چپتر 2426: شمشیرِ اهریمنکُش
0یوان با دیدنِ اینکه شمشیرِ اهریمنکُش برای حرکتهمهتون از دستکاریِ خلأ استفاده میکرد، در دل فریادحمله زد: آسمانها! اون میتونه از دستکاریِ خلأ استفاده کنه؟!
در همین حال، حاکمِ افضل گرنت و حاکمِدرکی افضل دنا در بنبستی گرفتار مانده بودند وکند هیچکدام نمیتوانستند کوچکترین برتریای بر دیگری به دست آورند.
گرچه درکِ حاکمِ افضل دنا از جوهرِ ابدی بسیار بهتر بود، اما جوهرِ ابدیِ حاکمِ افضل گرنت ذاتاً قویتر بود،هشداری زیرا توسطِ یک ابدیِ واقعی ساخته شده بود—آن هم یک ابدیِ نخستین. این موضوع به او اجازه میداد تا باقطع وجودِ داشتنِ درکی ضعیفتر... یا بهتر است گفت تقریباً هیچ درکی از جوهرِ ابدی، با قدرتِ حاکمِ افضل دنا برابری کند.
مثلِ این بود که تزکیهگری بیاستعداد سلاحی گرانبهانیست را در برابرِ نابغهای واقعی به کار بگیردچهرهای که چیزی جز تیغهای شکسته در دست نداشت.
ناگهان در میانهٔ درگیری متوقف شدنداهریمنهای و توجهشان به حضورِ قدرتمند وسپس ناآشنایی جلب شد که بهسرعت نزدیک میشد.
نهتنها هالهاش بهطرزِ کوبندهای قوی بود، بلکه مقدارِدرکی دیوانهواری از همان انرژیای را به همراه داشتکند که همهٔ اهریمنها از آن میترسیدند—هالهٔ مُهرِ اهریمن.
حاکمِ افضل دنا از دیدنِ کسی کههیجانزده به اندازهٔ یوان هالهٔ مُهرِ اهریمن داشت،نابود جا خورد و گفت: «یوان نیست... پس کیه؟»
حتی حاکمِ افضل گرنتکسی هم از حضورِ کوبندهاشنیست غافلگیر شد: «عجب هیولایی...»
چیزی نگذشت که شمشیرِرویشان اهریمنکُش با چهرهای هیجانزدههمهتون پیشِ رویشان ظاهر شد.
«اهریمنهای پلید،این همهتون رواجازه نابود میکنم!»
ناگهان شمشیرِ اهریمنکُش در دستانش ظاهر شد. سپس بیهیچ تردیدظاهر یا هشداری، حمله کرد و به سمتِ حاکمِ افضل گرنتهشداری که از قضا نزدیکترین شخص به او بود، یورش برد.
«این وروجکِ دیوونه—!»
حاکمِ افضل گرنت بازویش را کهاهریمنهای با جوهرِ ابدی پوشیده شده بودسپس بالا آورد تا جلوی ضربهاش را بگیرد.
اما در کمالِ تعجبِ او،میداد شمشیرِ اهریمنکُش آن را دریداست و بازویش را قطع کرد.
«؟!»
با دیدنِ این صحنه، حاکمِاندازهٔ افضل گرنت ناخودآگاه با چهرهایحتی بهتزده از او فاصله گرفت.
اینطور نبود که او از جوهرِ ابدی استفاده کند، پس چطور توانسته بود آن راهشداری بشکافد؟ با بررسیِ دقیقترِ بازوی قطعشدهاش، فهمید که جوهرِ ابدی دستنخورده باقی مانده و تنها خودِضربهاش عضو قطع شده است، انگار که حملهاش مستقیماً از میانِ جوهرِ ابدیِ او عبور کرده بود.
وقتی حاکمِ افضل گرنت فرار کرد، شمشیرِ اهریمنکُشدرکی بیدرنگ توجهش را به حاکمِ افضل دنا معطوفکند کرد که حالا نزدیکترین شخص به او بود.
«بمیر، اهریمن!»
حاکمِ افضل دنا با دیدنِ بلایی که بر سرِ حاکمِ افضل گرنت آمد، سعی نکرد باچهرهای جوهرِ ابدی جلوی حملهاش را بگیرد. در عوض، سدی خونین ایجاد کرد، اما بهجای اینکه ازکرد آن برای دفاعِ خود استفاده کند، آن را برای به دام انداختنِ شمشیرِ اهریمنکُش به کار برد.
با این حال، هنوز یک ثانیه ازپلید در بر گرفتنِ شمشیرِ اهریمنکُش نگذشته بودتردید که او سد را به دو نیم کرد.
حاکمِ افضل دناموضوع که باورش نمیشد،وجودِ گفت: «به این راحتی؟!»
شمشیرِ اهریمنکُش هیچ پایهٔ تزکیهای هم نداشتهیجانزده و به نظر میرسید تمامِ وجودش خالصانهنابود از هالهٔ مُهرِ اهریمن شکل گرفته است.
در حالی که او در بهتهالهٔ فرو رفته بود، شمشیرِ اهریمنکُش همچونغافلگیر شبحی جلوی حاکمِ افضل دنا تلهپورت کرد.
«بمیر!»
شمشیرِ اهریمنکُش شمشیرش رااجازه پایین آورد و سرِ حاکمِضعیفتر افضل دنا را هدف گرفت.
