---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 1940: امپراتورِ اژدهای راستین • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1940: امپراتورِ اژدهای راستین

0

«خودتون رو معرفی کنید!»

گروهی از اژدهایان‌گورتون​ با ردای زرین، ققنوسِ‌خندید​ اوج‌گیرنده را محاصره کردند.

«اسمم شیاو‌پست​ یانگه و اینم‌انتخاب​ همسفرم، شی می‌لی.»

«توی کوهِ‌می‌تونی​ مارپیچِ اژدهای ما‌آخه​ چه کار دارید؟»

یوان با‌بندازیمتون​ آرامش گفت: «به‌شنیدنِ​ شما ربطی نداره.»

«به ما ربطی نداره؟! ما، خاندانِ اژدهای مقدس،‌شنیدم​ صاحبانِ برحقِ کوهِ مارپیچِ اژدها هستیم! هر چیزی که‌اون‌وقت​ به این کوه مربوط باشه به ما ربط داره!»

«اگه می‌خواید اینجا دردسر درست‌انتخاب​ کنید، قبل از اینکه با زور‌کرده​ بندازیمتون بیرون، گورتون رو گم کنید!»

با شنیدنِ تهدیدهایشان، یوان بلند خندید: «شنیدم خاندانِ اژدهای‌پست​ مقدس پیروانِ وفادارِ ایزدبانوی اژدهایان یه‌یو هستن. اگه بگم من‌نگاه​ فرستادهٔ ایزدبانوی اژدهایان یه‌یو هستم چی؟ اون‌وقت بازم می‌گید برم؟»

«چی؟! فرستادهٔ ایزدبانوی اژدهایان یه‌یو؟!»

موجی از شوک از میانِ جمعیت گذشت، اما خیلی‌پیروانِ​ زود محو شد و جای خود را به خشمی‌بازم​ فزاینده داد، انگار حرف‌های یوان توهینی عمدی به آن‌ها بود.

یکی از آن‌ها پوزخند زد: «داشتم‌کنه​ فکر می‌کردم چه بهونه‌ای می‌تراشی، اما‌نگاه​ فرستادهٔ ایزدبانوی اژدهایان یه‌یو؟ چه چرت‌وپرتِ محضی!»

دیگری با لحنی تحقیرآمیز گفت: «فکر کردی کی‌انسانِ​ رو می‌تونی گول بزنی؟! آخه چرا ایزدبانوی اژدهایان یه‌یو‌سؤال​ باید یه انسانِ پست رو به‌عنوانِ فرستاده‌ش انتخاب کنه؟!»

یوان برگشت تا به کسی که تازه از او سؤال کرده بود‌ایزدبانوی​ نگاه کند و با چشمانی ریزشده جواب داد: «حرفِ خنده‌داریه، با توجه‌میانِ​ به اینکه ایزدبانوی اژدهایان یه‌یو خودش زمانی خدمتکارِ وفادارِ یه انسانِ پست بود.»

حرف‌های یوان در دم فضا را عوض‌خندید​ کرد و باعث شد اژدهایانِ اطراف اخم‌بگم​ کنند، با این حال هیچ‌یک نتوانستند جوابی بدهند.

«اگه ادعا می‌کنی فرستادهٔ‌فرستاده‌ش​ ایزدبانوی اژدهایان یه‌یو هستی، باید‌تازه​ مدرک داشته باشی. بذار ببینیمش.»

یوان ساکت شد، بیشتر به‌آخه​ این دلیل که چیزی نداشت‌به‌عنوانِ​ تا به‌عنوانِ مدرک استفاده کند.

«چی؟ هیچی نداری که هویتت رو ثابت کنه؟ چرا اصلاً تعجب‌وفادارِ​ نمی‌کنم؟ چطور جرئت می‌کنی با استفاده از اسمِ ایزدبانوی اژدهایان یه‌یو‌موجی​ از ما سوءاستفاده کنی! تقاصِ جرمت رو با مرگ می‌دی! بکشیدشون!»

