چپتر 2397: موروت، ابدیِ نخستین
0وقتی نیزهٔ انقراض با سرعتی فراتر از نور آسمانِ پرستاره راخطاب میشکافت، هر چیزی که سرِ راهش قرار میگرفت یا حتی کمی بهتحریکی آن نزدیک میشد، به نیستی بدل میگشت و همچون دود پراکنده میشد.
تنها در چند لحظه، صدها ستاره ازبیهیچ صفحهٔ هستی پاک شدند و نورشان چنانآرامش خاموش شد که گویی هرگز وجود نداشتند.
مقدارِ جوهرِ ابدی که این حمله رااهریمنی در بر گرفته بود، عظیم و چندین برابرمحافظت قدرتمندتر از حملهٔ نهاییِ ساروک به یوان بود.
از آنجا که یوان اکنون در قلمروِقلمروِ اهریمنی بود نه نُه آسمان، هیچ قدرتِ مطلقینبود در کار نبود تا از او محافظت کند.
البته یوان کاملاً بیخبر بود کهحرف هدف قرار گرفته... یا اینکه حملهمعنیِ تنها چند دقیقهٔ دیگر به او میرسد.
با این حال، درست در لحظاتی که نیزهٔ انقراض میرفت تا به قلمروِکنی اهریمنی برسد، ناگهان انرژیِ ژرف و درکناپذیری آن را در بر گرفت—پیشرویاش راخشم در میانهٔ راه متوقف کرد و سپس آن را بهکلی از بین برد.
موروت، ابدیِ نخستین، با حسِ اینکه حملهاشاهریمنی نابود شده، توجهش را به شخصی که مداخلهمحافظت کرده بود معطوف کرد و به حرف آمد.
پرسید و آن شخصیوان را دیمو خطاب کرد:اهریمنی «معنیِ این کار چیست، دیمو؟»
دیمو با صدایی که از آن آشفتگی میبارید، جوابشخص داد: «من باید این را از تو بپرسم، موروت. بهباید چه دلیلی بیهیچ تحریکی قصد داری دنیای مرا نابود کنی؟»
موروت با آرامش جواب داد: «قصد نداشتم دنیایتحریکی تو را نابود کنم. صرفاً داشتم حرامزادهای راکنم که حیوانِ خانگیِ عزیزم را کشت، مجازات میکردم.»
دیمو با صدایی که از خشمقلمروِ بالا میرفت، غرید: «این چه مزخرفاتیمطلقی است؟ آن حملهات کلِ دنیای مرا میشکافت!»
موروت جواب داد و بهانهای نهچندان متقاعدکنندهقلمروِ آورد: «شاید به خاطرِ... استیصالم، قدرتی کمیکار بیشتر از حدِ نیاز به کار بردم.»
سپس ادامه داد: «بههرحال، حرامزادهای راحرف که حیوانِ خانگیام را کشته تحویل بدهچیست تا کاری به کارِ دنیایت نداشته باشم.»
دیمو زیرِ خنده زد: «هاهاها! فکر میکنی چه کسی هستی که برایمرا من تعیینِ تکلیف میکنی؟ مرا با آن ابدیهای معمولی که بهشان دستور میدهیمیکردم اشتباه نگیر. فراموش کردهای؟ من هم درست مانندِ تو، یک ابدیِ نخستین هستم.»
با صدایی آمیخته به تحقیر ادامه داد: «حیوانِ خانگیات کشتههیچ شد چون ضعیف بود. با این حال به دنبالِ انتقامشهدف هستی. با توجه به جایگاه و قدرتت، هیچ شرم نمیکنی؟»
موروت با اکراهی آشکار پوزخند زد: «اگر موجودی معمولی از دنیای تو اومطلقی را میکشت، برایم اهمیتی نداشت. اما کسی او را کشته که جوهرِ ابدیحال در اختیار دارد، و این هیچ فرقی با به چالش کشیدنِ مستقیمِ من ندارد!»
دیمو با کنجکاوی گفت: «اوه؟معطوف کسی که جوهرِ ابدی دردیمو اختیار دارد در دنیای من است؟»
سپس ساکت شد،داد احتمالاً تا دنیایشدلیلی را بررسی کند.
چند لحظه بعد، متوجهِ سه شخصِقلمروِ متمایز و منحصربهفرد شد که درمطلقی نقطهای از پهنهٔ خونین کنارِ هم بودند.
اون فرمانروای آغازینِ دریاهاست، و همچنیناکنون حاکمِ افضلِ پیر، دنا... همم؟ یهقدرتِ انسان؟ توی دنیای من؟ قیافهش هم آشناست...
لحظهای طول کشید، اما دیمو چهرهحرف و روحِ یوان را شناخت ومعنیِ حالتِ چهرهاش نامحسوس در هم رفت.
