چپتر 2432: گورستانِ استخوانِ گریان
0پس از شنیدنِ توضیحِ لِو، فرمانروای آغازینِ دریاها پشتسرهمچرخید سر تکان داد، انگار بالاخره همهچیز برایش روشن شده بود—طوریخلاص رفتار میکرد که انگار از همان اول همهچیز را نمیدانست.
لحظهٔ بعد، فرمانروای آغازینِ دریاها رو به اژدهای خونینِ ابدی کرد وبشم گفت: «من در کارِ شما دخالت نمیکنم، اما پیش از آنکه برای نبردِناباوری مرگوزندگی با او قدم برداری، باید بدانی که او پسرِ پادشاهِ آغازین است.»
اژدهای خونینِ ابدی فریاد زد:حرفش «او چیست؟!» و چشمانش از شدتِزبانبسته شوک داشت از حدقه بیرون میزد.
فرمانروای آغازینِ دریاها حرفش را اصلاح کرد و با افزودنِ جزئیاتِ دیگری،بهکلی او را بهکلی زبانبسته گذاشت: «اوه، منظورم این است که او پسرخواندهٔبرگشت پادشاهِ آغازین است. او قدرتهای پادشاهِ آغازین را نیز در اختیار دارد.»
اژدهای خونینِ ابدی آرام برگشتناگهان تا به یوان نگاه کند. برقیبیندازد از وحشت در چشمانش سوسو میزد.
لحظهای بعد گفت: «من...راستینِ من مایلم تو رابهم برای برهم زدنِ تکاملم ببخشم.»
یوان چشمهایش را مالید و آهیاصلاح کشید: «از همون لحظهای که اینگذاشت ماهیقرمز پیداش شد، دیگه حسِ جنگیدن ندارم.»
فرمانروای آغازینِ دریاها گفت: «هی، اینمیزد کاملاً بیادبانه است، بهویژه وقتی کهبهکلی جوهرِ خونم را به تو دادهام.»
اژدهای خونینِ ابدیدادی فریاد زد: «جوهرِ خونتچشمانِ را به او دادی؟!»
«خب، من به پادشاهِ آغازین یک—» فرمانروایبازم آغازینِ دریاها ناگهان حرفش را خورد و چشمانِگول گردش آرام چرخید تا نگاهی به یوان بیندازد.
یوان زمزمه کرد: «میدونستم. حتی اگهاصلاح از شرِ امپراتورِ راستینِ دریاها هم خلاصاوه نمیشدم، بازم جوهرِ خونت رو بهم میدادی.»
«این...»
یوان آهی کشید و گفت: «بههرحال میخواستم از شرِ امپراتورِنگاهی راستینِ دریاها خلاص بشم. اما اینکه میبینم گول خوردم، اصلاًنمیشدم حسِ خوبی نداره. حتماً این موضوع رو به پدرم میگم.»
چشمهای فرمانروایشرِ آغازینِ دریاها ازخلاص ناباوری گرد شد.
فریاد زد: «میخواهی پیشِمیزد پادشاهِ آغازین شکایت کنی؟!جزئیاتِ این نهایتِ حقارت است!»
«خب، بهشوک خاطرِ توحدقه نزدیک بود بمیرم.»
«آخر اینخونت چه مزخرفییک— است که میگویی؟!»
یوان حرفهایی را که ایزدِخلاص اهریمن اندکی پس از رفتنِبههرحال او زده بود، بازگو کرد.
«چه کسی فکرش رامیزد میکرد که مرشدش به ایندیگری زودی در پیِ انتقام بربیاید...»
پس از مکثی کوتاه، فرمانروای آغازینِ دریاها ادامه داد: «اما نمیفهممدیگری کجای این ماجرا تقصیرِ من است. اگر در هر صورت قصد داشتیآرام امپراتورِ راستینِ دریاها را بکشی، دیر یا زود او را خشمگین میکردی.»
یوان با صدایی آرام جواب داد: «درسته، اما من این کار روزمزمه توی نُه آسمان میکردم؛ جایی که دستش بهم نمیرسید. تو پای اینبههرحال قضیه رو به قلمروِ اهریمنی کشوندی، جایی که ابدیها میتونن دخالت کنن.»
«این...»
با شنیدنِ حرفهای یوان، بدنِ گردِ فرمانروایافزودنِ آغازینِ دریاها خشک شد، گویی منطقِ انکارناپذیرِمنظورم این حرفها به او ضربه زده بود.
حق با یوان بود؛ اگر او امپراتورِ راستینِ دریاها راجزئیاتِ به قلمروِ اهریمنی نمیکشاند و یوان را به کشتنش ترغیب نمیکرد،اختیار موروتِ اعظم هیچ فرصتی برای حملهٔ شخصی به او پیدا نمیکرد.
