چپتر 2291: سان روشی
0«با امپراتورِ غول دوستی؟ اون همنداره صمیمیترین دوست؟» با شنیدنِ این حرف،منحصربهفرد چهرهٔ سان روشی رنگِ تعجب گرفت.
تیان یانگ سر تکان داد.
«البته خیلی قبلنگاه از اینکه امپراتورِ غولکرده بشه همدیگه رو میشناختیم.»
سان روشی ناگهانندارد در فکر فروخودش رفت و ساکت شد.
لحظهای بعد گفت: «حالا که دوستشی، فکر میکنی بتونیدارن از طرفِ من—سه ستونِ آسمان—باهاش حرف بزنی؟ با اینکه برایشایعهای تماشای مسابقات اومدیم، هدفِ اصلیمون اینجا صحبت با امپراتورِ غوله.»
تیان یانگ سرش را تکان داد و گفت: «نیازی بهتماس این کار نیست. اون از قبل منتظره که سه ستونِ آسمانشانهای باهاش تماس بگیرن. ولی اگه فضولی نیست، چه کاری باهاش دارید؟»
با این حال، سان روشی پیش از جواببود دادن شانهای بالا انداخت: «نمیدونم. من با میلِبدونی خودم همراهشون اومدم، برای همین جزوِ گروهِ اصلی نیستم.»
پرسید: «گروهِ اصلی...ندارد چند نفر ازخودش سه ستونِ آسمان اینجان؟»
«بدونِ احتسابِ من، شش نفر. دو نفرتوانمندیِ از خاندانِ جی، دو نفر از خاندانِقدرتِ سان و دو نفر از خاندانِ تیان.»
«که اینطور... راستی، شایدنیازی سؤالِ عجیبی باشه، ولیآسمان خاندانِ تیان چهجور خاندانیان؟»
با اینکه ادعا میکرد بهانگار پیشینهٔ واقعیاش علاقهای ندارد، تیانباید یانگ نتوانست جلوی خودش را بگیرد.
«خاندانِ تیان...؟» سان روشی با ابروهایخودش بالا انداخته به او نگاه کرد؛انگار انگار به نیتش شک کرده بود.
بعد از لحظهای سکوت،پرسیدنش جواب داد: «باید دقیقتر بگی.دارن دقیقاً میخوای چی دربارهشون بدونی؟»
«اگه پرسیدنشغوله مشکلی نداره... چهکار توانمندیِ منحصربهفردی دارن؟»
سان روشی چشمهایش را ریز کرد:نیتش «چی؟ توانمندیِ منحصربهفرد... یعنی قدرتِ تبارشون؟بگی چرا میخوای همچین چیزی رو بدونی؟»
«یه شایعهای شنیدمندارد و فقط میخواستمخودش از چیزی مطمئن بشم.»
«که اینطور... متأسفانه نمیتونم همچین اطلاعاتِ حساسی رو فاش کنم، حتی اگه اون شخص توتبارشون باشی. در واقع، اگه این اطلاعات رو به یه غریبه بگم، احتمالاً با حکمِ اعدامکنم روبهرو میشم. اگه واقعاً میخوای بدونی، باید خودت بری به خاندانِ تیان و ازشون بپرسی.»
تیان یانگ سرسرش تکان داد: «چیزی جزمنتظره یه کنجکاویِ کورکورانه نیست.»
«به هر حال، من بهزودی برمیگردمنیتش کاخ. میخوای الان امپراتورِ غول روبگی ببینی؟ میتونی خودت باهاش حرف بزنی.»
سان روشی سپس گفت: «راستش، فقط قصدبگیرد داشتم یه سرِ کوتاه به اینجا بزنم. یهبود نفر منتظرِ برگشتنمه، برای همین بعداً میام کاخ.»
تیان یانگ با لبخند گفت:مشکلی «اوه؟ بالاخره بعد از اینهمهچشمهایش مدت برای خودت یار پیدا کردی؟»
او بیدرنگ اخم کرد.
«این چرتوپرتها چیه میگی؟ منانگار با دوستم اومدم اینجا، همونیباید که به اسمِ بزرگِ جینگ میشناسیش.»
«همم؟ بزرگِ جینگ؟ندارد اون هم فرقهخودش رو ترک کرد؟»
«آره، ودربارهشون پیشِ من تویمشکلی خاندانِ سان مونده.»
«پس عملاً شدین خواهرِ هم.»
«فکر کنم.»
«پس هر وقتندارد آماده بودی بیاخودش کاخ. اون موقع میبینمت.»
تیان یانگ معطل نکردپرسیدنش و لحظهای بعد رفت ودارن سان روشی را تنها گذاشت.
