---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 2432: گورستانِ استخوانِ گریان • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 2432: گورستانِ استخوانِ گریان

0

پس از شنیدنِ توضیحِ لِو، فرمانروای آغازینِ دریاها پشت‌سرهم‌چرخید​ سر تکان داد، انگار بالاخره همه‌چیز برایش روشن شده بود—طوری‌خلاص​ رفتار می‌کرد که انگار از همان اول همه‌چیز را نمی‌دانست.

لحظهٔ بعد، فرمانروای آغازینِ دریاها رو به اژدهای خونینِ ابدی کرد و‌بشم​ گفت: «من در کارِ شما دخالت نمی‌کنم، اما پیش از آنکه برای نبردِ‌ناباوری​ مرگ‌وزندگی با او قدم برداری، باید بدانی که او پسرِ پادشاهِ آغازین است.»

اژدهای خونینِ ابدی فریاد زد:‌حرفش​ «او چیست؟!» و چشمانش از شدتِ‌زبان‌بسته​ شوک داشت از حدقه بیرون می‌زد.

فرمانروای آغازینِ دریاها حرفش را اصلاح کرد و با افزودنِ جزئیاتِ دیگری،‌به‌کلی​ او را به‌کلی زبان‌بسته گذاشت: «اوه، منظورم این است که او پسرخواندهٔ‌برگشت​ پادشاهِ آغازین است. او قدرت‌های پادشاهِ آغازین را نیز در اختیار دارد.»

اژدهای خونینِ ابدی آرام برگشت‌ناگهان​ تا به یوان نگاه کند. برقی‌بیندازد​ از وحشت در چشمانش سوسو می‌زد.

لحظه‌ای بعد گفت: «من...‌راستینِ​ من مایلم تو را‌بهم​ برای برهم زدنِ تکاملم ببخشم.»

یوان چشم‌هایش را مالید و آهی‌اصلاح​ کشید: «از همون لحظه‌ای که این‌گذاشت​ ماهی‌قرمز پیداش شد، دیگه حسِ جنگیدن ندارم.»

فرمانروای آغازینِ دریاها گفت: «هی، این‌می‌زد​ کاملاً بی‌ادبانه است، به‌ویژه وقتی که‌به‌کلی​ جوهرِ خونم را به تو داده‌ام.»

اژدهای خونینِ ابدی‌دادی​ فریاد زد: «جوهرِ خونت‌چشمانِ​ را به او دادی؟!»

«خب، من به پادشاهِ آغازین یک—» فرمانروای‌بازم​ آغازینِ دریاها ناگهان حرفش را خورد و چشمانِ‌گول​ گردش آرام چرخید تا نگاهی به یوان بیندازد.

یوان زمزمه کرد: «می‌دونستم. حتی اگه‌اصلاح​ از شرِ امپراتورِ راستینِ دریاها هم خلاص‌اوه​ نمی‌شدم، بازم جوهرِ خونت رو بهم می‌دادی.»

«این...»

یوان آهی کشید و گفت: «به‌هرحال می‌خواستم از شرِ امپراتورِ‌نگاهی​ راستینِ دریاها خلاص بشم. اما اینکه می‌بینم گول خوردم، اصلاً‌نمی‌شدم​ حسِ خوبی نداره. حتماً این موضوع رو به پدرم می‌گم.»

چشم‌های فرمانروای‌شرِ​ آغازینِ دریاها از‌خلاص​ ناباوری گرد شد.

فریاد زد: «می‌خواهی پیشِ‌می‌زد​ پادشاهِ آغازین شکایت کنی؟!‌جزئیاتِ​ این نهایتِ حقارت است!»

«خب، به‌شوک​ خاطرِ تو‌حدقه​ نزدیک بود بمیرم.»

«آخر این‌خونت​ چه مزخرفی‌یک—​ است که می‌گویی؟!»

یوان حرف‌هایی را که ایزدِ‌خلاص​ اهریمن اندکی پس از رفتنِ‌به‌هرحال​ او زده بود، بازگو کرد.

«چه کسی فکرش را‌می‌زد​ می‌کرد که مرشدش به این‌دیگری​ زودی در پیِ انتقام بربیاید...»

پس از مکثی کوتاه، فرمانروای آغازینِ دریاها ادامه داد: «اما نمی‌فهمم‌دیگری​ کجای این ماجرا تقصیرِ من است. اگر در هر صورت قصد داشتی‌آرام​ امپراتورِ راستینِ دریاها را بکشی، دیر یا زود او را خشمگین می‌کردی.»

