چپتر 2408: جوخههای اعدام (۲)
0«بری! اونسالم عوضی بریجین رو کشت!»
پس از سکوتی بهتزده، صدای نالههای دردمندانهٔ اهریمنهای جوخهٔ اعدام برای رفیقِ ازدسترفتهشانگفت به هوا برخاست. آنها اندوه و خشمشان را به سمتِ یوان نشانه گرفتند، باشدند وجودِ اینکه مرگِ بری در نهایت به خاطرِ کنجکاویِ بیملاحظهٔ خودش رقم خورده بود.
بهسرعت به سمتِثانیه یوان پرواز کردند وجانِ او را دوره کردند.
یکی از آنها سرش داد زد:کشیدند «برام مهم نیست کی هستی، ولیچرا تقاصِ کشتنِ رفیقمون رو پس میدی!»
یوان ابرویی بالا انداخت و جواب داد:فریاد «مرگش چطور تقصیرِ من بود؟ اینطور نبودچرا که مجبورش کنم حرف بزنه یا همچین چیزی.»
«عوضی! به خاطرِ اینه کهبیشتر هی داد میزدی حاکمِ افضلکلماتِ دنا و همین باعث شد—»
وقتی اهریمن متوجهِ اشتباهش شد، شتابانبهسختی جلوی دهانش را گرفت، اما افسوسبارِ که دیگر خیلی دیر شده بود.
آسمانِ بالای سرِ اهریمن چرخید وکشیدند اندکی بعد، خشمِ ایزدِ اهریمن فرود آمدروشن و او را در دم بخار کرد.
اهریمنهای اطرافِ آن شخص در آخرین ثانیهفریاد به هر طرف گریختند و بهسختی ازچرا خشمِ ایزدِ اهریمن جانِ سالم به در بردند.
«جـ-جین!»
اهریمنها بارِ دیگر فریاد کشیدند، اما این بار چهرهشان بیشترجین از اندوه، پر از ناباوری بود، چرا که روشن بودچرا سرنوشتِ آن اهریمن با کلماتِ بیدقتِ خودش رقم خورده است.
یوان گفت: «نمیخواین کهبارِ این یکی رو همبار بندازین گردنِ من، مگه نه؟»
اهریمنها بیدرنگ سرهایشان را چرخاندند وبارِ با قصدِ کشتی شدید که ازبیشتر وجودشان میتراوید، به او خیره شدند.
هیچ ایدهای نداشتند یوان کیست یا چرا خشمِ ایزدِسرنوشتِ اهریمن روی او اثری ندارد، اما روشن بود که اوسرهایشان بهطورِ غیرمستقیم باعثِ مرگِ دو تن از رفقایشان شده است.
یوان با دیدنِ نگاهِ خیرهشان که شبیهِ دیگی در آستانهٔجین سررفتن بود، کاملاً بیتفاوت دوباره به حرف آمد: «خب... دوستچرا دارین به سوالم جواب بدین؟ از کجا میدونستین حاکمِ افضل دنا—»
«به ایزدِ اهریمن قسم میخورم،فریاد اگه یه بارِ دیگه اونبیشتر اسم رو به زبون بیاری!!!»
اهریمنها در آستانهٔ حملهجین به یوان بودند وکشیدند خویشتنداریشان به مویی بند بود.
تنها دلیلی که با وجودِ از دست دادنِ دو تنکلماتِ از نیروهایشان هنوز دست به کار نشده بودند، فرمانِ اکیدِچرخاندند حاکمِ افضل بود که تا رسیدنِ او دست نگه دارند.
افزون بر این، حضورِ حاکمِ افضل دنا بهشدتسالم رویشان سنگینی میکرد. میدانستند که اگر او تصمیمبار به مداخله بگیرد، بدونِ شک هیچکدامشان زنده نخواهند ماند.
یوان با چهرهای که واقعاًفریاد گیج به نظر میرسید، پرسید:بیشتر «کدوم اسم؟ حاکمِ افضل دنا؟»
«لعنت! بیاینسالم این عوضیجین رو بکشیم!»
درست وقتی اهریمنها حرکتشان را آغاز کردند،چرا فشارِ هولناکی بر آنها فرود آمد ونمیخواین بدنشان را سرِ جای خود خشک کرد.
«ا-این فشار! خودشه! واقعاً اینجاست!»
با درکِ این موضوع، چهرهشان تاریک شد و رنگ از صورتشان پرید. تا این لحظه، حضورِ اواست در انجمنِ پرتگاه تنها یک شک بود؛ حدسی منطقی که پس از گفتوگویشان با دلالِ خونین کهایدهای یوان از او سوال پرسیده بود، شکل گرفته بود. اما حالا دیگر هیچ شکی در کار نبود.
لحظهای بعد، پیش از آنکه هیچیک ازفریاد آنها بتوانند واکنشِ درستی نشان دهند، پیکریچرا همچون یک شبح در کنارِ یوان ظاهر شد.
او حاکمِاین افضل دنا دربیشتر ظاهرِ اصلیاش بود.
