---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 2410: یاریِ ایزدِ اهریمن • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2410: یاریِ ایزدِ اهریمن

0

حاکمِ افضل مقابلِ محرابی خونین در مرکزِ برکهٔ خون‌استفاده​ زانو زد، به خاک افتاد و زمزمه کرد: «ای‌چند​ ایزدِ اهریمن، آفرینندهٔ این جهان، فرزندِ وفادارت جویای روشن‌بینیِ شماست.»

لحظاتی گذشت و هیچ پاسخی از محراب یا ایزدِ اهریمن نیامد.‌جرئت​ با این حال حاکمِ افضل همچنان به خاک افتاده بود. ساعت‌ها‌نکشید​ به روزها کشید و هفته‌ها بدونِ هیچ نشانه یا پاسخی سپری شد.

با این حال، حاکمِ افضل چون مجسمه‌ای بی‌حرکت ماند.‌وجودِ​ برای حاکمِ افضل طبیعی بود که هنگامِ تلاش برای‌حسِ​ ارتباط با ایزدِ اهریمن، سال‌ها یا حتی دهه‌ها منتظر بماند.

در طولِ تاریخ، حاکمانِ افضل صدها، اگر نگوییم هزاران بار، برای تماس‌سرش​ با ایزدِ اهریمن تلاش کرده بودند، اما پاسخ‌ها چنان نادر بود که‌به‌طرزِ​ می‌شد آن‌ها را با انگشتانِ یک دست، یا حتی فقط سه انگشت شمرد.

تنها زمانی که یک حاکمِ افضل قطعاً صدای ایزدِ اهریمن را‌نکشید​ می‌شنید، در طولِ آیینِ جانشینی بود؛ همان زمانی که به حاکمِ‌پیچید​ افضل تبدیل می‌شد و راهنمایی و برکتِ او را دریافت می‌کرد.

پس از نزدیک به سه ماه انتظار، گوش‌های حاکمِ افضل با‌جرئت​ شنیدنِ صدای ترکیدنِ حباب‌ها تکان خورد. برکهٔ خونِ پیشِ رویش بی‌خبر‌نکشید​ شروع به جوشیدن کرد و حباب‌های بی‌شماری شکل گرفتند و ترکیدند.

حاکمِ افضل در دل فریاد زد:‌واکنشی​ یعنی جوابی در کاره؟! اما این دیگه‌سرش​ چیه؟ تا حالا همچین واکنشی نشنیده بودم!

اما با وجودِ کنجکاوی‌اش، جرئت نکرد سرش‌بودم​ را بلند کند یا حتی برای تماشای‌کند​ این پدیده از حسِ ایزدی استفاده کند.

طولی نکشید که‌بلند​ برکهٔ خون بارِ دیگر‌حسِ​ به‌طرزِ وهم‌آوری آرام گرفت.

چند لحظه بعد، موجی در برکهٔ خون پیچید،‌بودم​ هرچند هیچ‌چیزِ مرئی‌ای آن را به هم نزده‌تماشای​ بود؛ گویی قطره‌ای نامرئی در اعماقش افتاده بود.

در این لحظه، حاکمِ افضل نمی‌توانست چیزی حس کند‌وجودِ​ یا بشنود. در واقع، او حتی از موجی که‌حسِ​ روی سطحِ برکهٔ خون ظاهر شده بود نیز خبر نداشت.

«حرف بزن.»

ناگهان صدایی فرمان داد.

«؟!؟!»

با شنیدنِ آن صدا که آن‌قدر نزدیک بود که گویی‌کنجکاوی‌اش​ از درست روبه‌رویش می‌آمد، حاکمِ افضل به‌طورِ غریزی خواست سرش‌استفاده​ را بالا بیاورد، اما سراسیمه متوقف شد و بیشتر تعظیم کرد.

«...»

حاکمِ افضل مبهوت مانده بود و افکارش به هم پیچیده بود؛ با خود فکر‌به‌طرزِ​ می‌کرد که آیا ایزدِ اهریمن واقعاً در برابرش تجلی یافته است. اگر چنین بود، اتفاقی‌نامرئی​ بی‌سابقه محسوب می‌شد، چرا که در طولِ تاریخ هرگز ایزدِ اهریمن شخصاً ظاهر نشده بود.

ایزدِ اهریمن با لحنی که کمی‌واکنشی​ آزرده به نظر می‌رسید، گفت: «چرا حرف‌سرش​ نمی‌زنی؟ تو بودی که مرا احضار کردی.»

حاکمِ افضل با لکنت گفت: «عـعمیق‌ترین عذرخواهیِ من رو بپذیرید! برای یه لحظه ذهنم خالی‌کند​ شد، چون هرگز تصور نمی‌کردم شخصاً ظاهر بشید، ایزدِ اهریمن! حتماً اینجا هستید چون از‌لحظه​ فرارِ حاکمِ افضلِ پیشین، دنا، از درهٔ خونینِ محروم خبر دارید و برام راهنمایی آوردید!»

با این حال، پاسخِ‌همچین​ ایزدِ اهریمن زبانِ حاکمِ‌وجودِ​ افضل را کاملاً بند آورد.

«نه، من ظاهر شدم چون دست‌برقضا در همین حوالی‌استفاده​ بودم. در موردِ آن کودک، دنا، وضعیتش یا اینکه قصد‌لحظه​ داری چطور با او برخورد کنی، برایم کمترین اهمیتی ندارد.»

حاکمِ افضل که نمی‌دانست چه پاسخی‌واکنشی​ بدهد یا اینکه اصلاً باید از ایزدِ‌سرش​ اهریمن کمک بخواهد یا نه، گفت: «پس...»

