چپتر 2477: رستاخیزِ والاگوهرِ ایزدی (۲)
0یوان پس از ترکِ آنجا به همراهِ مُهردارانِوانمود اهریمنِ بازمانده، به پایگاهِ اصلیِ خاندانِ مُهرِ اهریمنسفر که در آن حوالی قرار داشت، برده شد.
در تمامِ طولِهان مسیر، مُهردارانِ اهریمن نمیتوانستندخورده چشم از او بردارند.
برای آنها، والاگوهرِ ایزدی شخصیتیسفر افسانهای از گذشتههای دور بود؛ یکیچیزی از مهمترین افراد در تمامِ تاریخ.
دیدنِ او با چشمانِ خودشان مانندِمردم کشفِ گنجینهای بیبها بود که گماندادند میرفت مدتها پیش از بین رفته است.
«دقیقاً شبیهِدگرگون مجسمهٔ تویکرد کتابخانهٔ بزرگه...»
«معلومه که شبیهه!»
داخلِ پایگاه، مُهردارانِ اهریمن طوری با یوان رفتار میکردندراستش که انگار شخصِ امپراتور است؛ خودشان درها را برایش بازمیکرد میکردند و حتی پیش از نشستنش، خاکِ صندلیها را میگرفتند.
یوان جرعهای از گرانبهاترین چایی که مُهردارانِ اهریمن برایشسفر دم کرده بودند نوشید و پرسید: «خب، چقدر از رفتنمامکانِ میگذره؟ و از زمانِ ناپدید شدنم وضعِ دنیا چطور بوده؟»
«سرورم، میلیونها سال از ناپدید شدنِآسمان شما میگذره و دنیا از دورانِروزها شما تا الان خیلی تغییر کرده.»
سپس مُهردارانِ اهریمن تمامِ رویدادهای مهمی را که از دورانِبینِ اهریمنی رخ داده بود، بازگو کردند؛ از دوپاره شدنِ آسمانهای ایزدیداشتیم گرفته تا حوادثِ بیشماری که دنیایشان را بهکلی دگرگون کرده بود.
یوان زمزمه کرد: «نُه آسمان،سفر هان...» و وانمود کرد کهقبلاً از این خبر جا خورده است.
سپس پرسید: «پسخبر این روزها مردم چطوربینِ بینِ عالمها سفر میکنن؟»
مُهردارانِ اهریمن توضیح دادند: «راستش... ما قبلاً چیزی به اسمِ پلکانِ آسمان داشتیم کهبینِ امکانِ رفتوآمد در سراسرِ نُه آسمان رو فراهم میکرد. متأسفانه بعد از اینکه عدهایسراسرِ بهش حمله کردن، پلکان بیهیچ ردی ناپدید شد و از اون موقع دیگه پیداش نشده.»
«یعنی الانآسمان سفر بینِوانمود عالمها ممکن نیست؟»
«فعلاً همینطوره، چون هیچکس جز اونایی که گنجینههای پرنده با قابلیتِ سفر در آسمانِ پرستارهامکانِ دارن، نمیتونه عالمِ خودش رو ترک کنه. با این حال، امپراتورِ کیهانی اخیراً بهمون اطمینان دادهموقع که دارن روی حلِ این مشکل کار میکنن و بهزودی با یه گنجینهٔ جدید برطرفش میکنن.»
«که اینطور...»
با اینکه هیچکس نمیدانست چه بلایی سرِهان پلکانِ آسمان آمده، یوان دقیقاً میدانست کجابینِ رفته و چطور باید آن را برگرداند.
زمانی که در جایگاهِ ایزدِاین آفرینش پلکانِ آسمان را میساخت، یکعالمها سازوکارِ دفاعی درونش تعبیه کرده بود.
هر زمان که این سازه هدفِ حملهای بهقدرِ کافی قدرتمند قرار میگرفت، خود را پنهان میکرد وسراسرِ به مکانی مخفی پس مینشست. حملههای جزئی که حتی خراشی رویش نمیانداختند بهسادگی نادیده گرفته میشدند، امانشده هر چیزی که توانِ آسیب رساندن به پلکانِ آسمان را داشت، بهطورِ خودکار این سازوکار را فعال میکرد.
افزون بر این، تا زمانی که صاحبش اینعالمها سازوکار را غیرفعال نمیکرد، دوباره ظاهر نمیشد؛ بنابراین اگرپلکانِ یوان مرده بود، پلکانِ آسمان برای همیشه ناپدید میماند.
شاید تصور میشد کسی بهطورِ تصادفی به آن بربخورد، اما پلکانِخورده آسمان لایهٔ محافظِ دیگری هم داشت و هر زمان که حضوریچیزی غیر از اربابش را در آن حوالی حس میکرد، بیدرنگ جابهجا میشد.
و فراتر از آن، سازوکارِاین سومی وجود داشت که کلِ سازهعالمها را بهکلی نامرئی و ردیابیناپذیر میکرد.
اگر همهٔ این سازوکارها ازسفر کار میافتادند... محضِ احتیاط بازقبلاً هم سازوکارهای بیشتری در کار بود.
