چپتر 1585: انتشارِ مصاحبه
0«اون بچهپرروی عوضی آخهاینکه پیشِ خودش چی فکر کردهبهراحتی که دولت رو تهدید میکنه؟!»
وقتی نهادهای دولتیِ سراسرِ جهان از اوضاع باخبر شدند، از خشممیساخت به جوش آمدند. باورشان نمیشد کسی که تازه به سنِ قانونی رسیده،اقدام آنها را تهدید میکند. اما این حتی رویاعصابترین بخشِ ماجرا هم نبود.
چیزی که واقعاً تا مغزِهستهای استخوان خشمگینشان میکرد، این بودنزدیک که هیچ کاری از دستشان برنمیآمد.
سرور به دلایلی حاضر نبود کمکشان کند و یوانبرسند هم داخلِ کوهِ مارپیچِ اژدها زندگی میکرد؛ موضوعی کهسرزمینِ اوضاع را از چیزی که بود هم پیچیدهتر میساخت.
اگر میخواستند به حسابِ یوان برسند، باید صبر میکردند تا ازتیغ کوهِ مارپیچِ اژدها بیرون بیاید. در غیرِ این صورت، با اقدام درنیز سرزمینِ مقدسِ او، خطرِ توهین به سرورِ کوه را به جان میخریدند.
سرور چنان قدرت و اقتداری داشت که از هر سازمان یا فردِ دیگریمیخواستند در جهان بسیار فراتر میرفت. تنها مایهٔ امیدواریِ بشریت این بود که تاخطرِ وقتی کسی کاری به کارِ سرور نداشت، او هم نسبت به انسانها بیتفاوت میماند.
دههها پیش، دولت سعی کرده بود سرور را به زانو درآورد. اماخنثی وقتی سرور بدونِ اینکه حتی از کوه خارج شود تمامِ مسببان راپیمان بهراحتی از دمِ تیغ گذراند، خیلی زود به حماقتِ کارشان پی بردند.
البته دولت سلاحهای هستهای را هم امتحانمیخواستند کرد، اما آنها نیز پیش از آنکه حتیغیرِ به کوه نزدیک شوند، خنثی و بیاثر شدند.
پس از آنکه سرور دولتِ پیشینشود را نابود کرد، دولتِ تازهای شکل گرفتخیلی و پیمانِ صلحی با او امضا کرد.
طبقِ این پیمان، آنها حقِ دخالت در کارِ سرور یا هر فعالیتی در کوهِ مارپیچِ اژدها را نداشتندمیکردند و این مکان بهعنوانِ قدرتی مستقل به رسمیت شناخته شد. این یعنی قوانینِ حاکم بر بیشترِ نقاطِ جهانسازمان در کوهِ مارپیچِ اژدها محلی از اعراب نداشت و هیچیک از امورِ آنجا با معیارهای بیرونی قابلسنجش نبود.
«میخوام کوهِ مارپیچِ اژدها تحتِ نظارتِامتحان ۲۴ساعته باشه! هر وقت یوان از اونجابیاثر بیرون اومد، بیدرنگ به ما خبر بدید!»
«ولی وقتی اومد بیرون قرارهمیساخت چیکار کنیم؟ بهش شبیخون بزنیم؟ ماصبر که قدرت نداریم بلایی سرش بیاریم!»
«اون رو بعداً یه فکری به حالش میکنیم! فعلاً آمارِ همهچیزش رو میخوام؛ از اینکه صبحونهکارشان چی میخوره تا اینکه کِی میرینه! اگه زورمون به یوان نمیرسه، میتونیم اطرافیانش رو هدف بگیریم. باشکل اعضای جناحِ مُهرِ اهریمن تماس بگیرید و سعی کنید بکشونیدشون سمتِ خودمون. محتاط و بیسروصدا عمل کنید.»
«...»
با واگذاریِ چنینالبته مأموریتِ غیرممکنی، سکوت برکرد سراسرِ اتاق حاکم شد.
ورود به کوهِ مارپیچِ اژدها بهخودیخوداگر ناممکن بود، پس چطور میخواستند برایمیکردند کسبِ اطلاعات از یوان جاسوسیاش را بکنند؟
با واگذاریِ چنینبدونِ مأموریتِ غیرممکنی، سکوت برتمامِ سراسرِ اتاق حاکم شد.
ورود به کوهِ مارپیچِ اژدها بهخودیخودمارپیچِ ناممکن بود، پس چطور میخواستند برایاگر کسبِ اطلاعات از یوان جاسوسیاش را بکنند؟
«گمونم بتونیم سعی کنیم یکی از آدمای نزدیکش رو بکشونیمنزدیک سمتِ خودمون، ولی این کار هم خطراتِ خودش رو داره. اگهصلحی اطلاعاتِ غلط بهمون بدن چی؟ اگه ما رو لو بدن چی؟»
«توی کارِ ما چیزی به اسمِ بدونِ ریسک وجودبرسند نداره. هر کاری یه ریسکی داره. تنها مسئله اینهسرزمینِ که آیا حاضریم این ریسکها رو بپذیریم یا نه.»
اتاق دوبارهدرآورد در سکوتاینکه فرو رفت.
سرانجام توافق کردند که سعیکوهِ کنند کسی از جناحِ مُهرِپیچیدهتر اهریمن را به سمتِ خود بکشانند.