او-اون انسان... تیان چنیو؟! کِی ودلیلی چطور به قلمروِ اهریمنی برگشت؟! دروازهٔمرا بینِ دنیاهای ما که هنوز کاملاً مُهرشدهست!
مطمئن نبود یوان چطور دراکنون دنیایش ظاهر شده، اما قطعاًهیچ غافلگیریِ دور از انتظاری بود.
دیمو آهی کشید: فکرش را بکن، نخستین کاری کهنُه پس از بازگشت میکند این است که دردسری بهالبته پا کند که نزدیک بود دنیایم را نابود کند...
کمی بعد، دیمو به موروتمعطوف گفت: «کسی را که جانورِ دستآموزتخطاب را کشت، پیدا کردم و شناختم.»
«پس منتظرِ چه هستی؟ زودتربپرسم او را به من تحویلداری بده تا دست از سرت بردارم.»
دیمو پوزخند زد:یوان «واقعاً انتظار داریقلمروِ بیهیچ چشمداشتی کمکت کنم؟»
موروت با کنجکاویِ آشکاری در صدایشاکنون پرسید: «تو... چه چیزی میخواهی کهقدرتِ خودت از قبل نمیتوانی به دست بیاوری؟»
لبخندِ کمرنگی روی لبانش نشست و جواب داد: «بحث بر سرِ خواستههای منچیست نیست. بحث سرِ این است که تو حاضری برای زحمتِ من چه چیزیدنیای بپردازی. میدانی... درافتادن با آن شخص حسابی دردسرساز است، پس غرامتِ مناسبی میخواهم.»
صدای موروت پر از شک بود: «دردسرساز؟بیهیچ برای ابدیِ نخستینی مثلِ تو؟ آن هم درنداشتم قلمروِ خودت؟ حتی یک ثانیه هم باورش نمیکنم.»
دیمو با لحنی لجبازانه گفت: «مجبورقلمروِ نیستی حرفم را باور کنی، امامطلقی بدونِ غرامتِ مناسب، هیچ کاری برایت نمیکنم.»
«...»
پس از یک دقیقه سکوتِ طولانی،حرف موروت پرسید: «فقط از روی کنجکاویمعنیِ میپرسم، چه غرامتی را مناسب میدانی؟»
دیمو لحظهای تأمل کرد و سپس جواببیهیچ داد: «بگذار ببینم... ۳۰ درصد از قلمروات،آرامش بهعلاوهٔ جوهرِ ابدی به ارزشِ دهتریلیون سال.»
با شنیدنِ خواستهٔ دیمو، تمامِاکنون بدنِ موروت خشک شد و باقدرتِ هجومِ ناباوری، خونسردیاش در هم شکست.
با بهت و حیرت فریاد زد: «عقلت را ازنُه دست دادهای؟! این دیگر چه غرامتِ نامعقولی است؟! انگارالبته از تو خواستهام یک ابدیِ نخستینِ دیگر را برایم بکشی!»
دیمو بیتفاوت افزود: «هزینهٔ تخلفِ پیشینِ توآمد نیز در این غرامت گنجانده میشود. درصدایی ازایش، از حملهات به دنیایم چشمپوشی میکنم.»
موروت با خشم داد زد: «دیمو، چطوربیهیچ جرئت میکنی با چنین خزعبلاتی مرا بهآرامش سخره بگیری؟! میخواهی با من واردِ جنگ شوی؟!»
دیمو با صدایی رسا جواب داد: «نه، کاملاًنُه با تو جدی هستم. باور دارم که برای درگیرالبته شدن با آن شخص، به چنین غرامتی نیاز است.»
«...»
پس از لحظهای سکوت، موروت با لحنیآمد تیز و مشکوک گفت: «آن حرامزاده دیگرصدایی کیست که اینقدر مردد و بزدلانه رفتار میکنی؟»
دیمو با خونسردی جواب داد: «زحمت نکش موروت، با این ترفندهای پیشپاافتادهمرا نمیتوانی مرا تحریک کنی. من از او نمیترسم. فقط... درافتادن با اومجازات بیش از حد دردسرساز است، بهویژه وقتی هیچ سودی برایم نداشته باشد.»
موروت غرید: «اما خواستهات خیلی زیاد است! ۳۰ درصد از قلمروام؟ جوهرِمطلقی ابدی به ارزشِ دهتریلیون سال؟ حتی دهها ابدی هم اینقدر نمیارزند، چهمیرسد رسد به یک نفر! با این اوصاف، همان بهتر که بخواهی خدمتکارت شوم!»
دیمو پرسید:نهاییِ «پس پیشنهادمیوان را رد میکنی؟»
موروت بیدرنگ جواب داد: «معلوم است کهآمد رد میکنم! این کار دستکمی از دزدیصدایی ندارد! هیچکس آنقدر احمق نیست که بپذیردش!»