چپتر 2378: تنگهٔ زوال
0لِو پس از اینکه دید خشمِ ایزدِ اهریمن با چنان قدرتی بهسپس حاکمِ افضل دنا برخورد کرد که میتوانست یک ایزدِ راستین را بهراحتیسوسو و تماموکمال محو کند، به گودال نزدیک شد: «خ-خدای من! نگو که مرده؟!»
اما یوان آرام ماند. بهمحکم پایینِ گودالِ قیرگون نگاه کردفرود و پرسید: «هی، صدمه دیدی؟»
چند لحظه بعد، یوان واین لِو دیدند که کُرهای خونینقدرتشان بهآرامی از دهانهٔ گودال بالا آمد.
حاکمِ افضل دنا بود. تمامِ بدنش زیرِخیره موهای خونینش پنهان شده و موها مانندِتجربه سدی محافظ، محکم دورِ تنش پیچیده بود.
همین که فرود آمد، موهاتوضیحِ بهآرامی پس رفت و نشانهمون داد که او کاملاً سالم است.
حاکمِ افضل دنا طوری کهمحکم انگار هیچ اتفاقِ غیرعادیای نیفتادهفرود است، از یوان پرسید: «نظرت چیه؟»
یوان لحظهای در فکر فرو رفت و بعد جواب داد: «یهمیشناسد کم قویتر از چیزیه که انتظار داشتم. گذشته از اون، همیندوباره الان تونستم رگهای از جوهرِ ابدی رو توی اون حمله حس کنم.»
حاکمِ افضلقبلاً دنا ابرویی بالاچشمهای انداخت: «جوهرِ ابدی...»
ناگهان پرسید: «جوهرِقدرتشان ابدی چیه؟ حس میکنمبلوری قبلاً اسمش رو شنیدم.»
یوان با چشمهایسدی گردشده به اودورِ خیره شد: «چی؟ نمیدونی؟»
با خود فکر میکرد کسی باقدرت این قدرت و تجربه، حتماً تاتوضیحِ الان ابدیها و قدرتشان را میشناسد.
توضیحِ کوتاهی داد: «اون قدرتیچشمهای که از بلوری که خوردیمیکرد حس کردی. همون جوهرِ ابدیه.»
سپس کمی جوهرِ ابدیمیشناسد ساطع کرد تا دناخوردی دوباره آن را ببیند.
«این جوهرِ ابدیه.»
حاکمِ افضل دنا به هالهٔ منحصربهفردی که از یوانابدیها ساطع میشد خیره ماند. چشمانِ خونینش از سرِ کنجکاویابدیه و هیجان سوسو میزد و انگار مسحور شده بود.
بیدرنگ پرسید: «چطوراسمش اون قدرت روگردشده به دست آوردی؟»
او بلور را بیآنکه ماهیتش راکوتاهی بداند بلعیده بود تا قدرتش راسپس تصاحب کند، اما نتیجهٔ معکوس گرفته بود.
«چطور...؟ داستانشمانندِ طولانیه، پسمحافظ باشه برای بعد.»
دنا گفت:خود «چرا؟ وقتکسی که داریم.»
لِو ناگهان پرید وسطِ حرفشان: «اِم... بهتره هرچهنمیدونی زودتر از اینجا بریم. نهتنها از درهٔ خونینِ محرومقدرتشان فرار کردیم، بلکه خشمِ ایزدِ اهریمن رو هم برانگیختیم.»
«لِو راست میگه. بیامیشناسد بریم، قبل از اینکه دردسرِکردی بیخودی برای خودمون درست کنیم.»
یوان بیهیچ حرفِ دیگری،محافظ مسیرِ تصادفیای را در پیشهمین گرفت و به پرواز درآمد.
لِو بیدرنگ دنبالش رفت واین حاکمِ افضل دنا آخرین نفریقدرتشان بود که به راه افتاد.
در همین حال، جایی در قلمروِ اهریمنی، پیامرسانی بهخود شخصی که سراپا در شنل پوشیده شده بود نزدیکمیشناسد شد و گفت: «حاکمِ افضل، یه مشکلی پیش اومده.»
«بگو.»
«همین الان گزارشهایی به دستمون رسید که نشون میده شخصی کهرفت توی درهٔ نهایی از درهٔ خونینِ محروم ساکن بود، ناپدید شده.نیفتاده یه نفر هم خشمِ ایزدِ اهریمن رو درست بیرونِ دیوارِ شکستناپذیر برانگیخته.»
حاکمِ افضل رو به پیامرسان چرخید و پرسید:حتماً «داری میگی ”نُهمی“ درهٔ خونینِ محروم رو ترک کردههمون و به این زودی خشمِ ایزدِ اهریمن رو برانگیخته؟»
«مطمئن نیستیم که واقعاً از درهٔ خونینِخیره محروم رفته باشه، اما احتیاط شرطِ عقله.تجربه هرچی باشه داریم درموردِ اون هیولا حرف میزنیم.»
