چپتر 1487: مصاحبهٔ یان شیائوشیائو (۳)
0یان شیائوشیائو پرسید: «از شی لانگ شنیدم دلیلت برای پیوستن بهبودند جناحِ مُهرِ اهریمن این بوده که یوان برای ساختنِ جناح بهتصمیم ۱۰ عضو نیاز داشته، اما الان چی تو رو اینجا نگه داشته؟»
وو زائو با چهرهای آرام گفت: «سادهست. با اینکه اونایی که کنارش نیستن این رو نمیفهمن، یوان جذابیتِ خاصی دارهنداشتند که اطرافیانش رو ترغیب میکنه تا همراهیش کنن. من پیروِ اونم چون خودِ وجودش برام جذابه. میخوام حد و مرزش روجناحها ببینم و اینکه در آینده به چی میرسه. البته، همراهی با اون مزایای زیادی هم داره. این رو نمیتونم انکار کنم.»
با وجود اینکه در ابتدا خانوادهاش به او دستور داده بودندکند یوان را همراهی کند، اما وقتی فهمید وجودِ یوان چقدر جالبگرفت است، در نهایت با میلِ خودش تصمیم گرفت پیروِ او بماند.
«این مزایاییزیادی که ازشون حرفکنم میزنی چی هستن؟»
وو زائو که عمداً میخواست کسانی را که در آینده این مصاحبه را تماشا میکردند دستچقدر بیندازد، گفت: «اولاً، همهٔ ما خیلی سریعتر از زمانی که تو باغِ یشمی بودیم داریم رشد میکنیم.مصاحبه اون همچنین به مقدارِ غیرقابلتصوری از منابع دسترسی داره که اگه فاش بشه، دنیا رو شوکه میکنه.»
با وجودِ ثروتِ عظیم و منابعِ قدرتمندِ یوان، هیچکدامدنیا از اهالیِ باغِ یشمی چیزی از او نخواسته بودندنخواسته و قصد هم نداشتند در آینده چنین کاری کنند.
آنها یوان را به خاطرِ منابعش همراهی نمیکردند، بنابراینداده دلیلی برای درخواستِ چیزی نمیدیدند. البته، اگر یوان بانهایت میلِ خودش به آنها منابعی پیشنهاد میداد، رد نمیکردند.
لحظهای بعد، یان شیائوشیائوانکار پرسید: «چقدر از عملکردت دردستور طولِ جنگِ جناحها راضی هستی؟»
«فکر کنم معمولی بود. اگه اینقدروجود نگرانِ صدمه زدن به اون ضعیفها نبودم،وقتی خودم بهتنهایی همهشون رو از بین میبردم.»
«کـ-که اینطور... پسغیرقابلتصوری وقتی تمرین نمیکنیاگه معمولاً چیکار میکنی؟»
وو زائو با لبخندی کمی خجالتزدهابتدا جواب داد: «توی اینترنت میچرخم ووقتی موزیکویدیو میبینم—بیشتر هم مالِ تو رو.»
یان شیائوشیائو دقیقاً همانطور که یک آیدل به یکدستور طرفدار جواب میداد، با لبخندی درخشان که میتوانست حتیاست خودِ آسمان را هم مسحور کند، گفت: «ممنون از حمایتت!»
وو زائو که چیزی نمانده بودوجود سکته کند، بهسرعت گفت: «حالا کهکند بحثش شد، ممکنه بعداً بهم امضا بدی؟»
«البته!»
مدتی بعد، یانانکار شیائوشیائو برای مصاحبه بهخانوادهاش وانگ بینگبینگ نزدیک شد.
«سلام! میتونی کمینمیتونم دربارهٔ خودت ووجود پیشینهت بهم بگی؟»
«من وانگ بینگبینگ هستم وکنم با برادرِ کوچکترم از باغِداده یشمی اومدیم. من شمشیر دست میگیرم.»
یان شیائوشیائو پرسید: «این باغِ یشمی یه جای دوردنیا از انظاره، درسته؟ مطمئنی اشکالی نداره اینقدر راحت درنخواسته موردش حرف بزنی؟ آدمهای زیادی این مصاحبه رو میبینن.»
وانگ بینگبینگ گفت: «اشکالی نداره. قبلاًابتدا به خاطرِ شرایطِ خاصی پنهان بود، امافهمید دیگه نیازی نیست خودمون رو مخفی کنیم.»
«تو به جناحِ مُهرِ اهریمن پیوستی چون یوانخانوادهاش برای ساختنِ جناح به ۱۰ نفر نیاز داشت،چقدر درسته؟ برنامهای داری که بهاینزودیها اونجا رو ترک کنی؟»
«درسته، اما هیچ برنامهای برای ترکِ اینجا ندارم و دلم هم نمیخواد برم. زندگی با بقیه مثلِ یهاست خانوادهٔ بزرگ خیلی لذتبخشه، و من چیزهای زیادی از اطرافیانم یاد میگیرم، بهخصوص از یوان. گولِ ظاهرِ معصوم وبیندازد کمسنوسالش رو نخور. شاید جوون به نظر برسه، اما بیشتر از بزرگانِ خانوادهام میدونه، و قویترین آدمیه که میشناسم.»
