چپتر 2357: ورود به عالمِ عروجِ ایزدی
0پس از ناکامی در نخستین تلاش، یوان بیدرنگ دومینارادهٔ یورش را به لایهٔ ۱٬۰۰۰ برد. اما نتیجه تغییریبعد نکرد. در واقع، مقاومت حتی بیشتر از پیش حس میشد.
یوان که فهمید زورِ بازو بهتنهایی کافی نیست، راهِ دیگری درخودِ پیش گرفت. حالا که روبهروی لایه ایستاده بود، دیگر نیازی به تمرکزطولِ برای پیشروی نداشت و میتوانست بیشترِ حواسش را جای دیگری جمع کند.
پس همانجاخودِ تزکیهٔ روحشمعنایش را آغاز کرد.
با این حال نمیتوانست عروج رامیرفت بهکلی نادیده بگیرد و بخشی از هوشیاریاشپافشاریِ باید همچنان روی لایهٔ ۱٬۰۰۰ ثابت میماند.
یک سال...نشکنم یک میلیون سال...چقدر یک میلیارد سال...
پس از یک میلیاردسالِ سال تزکیهٔ روح، یوانبعد سومین تلاشش را رقم زد.
روحش با قدرتی تازه به جلو تاخت و به لایهٔ ۱٬۰۰۰چهارمین کوبیده شد. برای نخستین بار، لایه کوتاه آمد—زیر فشار تاب برداشت،رفته درست مثلِ پارچهای که چیزی از زیر به آن فشار بیاورد.
اما پس از چند لحظه کشمکش، روحِسالِ یوان بارِ دیگر به عقب پس زدهخودِ شد و در شکستنِ مرز ناکام ماند.
«تا مرز رواینجا نشکنم از اینجا نمیرم—مهمبکشه نیست چقدر طول بکشه!»
یوان که تنها با ارادهٔچشمبرهمزدنی محض و عزمی سرسختانه پیش میرفت،خودِ تزکیهٔ روحش را از سر گرفت.
یک میلیارد سالِ دیگر به چشمبرهمزدنی گذشت.سرانجام سپس ده میلیارد. بعد صد میلیارد—با پافشاریِ او،بازهٔ خودِ زمان معنایش را از دست داده بود.
سرانجام، پس از آنکه یک تریلیونمیرفت سالِ دیگر را به تزکیهٔ روحش گذراند،پافشاریِ یوان چهارمین تلاشش را به کار بست.
در طولِ آن بازهٔ زمانیِ درکناپذیر،طول قدرتِ روحش تا سطوحی بیاندازه بالاسرسختانه رفته بود—بیشتر از مجموعِ تمامِ زندگیهای پیشینش.
یوان غرید: «بشکن!»میرفت و روحش محکمگذشت به لایهٔ ۱٬۰۰۰ خورد.
مانع با اینکه نازک بود، بهاندازهٔ یک تپشِ قلب مقاومت کرد.چهارمین سپس، ناتوان از تحملِ فشار، از هم درید و روحِ یوانرفته همچون پرتابهای که توری شکننده را پاره کند، از آن گذشت.
یوان باارادهٔ هیجان دادعزمی زد: «تونستم!»
اما پیش از آنکه حتی بتواند خوشحالی کند،تنها حس کرد حضورِ وصفناپذیری بر او فرود میآیدگذشت و تمامِ حواسش را به خود معطوف میکند.
چیزی که آنسوی لایهٔسالِ ۱٬۰۰۰ انتظارش را میکشید،بعد یوان را یکسره زبانبسته کرد.
در خلأِ بیکران، سایهای تنها ایستاده بود. درکِ فرمش دشوار بود؛ شبیه به پیکریطولِ انسانی به نظر میرسید، اما در عین حال کاملاً متفاوت بود. درونِ بدنش ستارگانیغرید بیشمار و کهکشانهایی چرخان سوسو میزدند، گویی تمامِ جهانِ هستی در کالبدش متراکم شده بود.
این موجودیت—این هستی—حضوری از خود ساطع میکرد که هم آشنا بودبعد و هم غریبه. هالهٔ یک ابدی را با خود داشت، اما چیزیچهارمین فراتر از آن هم در کار بود... چیزی که بیشک برتر مینمود.
با دیدنِ این هستی، یوان تغییرِطول نامحسوسی در درونش حس کرد، اماسرسختانه نمیتوانست تشخیص دهد این تغییر چیست.
«تو ایزدِ مطلقی—»
تا یوان خواست حرفیمعنایش بزند، ناگهان نیرویی کوبندهآنکه به روحش برخورد کرد.
روحش بهشدت پس زده شد و باسالِ سرعتی بینهایت بار بیشتر از زمانِ صعودش،خودِ در میانِ خلأِ بیکران به عقب پرتاب شد.
با اینکه رسیدن به آن ارتفاع بیشبکشه از یک تریلیون سال زمان برده بود،سالِ در عرضِ یک تپشِ قلب به بدنش بازگشت.
