چپتر 2335: رسیدن به قارهٔ مقدس
0رن شیا بهمحضِ اینکه دید اومُهرش واردِ دنیای شخصیشان شده، در آغوششکالبدِ پرید و گفت: «تیان یانگ! سالمی!»
تیان یانگ بهسرعت دستهایش را بازآرامی کرد تا او را بگیرد و رنانتخاب شیا در دم شروع به بوسیدنش کرد.
لحظهای بعد، درحالیکه هنوز دستهایش دورِکجاست گردنِ او حلقه بود، رن شیاآهِ پرسید: «چه بلایی سرِ کولاس اومد؟»
تیان یانگروشی آهی کشید:پیش «کشتمش... یهجورایی...»
گنجینهای را که برای مُهر کردنِ روحِ کولاس استفاده کرده بود بیرون آورد و ماجرا را توضیح داد: «بعدبار از نابود کردنِ بدنِ کولاس، روحش سعی کرد فرار کنه، برای همین توی این گنجینه مُهرش کردم. اگه اینتأثیرِ کار رو نمیکردم، زاران یه کالبدِ دیگه برای روحِ کولاس میساخت و اون دوباره برمیگشت تا ویرانی به بار بیاره.»
رن شیا با چهرهای ماتومبهوت زمزمه کرد: «یعنی یه تزکیهگر توی عالمِ ایزدیانتخاب تا وقتی روحش نابود نشه نمیمیره؟ یعنی میتونیم بدنِ فیزیکیمون رو تا ابدمیکردم جایگزین کنیم؟ یا چون روحِ کولاس تحتِ تأثیرِ یه ابدیه، این کار ممکنه؟»
تیان یانگ سر تکان داد و گفت:پیش «هنوز خیلی چیزها هست که دربارهٔ عالمِ ایزدیبرگشت نمیدونیم، اما با گذشتِ زمان همهچیز روشنتر میشه.»
او به اطرافکجاست نگاه کرد وبدهد پرسید: «راستی، روشی کجاست؟»
رن شیا پیش از اینکهگنجینه جواب بدهد، چشمهایش را مالید وزاران آهِ آرامی کشید: «با خانوادهش برگشت.»
تیان یانگ ابرویی بالامالید انداخت و پرسید: «خودش انتخابابرویی کرد که باهاشون برگرده، یا...»
«نه، پدرش اون رو برگردوند. میخواستم اعتراض کنم، اما جراحتهاش خیلیمالید جدیتر از چیزی بود که اول فکر میکردم، و منم توی شرایطیپدرش نبودم که بتونم جلوی بردنش رو بگیرم. جینگ رویه هم باهاش برگشت.»
تیان یانگروشی با آرامش سرجواب تکان داد: «میفهمم.»
رن شیا پرسید: «خیلی آرومترگنجینه از چیزی هستی که انتظارنمیکردم داشتم. اگه دیگه هرگز برنگرده چی؟»
«اگه برنگرده، خودم میرممالید پیشش. بههرحال همیشه میخواستمبرگشت قارهٔ مقدس رو ببینم.»
سپس پرسید:اطراف «که اینطور... حالاروشی میخوای چیکار کنی؟»
«اول میرم به شیئه می و بقیه سرمالید میزنم. بعد از اون، تزکیهم رو ادامه میدمخودش و امیدوارم به لایهٔ بعدی ارتقا پیدا کنم.»
«باشه.»
تیان یانگ پیش از اینکه بازگرددآرامی و به انزوا برود، برای چندخودش ماه آن دنیا را ترک کرد.
زمان بهسرعت گذشت و درروشی یک چشمبههمزدن، صد سال از پایانِمالید جنگ با نژادِ غولها سپری شد.
پس از جنگ، جهان برای ترمیمِ ویرانیهاچشمهایش متحد شد. دهها سال از صلحی بیسابقهبالا لذت برد—تا اینکه بارِ دیگر آشوبها سر برآوردند.
با این حال، این آشوب در سایهها کمین کرده بود وزاران برای مدتی طولانی از چشمِ بیشترِ مردمِ جهان پنهان ماند. سرانجامماتومبهوت دیگر مهارشدنی نبود و خانوادههای بیشماری را در سراسرِ جهان درنوردید.
وقتی تیان یانگ پس از پانصدآرامی سال از انزوایش بیرون آمد، ازخودش رن شیا پرسید: «از روشی خبری نشد؟»
«نه، اما خانوادهشنگاه دوباره توی کانونِکجاست توجه قرار گرفتن.»
«این دفعه چه اتفاقی افتاده؟»
رن شیا با آرامش جوابگنجینه داد: «سه ستونِ آسمان دارننمیکردم سعی میکنن دنیا رو فتح کنن.»