ایزدِ اهریمن ادامه داد:‌حالا​ «با این حال، اینجا‌بودم​ نیامده‌ام که هیچ کاری نکنم.»

لحظه‌ای بعد، حاکمِ افضل حس کرد حضورِ ایزدِ اهریمن نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود، تا اینکه‌تماشای​ درست روبه‌رویش سایه انداخت. سپس، چیزی شبیه به یک قطره خون را حس کرد که‌بعد​ روی فرقِ سرش چکید و در دم قدرتی درک‌ناپذیر در سراسرِ بدنش به جریان افتاد.

حاکمِ افضل از‌بلند​ شدتِ هیجان به‌پدیده​ لرزه افتاد: «ایـ... این—؟!»

ایزدِ اهریمن با بی‌خیالی گفت: «کمی قدرت به تو‌وجودِ​ بخشیدم. هر کاری می‌خواهی با آن بکن.» و پیش‌حسِ​ از آنکه توضیحی بدهد، حضورش محو شد و رفت.

با اینکه حاکمِ افضل دیگر نمی‌توانست حضورِ‌نشنیده​ ایزدِ اهریمن را حس کند، چند روزِ‌بلند​ بعدی را بی‌وقفه به سپاسگزاری از او گذراند.

در همین حال، جایی در‌واکنشی​ آسمانِ پرستاره، ایزدِ اهریمن با‌جرئت​ لبخندی از سرِ تفریح تماشا می‌کرد.

«با اینکه قسم خورده بودم هرگز مستقیماً در دنیای خودم دخالت نکنم—حتی اگر مردمش‌به‌طرزِ​ آن را نابود کنند—این بار استثنا قائل می‌شوم. آن هیولا نه‌تنها توافقمان را زیر‌قطره‌ای​ پا گذاشت، بلکه منصفانه نیست که آن بچه بدونِ هیچ کمکی با او روبه‌رو شود.»

وقتی کارِ حاکمِ افضل تمام‌همچین​ شد، بی‌درنگ به انزوا رفت تا‌جرئت​ قدرت‌های تازه‌اش را بهتر درک کند.

در همین حال، یوان‌حالا​ و گروهش همچنان در‌بودم​ راهِ شهرِ خون بودند.

حاکمِ افضل دنا‌حالا​ ناگهان به او‌نشنیده​ گفت: «یوان، گرسنه‌ام.»

یوان گفت: «فکر کنم یه‌مدتی گذشته...» دیگر چیزی نگفت و لباسِ دورِ گردنش را شل‌وهم‌آوری​ کرد. از آنجا که احتمالِ زیادی وجود داشت مجبور شوند با حاکمِ افضل بجنگند، عاقلانه بود‌نمی‌توانست​ که پیش از رسیدن، به حاکمِ افضل دنا کمک کند تا جای ممکن قدرتش را بازیابد.

حاکمِ افضل دنا با دیدنِ گردنِ صاف و وسوسه‌انگیزِ یوان،‌کنجکاوی‌اش​ نتوانست جلوی آب‌افتادنِ دهانش را بگیرد و سپس مثلِ یک‌استفاده​ دیوِ تشنه‌به‌خون به پشتش چسبید و گردنش را گاز گرفت.

اینا دارن چه غلطی می‌کنن؟!

پرپل که تا به حال چنین صحنه‌ای ندیده بود، با‌جرئت​ حیرت به حاکمِ افضل دنا خیره شد که با حالتی غرق‌نکشید​ در لذت، مثلِ نوزادی با پستانک، داشت گردنِ یوان را می‌مکید.

سپس بوی خونِ یوان‌کند​ به مشامش رسید و‌ایزدی​ در دم دهانش آب افتاد.

چرا بوی خونش این‌قدر خوبه؟! پرپل در کمالِ تعجب‌وجودِ​ متوجه شد که هوس کرده طعمِ خونِ یوان را‌حسِ​ بچشد، با اینکه هرگز از مزهٔ خونِ اهریمن‌ها خوشش نمی‌آمد.

لِو با دیدنِ قیافهٔ پرپل، سر تکان‌نشنیده​ داد و به او هشدار داد: «فکرش‌بلند​ رو هم نکن. اون خون فقط مالِ اونه.»

پرپل با نگاهی عجیب‌همچین​ پرسید: «نگو که هویتِ واقعی‌ش‌کنجکاوی‌اش​ اینه که دامِ اون باشه؟»

برای اهریمن‌ها عجیب نبود که دام نگه دارند، به‌ویژه‌استفاده​ آن‌هایی که قدرت و نفوذ داشتند. با این حال،‌چند​ این افراد معمولاً دام‌هایشان را در خانه نگه می‌داشتند.

پرپل در دل فکر کرد: ولی‌واکنشی​ این توضیح نمی‌ده که چطور تونست‌نکرد​ از خشمِ ایزدِ اهریمن عبور کنه...

حاکمِ افضل دنا ناگهان دست از‌واکنشی​ خوردنِ خونش کشید و گفت: «هی،‌نکرد​ خونت از قبل هم خوشمزه‌تر شده.»

سپس پرسید:‌چیه​ «انزوات ربطی به‌واکنشی​ این موضوع داشت؟»

یوان با شنیدنِ حرفش ابرویی بالا انداخت و با خود فکر کرد‌بارِ​ که آیا ارتقای بازسازی‌اش باعث شده خونش برای اهریمن‌ها خوش‌طعم‌تر شود. تا‌هیچ‌چیزِ​ به الان، گمان می‌کرد این موضوع به تبارِ پادشاهِ جاودان ربط دارد.

ناولها | novelha.net