چپتر 2392: فرمانروای آغازینِ دریاها (۲)
0«نمیتونی جدی بگی...» یوان حاضر نبود باور کند کهالان فرمانروای آغازینِ دریاها میخواهد امپراتورِ راستینِ دریاها را به قلمروِنمیآیم اهریمنی بکشاند، فقط برای اینکه او بتواند جانور را بکشد.
فرمانروای آغازینِ دریاها که گمان میکرد یوان نگرانِترجیح طول کشیدنِ آوردنِ امپراتورِ راستینِ دریاهاست، گفت: «نگرانکمی نباش، کشاندنِ آن شیاد به اینجا زیاد طول نمیکشد.»
«...»
یوان ساکت شد و به فکر فرو رفت. از خود میپرسید کهپاکسازیام آیا در سطحِ فعلیاش واقعاً قدرتِ رویارویی با امپراتورِ راستینِ دریاها را داردچرا یا نه؛ موجودی که میگفتند حتی دستِ ایزدانِ تزکیه هم به او نمیرسد.
فرمانروای آغازینِ دریاها ناگهان یوان را از رشتهٔ افکارش بیرون کشیدوقتی و گفت: «یا الان یا هیچوقت. وقتی از اینجا بروم، بهآهِ خوابی عمیق فرو میروم و تا میلیونها سالِ دیگر بیرون نمیآیم.»
یوان چشمهایش را مالید و آهِحال بلندی کشید. سپس با ردی ازآمادهسازی تسلیم در چهرهاش، سر تکان داد.
«خیلی خب... همین الان باهاش میجنگم.نبردِ اما اینکه بتونم بکشمش یه بحثِاگر دیگهست، پس اگه شکست خوردم ناامید نشو.»
فرمانروای آغازینِ دریاها خندهٔ آرامی سر داد و پاسخ داد: «در چشمِ من، تو تواناییِ از پای درآوردنِ آنخیره شیاد را داری، اما نبردِ دشواری خواهد بود. با این حال، اگر ترجیح میدهی زمانِ بیشتری برای آمادهسازی داشتهجوهرِ باشی، میتوانم کمی بیشتر صبر کنم. من هنوز در میانهٔ پاکسازیام هستم و تا چندصد سالِ دیگر بیدار میمانم.»
«...»
یوان لحظهای به چشمانِ فرمانروای آغازینِ دریاها خیرهترجیح شد و پرسید: «واقعاً نمیخوای عواقبِ کشتنش روکمی بهم بگی؟ اینکه چرا خودت از کشتنش طفره میری؟»
پوزخندی بر چهرهٔ فرمانروای آغازینِ دریاها نشست و پاسخ داد: «اگر نگرانی که تلهمیدهی باشد، آزادی که رد کنی. اما دلیلی دارد که جوهرِ خونم را بهعنوانِ پاداش بهچندصد تو پیشنهاد میدهم؛ چیزی که تا به امروز حتی به انجامش فکر هم نکرده بودم.»
یوان چشمانش را بست و نفسِکمی عمیقی کشید. وقتی چشمانش را بازپاکسازیام کرد، سرشار از عزم و اطمینان بود.
یوان اعلام کرد: «خیلی خب. چالشتافکارش رو قبول میکنم. نیازی هم بهبروم صبر کردن نیست. همین الان انجامش میدیم.»
«خوب گفتی!»
فرمانروای آغازینِ دریاها غرید وداری پیکرِ عظیمش به سوی آسمان اوجحال گرفت و به دلِ افلاک زد.
سپس در آسمان پشتکِباشی شکوهمندی زد و دوباره بهکنم سمتِ دریای خونین شیرجه رفت.
یوان و بقیه خود را برای موجی غولآسا آماده کردند، اما در کمالِخوابی حیرتشان، وقتی فرمانروای آغازینِ دریاها به سطحِ آب برخورد کرد، حتی یک قطرهتسلیم آب هم تکان نخورد و پیکرِ عظیمش در دم درونِ اعماقِ خونین ناپدید شد.
«ظرفِ چند روز برمیگردم.بود میتوانی از این زمان برایمیدهی آماده کردنِ خودت استفاده کنی.»
اندکی بعد،تواناییِ صدای فرمانروای آغازینِداری دریاها طنینانداز شد.
یوان بهجای اینکه بیدرنگ آمادهسازیاش را شروع کند، لحظهای وقت گذاشت تاپاکسازیام وضعیت را برای حاکمِ افضل دنا و لِو توضیح دهد؛ کسانی کهبهم از حاشیه نظارهگر بودند و از تمامِ اتفاقاتِ رخداده بهکلی گیج شده بودند.
