چپتر 2510: محلِ برگزاریِ ضیافتِ والاگوهرِ ایزدی
0«به خاندانِ مُهرِ اهریمن خوش آمدید! اگر برایدومین والاگوهرِ ایزدی هدیهای دارید، لطفاً آنها را به خدمتکارانیپیدا که پشتِ میزِ سرخرنگ آنجا مستقر هستند، تحویل دهید!»
«و اگر چیزی نیاوردهاید، لطفاً برای ثبتناممیلیارد به میزِ آبیرنگ بروید! محلِ برگزاری هنوزجایی رسماً باز نشده، اما بهزودی آماده میشود!»
مُهردارانِ اهریمن باحاضر شور و شوق بهجدیدِ مهمانانِ تازهوارد خوشامد میگفتند.
یکی از مهمانان پرسید: «والاگوهرِمرد ایزدی کجاست؟ میخواهم پیش از شروعِزنِ ضیافت به او ادای احترام کنم.»
«عذر میخواهم، اماکیه والاگوهرِ ایزدی دردوشیزهٔ حال حاضر حضور ندارند.»
«رئیسِ جدیدِنابغهٔ خاندانِ مُهرِجوان اهریمن چطور؟»
«رئیسِ خاندان بهحاضر دلیلِ برنامهٔ فشردهاش فعلاًجدیدِ هیچ مهمانی را نمیپذیرد.»
در همین حال، مُهردارانِ اهریمن کهآسمونِ داخلِ حیاط کار میکردند، گهگاه ازنقابدارِ روی کنجکاوی به مهمانانِ جدید نگاهی میانداختند.
«وای! اون یهکیه چن، رئیسِ فعلیِدوشیزهٔ اتحادیهٔ استادانِ آرایهست!»
«اون شهبانوی مقدسِ صومعهٔ جوهرِ ایزدی نیست؟ حتی اگهبار پای والاگوهرِ ایزدی وسط باشه، باورت میشه فقط برای دیدنِجایگاهش یه مرد از آسمونِ نهم تا اینجا سفر کرده باشه!»
«اون زنِ نقابدارِ کنارش کیه؟»
«مگه همون دوشیزهٔ مقدس نیست، دومین نابغهٔنهم نسلِ جوان؟ شنیدم از اون نابغههاست که هرمگه یک میلیارد سال فقط یه بار پیدا میشن.»
«مطمئناً اغراقه. تا جایی که من شنیدم،مقدس هیچکس حتی نمیدونه چه تواناییهایی داره ومیلیارد جایگاهش رو توی ردهبندی زیرِ سؤال میبرن.»
«مگه پسرِ آسمانینسلِ باهاش نجنگید ونابغههاست قدرتش رو تأیید نکرد؟»
مُهردارانِ اهریمن چند دقیقهٔ دیگر به گپجدیدِ زدن دربارهٔ دوشیزهٔ مقدس ادامه دادند تاهیچ اینکه چهرهٔ سرشناسِ دیگری به محلِ برگزاری رسید.
در همین حال، مهمانان در انتظارِآسمونِ باز شدنِ رسمیِ محلِ برگزاری، وقتشاننقابدارِ را با تماشای شرکتکنندگانِ تازهوارد میگذراندند.
جای تعجب نداشت که اکثریتِهمون قریببهاتفاقِ مهمانانی که میرسیدند، چهرههایینسلِ بانفوذ و بسیار سرشناس بودند.
البته شرکتکنندگانی هم بودند که شهرتِ چندانی نداشتند یا اصلاً شناختهشده نبودند. در شرایطِ عادی، چنیننمیدونه افرادی در جمعِ نخبگان مسخره میشدند یا مستقیماً بیرونشان میکردند. با این حال، از آنجا که والاگوهرِدقیقهٔ ایزدی شخصاً اعلام کرده بود حضور برای همه آزاد است، سایرِ مهمانان چارهای جز تحملِ حضورشان نداشتند.
«فکر میکنیحال امپراتورِ کیهانیحضور هم پیداش بشه؟»
«کی میدونه؟ اما اگه بخواد، اصلاًآسمونِ زحمتی براش نداره، چون هنوزم میتونه حتیکنارش بدونِ پلکانِ آسمان بینِ عالمها سفر کنه.»
«مشخصه که از قبل فناوریِ ساختِ گنجینههایی بادومین قابلیتِ تلهپورت بینِ عالمها رو داره. نمیفهمم چرابار جایگزین کردنِ پلکانِ آسمان اینقدر براش طول میکشه.»
«شرط میبندم اصلاً دلش نمیخواد پلکانِ آسمانمیلیارد رو جایگزین کنه. بیدلیل نبود که چند وقتهیچکس پیش دسترسی به پلکانِ آسمان رو محدود کرد.»
یک هفته در یک چشمبههمزدن گذشت و طولی نکشیدخاندان که محلِ برگزاریِ ضیافت رسماً باز شد و خاندانِ مُهرِحیاط اهریمن سرانجام به مهمانان اجازه دادند واردِ حیاطِ بزرگ شوند.
