چپتر 2458: مبارزه با زاران
0زاران پس از اینکه با شتاب از حملهاشمشخصی—معمولاً جاخالی داد، از یوان پرسید: «حرامزاده، چطور بهعنوانِبینهایت یک فانی اینهمه جوهرِ ابدی به دست آوردی؟!»
هرچند حمله آنقدر قوی نبود که آواتارشوقتی را نابود کند، اما اگر سعی میکرد جلویحتی ضربه را بگیرد، بیشک به آن آسیب میرساند.
یوان با آرامشمثلِ جواب داد: «واقعاً مهمهجدی چطور به دستش آوردم؟»
زاران داد زد: «یک تریلیون سال جوهرِ ابدی مقدارِ عظیمی نیست، اماچهرهای ناچیز هم نیست! محاله یک انسان بتونه بدونِ کمکِ یک ابدیِ دیگهازآنجاکه اینقدر به دست بیاره! کی داره به حرامزادهای مثلِ تو کمک میکنه؟!»
یوان باحدودِ چهرهای جدیهان جواب داد: «مادرت.»
«چیِ... من؟»
جوابِ غیرمنتظرهٔ یوان زارانکمک را چنان مبهوت کردمادرت که زبانش بند آمد.
ازآنجاکه ابدیها از خلأ زاده میشدند، مفهومِداره «والدین» اصلاً برایشان صدق نمیکرد، بنابراین حرفِمادرت یوان برای بیشترِ همنوعانِ آنها بیمعنی بود.
با این حال، زاران که با انسانها و رسومشانسال—فراتر آشنا بود، تقریباً بیدرنگ متوجهِ توهین شد. بدنش ازاجازه خشم به لرزه افتاد و هالهاش همچون آتشفشانی فوران کرد.
«حرامزادهٔ کوچک! چطور جرئتحدودِ میکنی مثلِ یک فانیانباشتِ به من توهین کنی!»
مقدارِ عظیمی جوهرِ ابدی کهمیکنه از یک تریلیون سالِ یوان فراترغیرمنتظرهٔ میرفت، از آواتارِ زاران فوران کرد.
دیمو با خود زمزمهدیگه کرد: «حدودِ یک تریلیونحرامزادهای و صد میلیارد سال، هان؟»
وقتی انباشتِ جوهرِ ابدیِ یک ابدی از آستانهٔمشخصی—معمولاً مشخصی—معمولاً حدودِ یک تریلیون سال—فراتر میرفت، تفاوتِ چندبینهایت هزار یا حتی چند میلیون سال، ناچیز میشد.
هرچند جوهرِ ابدی بینهایت قدرتمند بود و به یوان اجازه میداد حتی باچند مقدارِ کمی از آن بر حریفانِ سطحبالاتر چیره شود، اما این کار تنهاشود در برابرِ فانیها و جانوران ممکن بود و در رویارویی با ابدیها صدق نمیکرد.
زاران پس از رها کردنِ جوهرِ ابدیاش، دست به حمله زد و موجِ ویرانگریکرد از انرژی را آزاد کرد که همچون موجِ جزر و مد بهسوی یوان یورشنمیکرد برد... موجی که آنقدر عظیم بود که بهراحتی میتوانست یکی دو جهانِ کامل را ببلعد.
یوان با حملهای مشابه به مقابله با حملهٔ زارانمثلِ رفت و جوهرِ ابدیِ بیشتری نسبت به قبل آزادچنان کرد، چرا که هنوز با تمامِ توان نجنگیده بود.
وقتی حملهٔ یوان حملهٔ او را بهکلیآستانهٔ خنثی کرد، زاران با ناباوری فریاد زد:میلیون «هنوز هم جوهرِ ابدیِ بیشتری پنهان کرده بود؟!»
البته زاران نگران نبود که ببازد، چونوقتی او هم جوهرِ ابدیِ فراوانی را نگه داشتهحتی بود، چرا که نمیخواست یوان را تصادفی بکشد.
در همین حال، دیمو با تماشای انسانی که حتیچیِ ایزدِ راستین هم نبود اما بدونِ شکست خوردن باازآنجاکه یک ابدی میجنگید، لرزهای در بدنِ واقعیاش حس کرد.
