چپتر 2296: خواستههای سه ستونِ آسمان
0تیان یانگ آهی کشید و گفت: «بسیار خب، اگه بخوای میتونم قاره رومیزدند ترک کنم. اما باید مقداری از خونت رو به من بدی. دنبال یهبپرسند پزشک میگردم تا ببینم میتونیم اون بیرون چیزِ بیشتری دربارهٔ وضعیتت بفهمیم یا نه.»
«میسپارمش به تو.»
کولاس بیهیچ تردیدی، شیشهٔ بزرگی از خونِ تازهاش را به تیان یانگ دادصحنه و خانوادهاش را از شدتِ حیرت به سکوت واداشت. مقداری که به اوبیقیمتی داد، از تمامِ خونی که رویهمرفته به آنها بخشیده بود هم بیشتر بود.
با اینکه تیان یانگ مدتها در کاخ مانده بود، بیشترِ فرزندانِ کولاس هرگزلبخندی نفهمیده بودند که این دو واقعاً چقدر به هم نزدیکاند، چون بهندرت با یکدیگربمانند حرف میزدند. تنها با دیدنِ این صحنه بود که به عمقِ رابطهشان پی بردند.
چند تن از آنها وسوسه شدند شک و تردیدشان را به زبان بیاورند و بپرسند که آیا تیان یانگبردند واقعاً از چنین خونِ بیقیمتی برای کمک به پدرشان استفاده میکند یا آن را برای سودِ خودش میفروشد. با اینکردند حال، حس کردند که این کار ممکن است پدرشان را خشمگین کند، پس دندان روی جگر گذاشتند و چیزی نگفتند.
تیان یانگ پس از برداشتنِ خونِ کولاس، به او گفت:بعد «یه قولی بهم بده. اگه ماجرای جدیدی با سه ستونِگرفتند آسمان پیش اومد یا وضعیتت بدتر شد، بهم خبر بدی.»
کولاس با لبخندیواقعاً سر تکان دادچون و گفت: «قول میدم.»
تیان یانگ و رن شیا در کاخ معطل نکردند واومد کمی بعد به راه افتادند. بهجای اینکه منتظرِ کشتی بمانندکمی تا به خانه برگردند، تصمیم گرفتند خودشان پرواز کنند و برگردند.
رن شیا در راه با صدای بلند آهینزدیکاند کشید و گفت: «باورم نمیشه اون احمق واقعاًصحنه یکی از اعضای سه ستونِ آسمان رو کشته.»
تیان یانگ بلند پرسید: «عجیبه. پنجاه سال حالشنکردند خوب بود، اما تا با آدمهای سه ستونِبمانند آسمان روبهرو شد، نوسانهای خلقیاش برگشت. واقعاً تصادفیه؟»
«منظورت اینه که سه ستونِ آسمان ربطی بهیکدیگر نوسانهای خلقیاش دارن؟ غیرممکنه، چون خیلی قبلتر از اینکهچند اصلاً همدیگه رو ببینن هم این حالتها رو داشت.»
«شاید... ولی بازم دستِ خودم نیست،جدیدی حس میکنم یه جای کار میلنگه.خبر هرچند شاید دارم زیادی بهش فکر میکنم.»
رن شیا سپسنفهمیده پرسید: «از اینهاواقعاً گذشته، الان برنامهمون چیه؟»
جواب داد: «میخوام برم دنبالِ پزشکِشیا آسمانی و ببینم میتونه از روی خونِبهجای کولاس چیزی دربارهٔ وضعیتش بفهمه یا نه.»
«پزشکِ آسمانی، هان؟ شنیدم عاشقِ اینه که توییکدیگر آسمانهای ایزدی پرسه بزنه و هیچوقت بیشتر ازبردند یه ماه یه جا نمیمونه. پیدا کردنش مکافاته.»
«حتی اگه هربهم روز هم جابهجاجدیدی بشه، الان تنها امیدمونه.»
به این ترتیب، تیان یانگ و رن شیا سفرِ بعدیشانبهندرت را آغاز کردند. آنها در جستوجوی پزشکِ آسمانی که میگفتندچند میتواند هر بیماریای را درمان کند، در آسمانهای ایزدی پرسه زدند.
در همین حال، سان روئوشی وشیا دیگران به قارهٔ مقدس برگشتند و ماجرابهجای را برای بقیهٔ اعضای خاندان تعریف کردند.