یوان با صدایی آرام جواب داد: «درسته، اما من این کار رو‌زمزمه​ توی نُه آسمان می‌کردم؛ جایی که دستش بهم نمی‌رسید. تو پای این‌به‌هرحال​ قضیه رو به قلمروِ اهریمنی کشوندی، جایی که ابدی‌ها می‌تونن دخالت کنن.»

«این...»

با شنیدنِ حرف‌های یوان، بدنِ گردِ فرمانروای‌افزودنِ​ آغازینِ دریاها خشک شد، گویی منطقِ انکارناپذیرِ‌منظورم​ این حرف‌ها به او ضربه زده بود.

حق با یوان بود؛ اگر او امپراتورِ راستینِ دریاها را‌جزئیاتِ​ به قلمروِ اهریمنی نمی‌کشاند و یوان را به کشتنش ترغیب نمی‌کرد،‌اختیار​ موروتِ اعظم هیچ فرصتی برای حملهٔ شخصی به او پیدا نمی‌کرد.

آهی کشید: «نه تنها نزدیک بود همراهِ این‌گردش​ دنیا از بین برم، بلکه حالا بابتِ نجات‌شرِ​ دادنمون یه لطف هم به ایزدِ اهریمن بدهکارم.»

آخه داره از چی حرف می‌زنه؟ چرا اسمِ‌بهم​ ایزدِ اهریمن رو آورد؟ گوتو و حاکمِ افضل‌خوردم​ گرنت با چهره‌هایی گیج به گفت‌وگوی آن‌ها گوش می‌دادند.

فرمانروای آغازینِ دریاها گفت: «بسیار خب، منظورت را فهمیدم. من پیش‌تر‌زبان‌بسته​ جوهرِ خونم را به تو داده‌ام. دیگر از جانم چه می‌خواهی؟‌برگشت​ تنها چیزی که از جوهرِ خونم هم ارزشمندتر است، جانِ من است.»

«همین است؟ جانم را می‌خواهی؟ اگر قصد‌حرفش​ داری ماجرا را به پادشاهِ آغازین بگویی،‌گذاشت​ همان بهتر که جانم را هم بگیری.»

یوان با‌خونت​ ابروهای بالاانداخته به‌ناگهان​ او نگاه کرد.

«این‌قدر از پادشاهِ آغازین می‌ترسی؟ اصلاً رابطه‌ت باهاش چیه؟ با توجه به‌بشم​ اینکه حتی از ایزدِ اژدها هم قوی‌تری، بعید می‌دونم آدمِ بی‌نام‌ونشونی باشی. البته‌ناباوری​ وقتی جوهرِ خونت رو جذب کردم، یه چیزایی از خاطراتت رو هم دیدم.»

فرمانروای آغازینِ دریاها‌بیرون​ با ناباوری به‌اصلاح​ او خیره ماند.

فرمانروای آغازینِ دریاها شروع به وول خوردن‌حرفش​ کرد و گفت: «تو... خاطراتِ مرا دیدی؟ پس‌اوه​ ظاهرِ واقعی‌ام را می‌شناسی؟ چقدر مایهٔ خجالت است!»

«کجای این قضیه خجالت داره؟»

آهی کشید: «تو درک‌راستینِ​ نمی‌کنی... به‌هرحال، بهتر است‌بهم​ این بحث را ادامه ندهیم.»

لحظه‌ای ساکت شد و سپس دوباره به حرف آمد: «بابتِ کمکت در قضیهٔ امپراتورِ راستینِ دریاها و دردسرهایت، حاضرم من‌دارد​ هم کاری برایت بکنم. منظورم این است که حاضرم یک نفر را برایت بکشم. البته این فقط محدود به کسانی‌ماهی‌قرمز​ است که واقعاً توانِ کشتنشان را داشته باشم، پس از من انتظار نداشته باش ابدی‌ها... یا پادشاهِ آغازین را برایت بکشم.»

یوان سرش را تکان داد: «آخه چرا‌حرفش​ باید ازت بخوام پادشاهِ آغازین رو بکشی؟‌گذاشت​ در موردِ ابدی‌ها هم، خودم حسابشون رو می‌رسم.»

«شنیدنش خیالم رو راحت می‌کنه.»

«متأسفانه الان نیازی ندارم کسی رو‌نمی‌شدم​ برام بکشی، برای همین این لطف‌بشم​ رو فعلاً توی جیبم نگه می‌دارم.»

«اینم خوبه.»