آهی کشید: «نه تنها نزدیک بود همراهِ اینگردش دنیا از بین برم، بلکه حالا بابتِ نجاتشرِ دادنمون یه لطف هم به ایزدِ اهریمن بدهکارم.»
آخه داره از چی حرف میزنه؟ چرا اسمِبهم ایزدِ اهریمن رو آورد؟ گوتو و حاکمِ افضلخوردم گرنت با چهرههایی گیج به گفتوگوی آنها گوش میدادند.
فرمانروای آغازینِ دریاها گفت: «بسیار خب، منظورت را فهمیدم. من پیشترزبانبسته جوهرِ خونم را به تو دادهام. دیگر از جانم چه میخواهی؟برگشت تنها چیزی که از جوهرِ خونم هم ارزشمندتر است، جانِ من است.»
«همین است؟ جانم را میخواهی؟ اگر قصدحرفش داری ماجرا را به پادشاهِ آغازین بگویی،گذاشت همان بهتر که جانم را هم بگیری.»
یوان باخونت ابروهای بالاانداخته بهناگهان او نگاه کرد.
«اینقدر از پادشاهِ آغازین میترسی؟ اصلاً رابطهت باهاش چیه؟ با توجه بهبشم اینکه حتی از ایزدِ اژدها هم قویتری، بعید میدونم آدمِ بینامونشونی باشی. البتهناباوری وقتی جوهرِ خونت رو جذب کردم، یه چیزایی از خاطراتت رو هم دیدم.»
فرمانروای آغازینِ دریاهابیرون با ناباوری بهاصلاح او خیره ماند.
فرمانروای آغازینِ دریاها شروع به وول خوردنحرفش کرد و گفت: «تو... خاطراتِ مرا دیدی؟ پساوه ظاهرِ واقعیام را میشناسی؟ چقدر مایهٔ خجالت است!»
«کجای این قضیه خجالت داره؟»
آهی کشید: «تو درکراستینِ نمیکنی... بههرحال، بهتر استبهم این بحث را ادامه ندهیم.»
لحظهای ساکت شد و سپس دوباره به حرف آمد: «بابتِ کمکت در قضیهٔ امپراتورِ راستینِ دریاها و دردسرهایت، حاضرم مندارد هم کاری برایت بکنم. منظورم این است که حاضرم یک نفر را برایت بکشم. البته این فقط محدود به کسانیماهیقرمز است که واقعاً توانِ کشتنشان را داشته باشم، پس از من انتظار نداشته باش ابدیها... یا پادشاهِ آغازین را برایت بکشم.»
یوان سرش را تکان داد: «آخه چراحرفش باید ازت بخوام پادشاهِ آغازین رو بکشی؟گذاشت در موردِ ابدیها هم، خودم حسابشون رو میرسم.»
«شنیدنش خیالم رو راحت میکنه.»
«متأسفانه الان نیازی ندارم کسی رونمیشدم برام بکشی، برای همین این لطفبشم رو فعلاً توی جیبم نگه میدارم.»
«اینم خوبه.»
لحظهای بعد، فرمانروای آغازینِ دریاهابیرون یکی از فلسهای خودش راجزئیاتِ کَند و به یوان داد.
<فلسِ منشوریِ فرمانروای آغازینِ دریاها دریافت شد>
«اگه زمانی کسی رو داشتی که میخواستی بکشمش، میتونی از طریقِ اینگذاشت بهم بگی. مثلِ یه لوحِ یشمیِ ارتباطی کار میکنه، ولی من فقطنگاه میتونم صدات رو از طریقش بشنوم، برای همین نمیتونم بهت جواب بدم.»
یوان فلس را داخلِ حلقهٔ فضاییاش انداخت و پرسید: «باید قبل ازبهکلی استفاده ازش این رو بپرسم، ولی تو واقعاً چقدر قوی هستی؟ تا ازیوان قبل بدونم از پسِ چه کاری برمیای و از پسِ چه کاری برنمیای.»
لبخندی مغرورانه روی لبانِ فرمانروای آغازینِ دریاها نشستگردش و جواب داد: «میدونی، لقبِ "آغازینِ" من دکوری نیست.امپراتورِ غیر از ابدیها و پادشاهِ آغازین، من عملاً بیرقیبم.»
یوان لحظهای درنگ کرد وخلاص پرسید: «پس اونقدر قوی هستیبههرحال که ایزدِ اژدها رو شکست بدی؟»
«اگه منظورت ایزدِ اژدها توی وضعیتِ فعلیشه،افزودنِ آره، میتونم بیهیچ مشکلی از پسش بربیام. امااین اگه منظورت فرمِ کاملشه... اون ممکنه دردسرساز بشه.»
یوان که درکِ مناسبی ازبیرون تواناییهای فرمانروای آغازینِ دریاها پیداجزئیاتِ کرده بود، سر تکان داد: «میفهمم.»