حاکمِ افضل دستور داد: «”نُهمی“ دهها میلیارد سال رو توی درهٔابدیه نهایی گذرونده، بیاینکه پاش رو از اون منطقه بیرون بذاره. چراکنجکاوی باید یهو درهٔ خونینِ محروم رو ترک کنه؟ بیدرنگ بررسیش کنید.»
«همین الان چند نفر رو فرستادم تا خشمِپیچیده ایزدِ اهریمن رو بررسی کنن. اما درموردِ وضعیتِاست داخلِ درهٔ خونینِ محروم، یه کم بیشتر طول میکشه...»
«اگه معلوم بشه کهکسی واقعاً درهٔ خونینِ محروم روابدیها ترک کرده، باید چیکار کنیم؟»
«...»
حاکمِ افضل یک دقیقهٔ تمام ساکت ماند و بعدکردی جواب داد: «اگه بذاریم هیولایی مثلِ اون توی دنیای مامیشد پرسه بزنه، خدا میدونه این دنیا چقدر دیگه دوام میاره.»
«نگران نباش، اگه کارمحافظ به جاهای باریک بکشه،پیچیده خودم به حسابش میرسم.»
«بله، حاکمِ افضل.»
کمی پس از رفتنِ یوان و گروهش،خیره چند ایزدِ راستین به آنجا رسیدند تاتجربه علتِ خشمِ ایزدِ اهریمن را بررسی کنند.
همین که رسیدند، یکی از آنها گفت:بلوری «باورم نمیشه پنج ایزدِ راستین رو فرستادن تادوباره فقط یه خشمِ ایزدِ اهریمن رو بررسی کنن.»
دیگری گفت: «چه اتلافِمحافظ وقتی. هرکسی که برانگیختهباشتشپیچیده قطعاً تا الان مرده.»
«تا حالا ندیده بودم خشمِ ایزدِ اهریمن همچینحتماً ویرانیای به بار بیاره. هرکسی که برانگیختهباشتش یاکردی خیلی قدرتمند بوده، یا کارِ بینهایت شرورانهای کرده.»
«احتمالاً دومی. فقط یه ایزدِ مطلق اونقدر قدرتنمیدونی داره که همچین واکنشِ شدیدی رو برانگیزه، اما هیچکدومشونقدرتشان اونقدر احمق نیستن که ایزدِ اهریمن رو خشمگین کنن.»
ایزدانِ راستین صحنه را سرسری بررسی کردندبلوری و سپس به راه افتادند تا گزارشساطع دهند که هیچچیزِ غیرعادیای در کار نیست.
همزمان، یوانمانندِ و گروهش بهمحکم مکانِ تازهای رسیدند.
یوان نگاهش رامیکرد به منظرهٔ وهمآورِ روبهرویشتجربه دوخت و پرسید: «کجاییم؟»
لِو با صدایی خفه جواب داد: «درهٔ خونینِ محروم با چهارکسی منطقهٔ خطرناک هممرزه؛ صحرای مرگ در جنوب، جنگلِ دام در شمال،خوردی دریای مرگ در غرب، و تنگهٔ زوال... که الان دقیقاً همونجاییم.»
با زنده شدنِ خاطراتِ تیانتوضیحِ چنیو در ذهنش، یوان گفت:همون «تنگهٔ زوال، هان؟ اسمش رو شنیدهم.»
اگرچه پیش از این هرگز شخصاً به تنگهٔ زوال نرفتهفرود بود، اما با شهرتِ بدنامش آشنایی داشت؛ سرزمینی پرخطر کهاتفاقِ موجوداتِ روحیِ قدرتمندی شبیه به ارواح، آزادانه در آن پرسه میزدند.
این موجوداتِ روحمانند به اشباحِ زیرین معروف بودند. آنها نهتنها ظاهری طیفگونه داشتند، بلکهبلوری در برابرِ حملههای فیزیکی نیز مصون بودند و همین امر آنها را به حریفانی دردسرسازکنجکاوی برای اهریمنها تبدیل میکرد، چرا که اهریمنها بیشتر به خونِ خودشان بهعنوانِ سلاح متکی بودند.
کمیاب بودنِ شدیدِ فنونِ روحی در قلمروِ اهریمنی هم اوضاع را بدتر میکرد. با اینکه اهریمنها همچنان میتوانستند برای حملهکوتاهی از قدرتِ روحِ خود استفاده کنند، اما فقط میتوانستند آن را به شکلی خام به بیرون ساطع کنند، مثلِ مصرفمسحور کردنِ انرژیِ روحی بدونِ هیچ فنی در پسِ آن. این کار هم بهشدت ناکارآمد بود و هم قدرتِ چندانی نداشت.
لِو بلند پیشنهاد داد: «امم... فکر میکنی بشه فقط با استفاده از دستکاریِ خلأ کلِ اینببیند مکان رو رد کنیم؟ اینجا مسلماً حتی از خودِ درهٔ خونینِ محروم هم خطرناکتره...» او به یوانماهیتش نگاه میکرد و همزمان زیرچشمی حاکمِ افضل دنا را میپایید، اما جرئت نداشت مستقیماً از او بپرسد.