لحظه‌ای بعد، تمامِ‌گورتون​ اژدهایان به سمتِ‌بلند​ ققنوسِ اوج‌گیرنده یورش بردند.

با دیدنِ این صحنه، یوان تحولِ‌کنه​ اژدهای خود را فعال کرد و‌نگاه​ انتقامِ ایزدِ اژدها را بیرون کشید.

با این حال، فقط قصد داشت آن‌ها را بترساند، برای‌به‌عنوانِ​ همین به آن‌ها حمله نکرد. البته، اژدهایان به‌محضِ اینکه حضورِ‌کند​ انتقامِ ایزدِ اژدها را حس کردند، از ترس خشکشان زد.

سپس یوان گفت: «این‌طور نیست که نخوام بهتون مدرک نشون بدم.‌وفادارِ​ اطلاعاتِ مربوط به ایزدبانوی اژدهایان یه‌یو به‌شدت حساسه و شما اصلاً‌موجی​ صلاحیتِ شنیدنش رو ندارید. من رو پیشِ رهبرتون ببرید—رئیسِ خاندانِ اژدهای مقدس.»

اژدهایان نگاه‌های نامطمئنی ردوبدل کردند، اما‌بلند​ پیش از آنکه کسی بتواند حرفی‌یه‌یو​ بزند، حضورِ قدرتمندی بر آن‌ها فرود آمد.

چهره‌ای نمایان شد که هاله‌ای سلطه‌جو از خود ساطع می‌کرد و بی‌درنگ‌نگاه​ حسِ احترام را برمی‌انگیخت. او نیز یک اژدها بود و ردای زرینِ‌عوض​ درخشانی به تن داشت که تقریباً با ردای اژدهای زرینِ یوان همسان بود.

یوان نتوانست عمقِ تزکیه‌اش را تشخیص دهد،‌باید​ اما غریزه‌اش می‌گفت که این موجودی است‌برگشت​ که به عالمِ عروجِ ایزدی پا گذاشته است.

با دیدنِ او،‌بیرون​ اژدهایانِ اطراف بی‌درنگ‌تهدیدهایشان​ و هماهنگ تعظیم کردند.

«درود بر‌بیرون​ اعلی‌حضرت، امپراتورِ‌شنیدنِ​ اژدهای مقدس!»

در دم، چند اژدهای دیگر پدیدار شدند. هر‌کسی​ یک حضوری ژرف و پرشکوه از خود ساطع‌جواب​ می‌کردند—تنها ذره‌ای کمتر از خودِ امپراتورِ اژدهای مقدس.

اژدهایان با دیدنِ این صحنه شتابان ادای‌باید​ احترام کردند: «د-درود بر جدِ اژدهای مقدس،‌برگشت​ بزرگِ افضل، شاهدختِ مقدس، شاهزادهٔ مقدس، مقـ—»

«کافی‌ست.»

امپراتورِ اژدها ناگهان حرفشان را برید.‌بلند​ اگر می‌گذاشت به ادای احترام ادامه‌یه‌یو​ دهند، تمامِ روز همان‌جا معطل می‌شدند.

سپس چشمانش را‌به‌عنوانِ​ کمی باریک کرد و‌برگشت​ رو به یوان چرخید.

اون کاملاً انسانه، ولی تواناییِ تبدیل شدن به اژدها رو داره... فقط اونایی‌کنه​ که تبارِ اژدهای ناب و باکیفیت دارن می‌تونن چنین کاری کنن. با این‌توجه​ حال، این‌جور آدما معمولاً بوی تندِ اژدها می‌دن—اما از اون هیچ بویی حس نمی‌کنم...

امپراتورِ اژدهای مقدس این را‌شنیدنِ​ در دل اندیشید. نگاهش تیز بود‌وفادارِ​ و تحولِ اژدهای یوان را می‌سنجید.

وقتی کوشید عمیق‌تر در بدنِ یوان کاوش کند، سرمایی ناگهانی به جانش‌یه‌یو​ افتاد. نمی‌توانست دقیقاً تشخیصش دهد، اما در اعماقِ استخوان‌های یوان، حضورِ چیزی باستانی‌گذشت​ را حس کرد... چیزی بی‌نهایت ژرف که خفته بود، اما بی‌صدا تماشا می‌کرد.

