چپتر 2410: یاریِ ایزدِ اهریمن
0حاکمِ افضل مقابلِ محرابی خونین در مرکزِ برکهٔ خوناستفاده زانو زد، به خاک افتاد و زمزمه کرد: «ایچند ایزدِ اهریمن، آفرینندهٔ این جهان، فرزندِ وفادارت جویای روشنبینیِ شماست.»
لحظاتی گذشت و هیچ پاسخی از محراب یا ایزدِ اهریمن نیامد.جرئت با این حال حاکمِ افضل همچنان به خاک افتاده بود. ساعتهانکشید به روزها کشید و هفتهها بدونِ هیچ نشانه یا پاسخی سپری شد.
با این حال، حاکمِ افضل چون مجسمهای بیحرکت ماند.وجودِ برای حاکمِ افضل طبیعی بود که هنگامِ تلاش برایحسِ ارتباط با ایزدِ اهریمن، سالها یا حتی دههها منتظر بماند.
در طولِ تاریخ، حاکمانِ افضل صدها، اگر نگوییم هزاران بار، برای تماسسرش با ایزدِ اهریمن تلاش کرده بودند، اما پاسخها چنان نادر بود کهبهطرزِ میشد آنها را با انگشتانِ یک دست، یا حتی فقط سه انگشت شمرد.
تنها زمانی که یک حاکمِ افضل قطعاً صدای ایزدِ اهریمن رانکشید میشنید، در طولِ آیینِ جانشینی بود؛ همان زمانی که به حاکمِپیچید افضل تبدیل میشد و راهنمایی و برکتِ او را دریافت میکرد.
پس از نزدیک به سه ماه انتظار، گوشهای حاکمِ افضل باجرئت شنیدنِ صدای ترکیدنِ حبابها تکان خورد. برکهٔ خونِ پیشِ رویش بیخبرنکشید شروع به جوشیدن کرد و حبابهای بیشماری شکل گرفتند و ترکیدند.
حاکمِ افضل در دل فریاد زد:واکنشی یعنی جوابی در کاره؟! اما این دیگهسرش چیه؟ تا حالا همچین واکنشی نشنیده بودم!
اما با وجودِ کنجکاویاش، جرئت نکرد سرشبودم را بلند کند یا حتی برای تماشایکند این پدیده از حسِ ایزدی استفاده کند.
طولی نکشید کهبلند برکهٔ خون بارِ دیگرحسِ بهطرزِ وهمآوری آرام گرفت.
چند لحظه بعد، موجی در برکهٔ خون پیچید،بودم هرچند هیچچیزِ مرئیای آن را به هم نزدهتماشای بود؛ گویی قطرهای نامرئی در اعماقش افتاده بود.
در این لحظه، حاکمِ افضل نمیتوانست چیزی حس کندوجودِ یا بشنود. در واقع، او حتی از موجی کهحسِ روی سطحِ برکهٔ خون ظاهر شده بود نیز خبر نداشت.
«حرف بزن.»
ناگهان صدایی فرمان داد.
«؟!؟!»
با شنیدنِ آن صدا که آنقدر نزدیک بود که گوییکنجکاویاش از درست روبهرویش میآمد، حاکمِ افضل بهطورِ غریزی خواست سرشاستفاده را بالا بیاورد، اما سراسیمه متوقف شد و بیشتر تعظیم کرد.
«...»
حاکمِ افضل مبهوت مانده بود و افکارش به هم پیچیده بود؛ با خود فکربهطرزِ میکرد که آیا ایزدِ اهریمن واقعاً در برابرش تجلی یافته است. اگر چنین بود، اتفاقینامرئی بیسابقه محسوب میشد، چرا که در طولِ تاریخ هرگز ایزدِ اهریمن شخصاً ظاهر نشده بود.
ایزدِ اهریمن با لحنی که کمیواکنشی آزرده به نظر میرسید، گفت: «چرا حرفسرش نمیزنی؟ تو بودی که مرا احضار کردی.»
حاکمِ افضل با لکنت گفت: «عـعمیقترین عذرخواهیِ من رو بپذیرید! برای یه لحظه ذهنم خالیکند شد، چون هرگز تصور نمیکردم شخصاً ظاهر بشید، ایزدِ اهریمن! حتماً اینجا هستید چون ازلحظه فرارِ حاکمِ افضلِ پیشین، دنا، از درهٔ خونینِ محروم خبر دارید و برام راهنمایی آوردید!»
با این حال، پاسخِهمچین ایزدِ اهریمن زبانِ حاکمِوجودِ افضل را کاملاً بند آورد.
«نه، من ظاهر شدم چون دستبرقضا در همین حوالیاستفاده بودم. در موردِ آن کودک، دنا، وضعیتش یا اینکه قصدلحظه داری چطور با او برخورد کنی، برایم کمترین اهمیتی ندارد.»
حاکمِ افضل که نمیدانست چه پاسخیواکنشی بدهد یا اینکه اصلاً باید از ایزدِسرش اهریمن کمک بخواهد یا نه، گفت: «پس...»
