چپتر 2393: فقط میخواهم حرف بزنم
0فرمانروای آغازینِ دریاها با شنیدنِ ناسزای امپراتورِ راستینِاینجوری دریاها، با ناباوری فریاد زد: «چطور جرئت میکنیبزنیم با این وجودِ باعظمت اینطور زشت حرف بزنی!»
«محضِ اطلاعت من اسمی دارم.باشی من فرمانروای آغازینِ دریاها هستم؛اگه حاکمِ راستینِ دریاها، ای شیاد!»
امپراتورِ راستینِ دریاها با صدایی وحشتزده داد زد: «میدونم توِمیخواست کوفتی کی هستی! همهٔ موجوداتِ دریاییِ این دنیا تو روبازی میشناسن! چیزی که نمیدونم اینه که آخه چرا افتادی دنبالم!»
فرمانروای آغازینِ دریاها با صدایی آرام، دربازی تلاشی برای راضی کردنش به توقف، گفت:شود «چرا فرار میکنی؟ فقط میخواهم حرف بزنم.»
«فکر کردی من احمقم یا چی؟! عمراً فقط برای حرفقوا زدن اومده باشی وقتی اینجوری با تمامِ قوا افتادی دنبالم!فریبِ اگه واقعاً میخوای حرف بزنی، همینطوری هم میتونیم حرف بزنیم!»
همانطور که انتظار میرفت،اومده امپراتورِ راستینِ دریاها فریبِتمامِ چنین حقهٔ آشکاری را نخورد.
«با این فرار کردنها،راهِ فقط داری کار راالبته برای آیندهٔ خودت سختتر میکنی.»
«چی داری میگی؟!»
«یک لحظهاحمقم بایست تا همهچیزاومده را برایت بگویم.»
«جداً میتونی این مزخرفات روباشی تموم کنی! تا وقتی نری،اگه من دست از فرار برنمیدارم!»
فرمانروای آغازینِ دریاها همانطور که با بیخیالیشویم امپراتورِ راستینِ دریاها را تعقیب میکرد، آهِ بلندیاما کشید: «انگار مجبوریم از راهِ سختش وارد شویم...»
البته اگر فرمانروای آغازینِ دریاها واقعاً میخواست به او برسد، بهراحتی میتوانست این کارشود را بکند. اما ترجیح میداد پیش از آن، مدتی با امپراتورِ راستینِ دریاها بازیاربابت کند. این کار به یوان هم زمانِ بیشتری میداد تا برای نبرد آماده شود.
امپراتورِ راستینِ دریاها که بهسرعت فهمیده بود بازیچهاینجوری شده است، با استیصال داد زد: «نمیدونی کی پشتمه؟!همانطور اگه من رو بکشی، قطعاً تو هم کشته میشی!»
«البته که اربابت را میشناسم. برایوقتی همین است که با وجودِ میلم،میخوای اینهمه مدت کاری به کارت نداشتهام.»
«پس آخهانگار چرا الان میخوایسختش من رو بکشی؟!»
«چه کسی گفتترجیح میخواهم تو را بکشم؟بازی فقط میخواهم حرف بزنم.»
«همین الان داریم حرف میزنیم!»
«نه، این چیزی استاومده که فقط وقتی بیحرکتتمامِ باشیم میتوانیم دربارهاش بحث کنیم.»
«این یه مزخرفِ محضه!»
«واقعاً، فقط میخواهم حرف بزنم.»
فرمانروای آغازینِ دریاها همچنان پافشاری میکرد که صرفاً قصدِ صحبتقوا دارد، اما امپراتورِ راستینِ دریاها زیرِ بار نمیرفت و طوریفریبِ به فرار ادامه میداد که انگار جانش به آن بسته بود.
طیِ یک هفتهٔ بعد، فرمانروای آغازینِ دریاها بیامان امپراتورِقوا راستینِ دریاها را تعقیب کرد و او را در صدهافریبِ دریا و اقیانوس در سراسرِ عوالمِ نُه آسمان دنبال کرد.
فرمانروای آغازینِ دریاها پس از یک هفته تعقیب، ناگهان اینمیخواست نکتهٔ مهم را به یاد آورد: «آه، درست است. یکبازی روز در این دنیا برابر با یک سال در آن دنیاست...»
«کمی دلم نمیآید چنین سرگرمیِ جذابی را تمام کنم، امازمانِ افسوس... خودت را خوششانس بدان که زودتر به فکرِ این کاراستیصال نیفتاده بودم، چون بهراحتی میتوانستم هزاران سال بدونِ خستگی ادامهاش دهم.»
