چپتر 2358: درهٔ خونینِ محروم
0وقتی یوان به اطراف نگاه کرد، با دریای پهناوری از علفهای خونین روبهروهاهاها شد که رنگشان بهطرزِ آزاردهندهای شبیه به خونِ خشکشده بود. در دوردست کوههایی نیمهویرانلایهٔ ایستاده بودند و بقایای دندانهدارشان مانندِ شاهدانی خاموش بر یک فاجعهٔ باستانی، خودنمایی میکرد.
انرژی روحی در آن منطقه فراوانمتوجهش و غنیتر از هر چیزی بودناسزا که در نُه آسمان تجربه کرده بود.
یوان گمان کرد به جایی در نُه آسمانمهارنشدنی رسیده است، اما افکارش ناگهان با حسی که باعثباورم شد ابروهایش محکم در هم گره بخورد، قطع شد.
بوی گندِ طاقتفرسایی بود—چنانآنها بوی تندی که جا خوردبود—مانندِ چرا زودتر متوجهش نشده بود.
یوان ناخودآگاه بینیاشمیشد را گرفت وبود—مانندِ بلند ناسزا گفت: «کوفتی!»
بو آنقدر بد بود کهزودتر یوان حس کرد در اقیانوسی ازبلند اجسادِ در حالِ پوسیدن افتاده است.
با اینکه یوان لحظهای جا خورد،میشد بهسرعت خودش را جمعوجور کرد وسالها در آن لحظه چیزی را فهمید.
«این بو...قصدِ مثلِ همونجاست...آنها نکنه من—»
وقتی چند حضورِ قدرتمند ناگهان در آن حوالیهاری پدیدار شدند و او را از هر طرفاینقدر محاصره کردند، افکارِ یوان بارِ دیگر قطع شد.
این حضورها بیشک متعلق به تزکیهگرانِ عروجِ ایزدی بود،بینیاش اما قصدِ کشتی که از آنها ساطع میشد، وحشیانهحالِ و مهارنشدنی بود—مانندِ جانورانِ هاری که سالها غذا نخورده بودند.
«غذا! غذاست!»
«هاهاها! باورم نمیشه اینقدرآنها عمیق توی درهٔ خونینِمهارنشدنی محروم غذا پیدا بشه!»
«اونم یهساطع ایزدِ دروغینِوحشیانه لایهٔ ۱ حقیر!»
تنها چند ثانیه پس از آشکار شدنِ حضورشان، سهبینیاش پیکر جلوی یوان ظاهر شدند. با اینکه ظاهری انساننماحالِ داشتند، همهچیز بودند جز انسان—و یوان بیدرنگ آنها را شناخت.
پوستِ خونین. شاخهایی که از سرشانمیشد بیرون زده بود. و آن بویسالها گندِ آشنایی که با خود داشتند.
آنها اهریمن بودند.
نه تنها اهریمن بودند، بلکهمهارنشدنی همگی بینِ لایهٔ ۲ وغذا ۳ از عروجِ ایزدی قرار داشتند.
با وجودِ روبهرو شدن با سه اهریمنِ قدرتمند کهبینیاش همگی پایهٔ تزکیهٔ بالاتری داشتند، یوان آرام ماند وحالِ حتی رو به آنها گفت: «الان گفتید درهٔ خونینِ محروم؟»
آنها بهجای پاسخکشتی دادن به سؤالش،میشد صرفاً مسخرهاش کردند.
«نمیدونی کجایی؟ هاهاها!»
«این احمق حسابی گم شده!»
ناگهان هالهٔ ترسناکی از یوانزودتر فوران کرد، اما نه انرژیگرفت روحی بود و نه چی کیهانی.
در عوض، هالهٔ مُهرِ اهریمنِ طاقتفرسایی بهوحشیانه بیرون موج زد و مانندِ موجِ خروشانِنخورده کوبندهای بر سرِ آن سه اهریمن فرود آمد.
حرکاتِ اهریمنها در یکآنها آن خشک شد ومهارنشدنی وحشت بهسرعت در چهرهشان دوید.
«ایـ... این قدرت!»
«این حرومزاده یه جلاده!»
«که چی؟! نه تنها تزکیهاشساطع از ما ضعیفتره، بلکه اون یههاری نفره در برابرِ ما سه تا!»
پس از یک لحظه شوکِ کوتاه، اهریمنها از گیجی درآمدند.جانورانِ هماهنگ با هم غریدند، قدرتِ خود را آزاد کردند وعمیق بهسرعت قیدوبندهایی را که اسیرشان کرده بود، در هم شکستند.
یوان باساطع نگاهی نسبتاً متعجبمهارنشدنی زمزمه کرد: «اوه؟»
در حالتِ عادی، اهریمنهای ردهٔ پایینی مانندِ این اهریمنهای پوستخونین، فارغبلند از پایهٔ تزکیهشان، نمیتوانستند در برابرِ هالهٔ مُهرِ اهریمنِ او مقاومتلحظهای کنند. با این حال، آنها دقیقاً توانسته بودند همین کار را بکنند.
«قبل ازقصدِ اینکه کارِآنها دیگهای بکنه، بکشیدش!»
