چپتر 2462: پایانِ مجازاتِ متعالیها (۲)
0سلنا با چهرهای ماتومبهوت زمزمه کرد،قصد در حالی که باورش نمیشد چه چیزیاعلام شنیده است: «می... میتونی برام تکرارش کنی؟»
یوان تکرار کرد: «گفتم ایزدِنیست اهریمن مجازاتتون رو تموم کرده، براینگاهی همین میتونید از بهشتِ مرگ برید.»
چشمانِ سلنا در حالی که بهبعدش او خیره مانده بود، لرزید: «چرادنیا باید این کار رو بکنه؟ نکنه تو...؟»
یوان سر تکان داد:تشکر «فقط سعی کردم ازشپیلهٔ بخوام، و یهجورایی جواب داد.»
سلنا ناخودآگاه در برابرش سر خمقصد کرد، کاری که از زمانِ متعالیمیکوبید شدنش انجام نداده بود: «مـ... ممنونم! واقعاً!»
«نیازی بهواقعاً تشکر نیست. مننیست واقعاً کاری نکردم.»
یوان برگشت تا بهمنظورت پیلهٔ خونینِ آن نزدیکی نگاهیبری بیندازد و به سمتش رفت.
«دنا...» یوان در نظر داشت از دیمو بخواهد تا در عروجِنگاهی دنا به او کمک کند، اما در نهایت از این کارکند منصرف شد، چون حس میکرد این کار غرورش را جریحهدار میکند.
یوان بهآرامی آه کشید: «با شناختی که ازش دارم، ترجیح میده در حالِاعلام تلاش بمیره تا اینکه با کمکِ بقیه موفق بشه. اگه از دیمو میخواستمخودم کمکش کنه، احتمالاً تا آخرِ عمر ازم متنفر میشد، حتی اگه به صلاحش بود.»
سپس رو به لِوتشکر کرد و گفت: «قصد دارمخونینِ بهزودی از این مکان برم.»
لِو در حالی که با افتخار بهکجا سینهاش میکوبید، اعلام کرد: «منظورت بهشتِ مرگه؟میکنم بعدش کجا میری؟ هر جا بری دنبالت میام!»
اما یوان سر تکان داد و گفت:برگشت «نه، من این دنیا رو ترک میکنم تادنا به دنیای خودم برگردم. بهاندازهٔ کافی اینجا بودهم.»
لِو با چهرهای ماتومبهوت بهگفت او خیره شد: «برگردی بهافتخار دنیای خودت...؟ پس من چی؟»
یوان لحظهای تأمل کردتشکر و بعد جواب داد: «میخوایخونینِ باهام به دنیای من بیای؟»
چشمانِ لِو ازاعلام تعجب گرد شد:بعدش «واقعاً میتونم باهات بیام؟!»
یوان بیصدا سر تکان داد.
لِو بهسرعت موافقت کرد: «میخوام بیام! منبهزودی دیگه تو این دنیا خانواده یا خونهایمنظورت ندارم، برای همین فرقی نمیکنه کجا برم.»
یوان ناگهان دلیلش برای ترکِنیست درهٔ خونینِ محروم را بهنزدیکی او یادآوری کرد: «انتقامت چی میشه؟»
لِو چشمانشمیکوبید را بست ومرگه ساکت شد: «اون...»
یک دقیقه بعد، دوباره آنها رانکردم باز کرد، در حالی که چشمانشبیندازد از عزم و اراده سوسو میزد.
«این قضیه مالِ خیلی وقت پیشه، بعیدبهزودی میدونم اون عوضی هنوز زنده باشه. مگهمنظورت اینکه باهاش روبهرو بشم، وگرنه فرض میکنم مرده.»
یوان سرواقعاً تکان داد:تشکر «بسیار خب.»
لِو ناگهان به حاکمِمنظورت افضل دنا اشاره کرد:میری «پس اون چی میشه؟»
«خب... تو ایننیازی وضعیت، فکر نکنمنکردم بتونیم با خودمون ببریمش.»
ناگهان، پیله انگارسپس که به حرفهایشقصد واکنش نشان دهد، لرزید.
«همم؟»
یوان با دیدنِ اینمنظورت حرکتِ نامحسوس، ابرویی بالا انداختبری و به پیله نزدیک شد.
او راواقعاً صدا زد: «دنا؟نیست صدام رو میشنوی؟»
«...»
پیله بیحرکت ماند.
«انگار درمیکوبید نهایت دلت نمیخوادمرگه با من بیای.»
پیله دوباره لرزید.
یوان لبخند زد و گفت: «قولمون یادتبهزودی میاد؟ گفتم دفعهٔ بعد که به قلمروِمنظورت اهریمنی برگردم، دنیام رو بهت نشون میدم.»
لرزشِ پیله متوقفنیازی نشد، بلکه حتینکردم فعالتر هم شد.
سپس یوان گفت: «نیازی نیستمرگه برای عروجت عجله کنی، دنا.دنبالت قرار نیست همین الان برم.»
