جملهٔ آخرت را نشنیدم. بهتر است کلماتِ بعدیات راپیشِ عاقلانه انتخاب کنی، وگرنه ممکن است تصادفاً کوهِ مارپیچِ اژدها را غرق کنم.»
«چه کسی میداند؟ شاید وقتی ایزدبانویکردند اژدهایان یهیو از این موضوع باخبر شود،ختم حتی او را هم به اینجا بکشاند.»
«چرا هنوز دنبالِ ایزدبانوی اژدهایان یهیوبلوف هستید؟ شنیدم که نمیخواد هیچ کاری باتعریف شما داشته باشه. نمیترسید خشمش رو برانگیزید؟»
«شاید در گذشته از او میترسیدم، اما الان همهچیز متفاوت است. نمیدانمکوبندهٔ تمامِ این مدت کجا بوده است، اما کاملاً اطمینان دارم که در غیابشتعریف از او پیشی گرفتهام. وقتی پیدایش کنم، با او میجنگم و شکستش میدهم.»
در گذشته، وقتی آن بزرگ در پیِ ایزدبانوی اژدهایان یهیو بود، ایزدبانو همیشه میگفتآیا تنها کسی را میپذیرد که از خودش قویتر باشد؛ به همین دلیل بود که آنچرا بزرگ به جمعآوریِ گنجینهها روی آورد تا از آنها برای قویتر کردنِ خودش استفاده کند.