میونِ اون دانشِ پراکنده و اندک دربارهٔ ایزدبانوی اژدهایان یه‌یو، یه شایعه بیشتر از همه به چشم‌حرفِ​ می‌خورد. می‌گفتن قدرتِ این رو داشته که استعدادهاش رو به هر موجودی ببخشه، چه اژدها باشه چه‌جوابی​ نباشه. با برکتِ اون، حتی ضعیف‌ترین موجودات، مثلِ یه مورچه، می‌تونستن قدرتِ اژدهایان رو به کار بگیرن...

این خاطره مانندِ پژواکی‌بزنی​ فراموش‌شده از دورانی سپری‌شده‌انسانِ​ در ذهنش جان گرفت.

امپراتورِ اژدها با لحنی آرام اما آمیخته به غروری ذاتی گفت: «انسان، حرف‌های‌یه‌یو​ قبلی‌ات را شنیدم. شاید رهبرِ خاندانِ اژدهای مقدس نباشم، اما جایگاهم در آن‌گذشت​ کم‌اهمیت‌تر نیست. بگو ببینم—آیا من، امپراتورِ اژدها، لیاقتِ دیدنِ آن مدرکِ کذایی‌ات را دارم؟»

این نخستین رویاروییِ یوان با یک امپراتورِ اژدهای واقعی بود. با این‌یه‌یو​ حال، پس از رویارویی با اژدهایانِ باستانیِ فراوان در پهنهٔ آغازین، امپراتورِ اژدهای‌گذشت​ روبه‌رویش جلوهٔ خاصی برایش نداشت. یوان گفت: «مشکلی نیست، به شما نشون می‌دم.»

امپراتورِ اژدهای مقدس سر تکان داد‌کنه​ و گفت: «می‌توانیم گفت‌وگویمان را در‌نگاه​ جایی خصوصی‌تر ادامه دهیم. دنبالم بیا.»

رو برگرداند و‌گول​ به درونِ کوهِ‌چرا​ مارپیچِ اژدها پرواز کرد.

فنگ یوشیانگ که هنوز درونِ دان‌تیانِ یوان بود،‌خندید​ با دیدنِ این صحنه ققنوسِ اوج‌گیرنده را به‌فرستادهٔ​ حرکت درآورد تا امپراتورِ اژدهای مقدس را دنبال کند.

خیلی زود،‌بیرون​ واردِ کوهِ‌شنیدنِ​ مارپیچِ اژدها شدند.

هرچند اژدهایانِ دیگر دلشان نمی‌خواست شخصِ مشکوکی‌برگشت​ مثلِ یوان پا به قلمروی مقدسشان بگذارد، هیچ‌کدام‌ریزشده​ یارای سرپیچی از تصمیمِ امپراتورِ اژدها را نداشتند.

به‌محضِ ورودِ ققنوسِ اوج‌گیرنده به کوهِ مارپیچِ اژدها، دیگر قدرتمندان نیز به دنبالشان رفتند تا مطمئن شوند‌سؤال​ یوان دست از پا خطا نمی‌کند. هرچند پایهٔ تزکیه‌شان بسیار فراتر از یوان بود و احتمالاً می‌توانستند‌اژدهایانِ​ با یک عطسه او را بکشند، اما در حضورِ انتقامِ ایزدِ اژدها، دلهره‌ای تزلزل‌ناپذیر به جانشان افتاده بود.

در همین حال، یوان به‌محضِ‌شنیدنِ​ ورود به کوهِ مارپیچِ اژدها حس‌وفادارِ​ کرد چیزی درونش به تکاپو افتاده.

این حس... نمادهای نُه اژدهاست؟‌تهدیدهایشان​ داره به چیزی توی کوهِ‌وفادارِ​ مارپیچِ اژدها واکنش نشون می‌ده؟

در دل از خود پرسید.

ناولها | novelha.net