اما یوان که تازه به آنها رسیده بود،پیشِ با «شماره یک زیر آسمان» جلوی حملهاش رادستانش گرفت و ضربهٔ شمشیرِ اهریمنکُش را متوقف کرد.
یوان برمُهرِ سرش دادکسی زد: «بس کن!»
شمشیرِ اهریمنکُش بیدرنگپیشِ شمشیرش را عقباهریمنهای کشید و بیحرکت ایستاد.
ناگهان پرسید: «چرا؟»
«فکر میکردم میخوای همهٔ اهریمنهانگذشت رو بکشی؟ من فقط دارمظاهر از ارادهٔ تو پیروی میکنم، ارباب.»
یوان چشمهایش را مالید و آهی کشید: «اوننیست مالِ خیلی وقت پیشه، وقتی که هنوز تیانچهرهای چنیو بودم. این روزها دیگه همچین خواستهای ندارم.»
با صدایی سرد گفت: «پسظاهر هدفِ من چیه؟ اگه نتونممیکنم اهریمنها رو بکشم، هیچ ارزشی ندارم.»
یوان سر تکان داد و روشن کرد: «من هرگز نگفتم که دیگه هیچ اهریمنی رو نمیکشیم.کند فقط میگم که دیگه هر اهریمنی رو که میبینیم نمیکشیم، مخصوصاً الان که میدونیم دو نوعدرگیری اهریمنِ متفاوت وجود داره و این طردشدگان بودن که توی نُه آسمان ویرانی به بار آوردن.»
شمشیرِ اهریمنکُش به حاکمانِهیولایی افضل در پشتِ سرِ اورویشان اشاره کرد: «اون دوتا چی؟»
و افزود:مُهرِ «خوشمزه بهکسی نظر میرسن.»
یوان گفت: «اونیپیشِ که پشتِ سرمهاهریمنهای هدف نیست. دوسته.»
«اما در موردِ اون یکی...» نگاهِوجودِ یوان به سمتِ حاکمِ افضل گرنتتقریباً چرخید و چشم در چشم شدند.
پس از سکوتی کوتاه،هیولایی آرام لبخند زد: «میدونیپیشِ چیه؟ میتونی بری و بکشیش.»
«این حرومزا—!»
«هورا!»
حاکمِ افضل گرنت حتی نتوانست فحششوجودِ به یوان را تمام کند کهتقریباً شمشیرِ اهریمنکُش به سویش یورش برد.
در دل فریاد زد:هیولایی کوفتی! آخه چرا دستمپیشِ اینقدر کند داره ترمیم میشه؟!
دستِ چپش که پیشتر با ضربهٔ شمشیرِ اهریمنکُش قطع شده بود،کوبندهاش هنوز کامل ترمیم نشده بود. حتی وقتی روی درمانش تمرکز میکرد،پلید روندِ کار هیچ بهبودی نمییافت و با سرعتِ لاکپشت پیش میرفت.
«بمیر اهریمن، بمیر!»
شمشیرِ اهریمنکُش دیوانهوار حمله میکرد، در حالی که حاکمِضعیفتر افضل گرنت تمامِ تمرکزش را روی جاخالی دادن گذاشته بودبیاستعداد و به دلایلِ روشنی جرئت نمیکرد با او درگیر شود.
پس از مدتی، شمشیرِهیولایی اهریمنکُش دست از تعقیبِ اورویشان برداشت و زمزمه کرد: «برخیزید.»
لحظهای بعد، هزاران...اهریمن نه، میلیونها اهریمنهالهٔ از غیب ظاهر شدند.
حاکمِ افضل گرنت که خبر نداشت اینها همانهمهتون اهریمنهایی هستند که او در گذشته بلعیده است، فریادکرد زد: «این دیگه چه کوفتیه؟! میتونه اهریمن خلق کنه؟!»
«بکشیدش!»
با فرمانِ شمشیرِ اهریمنکُش،هیولایی اهریمنها به سمتِ حاکمِپیشِ افضل گرنت هجوم بردند.
حاکمِ افضل گرنت سعی کرد با استفاده از قدرتِ اقتدارش بهعنوانِ حاکمِ افضل بههیولایی آنها فرمان دهد: «بایستید! من بهعنوانِ حاکمِ افضل به همهتون دستور میدم بایستید!» امابیهیچ اهریمنها کاملاً او را نادیده گرفتند و به یورش بردن به سمتش ادامه دادند.
با دیدنِ این صحنه، حاکمِ افضل گرنتپلید بیدرنگ از تلاش برای کنترلِ آنها دستتردید کشید و در عوض به کشتنشان روی آورد.
«از سرِاین راهم بریداجازه کنار، مورچههای کوفتی!»
تنها با آزاد کردنِ هالهاش، تقریباً تمامِ اهریمنهایی را که محاصرهاش کردهپلید بودند در دم بخار کرد. هرچه باشد، این اهریمنها همان قدرتِ اصلیشانقضا در زمانِ بلعیده شدن را حفظ کرده بودند و بههیچوجه قویتر نشده بودند.
با این حال، هنوز یک ثانیه همخورد نگذشته بود که شمشیرِ اهریمنکُش اهریمنهای بیشتریهیولایی را برای حمله به او احضار کرد.