لِو که سعی داشت همهچیز را کنار هم بگذارد، گفت: «پس اگه بخوام خلاصهاشعمیق کنم، امپراتورِ دیوِ خونین در واقع همون فرمانروای آغازینِ دریاهاست؛ موجودی از یه دنیایتکان کاملاً متفاوت—یک جهانِ سوم—و قراره یه موجودِ دیگه رو بکشونه اینجا تا تو بکشیش؟»
یوان بادشواری آرامش سر تکاناین داد: «تقریباً همینطوره.»
سپس حاکمِتواناییِ افضل دنا پرسید:داری «میتونیم کمکت کنیم؟»
به خودِ ماجرا علاقهٔ چندانی نداشتکمی و تنها نگرانیاش این بود که آیاهستم میتواند به یوان کمکی بکند یا نه.
یوان لبخندِ محوی زد و سرش را تکان داد: «ازهیچوقت پیشنهادتون ممنونم، اما خودم حلش میکنم. این کار رو فقط بهخاطرِمالید فرمانروای آغازینِ دریاها انجام نمیدم. برای کشتنش دلایلِ خودم رو دارم.»
نگاهش کمی تیره شد:بود «این... کینهایه که ازترجیح گذشتهای دور به جا مونده.»
حاکمِ افضل دناپای گفت: «پس منتظر میمونیمدشواری تا خودت حلش کنی.»
حرفِ دیگری نزد وباشی پروازکنان دور شد تاصبر یوان کمی تنها باشد.
لِو که نمیدانست چه بگوید، گفت:افکارش «خب، موفق باشی.» و کمی بعدبروم به دنبالِ حاکمِ افضل دنا رفت.
حالا که تا حدودی تنها شده بود، یوان میانِمیدهی زمین و آسمان چهارزانو نشست و چشمهایش را بست تاکنم به تزکیه بپردازد و برای نبردِ پیشِ رو آماده شود.
در همین حال، فرمانروای آغازینِ دریاها قلمروِ اهریمنی را ترک کرده بود.اگر درونِ تونلی فضایی که تنها با اقتدارِ بیهمتایش در دسترس بود میلغزید وهنوز حضورش بیهیچ زحمتی میانِ جهانها میگذشت تا امپراتورِ راستینِ دریاها را پیدا کند.
با بیرون آمدن از تونلِ فضایی،کمی فرمانروای آغازینِ دریاها خود را درونِ دریاییهستم پهناور و بیکران در نُه آسمان یافت.
سپس جستوجو برای یافتنِ امپراتورِ راستینِافکارش دریاها را آغاز کرد و تنهابروم در چند لحظه، او را یافت.
برای فرمانروای آغازینِ دریاها، یافتنِ هر موجودِ زندهایترجیح درونِ آبهای سه جهان به همان راحتی بودکمی که یک انسان خطوطِ کفِ دستش را نگاه کند.
«پیدات کردم، شیادِ کوچولو!»
فرمانروای آغازینِ دریاها دوباره به درونِ تونلِبیشتر فضاییاش خزید و پس از سفری کهچندصد تنها چند ثانیه طول کشید، به مقصد رسید.
وقتی بارِ دیگر بیرون آمد، بهافکارش آسمانِ نهم رسیده بود؛ درونِ دریایبروم سقوطِ بیپایان، یکی از چهار دروازهٔ جهنم.
در همین حال، در فاصلهای نهچندان دور از فرمانروای آغازینِزمانِ دریاها، امپراتورِ راستینِ دریاها—که هزاران سال در خواب فرو رفته بود—بامیانهٔ حس کردنِ حضوری تهدیدآمیز و بیشازحد آشنا، ناگهان از خواب پرید.
بهمحضِ اینکه صاحبِ آن حضور را شناخت، بیهیچ تردیدی واکنش نشان داداگر و فوراً سعی کرد از طریقِ تونلِ فضاییِ خودش پا به فرارکنم بگذارد؛ تونلی که تمامِ دریاهای نُه آسمان را به هم متصل میکرد.
«اینکه فکر میکنی میتونیباشی توی آب از دستمصبر فرار کنی... چقدر خندهداره!»
امپراتورِ راستینِ دریاها میتوانست صدای خندهٔ تمسخرآمیزِبیرون فرمانروای آغازین را از پشتِ سرش بشنود؛عمیق صدایی که مانندِ موجی استخوانسوز نزدیک میشد.
امپراتورِ راستینِ دریاها بیآنکه حتی جرئت کند بهترجیح پشتِ سرش نگاهی بیندازد، فریاد زد: «گندش بزنن!کمی آخه تو از جونِ من چی میخوای، گامبوی کوفتی؟!»