چپتر 2237: ساروکِ خشمگین
0ساروک که فهمید دیگر نمیتواند بر یوان غلبهمیکند کند، ناگهان عقب کشید و بینشان فاصله انداخت، انگاردیدنِ بهکلی قصدِ ادامهٔ مبارزه را از دست داده بود.
وقتی ساروک دورتر شد، یوان داد زد: «فکر میکنیکاری کدوم گوری داری میری؟! نگو که داری فرار میکنی!پیشی یه ایزد از یه فانیِ ساده فرار میکنه؟! خیلی خندهداره!»
یوان به خودش زحمتِ تعقیب نداد.میپرداختند میدانست اگر ساروک واقعاً قصدِ فرار داشتهویرانگر باشد، محال است بتواند به او برسد.
ساروک از فکرِ فرارشود پوزخندِ تحقیرآمیزی زد: «فرارکاری کنم؟ این ساروکِ قدرتمند؟»
«حتی اگر این ساروکِ قدرتمند مجبوربکشد شود کمی رنج بکشد، این ساروکِجوهرِ قدرتمند کاری میکند که امروز همینجا بمیری!»
ناگهان، جوهرِ ابدیِ ساروک اوجشود گرفت و در یک دممیکند از جوهرِ ابدیِ یوان پیشی گرفت.
یوان با دیدنِ اینکه هالهٔسنگینی ساروک ناگهان تقریباً دو برابرِ قبلروانه قوی شد، در دل فریاد زد:
این دیگه چه کوفتیه؟! نگوسنگینی که تو تمامِ این مدتحملهای از کلِ قدرتش استفاده نمیکرده؟!
یوان خبر نداشت که ساروکقدرتمند پیش از این هم تمامِرنج قدرتش را به کار گرفته بود.
هرچند محدودیتهای قدرتِ مطلق تواناییِ ابدیها را در مجاورتِ خود محدود میکرد، آنها تا زمانیمیپرداختند که در حاشیهٔ نفوذِ این قدرت (جایی که در ضعیفترین حالتِ خود بود) قرار داشتند،آزاد میتوانستند موقتاً از آن مرزها فراتر بروند. افزون بر این، باید بهای سنگینی هم میپرداختند.
با خندهای دیوانهوار غرید و حملهای را روانه کرد کهویرانگر دو برابرِ قبل ویرانگر بود: «شاهد باش، مورچهٔ فانی! این ساروکِتوان قدرتمند است که بیست درصد از قدرتِ واقعیاش را آزاد میکند!»
یوان با هدایتِ تمامِ جوهرِ ابدیای که در توانغرید داشت تا جلوی ضربه را بگیرد، فریاد زد: «بیستبیست درصد؟! این دیگه چه مزخرفیه؟! پس قدرتِ مطلق چی؟!»
«آآآه!»
لحظاتی پس از رها کردنِ حملهاش، ساروک ناگهان از درد فریادافزون کشید؛ گویی نیرویی نامرئی داشت او را در هم میشکست وویرانگر دردی بسیار بیشتر از تمامِ ضرباتِ یوان به او تحمیل میکرد.
سپس بیآنکه برای دیدنِ نتیجه منتظر بماند، ساروک بیدرنگ پا بهشاهد فرار گذاشت و به سمتی تاخت که او را از نُه آسمانجلوی دور و دورتر میکرد، تا جایی که دیگر در مجاورتِ آن نبود.
اگر حتی یک ثانیه بیشتر تردید میکرد، آن نیروی نامرئی کالبدِ اثیریاش راویرانگر نابود میکرد. هرچند این اتفاق او را درجا نمیکشت، اما آسیبِ واردشده جوهرِجلوی ابدیاش را ضعیف میکرد و برای بازیابی به تریلیونها سال زمان نیاز داشت.
با این حال، اینطور نبود که ساروک بدون هیچ آسیبی گریخته باشد. او با جسارتِ سرپیچی از قدرتِ مطلق وگرفت استفاده از قدرتی فراتر از حدِ مجاز، تقریباً ده درصد از کلِ قدرتش را از دست داده بود. بهای سنگینیپیش بود؛ آنقدر که جایگاهش را در میانِ ابدیها پایین بکشد و او را از جمعِ بیست نفرِ اول بیرون بیندازد.
ساروک پس از فرار و بازگشت به بدنِ واقعیاش در گوشهای از خلأِ بیپایان،سنگینی چنان غرشِ کرکنندهای از سرِ خشم سر داد که تمامِ ستارههای تا شعاعِ صدها سالِواقعیاش نوری را تبخیر کرد و صورتهای فلکیِ کاملی را در یک دم از بین برد.
«آن مورچهٔ فانیِ کوفتی!خندهای چطور جرئت میکند این ساروکِکرد قدرتمند را اینگونه خوار کند؟!»
ساروک چنان آشوبی در خلأ به پا کرد کهغرید توجهِ دیگر ابدیهای نزدیک را به خود جلب کردبیست و وقتی دیدند ضعیف شده، بیدرنگ او را سؤالپیچ کردند.