او بیدرنگ نرفت و همانجا ماندنیست تا ناپدید شدنِ سریعِ قامتِ تیانولی یانگ را در افق تماشا کند.
با صدایی آرام زمزمه کرد: «پس تویکرده این چند هزار سالِ گذشته اینجا قایممیخوای شده بودی. عجیبه نیست که نمیتونستم پیدات کنم...»
مدتی بعد، او نیزنتوانست رفت و به جایی کهانداخته بزرگِ جینگ منتظر بود بازگشت.
وقتی سان روشی برگشت،پرسیدنش بزرگِ جینگ گفت: «همم؟منحصربهفردی به این زودی برگشتی؟»
«آره...»
بزرگِ جینگ با دیدنِکرد حالتِ چهرهٔ سان روشی یکیسکوت از ابروهایش را بالا انداخت.
«اتفاقی افتاده؟ آخرین بارینتوانست که همچین لبخندی زدی وقتیانداخته بود که فهمیدی شاگرد زندهست.»
سان روشی خندید:بدونی «باورت نمیشه همیننداره الان کی رو دیدم.»
بزرگِ جینگ باسرش چهرهای بهتزده ایستاد:نیست «امکان نداره... نگو که...»
«آره، دیدمش.»
«جدی میگی...؟»
سان روشی ادامه داد: «دلیلِ اینکه بعد از سقوطِ خاندانهایچشمهایش جاودان نتونستیم ردش رو بگیریم این بود که توی اینشنیدم چند هزار سالِ گذشته در آرامش روی این قاره زندگی میکرده.»
چیزی که به تیان یانگ نگفت این بود که در تمامِ این مدت او را زیرِدارید نظر داشت—درست مثلِ زمانی که تیان یانگ در تلاش برای فتحِ قاره، مراقبِ کولاس بود. اواصلی تقریباً از هر حرکتِ تیان یانگ خبر داشت، تا همان لحظهای که بیهیچ ردی ناپدید شد.
بزرگِ جینگ گفت: «این باید کارِ تقدیر یا همچین چیزی باشه. با ایندقیقاً حال، یه سؤالی پیش میاد... چرا اینقدر زود برگشتی؟ هزاران سال از آخرین باریقدرتِ که با هم حرف زدین میگذره، مگه نه؟ قطعاً حرفای زیادی برای گفتن هست.»
سان روشیعلاقهای با چهرهای گیججلوی پرسید: «مثلِ چی؟»
بزرگ جینگ چشمانش را مالید و آهی کشید: «مثلِ اون...؟ مگهریز واضح نیست؟ از مسائلِ شخصیش بپرس. مثلاً چه بلایی سرِ اونمیخواستم شهبانوی شمشیر اومد که همیشه کنارش بود. دربارهٔ رابطهشون و اینجور چیزها!»
سان روشی اخم کرد و گفت: «تازگیهامنتظره سرت به جایی خورده؟ چرا باید ازفضولی مسائلِ شخصیش بپرسم؟ به من ربطی نداره.»
«اوه، بیخیال. وقتی با منی لازمنیتش نیست تظاهر کنی. اگه بهش علاقه نداشتی،دقیقاً چرا صدها سال مدام زیرِ نظرش داشتی؟»
«من همچین کاری نکردم! یه جوری حرف میزنی انگار داشتمنگاه تعقیبش میکردم، در حالی که فقط به آدمهام سپرده بودمدقیقاً هر از گاهی از وضعیتش خبرم کنن تا بدونم هنوز زندهست!»
بزرگ جینگ با لحنی طعنهآمیز گفت:نداره «آره، آره. هر چی تو بگی،منحصربهفرد بانو سان. خب، حالا میخوای چیکار کنی؟»
جواب داد: «میخوام برم دیدنِکار امپراتورِ غول و برای بقیهتماس یه قرارِ ملاقات ترتیب بدم.»
«امپراتورِ غول؟ فکر میکردمکرد قصد نداری خودت روبود با گروهِ اصلی درگیر کنی.»
«تیان یانگ باندارد امپراتورِ غول دوسته. دربگیرد واقع، پیشِ اون مونده.»
بزرگ جینگ لبخندی زد و گفت:نداره «آه، که اینطور. میخوای بهانهای برای ادامهٔیعنی صحبت با اون شاگرد داشته باشی، هان؟»
سان روشی که میدانست این کار فقط هدر دادنِباهاش نفسش است، پاسخی به حرفهایش نداد و در عوضپیش پرسید: «فقط برگشتم تا بهت خبر بدم. میخوای باهام بیای؟»
«و وقتت رو باکرد اون خراب کنم؟ نهبود ممنون. همینجا منتظرت میمونم.»
سان روشی سعی نکردنتوانست قانعش کند و کمیابروهای بعد به سمتِ کاخ رفت.
