---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 2393: فقط می‌خواهم حرف بزنم • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 2393: فقط می‌خواهم حرف بزنم

0

فرمانروای آغازینِ دریاها با شنیدنِ ناسزای امپراتورِ راستینِ‌این‌جوری​ دریاها، با ناباوری فریاد زد: «چطور جرئت می‌کنی‌بزنیم​ با این وجودِ باعظمت این‌طور زشت حرف بزنی!»

«محضِ اطلاعت من اسمی دارم.‌باشی​ من فرمانروای آغازینِ دریاها هستم؛‌اگه​ حاکمِ راستینِ دریاها، ای شیاد!»

امپراتورِ راستینِ دریاها با صدایی وحشت‌زده داد زد: «می‌دونم توِ‌می‌خواست​ کوفتی کی هستی! همهٔ موجوداتِ دریاییِ این دنیا تو رو‌بازی​ می‌شناسن! چیزی که نمی‌دونم اینه که آخه چرا افتادی دنبالم!»

فرمانروای آغازینِ دریاها با صدایی آرام، در‌بازی​ تلاشی برای راضی کردنش به توقف، گفت:‌شود​ «چرا فرار می‌کنی؟ فقط می‌خواهم حرف بزنم.»

«فکر کردی من احمقم یا چی؟! عمراً فقط برای حرف‌قوا​ زدن اومده باشی وقتی این‌جوری با تمامِ قوا افتادی دنبالم!‌فریبِ​ اگه واقعاً می‌خوای حرف بزنی، همین‌طوری هم می‌تونیم حرف بزنیم!»

همان‌طور که انتظار می‌رفت،‌اومده​ امپراتورِ راستینِ دریاها فریبِ‌تمامِ​ چنین حقهٔ آشکاری را نخورد.

«با این فرار کردن‌ها،‌راهِ​ فقط داری کار را‌البته​ برای آیندهٔ خودت سخت‌تر می‌کنی.»

«چی داری می‌گی؟!»

«یک لحظه‌احمقم​ بایست تا همه‌چیز‌اومده​ را برایت بگویم.»

«جداً می‌تونی این مزخرفات رو‌باشی​ تموم کنی! تا وقتی نری،‌اگه​ من دست از فرار برنمی‌دارم!»

فرمانروای آغازینِ دریاها همان‌طور که با بی‌خیالی‌شویم​ امپراتورِ راستینِ دریاها را تعقیب می‌کرد، آهِ بلندی‌اما​ کشید: «انگار مجبوریم از راهِ سختش وارد شویم...»

البته اگر فرمانروای آغازینِ دریاها واقعاً می‌خواست به او برسد، به‌راحتی می‌توانست این کار‌شود​ را بکند. اما ترجیح می‌داد پیش از آن، مدتی با امپراتورِ راستینِ دریاها بازی‌اربابت​ کند. این کار به یوان هم زمانِ بیشتری می‌داد تا برای نبرد آماده شود.

امپراتورِ راستینِ دریاها که به‌سرعت فهمیده بود بازیچه‌این‌جوری​ شده است، با استیصال داد زد: «نمی‌دونی کی پشتمه؟!‌همان‌طور​ اگه من رو بکشی، قطعاً تو هم کشته می‌شی!»

«البته که اربابت را می‌شناسم. برای‌وقتی​ همین است که با وجودِ میلم،‌می‌خوای​ این‌همه مدت کاری به کارت نداشته‌ام.»

«پس آخه‌انگار​ چرا الان می‌خوای‌سختش​ من رو بکشی؟!»

«چه کسی گفت‌ترجیح​ می‌خواهم تو را بکشم؟‌بازی​ فقط می‌خواهم حرف بزنم.»

«همین الان داریم حرف می‌زنیم!»

«نه، این چیزی است‌اومده​ که فقط وقتی بی‌حرکت‌تمامِ​ باشیم می‌توانیم درباره‌اش بحث کنیم.»

«این یه مزخرفِ محضه!»

«واقعاً، فقط می‌خواهم حرف بزنم.»

فرمانروای آغازینِ دریاها همچنان پافشاری می‌کرد که صرفاً قصدِ صحبت‌قوا​ دارد، اما امپراتورِ راستینِ دریاها زیرِ بار نمی‌رفت و طوری‌فریبِ​ به فرار ادامه می‌داد که انگار جانش به آن بسته بود.

طیِ یک هفتهٔ بعد، فرمانروای آغازینِ دریاها بی‌امان امپراتورِ‌قوا​ راستینِ دریاها را تعقیب کرد و او را در صدها‌فریبِ​ دریا و اقیانوس در سراسرِ عوالمِ نُه آسمان دنبال کرد.

فرمانروای آغازینِ دریاها پس از یک هفته تعقیب، ناگهان این‌می‌خواست​ نکتهٔ مهم را به یاد آورد: «آه، درست است. یک‌بازی​ روز در این دنیا برابر با یک سال در آن دنیاست...»

«کمی دلم نمی‌آید چنین سرگرمیِ جذابی را تمام کنم، اما‌زمانِ​ افسوس... خودت را خوش‌شانس بدان که زودتر به فکرِ این کار‌استیصال​ نیفتاده بودم، چون به‌راحتی می‌توانستم هزاران سال بدونِ خستگی ادامه‌اش دهم.»

