چپتر 2384: کوهِ سیاه
0حاکمِ افضل دنا که از مکثِ یوان نگران شدهکشید بود مبادا پیشنهادش را رد کند، ناگهان پیشنهادش راسنگینتر بالا برد و گفت: «میذارم هر چقدر که میخوای بنوشی.»
خونِ نامحدود؟!
لِو با شنیدنِ این پیشنهادِ تکرارنشدنی، از شدتِ شوک نزدیک بود از آسمان بیفتد. موجوداتِ بیشماری در قلمروِ اهریمنیدندانهایش حاضر بودند برای چنین فرصتی دست به هر کاری بزنند، اما حاکمِ افضل دنا آن را به همین راحتیدیگر در ازای خونِ یوان پیشنهاد داده بود. این موضوع فقط کنجکاویِ لِو را دربارهٔ مزهٔ خونِ یوان بیشتر کرد.
یوان گفت: «باشه، پیشنهادت روکاملاً قبول میکنم، اما شک دارمکشید خیلی بهش نیاز پیدا کنم—»
پیش از آنکه یوان حتی بتواند جملهاش راطول تمام کند، حاکمِ افضل دنا دندانهایش را دربهطرزِ گردنِ او فروبرد و دوباره شروع به مکیدن کرد.
لِو که میترسید نتواند هوسش را مهار کند، حسِ بویاییاش راکمی بست، نگاهش را از حاکمِ افضل دنا که از خونِ یوانسنگینتر تغذیه میکرد گرفت و وانمود کرد که آنها دیگر آنجا نیستند.
این وضعیت چند هفته ادامهقبول داشت تا اینکه ملکهٔ اشباحِنیاز زوال سرعتش را کم کرد.
البته، حاکمِ افضل دنا تا زمانی کهشود کاملاً سیر شود از خونِ یوان تغذیه کردتغییر که کمی بیشتر از دو هفته طول کشید.
ملکهٔ اشباحِالبته زوال گفت: «بهزودیسیر به مقصدمون میرسیم.»
ناگهان فضا تغییراشباحِ کرد و هواالبته بهطرزِ محسوسی سنگینتر شد.
با حس کردنِ این هاله،قبول لِو و حاکمِ افضل دنانیاز اخم کردند و کاملاً ایستادند.
لِو بهسرعتش خود لرزید وکاملاً گفت: «این حس...»
یوان پس از حس کردنِ چیزی که آشکارا جوهرِکشید آشوب در هوا بود، زمزمه کرد: «جوهرِ آشوبه، نه؟»سنگینتر نه تنها این، بلکه مقدارش هم بیاندازه زیاد بود.
لِو گفت: «ببخشید، اما من تا همینجا میتونمکاملاً بیام. این همون انرژیِ بارانِ فساده. اگه خیلیمیرسیم نزدیک بشم، میترسم به یه طردشده تبدیل بشم.»
یوان سر تکان داد و بیآنکهمیکنم او را سرزنش کند گفت: «میفهمم.کنم— میتونی همینجا بمونی و منتظرِ برگشتنمون باشی.»
سپس رو به حاکمِ افضل دناسیر کرد و پرسید: «تو میخوای چیکارمقصدمون کنی؟ میخوای تو هم همینجا بمونی؟»
اما او سر تکان داد وشود گفت: «به عنوانِ یه حاکمِ افضل، مقاومتِفضا من در برابرِ اینجور انرژیها خیلی بالاتره.»
یوان با شنیدنِ این حرف ابرویی بالازمانی انداخت و پرسید: «اینطوری کار میکنه؟ یعنیبهزودی حاکمانِ افضل نمیتونن به طردشده تبدیل بشن؟»
«الزاماً نه. فقط معنیش اینه که احتمالِ تبدیلشدنمون کمتره.بهش با این حال، ما هرگز حاکمِ افضلی نداشتیم کهتمام طردشده بشه، چون ما در اصل فرستادهٔ ایزدِ اهریمن هستیم.»
یوان سر تکان داد: «منطقیه.»
سپس ادامه داد: «اما مطمئن نیستم بخوامکمی ریسک کنم. اگه تو به یه طردشدهتغییر تبدیل بشی... حتی منم نمیتونم جلوت رو بگیرم.»
حاکمِ افضل دنا با اخمِ کوچکی رویزمانی چهرهاش گفت: «اگه من اینجا بمونم، یعنیبهزودی تو با ملکهٔ اشباحِ زوال تنها میمونی...»
یوان با لبخندیباشه مطمئن گفت: «مشکلیمیکنم برام پیش نمیاد.»
«اگه تو اینطور میگی.»