ایزدِ اهریمن ادامه داد:حالا «با این حال، اینجابودم نیامدهام که هیچ کاری نکنم.»
لحظهای بعد، حاکمِ افضل حس کرد حضورِ ایزدِ اهریمن نزدیک و نزدیکتر میشود، تا اینکهتماشای درست روبهرویش سایه انداخت. سپس، چیزی شبیه به یک قطره خون را حس کرد کهبعد روی فرقِ سرش چکید و در دم قدرتی درکناپذیر در سراسرِ بدنش به جریان افتاد.
حاکمِ افضل ازبلند شدتِ هیجان بهپدیده لرزه افتاد: «ایـ... این—؟!»
ایزدِ اهریمن با بیخیالی گفت: «کمی قدرت به تووجودِ بخشیدم. هر کاری میخواهی با آن بکن.» و پیشحسِ از آنکه توضیحی بدهد، حضورش محو شد و رفت.
با اینکه حاکمِ افضل دیگر نمیتوانست حضورِنشنیده ایزدِ اهریمن را حس کند، چند روزِبلند بعدی را بیوقفه به سپاسگزاری از او گذراند.
در همین حال، جایی درواکنشی آسمانِ پرستاره، ایزدِ اهریمن باجرئت لبخندی از سرِ تفریح تماشا میکرد.
«با اینکه قسم خورده بودم هرگز مستقیماً در دنیای خودم دخالت نکنم—حتی اگر مردمشبهطرزِ آن را نابود کنند—این بار استثنا قائل میشوم. آن هیولا نهتنها توافقمان را زیرقطرهای پا گذاشت، بلکه منصفانه نیست که آن بچه بدونِ هیچ کمکی با او روبهرو شود.»
وقتی کارِ حاکمِ افضل تمامهمچین شد، بیدرنگ به انزوا رفت تاجرئت قدرتهای تازهاش را بهتر درک کند.
در همین حال، یوانحالا و گروهش همچنان دربودم راهِ شهرِ خون بودند.
حاکمِ افضل دناحالا ناگهان به اونشنیده گفت: «یوان، گرسنهام.»
یوان گفت: «فکر کنم یهمدتی گذشته...» دیگر چیزی نگفت و لباسِ دورِ گردنش را شلوهمآوری کرد. از آنجا که احتمالِ زیادی وجود داشت مجبور شوند با حاکمِ افضل بجنگند، عاقلانه بودنمیتوانست که پیش از رسیدن، به حاکمِ افضل دنا کمک کند تا جای ممکن قدرتش را بازیابد.
حاکمِ افضل دنا با دیدنِ گردنِ صاف و وسوسهانگیزِ یوان،کنجکاویاش نتوانست جلوی آبافتادنِ دهانش را بگیرد و سپس مثلِ یکاستفاده دیوِ تشنهبهخون به پشتش چسبید و گردنش را گاز گرفت.
اینا دارن چه غلطی میکنن؟!
پرپل که تا به حال چنین صحنهای ندیده بود، باجرئت حیرت به حاکمِ افضل دنا خیره شد که با حالتی غرقنکشید در لذت، مثلِ نوزادی با پستانک، داشت گردنِ یوان را میمکید.
سپس بوی خونِ یوانکند به مشامش رسید وایزدی در دم دهانش آب افتاد.
چرا بوی خونش اینقدر خوبه؟! پرپل در کمالِ تعجبوجودِ متوجه شد که هوس کرده طعمِ خونِ یوان راحسِ بچشد، با اینکه هرگز از مزهٔ خونِ اهریمنها خوشش نمیآمد.
لِو با دیدنِ قیافهٔ پرپل، سر تکاننشنیده داد و به او هشدار داد: «فکرشبلند رو هم نکن. اون خون فقط مالِ اونه.»
پرپل با نگاهی عجیبهمچین پرسید: «نگو که هویتِ واقعیشکنجکاویاش اینه که دامِ اون باشه؟»
برای اهریمنها عجیب نبود که دام نگه دارند، بهویژهاستفاده آنهایی که قدرت و نفوذ داشتند. با این حال،چند این افراد معمولاً دامهایشان را در خانه نگه میداشتند.
پرپل در دل فکر کرد: ولیواکنشی این توضیح نمیده که چطور تونستنکرد از خشمِ ایزدِ اهریمن عبور کنه...
حاکمِ افضل دنا ناگهان دست ازواکنشی خوردنِ خونش کشید و گفت: «هی،نکرد خونت از قبل هم خوشمزهتر شده.»
سپس پرسید:چیه «انزوات ربطی بهواکنشی این موضوع داشت؟»
یوان با شنیدنِ حرفش ابرویی بالا انداخت و با خود فکر کردبارِ که آیا ارتقای بازسازیاش باعث شده خونش برای اهریمنها خوشطعمتر شود. تاهیچچیزِ به الان، گمان میکرد این موضوع به تبارِ پادشاهِ جاودان ربط دارد.