وقتی امپراتورِ راستینِ دریاها متوجه شد تعقیب‌کننده‌اش‌وقتی​ سرعت گرفته و رفته‌رفته دارد به او می‌رسد،‌می‌تونیم​ با وحشت فریاد زد: «می‌خوای باهام چی‌کار کنی؟!»

فرمانروای آغازینِ دریاها به‌اومده​ شوخیِ اولیه‌اش ادامه داد:‌تمامِ​ «فقط می‌خواهم حرف بزنم.»

سرانجام، امپراتورِ‌انگار​ راستینِ دریاها به‌سختش​ مرزِ توانش رسید.

پس از اینکه فهمید نمی‌تواند از فرمانروای‌بازی​ آغازینِ دریاها پیشی بگیرد و چاره‌ای جز مبارزه‌به‌سرعت​ ندارد، ناگهان ایستاد و رو به تعقیب‌کننده‌اش چرخید.

«اینو بخور، خیکیِ کوفتی!»

امپراتورِ راستینِ دریاها از سرِ استیصال یورش‌این‌جوری​ برد و حملهٔ ویرانگری به راه انداخت که‌بزنیم​ در یک چشم‌برهم‌زدن نیمی از انرژی‌اش را بلعید.

اما فرمانروای آغازینِ دریاها حتی خم به ابرو نیاورد. در‌می‌خواست​ عوض، تنها خندید و صدای تمسخرآمیزش در اعماق پیچید: «چه هدردادنِ‌کند​ انرژیِ بیهوده‌ای! به‌زودی از اینکه خودت را خسته کرده‌ای پشیمان می‌شوی!»

سپس در برابرِ حمله‌می‌داد​ ایستاد و دهانش را باز‌یوان​ کرد تا آن را ببلعد.

امپراتورِ راستینِ دریاها درحالی‌که با دیدنِ‌باشی​ دفعِ بی‌دردسرِ حمله‌اش چشم‌هایش گرد شده‌واقعاً​ بود، با بهت فریاد زد: «چی؟!»

همیشه می‌دانست که فرمانروای آغازینِ دریاها به‌طرزِ کوبنده‌ای قدرتمند است،‌اگه​ اما هرگز تصور نمی‌کرد شکافِ میانشان تا این حد عظیم‌چنین​ باشد؛ چیزی شبیه به مقایسهٔ یک دریاچهٔ کوچک با اقیانوسی بی‌کران.

پس از بلعیدنِ حمله، هیکلِ گردِ فرمانروای آغازینِ‌البته​ دریاها برای کسری از ثانیه ناپدید شد و‌ترجیح​ درست در مقابلِ امپراتورِ راستینِ دریاها پدیدار شد.

سپس بی‌درنگ آرواره‌های عظیمش را باز کرد و گاز گرفت. با این حال، نه او‌به‌سرعت​ را بلعید و نه آسیبی به او رساند. در عوض، تنها امپراتورِ راستینِ دریاها را‌همین​ در دهانش نگه داشت، گویی گربه‌ای طعمه‌اش را گرفته باشد و با آن بازی کند.

لحظه‌ای بعد، فرمانروای آغازینِ دریاها‌اومده​ توانایی‌اش را فعال کرد و‌قوا​ از نُه آسمان ناپدید شد.

در همین حین، یوان هفت سالِ تمام منتظرِ بازگشتِ فرمانروای آغازینِ‌واقعاً​ دریاها مانده بود و کم‌کم داشت با خود فکر می‌کرد که‌آشکاری​ نکند مشکلی پیش آمده یا او را به‌کلی از یاد برده است.

درست وقتی یوان نگاهش را به دریای خونین دوخت و آهی‌برسد​ عمیق کشید، متوجه شد که سطحِ آب بارِ دیگر شروع به‌یوان​ برآمدن کرده است، اما این بار بسیار بزرگ‌تر از قبل متورم شد.

یک ثانیه بعد، فرمانروای آغازینِ دریاها‌مدتی​ درحالی‌که موجودی آشنا را در دهان‌نبرد​ داشت، از دریای خونین بیرون آمد.

امکان نداره! واقعاً کشوندش اینجا!

یوان با دیدنِ‌زدن​ امپراتورِ راستینِ دریاها در‌این‌جوری​ دل این‌طور فریاد زد.

فرمانروای دریاها پیش از آنکه امپراتورِ‌وارد​ راستینِ دریاها را به بیرون تف‌به‌راحتی​ کند، به یوان گفت: «بفرما، مالِ خودت!»

یوان بی‌درنگ «بیداریِ اژدهای مطلق» را فعال کرد و «شماره یک زیر آسمان» را‌شود​ فراخواند. او حتی پیش از ضربه‌زدن به امپراتورِ راستینِ دریاها که از آسمان سقوط می‌کرد—و‌می‌شناسم​ ذهنش همچنان در ناباوری و سردرگمیِ مطلق بود—از جوهرِ آشوب و جوهرِ ابدی بهره گرفت.

درحالی‌که یوان شاخک‌هایش را مثلِ‌اومده​ کره می‌برید، با صدای بلند‌قوا​ فریاد زد: «اینجا چه خبرِ کوفتی‌ایه؟!»

ناولها | novelha.net