نگاهِ خونینش آرام اهریمنها را از نظر گذراند، انگار میخواستجین چهرههایشان را به خاطر بسپارد. سپس با لحنی بیتفاوت زمزمه کرد:روشن «شنیدم دنبالم میگشتید. حاکمِ افضلِ فعلی شما را به اینجا فرستاده؟»
«حـ-حاکم—!»
اهریمنها با حضورِبردند ناگهانیاش نزدیک بود نامشفریاد را به زبان بیاورند.
«چه شده؟ دنبالم میگشتید،چهرهشان درست است؟ خب، من اینجاسرنوشتِ هستم. حالا میخواهید چه کنید؟»
حاکمِ افضل دنا آرام به این اهریمنهاجانِ نزدیک شد. با این حال، هیچکدام جرئت نکردنداین تکان بخورند، انگار از ترس خشکشان زده بود.
حتی وقتی یک قدم با یکیکشیدند از آنها فاصله داشت، تنها مثلِچرا مجسمههای سنگی در سکوت همانجا معلق ماندند.
حاکمِ افضل دنا خیلی زود علاقهاشبارِ را از دست داد و بهبیشتر یوان نگاه کرد و پرسید: «حالا چه؟»
«همم...»
یوان لحظهای فکر کرد و بعد جواب داد: «با اینکه اگه حاکمِ افضل بیادکشیدند اینجا یه کم تو وقتمون صرفهجویی میشه، ولی اگه اینجا بجنگیم، کلِ این مکان نابودگردنِ میشه. تازه، در هر صورت باید بریم شهرِ خون، پس بهتره همونجا باهاش روبهرو بشیم.»
سپس رو به جوخهٔ اعدام کرد واین گفت: «به حاکمِ افضلتون بگید همونجا تویسرنوشتِ شهرِ خون بمونه، چون ما میریم پیشش.»
«خفه شو!سالم فکر کردی کیاهریمنها هستی که دستور—؟!»
با حسِ اینکه نگاهیچهرهشان رویش افتاده، حرفهای اهریمنروشن ناگهان در گلویش خفه شد.
نگاهی آرام بود—بهطرزِ عجیبی آرام—اما لحظهای که آن رابردند حس کرد، تمامِ بدنش سفت شد و در حالیبیشتر که غریزهاش فریاد میکشید، سرمایی خفهکننده در ستونِ فقراتش دوید.
یوان آهی کشید و گفت: «حتی اگه بخوایم بریم، شما برای متوقف کردنمونروشن چهکار میتونید بکنید؟ واقعاً فکر میکنید میتونید اونقدر معطلمون کنید تا حاکمِ افضل برسه؟کشتی حتی بدونِ کمکِ دنا هم میتونم قبل از رسیدنِ حاکمِ افضلتون، همهتون رو بکشم.»
«...»
اهریمنها میخواستند با ادعاهایچهرهشان یوان مخالفت کنند، اماروشن تصمیم گرفتند ساکت بمانند.
نگاهی به هم انداختند و از طریقِ انتقالِ صدا با یکدیگر حرف زدند تا اینکهاین سرانجام یکی از آنها به حرف آمد: «ما به حاکمِ افضل خبر میدیم. با اینمگه حال، باید اجازه بدید یکی از ما اینجا بمونه—تا مطمئن بشیم سعی نمیکنید فرار کنید.»
«فرار کنیم؟» یوان خندهٔ آرامی کرد و لحنش آمیخته به تفریحناباوری بود. «خیلی خب. اگه گذاشتنِ یکی از شما برای جاسوسی ازمگه ما باعث میشه از یه مبارزهٔ بیمعنی جلوگیری بشه، قبول میکنیم.»
جوخهٔ اعدام بهسرعت دورِ هم جمعبارِ شدند و به این فکر کردندبیشتر که چه کسی را پشتِسر بگذارند.
طولی نکشیداین که بهچهرهشان تصمیم رسیدند.
نگاهشان آرام به سمتِطرف یک نفر در میانشانسالم چرخید... یک اهریمنِ زنِ بنفشپوست.
هیچکس آن را به زبان نیاورد، اما همه دلیلشچهرهشان را میفهمیدند. اگر اوضاع به هم میریخت و اوگفت کشته میشد، از دست دادنش کمترین اهمیت را داشت.
اهریمنِ بنفشپوست شکایتی نکرد واهریمنها در سکوت سر تکان دادبار و آرام سرنوشتش را پذیرفت.
سپس، بدونِ هیچ حرفِ دیگری، هم جوخهٔ اعدامِروشن ویژه و هم جوخهٔ اعدامِ نخبه صحنه راگردنِ ترک کردند و اهریمنِ بنفشپوست را جا گذاشتند.
یوان ناگهان مثلِ یک شبح پشتِ اهریمنجانِ ظاهر شد و گفت: «واقعاً تو روکشیدند جا گذاشتن، نه؟» و او را بهشدت ترساند.
اهریمن در حالی که ازفریاد او فاصله میگرفت، فریاد زد:بیشتر «از من دور شو، روانی!»