اهریمنها بیدرنگقصدِ و همزمان بهسویساطع یوان خیز برداشتند.
یوان با دیدنِ این صحنه،مهارنشدنی تنها سر تکان داد وغذا زمزمه کرد: «منطقهٔ مُهرِ اهریمن.»
ناگهان حصاری طلایی و کوچک دورِ یواننشده شکل گرفت و اهریمنها را پیش ازکوفتی آنکه حتی بفهمند چه شده، به دام انداخت.
«نمیتونم بدنم رو تکون بدم!»
«این دیگه چهجورکشتی فنیه؟! تا حالامیشد همچین چیزی نشنیده بودم!»
«داره چه بلاییمیشد سرِ بدنم میاد؟!بود—مانندِ انگار داره خشک میشه!»
«بـ... بدنت!تندی داره تبدیلچرا به سنگ میشه!»
«چی؟!»
«ا... امکانقصدِ نداره! اون جلادساطع نیست، یه مُهرداره!»
«یه مُهردار؟! غیرممکنه!میشد اونا دیگه نبایدبود—مانندِ وجود داشته باشن!»
«پس چطور داره بدنهامون رو به سنگنشده تبدیل میکنه؟! این پدیده فقط وقتی اتفاقکوفتی میافته که یه اهریمن داره مُهر میشه!»
یوان با حالتی سرگرم به هیاهویشان چشم دوخت. بابود—مانندِ وجودِ اینکه اهریمن بودند، جنونِ بیخردانهٔ اهریمنهای ردهٔ پاییننمیشه را که در گذشته با آنها روبهرو شده بود، نداشتند.
ناگهان یکی از اهریمنها یوانساطع را صدا زد: «هی! توجانورانِ دیگه کی هستی؟! واقعاً یه مُهرداری؟!»
یوان با آرامش جواب داد: «اینجا فقط من سؤال میپرسم. حالا،نخورده سوالم رو جواب بدید. اینجا درهٔ خونینِ محرومه؟ اگه کلمههای بعدیایپیدا که از دهنتون بیرون میاد جوابِ سوالم نباشه، بهطورِ کامل مُهرتون میکنم.»
«...»
پس از لحظهای سکوت، یکی ازمیشد اهریمنها جواب داد: «درسته. اینجا درهٔ خونینِغذا محرومه... اگه بخوام دقیق بگم، درهٔ چهارم.»
یوان با شنیدنِ اینآنها حرف، چشمهایش را مالیدمهارنشدنی و آهِ عمیقی کشید.
درهٔ خونینِ محروم. هرچند هرگز به اینجانورانِ مکان نیامده بود، اما پیشتر نامش را شنیدهنمیشه بود و میدانست به کجا منتقل شده است.
با اینتندی حال، یک مشکلِزودتر بزرگ وجود داشت.
درهٔ خونینِقصدِ محروم در نُهساطع آسمان وجود نداشت.
«امکان نداره...»
بوی گند و غلیظِ هوا، پهنهٔ خونینِجانورانِ درهٔ محروم و اهریمنهای ردهٔ پایین وباورم غیرعادیِ روبهرویش، جای چندانی برای تردید باقی نمیگذاشتند.
یوان بلند آهخورد کشید: «کوفتی... چطور بهنشده قلمروِ اهریمنی منتقل شدم؟»
با اینکه نمیخواست باورشآنها کند، اما نمیتوانست تمامِمهارنشدنی شواهدِ روبهرویش را نادیده بگیرد.
او بهنوعی واردِ قلمروِ اهریمنی شدهمیشد بود... قلمروِ ممنوعهای که والاگوهرِ ایزدی مدتهاغذا پیش شخصاً آن را مُهر کرده بود.
با مُهر شدنِ ورودیِوحشیانه قلمروِ اهریمنی، هیچکس نباید راهیسالها برای ورود به آن میداشت.
با این وجود، او بهشکلیزودتر این کار را کرده بود.گرفت آن هم از طریقِ دنیای خودش.
البته، این احتمال وجود داشت که مُهر باز شدهبود—مانندِ باشد. با این حال، اگر چنین بود، میتوانست آن رااینقدر حس کند، چرا که مُهر مستقیماً به روحش متصل بود.
هرچند معمای ورودش بهشدت ذهنش را درگیر کردهمهارنشدنی بود، یوان فرصتی برای فکر کردن به آنهاهاها نداشت، چرا که مسائلِ فوریتری در پیش رو داشت.
برگشت تا به اهریمنها نگاه کند وجانورانِ پرسید: «همین الان گفتید که مُهردارها دیگهباورم وجود ندارن. چرا این حرف رو زدید؟»
«چرا؟ مگهتندی واضح نیست؟چرا همهشون نابود شدن!»
«خدایی. یه دهاتیِکشتی بیخبر مثلِ تومیشد از کجا پیداش شده—»
حرفِ اهریمن هنوز تمام نشده بودمیشد که بدنش ناگهان خشکید و درسالها یک آن به سنگ تبدیل شد.
دو اهریمنِ دیگر باوحشیانه چهرههایی پر از وحشت،هاری به اهریمنِ مُهرشده خیره ماندند.