«اوه، اینم باید روشن کنم. اینطورخورد نیست که نتونم ابدیها رو شکستزمزمه بدم. فقط نمیتونم بکشمشون. تفاوتِ بزرگی بینشونه.»
«خوبه که گفتی.»
«پس منحدقه دیگه برمیگردممیزد سرِ ضیافتم.»
فرمانروای آغازینِ دریاها برگشت تا به اژدهای خونینِ جاودان نگاه کند، اما چیزیزبانبسته نگفت و پس از لحظهای سکوت، در پهنهٔ خونین شیرجه زد و بدنِنگاه عظیمش را بیآنکه حتی یک قطره آب به اطراف بپاشد، زیرِ آب برد.
یوان از اژدهای خونینِیک— جاودان پرسید: «خب، الان میخوایچرخید چیکار کنی؟ هنوزم میخوای بجنگی؟»
اژدهای خونینِ جاودان با شتاب سرش را تکان داد. حتیبههرحال بدونِ اینکه یوان به زبان بیاورد، میدانست که او درنگ نمیکندموضوع تا از فرمانروای آغازینِ دریاها بخواهد که او را برایش بکشد.
هرچند نگران نبود که یوان بتواند بدنِ واقعیاش را پیدا کند،زبانبسته اما فرمانروای آغازینِ دریاها داستانِ کاملاً متفاوتی داشت، چرا که او میتوانستیوان هر چیزی را درونِ دریاها، فارغ از فاصله و موقعیتشان، پیدا کند.
سپس یوان گفت: «اگه میخوای به تکاملت یااصلاح هر چیزِ دیگهای برگردی، صبر کن تا کارِمنظورم ما اینجا تموم بشه، چون فقط دوباره مزاحمت میشم.»
او آهی کشید: «مشکلی نیست. اینطوریخورد هم نیست که بتونم بعد اززمزمه این مزاحمت، فوراً به تزکیهم برگردم.»
«راستی، ببخشید کهامپراتورِ مزاحمت شدم. واقعاًنمیشدم از قصد نبود.»
اژدهای خونینِ جاودان دیگرمیزد چیزی نگفت و کمیجزئیاتِ بعد در آب ناپدید شد.
لحظهای بعد، یوان به گوتو نگاه کرد و گفت:افزودنِ «حالا که آبها به حالتِ عادی برگشته، دیگه نبایدپسرخواندهٔ برای راهنماییِ ما به استخواندانِ گریان مشکلی داشته باشی، درسته؟»
گوتو بیصدا سر تکان داد.
بیهیچ حرفِشرِ دیگری، سفرشان راخلاص از سر گرفت.
با بازگشتِ جریانها به حالتِ عادی، گوتوافزودنِ بهسرعت استخواندانِ گریان را پیدا کرد ومنظورم ظرفِ پنج سال، آنها را به مقصدشان رساند.
گوتو بهمحضِ دیدنِ شبحِ آن درمیزد افق، با صدای بلند اعلام کرد: «مهمانانِزبانبسته گرانقدر، ما بالاخره به مقصدمون رسیدیم—استخواندانِ گریان!»
یوان با دیدنِ جزیرهیک— گفت: «اون استخواندانِ گریانه؟ چهچرخید جای شومی به نظر میرسه.»
جزیره زیرِ پتویی از خاکستر آرمیده بود و قلعهٔ استخوانیِ عظیمی که حدودِاینکه هفتاد درصدِ فضای خشکی را اشغال میکرد، بر آن سایه انداخته بود. هیچ درختمیخواهی یا گیاهی وجود نداشت—تنها ویرانی بود و قلعه تنها مشخصهٔ جزیره به شمار میرفت.
یوان بیدرنگ حسِ ایزدیاشمیزد را به کار گرفت تادیگری درونِ قلعه را بررسی کند.
یوان رو به گوتو کرد:بیرون «من فقط میتونم یه حضورجزئیاتِ رو اونتو حس کنم. این طبیعیه؟»
او جواب داد: «آاا... منناگهان در واقع هیچوقت نرفتم داخل،نگاهی ولی نه، فکر نمیکنم طبیعی باشه.»
با شنیدنِ این حرف، یوانخلاص بیآنکه کلمهای دیگر به زبان بیاورد،میخواستم بهسرعت به استخواندانِ گریان نزدیک شد.
حاکمِ افضل دنابیرون و بقیه نیزاصلاح بهسرعت به دنبالش رفتند.
مدتی بعد، یوان درست بیرونِ قلعه ایستاد. یا دقیقتر،افزودنِ آرایهٔ بزرگ و قدرتمندی که کلِ آن مکان راپسرخواندهٔ در بر گرفته بود، او را مجبور به توقف کرد.
«برای این باید چیکار—»
پیش از آنکه گوتو حتی بتواند جملهاش رابهم تمام کند، یوان شماره یک زیر آسمان راخوردم بیرون کشید و آن را بهسمتِ آرایهٔ بزرگ چرخاند.