یوان به دنبال کردنِ ملکهٔ اشباحِ زوال ادامه داد، در حالی که بقیه بیرونِ جوهرِ آشوب ماندند. با این حال، فقط لِوکردند و حاکمِ افضل دنا نبودند که مجبور به توقف شدند؛ حتی اشباحِ زیرینِ عادی نیز پیشرویِ خود را متوقف کردند. آنها که مشخصاگه بود برخلافِ میلشان ایستادهاند، نالههایی سر دادند که تا پیش از آن شنیده نشده بود، گویی نگرانیِ خود را برای ملکهشان ابراز میکردند.
با دیدنِ این صحنه، یوانسرعتش سرانجام فهمید چرا ملکهٔ اشباحِ زوالکمی مجبور بود واردِ یک کالبد شود.
پس این موجوداتباشه هم در برابرِ جوهرِدارم آشوب ضعف دارن، نه؟
انگار که میتوانست افکارش را بخواند، ملکهٔ اشباحِ زوال ناگهانکشید به حرف آمد: «نهتنها در برابرِ این نوع انرژی ضعف داریم،هاله بلکه اگر بیش از حد نزدیک شویم، ما را جذب میکند.»
یوان با چهرهایزمانی سردرگم زمزمه کرد:شود «شما رو جذب میکنه...؟»
اصلاً خبر نداشت که جوهرِ آشوب چنین قابلیتی دارد. باشود این حال، این موضوع لزوماً بد نبود. در واقع برای یوانمحسوسی که میتوانست قدرتِ آن را به کار بگیرد، کاملاً سودمند بود.
البته ملکهٔ اشباحِ زوال از اینمیکنم موضوع خبر نداشت و ناخواسته نقطهضعفشانکنم— را به بدترین شخصِ ممکن لو داد.
پس از چند روز پیشروی، یوان ناگهان نقطهٔ سیاهی در افق دید. با نزدیکتر شدنشان، آن نقطه رفتهرفتهمحسوسی واضحتر شد و کوهِ سیاه و عظیمی را به تصویر کشید. اما وقتی آنقدر نزدیک شدند که بتوانندبیاندازه جزئیاتش را ببینند، مشخص شد کوه از سنگ نیست، بلکه از مادهٔ ناشناختهای شبیه به ابسیدین شکل گرفته است.
افزون بر این، آن کوه بهوضوح سرچشمهٔ جوهرِ آشوب بود و مقداری که از خودهوا ساطع میکرد، با هرچه یوان تا به حال تجربه کرده بود تفاوت داشت؛ حتی درزمزمه دورانِ زندگیاش در قالبِ تیان یی، پادشاهِ جاودان، که بیشترین آشنایی را با جوهرِ آشوب داشت.
در واقع، حتی اگر تمامِ جوهرِ آشوبی را که از سکههایکمی آشوب در قلمروِ ازلی جمعآوری و جذب کرده بود روی همسنگینتر میگذاشت، باز هم به گردِ پای مقدارِ موجود در این کوه نمیرسید.
اگر میتوانست تمامِ آن را جذب کند،دارم جوهرِ آشوبش تا چه حد قویتر میشد؟ یوانحتی تنها با تصورِ این موضوع دهانش آب افتاد.
با نزدیکتر شدنشان، یوان پرسید: «وقتش نرسیده بهمکمی بگید برای چه کاری به کمکم نیاز دارید؟هوا لابد به اون کوه ربط داره، مگه نه؟»
ملکهٔ اشباحِ زوال سر تکان داد و گفت: «این شیء چند میلیارد سال پیش یکباره ظاهر شد... یا دقیقتر بگویم، از آسمان افتاد.ایستادند وقتی برای نخستین بار پیدایش شد، بهزحمت از یک تختهسنگ بزرگتر بود. انرژیِ ساطعشده از آن در آن زمان چندان چشمگیر نبود، امابشم پس از بلعیدنِ چند تن از فرزندانم که از روی کنجکاوی بیش از حد به آن نزدیک شده بودند، بزرگتر و قویتر شد.»
«وقتی فهمیدیم میتواند ما را ببلعد و به قدرتِ خودش تبدیلکمی کند، فرزندانم را از نزدیک شدن به آن منع کردم. با اینکردنِ حال، در طولِ پدیدهای خاص، به رشد و قدرتمندتر شدن ادامه داد.»
یوان گفت:کرد «بذارید حدسپیشنهادت بزنم... بارشِ فساد.»
ملکهٔ اشباحِ زوال به یوان نگاه کرد و با چهرهای جدی گفت: «درست است.فضا اگر این روند ادامه یابد، این شیء در نهایت قلمروِ ما را میبلعد وآشکارا موجودیتمان را به خطر میاندازد، چه رسد به کسانی که بیرون از اینجا زندگی میکنند.»
یوان لحظهای ساکت شد و سپس گفت: «شما که خوب میدونید اهریمنهایی مثل اونتغییر دو نفری که همراهم بودن از این انرژی میترسن، پس چرا از من کمکجوهرِ خواستید؟ نگران نبودید که من هم از نزدیک شدن بهش بترسم و کمکتون نکنم؟»