وقتی امپراتورِ راستینِ دریاها متوجه شد تعقیبکنندهاشوقتی سرعت گرفته و رفتهرفته دارد به او میرسد،میتونیم با وحشت فریاد زد: «میخوای باهام چیکار کنی؟!»
فرمانروای آغازینِ دریاها بهاومده شوخیِ اولیهاش ادامه داد:تمامِ «فقط میخواهم حرف بزنم.»
سرانجام، امپراتورِانگار راستینِ دریاها بهسختش مرزِ توانش رسید.
پس از اینکه فهمید نمیتواند از فرمانروایبازی آغازینِ دریاها پیشی بگیرد و چارهای جز مبارزهبهسرعت ندارد، ناگهان ایستاد و رو به تعقیبکنندهاش چرخید.
«اینو بخور، خیکیِ کوفتی!»
امپراتورِ راستینِ دریاها از سرِ استیصال یورشاینجوری برد و حملهٔ ویرانگری به راه انداخت کهبزنیم در یک چشمبرهمزدن نیمی از انرژیاش را بلعید.
اما فرمانروای آغازینِ دریاها حتی خم به ابرو نیاورد. درمیخواست عوض، تنها خندید و صدای تمسخرآمیزش در اعماق پیچید: «چه هدردادنِکند انرژیِ بیهودهای! بهزودی از اینکه خودت را خسته کردهای پشیمان میشوی!»
سپس در برابرِ حملهمیداد ایستاد و دهانش را بازیوان کرد تا آن را ببلعد.
امپراتورِ راستینِ دریاها درحالیکه با دیدنِباشی دفعِ بیدردسرِ حملهاش چشمهایش گرد شدهواقعاً بود، با بهت فریاد زد: «چی؟!»
همیشه میدانست که فرمانروای آغازینِ دریاها بهطرزِ کوبندهای قدرتمند است،اگه اما هرگز تصور نمیکرد شکافِ میانشان تا این حد عظیمچنین باشد؛ چیزی شبیه به مقایسهٔ یک دریاچهٔ کوچک با اقیانوسی بیکران.
پس از بلعیدنِ حمله، هیکلِ گردِ فرمانروای آغازینِالبته دریاها برای کسری از ثانیه ناپدید شد وترجیح درست در مقابلِ امپراتورِ راستینِ دریاها پدیدار شد.
سپس بیدرنگ آروارههای عظیمش را باز کرد و گاز گرفت. با این حال، نه اوبهسرعت را بلعید و نه آسیبی به او رساند. در عوض، تنها امپراتورِ راستینِ دریاها راهمین در دهانش نگه داشت، گویی گربهای طعمهاش را گرفته باشد و با آن بازی کند.
لحظهای بعد، فرمانروای آغازینِ دریاهااومده تواناییاش را فعال کرد وقوا از نُه آسمان ناپدید شد.
در همین حین، یوان هفت سالِ تمام منتظرِ بازگشتِ فرمانروای آغازینِواقعاً دریاها مانده بود و کمکم داشت با خود فکر میکرد کهآشکاری نکند مشکلی پیش آمده یا او را بهکلی از یاد برده است.
درست وقتی یوان نگاهش را به دریای خونین دوخت و آهیبرسد عمیق کشید، متوجه شد که سطحِ آب بارِ دیگر شروع بهیوان برآمدن کرده است، اما این بار بسیار بزرگتر از قبل متورم شد.
یک ثانیه بعد، فرمانروای آغازینِ دریاهامدتی درحالیکه موجودی آشنا را در دهاننبرد داشت، از دریای خونین بیرون آمد.
امکان نداره! واقعاً کشوندش اینجا!
یوان با دیدنِزدن امپراتورِ راستینِ دریاها دراینجوری دل اینطور فریاد زد.
فرمانروای دریاها پیش از آنکه امپراتورِوارد راستینِ دریاها را به بیرون تفبهراحتی کند، به یوان گفت: «بفرما، مالِ خودت!»
یوان بیدرنگ «بیداریِ اژدهای مطلق» را فعال کرد و «شماره یک زیر آسمان» راشود فراخواند. او حتی پیش از ضربهزدن به امپراتورِ راستینِ دریاها که از آسمان سقوط میکرد—ومیشناسم ذهنش همچنان در ناباوری و سردرگمیِ مطلق بود—از جوهرِ آشوب و جوهرِ ابدی بهره گرفت.
درحالیکه یوان شاخکهایش را مثلِاومده کره میبرید، با صدای بلندقوا فریاد زد: «اینجا چه خبرِ کوفتیایه؟!»