«که اینطور... وقتی تمرینمنابع نمیکنی یا تزکیهٔ آنلاینبشه بازی نمیکنی، معمولاً چیکار میکنی؟»
«اون وقت روانکار به کتاب خوندنابتدا میگذرونم—بیشتر رمانهای هنرهای رزمی.»
«توی تزکیهٔزیادی آنلاین چقدرانکار پیشرفت کردهای؟»
وانگ بینگبینگ پرسید:نمیتونم «آدم چطور پیشرفتشوجود رو ارزیابی میکنه؟»
«فکر کنممقدارِ با پایهٔ تزکیهدسترسی و عالمِ فعلیات.»
«آها، پس من توی اوجِوجود استادِ بزرگِ روح هستم وبودند در حالِ حاضر توی آسمانِ دومم.»
«ها؟ هنوز توی آسمانِانکار دومی؟ فکر میکردم باخانوادهاش یوان توی آسمانِ چهارم باشی.»
«شاید توی یه جناح باشیم، اما ما ماجراجویی و مسیرِ خودمون رو داریم.وقتی من شاگردِ هستهٔ یه فرقه هستم، برای همین نمیتونم هر وقت دلم خواستازشون اونجا رو ترک کنم. با این حال، بهزودی برای عروج میرم. بقیه هم همینطور.»
«که اینطور... نظرت دربارهٔ یوان بهعنوانِاگه رهبرِ جناح چیه؟ فکر میکنی چیزیعظیم هست که باید توش پیشرفت کنه؟»
وانگ بینگبینگ تکخندهای زد و گفت: «با اینکه رهبره، مثلِ رهبرها رفتار نمیکنه، ووجودِ این رو بزرگترین ایرادش میدونم. غیر از اون، خیلی قابلاعتماد و دلسوزه. شاید موقعِ تمرینعمداً بعضی وقتها کمی سادیست بشه، اما چیزِ بدی نیست چون بهخاطرش داریم پیشرفتِ چشمگیری میکنیم.»
یان شیائوشیائوزیادی مدتی بعد سراغِکنم عضوِ بعدی رفت.
«سلام، اسمِ من وانگ مینگه.»
«باید برادرِمقدارِ کوچکترِ وانگمنابع بینگبینگ باشی.»
«درسته.»
«توی جنگِ جناحهانمیتونم نبودی—اولین حضورِ جناحِ مُهرِابتدا اهریمن. دلیلش چی بود؟»
وانگ مینگ آهی کشید: «اون موقع داخلِابتدا تزکیهٔ آنلاین بودم—بقیه هم همینطور، برای همین تاوجودِ وقتی که تموم نشده بود ازش خبر نداشتیم.»
«جنگِ جناحهای بعدی چطور؟ جناحِ مُهرِاگه اهریمن به باغ آتشین جهنم اعلانِعظیم جنگ کرده. توی اون یکی شرکت میکنی؟»
«نه، شرکتنمیتونم نمیکنم. بقیهکنم هم شرکت نمیکنن.»
«ها؟ چرا؟»
وانگ مینگ با بیخیالیانکار شانهای بالا انداخت: «چون یواندستور میخواد تنهایی باهاشون طرف بشه.»
چشمانِ یان شیائوشیائوغیرقابلتصوری از شنیدنِ این اطلاعاتفاش گرد شد: «ج-جدی میگی...؟»
«آره.»
«و باورت میشه که بتونه تنهایی این کار رودستور بکنه؟ باغ آتشین جهنم بیش از نیم میلیون عضواست داره... این یعنی بیش از ده برابرِ گروه ملخهای آتشین.»
«باورم اینه که هیچچیز برای یوان غیرممکن نیست.خانوادهاش اعداد و استعدادها در برابرِ اون بیمعنیان. اگه مجبورجالب باشم با یه کلمه توصیفش کنم، اون کلمه "هیولا"ست.»
«و نظرتمقدارِ دربارهٔ یوان بهعنوانِدسترسی یه رهبر چیه؟»
وانگ مینگ پیش از جواب دادن لحظهای به فکر فرو رفت: «هممم... مثلِ یه رهبر رفتار نمیکنه،است اما قطعاً صلاحیتش رو داره و رهبرِ خوبیه، چون همه میدونن توی مواقعِ نیاز میتونن روش حسابمیکردند کنن. اگه بگه کاری رو انجام میده، اون کار انجام میشه. و این برای من از همهچیز مهمتره.»
یان شیائوشیائو سر تکانانکار داد: «که اینطور...» وخانوادهاش به پرسیدنِ سؤالاتش ادامه داد.