با این حال، به دلیلِ شمارِ خیرهکنندهٔنهم شرکتکنندگان، اولویتِ ورود به کسانی داده شدکیه که بیشترین نفوذ و مقام را داشتند.
«هنوز یک ماه تا ضیافت مونده، امامقدس همین الان دهها هزار نفر اینجان... فقطمیلیارد میتونم تصور کنم بعداً چقدر شلوغتر میشه.»
«اصلاً برای همهمون جا دارن؟»
«بعید میدونم... والا بیشترمونحضور احتمالاً باید کلاً ازچطور بیرونِ محلِ برگزاری تماشا کنیم.»
خیلی زود یک هفتهٔ دیگر همآسمونِ گذشت و با نزدیکتر شدنِ ضیافت، افرادِکنارش بیشتری از هر سو از راه رسیدند.
با اینکه محلِ برگزاری در آسمانِ پرستاره قراردومین داشت، تقریباً هر کسی که توانش را داشتبار تمامِ تلاشش را کرد تا در ضیافت شرکت کند.
خیلی زود، شمارِ مهمانان از گنجایشِنابغههاست محلِ برگزاری فراتر رفت و بسیاریمطمئناً از حاضران مجبور شدند کاملاً بیرون بمانند.
با این حال، چون ازندارند مدتها پیش چنین وضعیتی پیشبینی میشد،برنامهٔ کمتر کسی شکایتی به زبان آورد.
در موردِ مهمانانِ داخلِ حیاط نیز،آسمونِ در حینِ انتظار با غذا ونقابدارِ نوشیدنی از همهٔ آنها پذیرایی میشد.
یکی از مُهردارانِ اهریمن با چهرهای ماتومبهوت گفت: «تا حالا چنین اجتماعِشنیدم عظیمی از چهرههای بانفوذ ندیده بودم. بعید میدونم حتی امپراتورِ کیهانی همتواناییهایی بتونه اینهمه آدم رو فقط برای یه ضیافت یه جا جمع کنه.»
«هر چی باشه والاگوهرِ ایزدی افسانهای درمیلیارد میانِ افسانههاست. همه اونقدر کنجکاوِ وجودش هستنجایی که فقط برای دیدنش به چنین جایی میان.»
ناگهان فضای اطرافِ محلِ برگزاریندارند تغییر کرد و صدای بلندیدلیلِ در سراسرِ منطقه طنینانداز شد.
«راه رومیشه برای خاندانِدیدنِ کیهانی باز کنید!»
مسیری بهسرعت در میانِ جمعیتِ عظیمی کهمقدس دورِ محلِ برگزاری جمع شده بودند بازمیلیارد شد و به کالسکهای مجلل اجازهٔ عبور داد.
«خاندانِ کیهانی؟ انگار امپراتورِ کیهانیشنیدم شخصاً شرکت نمیکنه و خانوادهاشپیدا رو به جای خودش فرستاده...»
«شرط میبندمحال یکی از دختراشندارند توی اون کالسکهست...»
«هَه... ظاهراً حتی آدمِ قدرتمندیمرد مثلِ امپراتورِ کیهانی هم از دستزنِ زدن به چنین ترفندهایی ابایی نداره...»
چنین پچپچهاییکنارش از میانِ جمعیتهمون به گوش میرسید.
وقتی کالسکه به محلِ برگزاریشنیدم رسید، درش بهآرامی باز شد ومیشن دو نفر قدم به بیرون گذاشتند.
«خدای من! بانو جون و شاهدختِ اول هستن! کی فکرشدلیلِ رو میکرد ارزشمندترین دخترش رو بفرسته! امپراتورِ کیهانی حتماً برایکار والاگوهرِ ایزدی ارزشِ زیادی قائله که او رو پیشش فرستاده!»
حاضران از دیدنِ شاهدختِ اول که نهتنها بزرگتریناینجا فرزند، بلکه بانفوذترین شخص در خاندانِ کیهانی بودهمون و حالا در ضیافت حضور مییافت، جا خوردند.
مدتِ کوتاهی پس از ورودشان، شخصیدوشیزهٔ از داخلِ حیاط به بیرون پروازشنیدم کرد و به آنها نزدیک شد.
«خوش آمدید، بانو جون وشنیدم بانوی جوان جون. من یان هارامیشن هستم، رهبرِ کنونیِ خاندانِ مُهرِ اهریمن.»
بانو جون سپس گفت: «با اینکه دوست داریم درخاندان ضیافت شرکت کنیم، اما متأسفانه وقتمان محدود است. میخواستیم بدانیمحیاط آیا امکانش هست که مستقیماً با والاگوهرِ ایزدی دیدار کنیم؟»
یان هارا با چهرهای شرمندهمرد جواب داد: «خیلی متأسفم، اماکرده والاگوهرِ ایزدی هنوز حضور ندارند.»
«میدانید کِی از راه میرسند؟»
یان هارانابغهٔ سر تکانجوان داد: «متأسفانه نه...»
بانو جون بهآرامی زمزمه کرد: «چه حیف...» و سپسخاندان برگشت تا به شخصِ نقابداری که بیصدا کنارش ایستاده بودحیاط نگاه کند؛ انگار منتظر بود تا شاهدختِ اول حرفی بزند.