با شنیدنِ این حرف چشمهای تیانآرامی یانگ گرد شد و برای لحظهایخودش جرئت نکرد گوشهایش را باور کند: «چی؟»
رن شیا توضیح داد: «منظورم اینه که اونا دارن سعی میکنن از موقعیتشون بهعنوانِ رهبرِ اتحاد در طولِ جنگ سوءاستفاده کنن. بابرگرده اینکه جنگ تموم شده، سه ستونِ آسمان همچنان میخوان این اتحاد با رهبریِ خودشون ادامه پیدا کنه، و با این تعداد خاندانآرامش و فرقهای که درگیرِ این اتحاد هستن، این کار اونها رو به قدرتمندترین خاندانِ دنیا تبدیل میکنه و عملاً میشن امپراتورِ این دنیا.»
تیان یانگ چشمهایش را مالید و آهی کشید: «سه ستونِ آسمان همیشه قدرتمندترین خاندانِبالا دنیا بودن. اما قدرت و نفوذشون همچنان محدود بود. با این حال، اگه حمایتِاول اکثریتِ قدرتهای دنیا رو داشته باشن، همهچیز عوض میشه. واکنشِ بقیه به این موضوع چیه؟»
«خب، نیمی از اونا تا الان طرفِ سه ستونِ آسمان رو گرفتن و قبولمیساخت کردن که بهشون خدمت کنن، و این تعداد هنوز هم داره بیشتر میشه. حتی بانشه همین نصف هم، سه ستونِ آسمان اونقدر قوی هست که بر این دنیا حکومت کنه.»
تیان یانگ سپس پرسید: «چرا باید قبول کنن که به سهانداخت ستونِ آسمان خدمت کنن؟ بیشترشون حتی با زور هم زیرِ بارِ همچینچیزی چیزی نمیرن. سه ستونِ آسمان در ازای وفاداریشون چیزی بهشون پیشنهاد داده؟»
«احتمالاً، اما اونا همچین چیزی روکجاست فاش نکردن و نمیکنن، برای همینآهِ مردمِ عادی راهی برای فهمیدنش ندارن.»
تیان یانگ لحظهای تأمل کرد و بعد گفت: «احتمالاً پای روشنبین دربرگشت میونه، کسی که تحتِتأثیرِ یک ابدیه. حالا که جلوی تهاجمِ زاران گرفتهکنم شده، حتماً یک ابدیِ دیگه داره سعی میکنه همون کار رو تکرار کنه.»
رن شیاهمین پرسید: «کاری ازگنجینه دستِ ما برمیاد؟»
تیان یانگ سرشچشمهایش را به نشانهٔآرامی نفی تکان داد.
«فعلاً نه.»
رن شیا آهی کشید: «فقطجواب بیا امیدوار باشیم که بهآرامی یه جنگِ دیگه ختم نشه...»
تیان یانگ چند سالِاین بعد را صرفِ آمادهشدن برایکار سفرش به قارهٔ مقدس کرد.
وقتی آماده شد، بهمالید رن شیا گفت: «منبرگشت دیگه میرم قارهٔ مقدس.»
«مطمئنی نمیخوای باهات بیام؟»
تیان یانگ سر تکان داد.
«با دونستنِ اینکه یه ابدیِ دیگه فعاله،کردم دلم نمیخواد حتی به قارهٔ مقدس نزدیک بشی...اون حداقل تا وقتی که بفهمم با چی طرفیم.»
رن شیا دیگر خوب میدانست که بحثکردن بابرگشت تیان یانگ سرِ این موضوع فایدهای ندارد وپدرش خیلی زود از تلاش برای راضیکردنِ او دست کشید.
رن شیا درست در لحظهای کهکجاست تیان یانگ داشت آن دنیا راآهِ ترک میکرد، گفت: «مراقبِ خودت باش.»
تیان یانگ پس از رفتن، مستقیم به قارهٔ مقدسآهِ سفر کرد؛ مکانی که زمانی ورود به آن ممنوعباهاشون بود، اما اکنون تقریباً به روی همه باز بود.
«پس قارهٔ مقدس اینجاست، هان؟ انرژیِ روحیِکردم این مکان بهشکلِ مضحکی غنی و متراکمه. جایاون تعجب نیست که اینجا رو قلمروِ خودشون کردن.»
تیان یانگ چشمهایشچشمهایش را بست وآرامی نفسِ عمیقی کشید.
«...»
«...»
«...؟»
لحظهای بعد چشمهایش رامالید باز کرد و با چهرهایابرویی گیج به اطراف نگاه کرد.
«این دیگه...؟»
شروع کرد به تکاندادنِپیش دستوپاهایش، انگار که داشتمالید آنها را امتحان میکرد.
کمی طول کشید،توی اما سرانجام همهچیزمُهرش برایش روشن شد.
یوان که پس از صدها هزار سال تجربهٔ دوبارهٔ زندگیِبالا تیان یانگ، تازه کنترلِ بدنش را به دست آورده بود،کنم زمزمه کرد: «پس آزمونِ واقعی از اینجا شروع میشه، هان؟»