مدتی بعد، سان روشی به کاخ رسیدتوانمندیِ و به نگهبانِ دروازه گفت: «میتونی به تیانتبارشون یانگ خبر بدی که سان روشی اومده دیدنش؟»
«ارشد تیان...؟»
نگهبانان از درخواستش جا خوردند، چون تا به حال کسی سراغِ او را نگرفتهمیخوای بود. با این حال، از آنجا که میدانست تیان یانگ در کاخ است، احتمالاًتبارشون خودش به او گفته بود، بنابراین سؤالِ بیشتری نپرسیدند و به تیان یانگ خبر دادند.
نگهبانی درِ اتاقش را زدجلوی و اعلام کرد: «ارشد تیان، شخصیکرد به نامِ سان روشی اومده دیدنتون.»
«سان روشی؟ یه زن؟» رنمشکلی شیا با ابروهای بالارفته برگشتچشمهایش و به او نگاه کرد.
تیان یانگ توضیح داد: «اون بزرگ سانِ.منتظره همون بزرگِ فرقهای که قبلاً دربارهش حرففضولی زدم. همین الان که رفتم بیرون، اتفاقی دیدمش.»
«پس چراانداخته به این زودیانگار دوباره اومده سراغت؟»
«بیشتر برای کولاس اومده.نتوانست همونطور که حدس میزدیم،ابروهای از سه ستونِ آسمانه.»
«که اینطور...»
بدونِ هیچ حرفِ دیگری، رن شیانیست دست از تزکیه کشید و بهولی دنبالِ تیان یانگ به سمتِ در رفت.
رن شیا با لبخندی مرموز بر لب گفت:بود «از وقتی دربارهٔ این بزرگ سان شنیدم، کنجکاوبدونی بودم ببینمش. فکرش رو بکن بالاخره قراره ملاقاتش کنم...»
تیان یانگ زیاد به این موضوعخودش فکر نکرد و همراهِ رن شیاانگار رفت تا سان روشی را بیاورد.
وقتی بیروندربارهشون رسیدند، تیان یانگمشکلی به او گفت:
«فکر نمیکردم به ایننیازی زودی بیای دیدنم. اگهآسمان میدونستم، همونجا منتظرت میموندم.»
سان روشی گفت: «مشکلی نیست.»
رن شیا زمزمهندارد کرد: «پس توخودش بزرگ سان هستی، هان؟»
سان روشیدربارهشون نگاهش را بهمشکلی رن شیا دوخت.
«تو باید رن شیا باشی.»
«اوه؟» رن شیا پس از اینکهنیتش شناخته شد، چهرهای متعجب به خودبگی گرفت و پرسید: «قبلاً همدیگه رو دیدیم؟»
«نه، اما خیلی معروفی. قاتلِ جاودانههاخودش و شهبانوی شمشیر... چند هزار سالانگار پیش حتی نوزادها هم اسمت رو میدونستن.»
تیان یانگدربارهشون گفت: «اینپرسیدنش دیگه اغراقه.»
«به هر حال، هنوز فرصت نکردم با امپراتورِآسمان غول صحبت کنم، برای همین الان میرم باهاش حرفحال بزنم. در این حین میتونی توی اتاقم منتظر بمونی.»
سان روشی بانگاه چهرهای کمی ماتومبهوتنیتش زمزمه کرد: «اتاقِ تو...؟»
رن شیا باندارد لبخندی گفت: «نگرانخودش نباش، اتاقِ منم هست.»
«...»
مدتی بعد.
«پس من برمیگردم.»
پس از اینکه تیان یانگ سانخودش روشی را همراهِ رن شیا در اتاقشنیتش گذاشت، رفت تا کولاس را پیدا کند.
هنوز یک دقیقه هم از رفتنِ تیان یانگمنحصربهفردی نگذشته بود که رن شیا سرِ صحبت راچرا باز کرد: «شوهرم خیلی ازت تعریف میکنه، بزرگ سان.»
با شنیدنِ اینسرش حرف، ابروهای سان روشیمنتظره کمی بالا رفت: «شوهرت...؟»
«راستش، ما بیشتر شبیهِ همراهانِانگار دائو هستیم تا زن وباید شوهر، چون هیچوقت رسماً ازدواج نکردیم.»
«که اینطور...»
«...»
رن شیا به سان روشی خیرهنیست شد و هر واکنشِ ظریفی راولی که نشان میداد، با دقت بررسی کرد.
رن شیا با خود فکرانگار کرد: واکنشهاش ضعیفه... اصلاً اونباید چیزی نیست که انتظار داشتم...
در دل لبخندیندارد زد: نه... فقطخودش توی پنهان کردنشون ماهره...