<از مرزهای انسانیت فراتر رفتهای و عروجت را بهسوی الوهیتِ راستین آغاز کردهای.>
<پایهٔ تزکیه به لایهٔ ۱ از عالمِ عروجِ ایزدی رسید.>
وقتی یوان به عالمِ عروجِ ایزدی پا گذاشت،بعد موجی ژرف در سراسرِ جهان پخش شد؛ موجیسرانجام که تنها حاضران در همان عالم میتوانستند حسش کنند.
رسیدنِ این موج دلشان را لرزاند، اما این نخستین باری نبودچهارمین که چنین چیزی را تجربه میکردند؛ چراکه هر بار شکستنِ مرزرفته و ورود به عالمِ عروجِ ایزدی چنین موجی در پی داشت.
اما این... این موج در سطحیمیرفت کاملاً متفاوت بود؛ بهطرزِ درکناپذیری قویتر ازپافشاریِ هر چیزی که پیشتر تجربه کرده بودند.
در واقع، تنها زمانی چیزیچقدر شبیهِ این را حس میکردند کهعزمی کسی به بالاترین اوجِ تزکیه میرسید.
«ا... اینسرسختانه حس! تولدِ یکچشمبرهمزدنی ایزدِ تزکیهٔ جدید؟!»
در سراسرِ جهان، خبرگان شکستنِ مرزِ یوان را اشتباهتریلیون برداشت کردند. عظمتِ این پدیده چنان بود که گمان کردندسطوحی کسی همین الان به رتبهٔ ایزدِ تزکیه عروج کرده است.
به خاطرِ همین سوءتفاهم، بسیاری از جناحهای قدرتمند نیروهایشانگذشت را فرستادند تا ایزدِ تزکیهٔ تازهمتولدشده را پیدا و شناساییسرانجام کنند، غافل از اینکه دنبالِ چیزی جز یک شبح نمیگردند.
با این حال، بیآنکه بدانند، پیش از پخششدنِ موجی کهمحض نُه آسمان را لرزاند، موجِ دیگری شکل گرفته بود. موجیپافشاریِ بهطرزِ درکناپذیری قویتر؛ آنقدر قوی که سراسرِ کیهان را درنوردید.
با وجودِ قدرتِ عظیمش، هیچکسچشمبرهمزدنی در نُه آسمان آن راپافشاریِ حس نکرد؛ حتی ایزدانِ تزکیه.
اما این بدان معنا نبود که کسی متوجهش نشد. ابدیهایی که در خلأِبست بیکران ساکن بودند، آن را بهروشنی حس کردند و لرزهای که بر تنشانزندگیهای افتاد، بسیار بیشتر از لرزهٔ انسانهایی بود که موجِ دوم را حس کرده بودند.
وقتی موج به آنها رسید، بدنشان بیاختیارسالِ به لرزه افتاد. برای بسیاری از ابدیها، اینزمان نخستین باری بود که طعمِ ترس را میچشیدند.
اما آنها که پیشتر اینچقدر احساس را چشیده بودند، نیازی بهعزمی توضیح نداشتند. بیدرنگ سرچشمهاش را شناختند.
شعف، شگفتی، انتظار، ترس، بیقراری، وحشت، هراس، اضطراب؛ زنجیرهایمیلیارد—با از احساسات در وجودِ ابدیها خروشید. با این حال،تریلیون در میانِ همهٔ اینها، ترس و ناآرامی پررنگترین بود.
البته یوان، مسببِ تمامِ این اتفاقات، از هیاهویی کهتریلیون با شکستنِ مرزش و ورود به عالمِ عروجِ ایزدیقدرتِ در سراسرِ کیهان به پا کرده بود، بیخبر ماند.
یوان با خودشمحض زمزمه کرد: «چند وقتهسالِ که دارم تزکیه میکنم...؟»
هرچند بیش از دو تریلیون سال را درونِتنها آن پدیده گذرانده بود، با بازگشت به بدنش بیشترِسپس آن تجربهها محو شد؛ انگار تمامش رؤیایی دوردست بود.
اما یک چیز انکارناپذیر بود؛ قدرتِگذشت روحش بهشدت رشد کرده بود، حتی اگرمعنایش دیگر به اندازهٔ زمانِ عروجش کوبنده نبود.
پیش از آنکه یوان بتواند افکارش را جمع کندتریلیون یا بدنش را بسنجد، نوری درخشان در انتهای تونلقدرتِ پدیدار شد؛ نوری که خلأ را میشکافت و روشنش میکرد.
«آه... بالاخره...»
یوان چشمهایش را بست و نور رابکشه در آغوش کشید. در کسری از ثانیه،سالِ نور تمامِ وجودش را در بر گرفت.
با محوشدنِ آن گرمای ملایم، بادِ خنکی دورشبعد پیچید و پوستش را نوازش کرد؛ انگار درسرانجام آسمان شناور بود، یا شاید هم سقوط میکرد.
چشمهایش را باز کرد و دیدداده دارد از آسمان به سمتِ دشتِکار پهناوری از علفهای خونین سقوط میکند.
یک دقیقه بعد، سقوطش بهآرامیسرسختانه پایان یافت. بهمحضِ اینکه پاهایش بهبعد زمین رسید، به بررسیِ اطرافش پرداخت.