جای تعجب نداشت که سه ستونِ آسمان از اینحرف خبر خشمگین شوند، بهویژه خاندانِ سان، چرا که تنهاوسوسه کسی که کشته شده بود، به خاندانِ آنها تعلق داشت.
بزرگانِ سه خاندان گردِ همماجرای آمدند تا دربارهٔ نحوهٔ واکنشاومد به کارهای کولاس بحث کنند.
یکی از بزرگانِ خاندانِ جی گفت:واقعاً «نوساناتِ خلقیِ غیرقابلکنترل؟ چه بهانهٔ راحتی.حرف حتی یه ثانیه هم باورش نمیکنم.»
یکی از بزرگانِتکان خاندانِ تیان موافقتشیا کرد: «منم باورش نمیکنم.»
«پس چطور باید باچقدر این وضعیت برخورد کنیم؟یکدیگر باهاشون واردِ جنگ بشیم؟»
اربابِ خاندانِ تیان گفت: «کمیماجرای آروم بگیرید. فکر نمیکنم اعلانِاومد جنگِ به این زودی عاقلانه باشه.»
سپس اربابِ خاندانِ جی به حرف آمد: «منم رفتن به جنگ با اونها رو توصیهدیدنِ نمیکنم. با اینکه تعدادشون کمه، اما با قدرتِ کوبندهشون جبرانش میکنن. اغراق نیست اگه بگیمبرای توی کلِ آسمانِ ایزدی، از نظرِ قدرت فقط پایینتر از سه ستونِ آسمانِ ما قرار دارن.»
اربابِ خاندانِ سان با خشم داد زد و حتی با مشتِ گرهکردهافتادند روی میز کوبید: «دارید میگید جوری رفتار کنیم که انگار امپراتورِ غول یکیبلند از افرادِ من رو نکشته؟ کسی که کشته یکی از بزرگانِ ما بود!»
اربابِ خاندانِ تیان گفت: «ما این رو نگفتیم.یکدیگر امپراتورِ غول قطعاً تقاصِ حملهٔ بیدلیل به مابردند رو پس میده، اما باید عاقلانه پیش بریم.»
«و آخه چطور دسترویدست گذاشتن انتخابِ هوشمندانهایه؟! همونطور که گفتید، نژادِ غولها همین الانش هم نزدیکِ سطحِ ماست!معطل و فقط چند هزار سال طول کشید تا به همچین سطحی برسن! فقط مسئلهٔ زمانه تا به ما برسن!باورم واقعاً میخواید تا اون موقع برای مجازاتشون صبر کنید؟! کی میتونه تضمین کنه که اونها به ما حمله نمیکنن؟!»
اربابِ خاندانِ تیان آهِ سنگینی کشید و سر تکان داد. «حتی با این حرفها،تنها عواقبِ جنگ با نژادِ غولها رو درک میکنی؟ این کار نهتنها روی خاندانهای ما،چنین بلکه روی کلِ دنیا تأثیر میذاره. اگه قدرتهایی در سطحِ ما با هم درگیر بشن...»
یک ثانیه مکث کرد.
«ویرانیاش فراتر از حدِ تصوره.»
«فقط باید قبل از اینکه بتونن کاری بکنن، در هم بکوبیمشون!بدتر نگو که ازشون میترسی؟! ما سه ستونِ آسمانیم! آسمانها ما رو برایافتادند رهبریِ این دنیا انتخاب کردن! چطور میتونیم از چند تا غول بترسیم؟!»
طیِ چند ماهِ بعد، سه ستونِ آسمانچقدر مدام بر سرِ نحوهٔ واکنش به اینتنها وضعیت با هم بحث و جدل میکردند.
در نهایت، سه ستونِ آسمان خواستههایی ازمعطل کولاس مطرح کردند. اگر او این خواستهها راکشتی برآورده میکرد، دیگر این مسئله را پیگیری نمیکردند.
با این حال، اگر نمیپذیرفت،نزدیکاند سه ستونِ آسمان چارهای جزمیزدند اعلانِ جنگ علیه آنها نداشتند.
وقتی کولاس خواستههایشانبهم را شنید، بیدرنگجدیدی از خشم منفجر شد.
«چه مزخرفِ محضی! ازم میخواید ده تا از بچههایچون خودم و یکی از همسرام رو اعدام کنم چونرابطهشان یکی از شما رو کشتم؟! عمراً این خواستهها رو بپذیرم!»