لِو زمزمه کرد:نیازی «نمیریم؟ پس الاننکردم قراره چیکار کنیم؟»
یوان رو به او کرد و گفت: «برای اینکهبرم از این دنیا بریم و به دنیای من برگردیم، اولبری باید مُهری رو که دروازهٔ بینِ دنیاهامون رو بسته برداریم.»
«هرچند نمیدونم میشه از ایننیست طرف برش داشت یا نه،نزدیکی ولی باید سعیم رو بکنم.»
یوان برگشت تا به سلنا نگاهبعدش کند و از او پرسید: «حالا کهترک آزادیت رو پس گرفتی، میخوای چیکار کنی؟»
سلنا لبخند زد و گفت: «میخوامنکردم قبل از اینکه به دنیای تو سرسمتش بزنم، یه مدت این دنیا رو بگردم.»
دهانِ یوان باز ماند.
با اضطراب آبِ دهانش رانیست قورت داد و گفت: «تو...نزدیکی میخوای به دنیای من بیای؟»
یوان فکر نمیکرد سلنا لزوماً آنجا ویرانی به بار بیاورد،دنبالت اما نمیتوانست کاملاً هم مطمئن باشد که این کار رااینجا نمیکند. با آن قدرتِ عظیمش، بهراحتی میتوانست خرابیِ غیرقابلتصوری رقم بزند.
سلنا در حالی که کمی به او برخوردهپیلهٔ بود، نزدیکش شد و گفت: «این چه واکنشیه؟نظر نمیخوای بیام دنیای تو؟ یا بهم اعتماد نداری؟»
یوان آهی کشید: «راستش رو بخوای،قصد نمیتونم برای اومدن به دنیام بهمیکوبید کسی جز دنا و لِو اعتماد کنم.»
سلنا پرسید: «کهنیازی اینطور؟ پس چطور میتونمبرگشت اعتمادت رو جلب کنم؟»
«امم... یکم بهماعلام وقت بده تابعدش درموردش فکر کنم.»
سلنا سر تکان داد و گفت: «دربرگشت این صورت، فعلاً تنهات میذارم. پس بهم بگودنا کجا میری تا بتونم پیدات کنم وقتی که—»
سلنا ناگهان حرفش رالِو قطع کرد و پرسید:مکان «هنوز خونِ هلنا رو داری؟»
یوان سر تکان داد.
«پیشِ خودت نگهشاعلام دار. وقتی کارمبعدش تموم شد پیدات میکنم.»
یوان پرسید:واقعاً «تموم شد؟تشکر چه کاری؟»
سلنا گفت: «باید بالِو خواهرام حرف بزنم و بهشونبرم خبر بدم که آزاد شدیم.»
«شما واقعاً خواهرِ تنی هستید؟»
سلنا سرشمیکوبید را به علامتِمرگه منفی تکان داد.
«نه، تمامِ خانوادهام توی فاجعهٔ بزرگ مردند.برگشت با این حال، بعد از تمامِ چیزهاییرفت که از سر گذروندیم، تقریباً مثلِ یه خانوادهایم.»
«فهمیدم...»
«پس بعداًواقعاً میبینمتون. بودن بانیست شماها خوش گذشت.»
بیهیچ حرفِ دیگری،اعلام سلنا مثلِ یک شبحکجا در هوا ناپدید شد.
لِو پرسید: «حالا کجا میریم؟»
«برمیگردیم به قارهٔ خونین.»
کمی بعد، یوان از دستکاریِ خلأنکردم برای سفر استفاده کرد و حاکمِ افضلسمتش دنا و لِو را با خود برد.
در همین حین، جایی در بهشتِبعدش مرگ، سلنا به پورتالی رسید کهدنیا به دنیای شخصیِ هلنا ختم میشد.
به محض اینکه پا به داخل گذاشت، جیغِ دردناک ونزدیکی استخوانسوزی در فضا پیچید و به گوشش هجوم آورد؛ وعروجِ در پیِ آن، صدای خندهٔ شخصِ دیگری به گوش رسید.
سلنا باصلاحش آرامش مسیرِ جیغهاگفت را دنبال کرد.
اوون با صدای بلند فریادنیست زد: «خواهش میکنم! بهم رحمنزدیکی کن و بکشم! اشتباه کردم!»
هلنا در حالی که به شکنجه دادنِ اوونمیری با روشهای بهطرزِ غیرقابلتصوری بیرحمانه ادامه میداد، دیوانهوارخودم خندید: «هاهاها! برای التماس کردن خیلی زوده، حرومزادهٔ خائن!»
ناگهان متوقف شد و برگشت.
«سلنا!»
آنجلا که اونیازی هم آنجا بود،نکردم نزدیکش شد: «سلنا؟»
او پرسید: «اینجااعلام چیکار میکنی؟ اونبعدش بچهٔ انسان چی شد؟»
«داستانش درازه...»
آنجلا دستِ سلنا را گرفت و او را به سمتِ اوون کشید که بهمنظورت درختی میخکوب شده و بدنش غرق در خون و مثلِ یک مارپیچ در همبهاندازهٔ پیچیده بود: «ما چیزی جز وقت نداریم. بیا یکم با شکنجه دادنش خوش بگذرونیم.»