«ساروک، چه بر سرِساروکِ جوهرِ ابدیات آمده؟ بسیارشود ضعیفتر از پیش شده است!»
«این بارضعیفترین با چهقرار کسی جنگیدهای؟»
«حالا که تا اینخندهای حد ضعیف شدهای، اصلاًروانه میتوانی خودت را قدرتمند بخوانی؟»
البته کهافزون از تمسخرِ اوسنگینی نیز دریغ نکردند.
ساروک به دیگر ابدیها اعتنایی نکرد و حاضر نشد پاسخیرنج بدهد. اگر میفهمیدند یک فانیِ ناچیز او را به چنینگرفت روزِ فلاکتباری انداخته، تا پایانِ زمان مسخرهاش میکردند و خوار میشد.
از بختِ خوبش، شیوا پیش از آنکه همهچیزمرزها را ببیند رفته بود، و اطمینان داشت کهخندهای یوان با آخرین ضربهاش از پای درآمده است.
«...»
«ساروک، این چه هیاهوییبهای است که در قلمرویدیوانهوار من به پا کردهای؟»
ناگهان صدایکنم دیگری او راقدرتمند خطاب قرار داد.
با شنیدنِ اینحالتِ صدا، بدنِ ساروکمیتوانستند کمی منقبض شد.
پاسخ داد: «هیچ دلیلی ندارد...»دیوانهوار چرا که صدا به ابدیایویرانگر تعلق داشت که نمیتوانست نادیدهاش بگیرد.
صدا بازگشت، با لحنی سردتر از خودِ خلأ کهغرید از خشمی فروخورده لبریز بود: «پس تمامِ آن منابع رادرصد بیدلیل نابود کردی؟ این چیزی است که به من میگویی؟»
برای ابدیها، تمامِ هستی چیزی جز مخزنی از منابع نبود؛ چیزی کهکاری باید به جوهر پالایش میشد و برای قدرت به مصرف میرسید. البته کهتقریباً این شاملِ ستارگانی هم میشد که ساروک در اوجِ خشم نابودشان کرده بود.
«ساروک عذرخواهی میکند...»
نه تنها برای عذرخواهی سر به زیر انداخت، بلکه درویرانگر برابرِ این ابدی، ساروک حتی جرئت نکرد خودش را «ساروکِ قدرتمند»توان بخواند؛ لقبی که پیش از دیگران با غرور به زبان میآورد.
دیگر ابدیها نیز به محضِسنگینی اینکه متوجهِ حضورِ این ابدیحملهای شدند، آنجا را ترک کردند.
پس از سکوتی که انگار در میانِ ستارگانشود امتداد داشت، صدا بازگشت؛ لحنش دیگر خشمگین نبود،بمیری بلکه رگههایی از کنجکاوی در آن موج میزد.
«وضعیتِ تو...ضعیفترین کارِ قدرتِ مطلقداشتند است، اینطور نیست؟»
ساروک درسنگینی پاسخ دادنخندهای تردید کرد: «ا-این—!»
صدا با لحنی سرد و برنده، همچون خودِ قضاوت،غرید گفت: «پس حالا تو هم به دنبالِ تصاحبِ آنبیست قدرتی؟ بگو ببینم—برای چه؟ تا در برابرِ من بایستی؟»
«نه! اینطورکنم نیست! ساروک بهقدرتمند جوهرش سوگند میخورد!»
«در این صورت، بدتقرار نمیآید خاطراتت را با منفراتر به اشتراک بگذاری، درست است؟»
ساروک سکوت کرد. در میانِ تمامِ موجوداتِ هستی، این همان کسی بود که بیشفانی از همه از فهمیدنِ تحقیرش توسطِ او وحشت داشت. متأسفانه نمیتوانست مخالفت کند، چرا کهرها این کار پیامدی بسیار خوارکنندهتر از آنچه یوان بر سرش آورده بود، به دنبال داشت.
با درماندگی گفت: «بفرما.»
در لحظهٔ بعد، نوری در دوردستهای خلأمجبور سوسو زد—ابتدا همچون ستارهای دور، سپس بهسرعت گسترشهمینجا یافت و درخششِ آن خودِ تاریکی را فروبلعید.
در عرضِ چند لحظه، ستاره به او رسید و وقتی آنقدر نزدیکباید شد که به چشم بیاید، مشخص شد که انتهای یک رشتهٔ درخشانباش است. بهمحضِ اینکه به ساروک برخورد کرد، همچون بندی ایزدی به بدنش چسبید.
چند دقیقه بعد، صداخندهای بازگشت و لحنش آمیختهروانه به سرگرمی و کنجکاوی بود.
«یک فانی که نه تنها قدرتِ ماخندهای را در دست دارد، بلکه حتی میتواند جوهرِباش خلأ را پالایش کند؟ چقدر جذاب... چقدر بیسابقه!»
«...»
ساروک از واکنشِ ابدی حیرتزده ماند؛ پیش از این هرگز ندیده بود اوبهای چنین هیجانی از خود نشان بدهد. با این حال، مضطرب هم بود، چرافانی که همان موجودی را که چنین واکنشی برانگیخته بود، از پای درآورده بود.