در همین حین، یان شیائوشیائو بهتازگی ویرایشِ مصاحبهاش باآنکه جناحِ مُهرِ اهریمن را تمام کرده بود و نسخهایشکل از آن را برای میفنگ فرستاد تا تأییدش کند.
در جناحِ مُهرِ اهریمن، میفنگمیساخت همراه با یو رو وباید یوان مصاحبه را تماشا کرد.
میفنگ پس از تماشای مصاحبه نظر داد: «خیلی خوب درست شدهتیغ و توجهِ مثبتی به جناحِ مُهرِ اهریمن جلب میکنه. وقتی همه دارننیز سعی میکنن اسممون رو لکهدار کنن، این قطعاً به ما کمک میکنه.»
یو رو با اخمی کمرنگ رویمارپیچِ صورتش پرسید: «فکر میکنی باعث میشهاگر مردم دست از بدگویی دربارهٔ برادرم بردارن؟»
«بعیده، چون بیشترِ کسایی که پشتسرِ یوان بد میگن احتمالاً بازیگرایشوند پولیان که ده خاندانِ بزرگ و دولت بهشون پول دادن. این کارطبقِ برای کسایی که میخوان اعتبارِ یکی دیگه رو پایین بیارن خیلی رایجه.»
یوان به او گفت: «نیازی نیست نگرانِمیخواستند من باشی، یو رو. اعتبارم چه خوببیاید باشه چه بد، چیزی رو عوض نمیکنه.»
آهی کشید: «اینو میدونم، ولی بازم حرصمتمامِ درمیاد وقتی هر بار که اینترنت روزود باز میکنم میبینم مردم دارن پشتسرت بد میگن...»
یوان ناگهان دستش را رویکوهِ سرِ او گذاشت و موهایشپیچیدهتر را به هم ریخت. «داداش؟!»
«انرژیت رو سرِ اینجور چیزا هدر نده. ارزشش رو نداره.» بهشوند میفنگ نگاه کرد و ادامه داد: «به هر حال، میتونی به یانطبقِ شیائوشیائو خبر بدی که هر وقت خواست میتونه مصاحبه رو پخش کنه.»
میفنگ سر تکانموضوعی داد و بیدرنگ پیامیمیخواستند برای یان شیائوشیائو فرستاد.
حتی یک دقیقه هم نگذشته بود که یان شیائوشیائوبهراحتی مصاحبه را در وبسایتِ شخصی و پروفایلهای شبکههای اجتماعیاشالبته منتشر کرد و در دم دهها هزار بازدید گرفت.
در کمتر از نیم ساعت، مصاحبه بیشاژدها از صد میلیون بازدید به دست آوردحسابِ و در اینترنت غوغا به پا کرد.
در ابتدا نظراتِ مثبتِ زیادی به چشمکرد میخورد که سبکِ زندگیِ منحصربهفردِ جناحِ مُهرِ اهریمنپیشین و اعتمادِ اعضا به یوان را تحسین میکرد.
اما بهمحض اینکه ده خاندانِ بزرگ ومیخواستند ترولها از مصاحبه خبردار شدند، آن رابیاید با همان نظراتِ منفیِ همیشگی بمباران کردند.
با این حال، چون این نظرات زیرِ پروفایلِ یان شیائوشیائودمِ ثبت شده بود، طرفدارانِ بیشمارِ او بیدرنگ خشمگین شدند وهستهای این کار را حملهای به شخصِ یان شیائوشیائو در نظر گرفتند.
به این ترتیب، ترولها و طرفدارانِ یان شیائوشیائو جنگیموضوعی را با یکدیگر آغاز کردند. اواخرِ آن شب، یو روبیرون پیشِ یوان رفت و گفت: «بیا امشب با هم بخوابیم!»
یوان اتاقش را به او نشانامتحان داد که شخصِ دیگری از قبل رویبیاثر تختش خوابیده بود: «من حرفی ندارم، ولی...»
«آه، راستزندگی میگی. تو بامیساخت چو لیوشیانگ میخوابی.»
یو رو در سکوتاینکه همانجا ایستاد. انگار درمسببان فکری عمیق فرو رفته بود.
«مدتیه که این سؤال برام پیش اومده، ولی چرا میشیو هم بااگر تو نمیخوابه؟ مگه اونم دلدارت نیست؟ به نظرم منصفانه نیست وقتی چوسرزمینِ لیوشیانگ پیشِ تو میخوابه، اون رو مجبور کنی توی یه اتاقِ جدا بخوابه.»
یوان با لبخندی تلخ و شیرین گفت: «خب... اینطور نیست کهشوند مجبورش کرده باشم توی یه اتاقِ جدا باشه. از طرفی هم نمیخوامطبقِ مجبورش کنم با ما بخوابه، برای همین فقط منتظرم خودش چیزی بگه.»
یو روزندگی زمزمه کرد:پیچیدهتر «که اینطور؟»
پس از یک لحظه سکوتِ دیگر،شود گفت: «نظرم عوض شد. امشب میرم پیشِخیلی میشیو میخوابم، چون خیلی وقته پیشش نبودم.»
یوان سر تکان دادداخلِ و لحظهای بعد، یو روموضوعی درِ اتاقِ میشیو را زد.