هرچند این حد از احتیاط شایدمردم زیادهروی به نظر میرسید، پلکانِ آسمان صرفاًراستش گنجینهای برای سفر در نُه آسمان نبود.
همچنین حکمِ انبارِ شخصیاش را داشت و گنجینههای بیشمارِاین گرانبها و حتی نایابی را در خود جای دادهتوضیح بود که در طولِ چندین زندگی به دست آورده بود.
یوان ناگهانآسمان پرسید: «اوضاعِ خاندانِاین مُهرِ اهریمن چطوره؟»
اعضای خاندانِ مُهرِ اهریمن و غارِ مُهرِتوضیح اهریمن نگاههای ناآرامی با هم ردوبدل کردندداشتیم و سکوتی معذبکننده بهسرعت اتاق را فرا گرفت.
هیچکس دلش نمیخواست کسی باشد که به والاگوهرِ ایزدیسفر خبر میدهد خاندانِ مُهرِ اهریمنش به هم ریخته—و به دوامکانِ جناح تقسیم شده که حالا آشکارا با هم در جنگاند.
وقتی کسی جواب نداد،کرد یوان پافشاری کرد: «چیوانمود شده؟ چرا هیچکدومتون حرف نمیزنید؟»
«راستش...»
در نهایت، مُهردارانِ اهریمن حقیقت را به او گفتند،راستش چون کسی جرئت نداشت به او دروغ بگوید، حتیفراهم اگر این خبرِ بد ممکن بود خشمش را برانگیزد.
یوان چشمهایش را بستخورده و با چهرهای آرام وسفر ناخوانا زمزمه کرد: «که اینطور.»
لحظهای بعد گفت: «نمیتونم بگم انتظارش رو نداشتم. خاندانِ مُهرِ اهریمنخورده هرگز یه سازمانِ رسمی نبود—فقط تشکیلاتی بود که یه مشت آدمِچیزی غریبه که با میلِ خودشون دنبالم راه افتاده بودند، سرِ همش کردند.»
«با این حال، بازم ناراحتم میکنه که مُهردارانِ اهریمنمردم بیشترِ وقتشون رو بهجای جنگیدن با اهریمنها، صرفِ جنگیدنچیزی با همدیگه میکنن و هدفشون رو زیرِ پا میذارن.»
با شنیدنِ حرفهایش، مُهردارانِ اهریمنِ حاضر در آنجادادند همگی به زانو افتادند و یکصدا عذرخواهی کردند: «ماسراسرِ اشتباه کردیم! لطفاً هر طور صلاح میدونید مجازاتمون کنید!»
یوان سر تکان داد و آه کشید. «الان مجازات کردنِ شما چه فایدهای داره؟ فقط وقت وپلکانِ انرژی رو هدر میده. دست از مسخرهبازی بردارید و روی مُهردارِ اهریمن بودن تمرکز کنید. با ایناون حال، شاید دیگه مجبور نباشید برای مدتِ طولانی مُهردارِ اهریمن بمونید، چون دیگه دلیلی براش نخواهید داشت.»
«منظورتون از این حرف...کرد اینه که میخواید همهٔ اهریمنهااین رو برای همیشه نابود کنید؟»
سر تکان داد.
و اعلام کرد: «آره،عالمها قصد دارم تکتکِ اهریمنهایدادند این دنیا رو بکشم.»
با این حال، تصمیم گرفت تامردم زمانی که به هدفش نرسیده، حقیقتدادند را دربارهٔ قلمروِ اهریمنی فاش نکند.
مُهردارانِ اهریمن با شنیدنِ چیزی که در واقع رؤیایشان بود، با اضطراب آبِ دهانشانبینِ را قورت دادند. اگر هر کسِ دیگری چنین حرفهایی میزد، به این راحتی باورشسراسرِ نمیکردند، اما چون از زبانِ خودِ والاگوهرِ ایزدی بیرون آمده بود، بیدرنگ آن را پذیرفتند.
سپس یوان پرسید:هان «بقیهٔ مُهردارانِ اهریمنخبر الان دارن چیکار میکنن؟»
«راستش...»
با اشارهٔ یوان به بقیه، مُهردارانِ اهریمن بیدرنگعالمها فهمیدند که آنقدر محوِ حضورِ او شده بودنداسمِ که فراموش کردند بقیه را از ماجرا باخبر کنند.
«ا-اونا الان...»
آنها اوضاع وهان ماجرای رژهٔ اهریمنکُشیخبر را برایش تعریف کردند.
یوان این نامِ ناآشنا را زمزمه کرد:توضیح «رژهٔ اهریمنکُشی؟» و اطلاعاتِ بیشتری خواست، وداشتیم مُهردارانِ اهریمن هم همهچیز را به او گفتند.
زیرِ لب گفت: «که اینطور... پسمردم این یان هارا—که میراثِ من رودادند دریافت کرده—داره برای مقامِ رئیسِ خاندان میجنگه...»
یوان ناگهاندگرگون از جا برخاستنُه و گفت: «بریم.»
«امم... کجا...؟»
«کجای دیگه؟ میخوام یهعالمها نگاهی به جانشینم و رهبرِراستش فعلیِ خاندانِ مُهرِ اهریمن بندازم!»