خودشه! یک موجودِابدیِ بینقص باید قادربیاره به چنین کاری باشه!
پس از دیدنِ چیزی که بهعنوانِ موجودِآستانهٔ بینقص در ذهن داشت و حالا جلویمیلیون چشمانش وجود داشت، از هیجان به لرزه افتاد.
برای دیمو، موجودِ بینقص کسی بودهان که از عقلِ سلیم فراتر میرفت—کسیتفاوتِ که میتوانست غیرممکنها را ممکن کند.
هرچند متعالیهایی که او خلق کرده بود بهنوبهٔ خود بینهایت قدرتمند بودند،چنان اما هیچکدام نمیتوانستند مانندِ یوان که هنوز فاصلهٔ زیادی تا تبدیل شدن بهاصلاً ایزدِ راستین داشت، جوهرِ ابدی را به کار بگیرند و با ابدیها بجنگند.
دیمو ناگهان با صدایدیگه بلند داد زد: «هنوزحرامزادهای اینهمه جای پیشرفت داره!»
وقتی به ایزدِ راستین برسه چه اتفاقی میافته؟ ایزدِ مطلق چطور؟چند اگه کسی که میتونه بدونِ ابدی بودن جوهرِ ابدی رو بهسطحبالاتر کار بگیره، خودش تبدیل به یک ابدی بشه چی؟ اوه، چه احتمالاتی!
دیمو که تلاش و زمانِ زیادی را صرفِ خلقِآستانهٔ موجوداتِ بینقص کرده بود، در این لحظه بهسختی میتوانستبینهایت جلوی خودش را بگیرد تا روی یوان آزمایش نکند.
در واقع، دیمو از مدتها پیش در یوان—در تیان چنیو—پتانسیل دیدهغیرمنتظرهٔ بود، و به همین دلیل تیان چنیو را نکشت یا روحش رامفهومِ نابود نکرد، چرا که بهراحتی قادر به انجامِ هر دو کار بود.
با این حال، تنها دیمو نبود که ازحرامزادهای دیدنِ یوان به هیجان آمده بود. حتی حریفش،جوابِ زاران نیز بهسختی میتوانست هیجانش را مهار کند.
در نگاهِ او، شکستِ یوان و تبدیل شدنشمشخصی—معمولاً به زیردستِ او قطعی بود، و فکرِ داشتنِبینهایت چنین بردهٔ خارقالعادهای لرزه بر تمامِ وجودش میانداخت.
وقتی بردهٔ خودم بکنمش و وادارشهان کنم توی رویدادِ بعدی شرکت کنه، دیگهچند مضحکهٔ بقیه نمیشم! تنها مشکل اینجاست که...
زاران باحرامزادهای گوشهٔ چشم بهمیکنه دیمو نگاه کرد.
آیا دیمو میذاره ببرمش،دیگه یا سعی میکنه اونحرامزادهای بچه رو از چنگم دربیاره؟
زاران میدانست که هیچ راهی برای شکست دادنِ دیمو ندارد، حتیچند اگر الان با بدنِ اصلیاش آنجا بود. بنابراین اگر دیمو یوانسطحبالاتر را از چنگش درمیآورد، واقعاً کاری جز غصه خوردن از دستش برنمیآمد.
نه تنها نمیتونم شکستش بدم، بلکههان الان توی قلمروِ اون هستیم، پستفاوتِ از نظرِ فنی تیان یانگ مالِ اونه...
در میانِ ابدیها، قانونِ پذیرفتهشدهای بود که همهچیز در قلمروِ یکغیرمنتظرهٔ شخص، به صاحبِ آن قلمرو تعلق دارد. تنها استثنا نُه آسمانمیشدند بود، فضایی که کسی نمیتوانست ادعای مالکیتی بر آن داشته باشد.
گرچه هر کسی میتوانست ادعای مالکیتِ آن را بکند، اما با وجودِ قدرتِ مطلقی که درجوابِ آنجا ساکن بود، چنین ادعاهایی هیچ ارزشی نداشت و تنها مایهٔ خنده میشد. در عمل، آنجابرایشان قلمرویی بیقانون بود؛ جایی آزاد برای همه، تا زمانی که کسی قدرتِ مطلق را به چنگ بیاورد.