سپس حاکمِ افضلسدی دنا گفت: «استفاده ازتنش دستکاریِ خلأ خیلی خستهکنندهست.»
هرچند که او مستقیماً ایناین ایده را رد نکرد، اماقدرتشان حرفش عملاً به همان معنا بود.
لِو با صدایی بهتزده زمزمهچشمهای کرد: «با اینکه توی درهٔمیکرد خونینِ محروم ازش استفاده کردی...؟»
یوان لبخند زد و گفت:توضیحِ «خودش نمیخواد اعتراف کنه، اما بهخاطرِابدیه دفعِ خشمِ ایزدِ اهریمن یکم خستهست.»
«واقعاً؟ با اینکهسدی ظاهرش کاملاً خوبدورِ به نظر میرسه؟»
«دقیقاً به همین دلیله که از پا دراومده. اون خشمِقدرتشان ایزدِ اهریمن اونقدر قوی بود که میتونست دوازده ایزدِ راستینکمی رو بهراحتی محو کنه. تازه، اون الان در اوجِ قدرتش نیست.»
لِو باقبلاً گیجی ابروهایش راچشمهای بالا داد: «چی؟»
با این حال، یوان از توضیحِ بیشتربلوری خودداری کرد و گفت: «نگرانِ چی هستی؟ساطع فقط چند تا روحه. راحت حسابشون رو میرسم.»
لِو تصمیم گرفت دیگرمحافظ سؤالی نپرسد و سرنوشتشپیچیده را پذیرفت: «اگه تو میگی...»
«پس بریم. نزدیکِ من بمون.»
کمی بعد، یوان واردِ تنگهٔ زوال شد؛ جایی که تنها یککسی مسیرِ پهن از میانِ زمین میگذشت و در میانِ دو رشتهکوهِ عظیمکردی گرفتار شده بود که به نظر میرسید قلههای سربهفلککشیدهشان آسمانها را میشکافند.
سکوتِ وهمآوری بر تنگهٔ زوال حاکم بودبلوری که تنها با صدای گهگاهِ غلتیدنِ سنگها ازدوباره کوه و افتادنشان در رودخانهٔ پایین شکسته میشد.
لایهٔ نازکی از مه در سراسرِ تنگه معلق بود و هر چیزی راداد در فاصلهٔ بیش از چند مایل از دید پنهان میکرد. اگرچه شاید اینفکر فاصله زیاد به نظر میرسید، اما چنین فاصلهای میتوانست در یک چشمبههمزدن طی شود.
در طولِ مسیر، یوان بااین استفاده از انتقالِ صدا باقدرتشان حاکمِ افضل دنا صحبت کرد.
«حالت چطوره؟»
«خوبم.»
«هردومون میدونیم که اینطور نیست.»
«...»
اگرچه حاکمِ افضل دنا در ظاهر کاملاً خوب به نظرمیکرد میرسید، اما پس از اینکه نفرین دهها میلیارد سال نیروی حیاتبلوری و انرژیاش را مکیده بود، در واقع بهشدت ضعیف شده بود.
بدتر از آن، او بهتازگی خشمِ ایزدِ اهریمنخوردی را برانگیخته بود که مجبورش میکرد همان اندکببیند انرژیِ بازیابیشده از زمانِ بیداریاش را هم مصرف کند.
حاکمِ افضل دنا در وضعیتِمحکم کنونیاش حتی ده درصد ازفرود قدرتِ پیشین خود را هم نداشت.
پس از لحظهایمیکرد سکوت، حاکمِ افضل دناتجربه تکرار کرد: «من خوبم.»
یوان با دیدنِ لجبازیِ او گفت:گردشده «که اینطور؟ اگه خوبی، پس فکراین کنم نیازی نیست بهت غذا بدم.»
حاکمِ افضل دنا ناگهان باتوضیحِ چشمانی گردشده به او نگاههمون کرد: «ها؟ الان چی گفتی؟»
یوان لبخند زد و جواب داد: «میخواستم یکمپیچیده از خونم رو بهت بدم تا به بهبودیتاست کمک کنم. اما چون خوبی، دیگه بهش نیازی نداری.»
«ا-این...»
حاکمِ افضل دنا ناگهان طعمِ خونِ یوان را به یاد آورد. با وجودِقدرت اینکه دهها میلیارد سال از آخرین باری که آن را چشیده بود میگذشت،سپس اما این خاطره چنان زنده بود که گویی همین دیروز اتفاق افتاده است.
با فکر کردن به آنتوضیحِ طعمِ بهشتی، آبِ دهانِ حاکمِهمون افضل دنا ناخودآگاه راه افتاد.
وقتی لِو این صحنه را دید، در ابتدا فکر کرد خیالاتی شده است.داد با این حال، وقتی رویش را برگرداند و چند ثانیه بعد دوباره نگاهفکر کرد و دید که آبِ دهانش هنوز همانجاست—و حتی بیشتر هم شده—بهکلی ماتومبهوت ماند.
حاکمِ افضل دنامیکرد ناگهان بلند اعلامقدرت کرد: «خون... میخوامش!»