زاران در حینِ مبارزه با یوان، بهانهها ومشخصی—معمولاً توجیههایی را در ذهن میسنجید تا اگر کار بهقدرتمند آنجا کشید، جلوی دیمو را برای بردنِ یوان بگیرد.
یوان ناگهان داد زد و رشتهٔهان افکارِ زاران را پاره کرد: «داری کندچند میشی، زاران! چیزی فکرت رو مشغول کرده؟!»
زاران با لحنی تمسخرآمیز خندید و جواب داد: «آره! دارم به این فکر میکنم که چقدر این مبارزه خستهکنندهست!»ابدیها و ادامه داد: «هر دومون میدونیم که نمیتونی من رو شکست بدی، پس چرا دست از تلف کردنِ وقتمحال برنمیداری و همین الان تسلیم نمیشی؟ اگه با میلِ خودت تسلیم بشی، کاری میکنم زندگیت یکم کمتر فلاکتبار باشه!»
یوان با سردی پوزخنددیگه زد: «هنوز داری خواب میبینی؟مثلِ پس بذار یکم بیدارت کنم!»
یوان ناگهان انگشتش را به سوی زارانآستانهٔ گرفت و موجِ دیگری از جوهرِ ابدیمیلیون را رها کرد، اما این بار فرق داشت.
انرژی حاملِ سرمایی استخوانسوز بود، چنان مطلق که هر چیزی راسال—فراتر در مسیرش کاملاً منجمد میکرد؛ حتی به نظر میرسید تار وکمی پودِ فضا نیز زیرِ لمسِ آن از حرکت میایستاد و متبلور میشد.
با دیدنِ یخبندانِ ابدیِ شیوا که مسیریجدی یخی به سمتش میساخت، چشمانِ زاران ازکرد شوک و ناباوری گرد شد: «این قدرت...؟!»
اگر حواسشکمکِ جمع بود، شایداینقدر میتوانست جاخالی بدهد،
اما نه تنها حواسش پرت بود، بلکهآستانهٔ استفادهٔ ناگهانیِ یوان از فنی متعلق بهمیلیون یک ابدیِ دیگر، او را کاملاً غافلگیر کرد.
در نهایت، زاران نتوانستحدودِ از تمامِ حمله جاخالی بدهدآستانهٔ و ضربه به بازویش خورد.
زاران فریادِ دردمندانهای کشید: «آآآخ!»
یوان با دیدنِابدیِ واکنشِ زاران، ابروییبیاره بالا انداخت: «اوه؟»
او میدانست که نفرینِ زاران که کولاس را مبتلا کردهتفاوتِ بود، در برابرِ عناصرِ یین ضعیف است، اما خبر نداشتکمی که خودِ این موجود نیز در برابرِ آن ضعف دارد.
زاران در حالی کهحدودِ صدایش از خشم و انزجارآستانهٔ میلرزید، غرید: «تو! اون قدرت!»
«اون قدرتِ شیواست!مثلِ آخه چطور میتونی ازجدی قدرتِ اون استفاده کنی؟!»
یوان مسخرهاش کرد: «چرادیگه برات مهمه؟ نگو کهحرامزادهای معشوقهت بوده یا همچین چیزی؟»
«عوضی!!!» هالهٔ زاران منفجر شد و تمامِ قدرتشمشخصی—معمولاً را آزاد کرد؛ جوهرِ ابدیاش تقریباً دو تریلیون سالقدرتمند بود، یعنی نزدیک به دو برابرِ جوهرِ ابدیِ یوان.
کوفتی! زاران فوراً از اینکه از روی خشم باآستانهٔ تمامِ قدرتش حمله کرده بود پشیمان شد، چون فکر نمیکردقدرتمند یوان بتواند از این حمله جانِ سالم به در ببرد.
وقتی دیمو این را دید، غریزی جلوجدی رفت تا از یوان محافظت کند. هر چهزبانش باشد، حیف بود که بگذارد او همانجا بمیرد.
با این حال، وقتی متوجهِ چهرهٔبیاره آرامِ یوان شد، دیمو تقریباً بلافاصله پسجدی از حرکت کردن، سرِ جایش متوقف شد.