لحظه‌ای بعد، فرمانروای آغازینِ دریاها‌بیرون​ یکی از فلس‌های خودش را‌جزئیاتِ​ کَند و به یوان داد.

سیستم

<فلسِ منشوریِ فرمانروای آغازینِ دریاها دریافت شد>

«اگه زمانی کسی رو داشتی که می‌خواستی بکشمش، می‌تونی از طریقِ این‌گذاشت​ بهم بگی. مثلِ یه لوحِ یشمیِ ارتباطی کار می‌کنه، ولی من فقط‌نگاه​ می‌تونم صدات رو از طریقش بشنوم، برای همین نمی‌تونم بهت جواب بدم.»

یوان فلس را داخلِ حلقهٔ فضایی‌اش انداخت و پرسید: «باید قبل از‌به‌کلی​ استفاده ازش این رو بپرسم، ولی تو واقعاً چقدر قوی هستی؟ تا از‌یوان​ قبل بدونم از پسِ چه کاری برمیای و از پسِ چه کاری برنمیای.»

لبخندی مغرورانه روی لبانِ فرمانروای آغازینِ دریاها نشست‌گردش​ و جواب داد: «می‌دونی، لقبِ "آغازینِ" من دکوری نیست.‌امپراتورِ​ غیر از ابدی‌ها و پادشاهِ آغازین، من عملاً بی‌رقیبم.»

یوان لحظه‌ای درنگ کرد و‌خلاص​ پرسید: «پس اون‌قدر قوی هستی‌به‌هرحال​ که ایزدِ اژدها رو شکست بدی؟»

«اگه منظورت ایزدِ اژدها توی وضعیتِ فعلیشه،‌افزودنِ​ آره، می‌تونم بی‌هیچ مشکلی از پسش بربیام. اما‌این​ اگه منظورت فرمِ کاملشه... اون ممکنه دردسرساز بشه.»

یوان که درکِ مناسبی از‌بیرون​ توانایی‌های فرمانروای آغازینِ دریاها پیدا‌جزئیاتِ​ کرده بود، سر تکان داد: «می‌فهمم.»

«اوه، اینم باید روشن کنم. این‌طور‌خورد​ نیست که نتونم ابدی‌ها رو شکست‌زمزمه​ بدم. فقط نمی‌تونم بکشمشون. تفاوتِ بزرگی بینشونه.»

«خوبه که گفتی.»

«پس من‌حدقه​ دیگه برمی‌گردم‌می‌زد​ سرِ ضیافتم.»

فرمانروای آغازینِ دریاها برگشت تا به اژدهای خونینِ جاودان نگاه کند، اما چیزی‌زبان‌بسته​ نگفت و پس از لحظه‌ای سکوت، در پهنهٔ خونین شیرجه زد و بدنِ‌نگاه​ عظیمش را بی‌آنکه حتی یک قطره آب به اطراف بپاشد، زیرِ آب برد.

یوان از اژدهای خونینِ‌یک—​ جاودان پرسید: «خب، الان می‌خوای‌چرخید​ چی‌کار کنی؟ هنوزم می‌خوای بجنگی؟»

اژدهای خونینِ جاودان با شتاب سرش را تکان داد. حتی‌به‌هرحال​ بدونِ اینکه یوان به زبان بیاورد، می‌دانست که او درنگ نمی‌کند‌موضوع​ تا از فرمانروای آغازینِ دریاها بخواهد که او را برایش بکشد.

هرچند نگران نبود که یوان بتواند بدنِ واقعی‌اش را پیدا کند،‌زبان‌بسته​ اما فرمانروای آغازینِ دریاها داستانِ کاملاً متفاوتی داشت، چرا که او می‌توانست‌یوان​ هر چیزی را درونِ دریاها، فارغ از فاصله و موقعیتشان، پیدا کند.

سپس یوان گفت: «اگه می‌خوای به تکاملت یا‌اصلاح​ هر چیزِ دیگه‌ای برگردی، صبر کن تا کارِ‌منظورم​ ما اینجا تموم بشه، چون فقط دوباره مزاحمت می‌شم.»

او آهی کشید: «مشکلی نیست. این‌طوری‌خورد​ هم نیست که بتونم بعد از‌زمزمه​ این مزاحمت، فوراً به تزکیه‌م برگردم.»

«راستی، ببخشید که‌امپراتورِ​ مزاحمت شدم. واقعاً‌نمی‌شدم​ از قصد نبود.»

اژدهای خونینِ جاودان دیگر‌می‌زد​ چیزی نگفت و کمی‌جزئیاتِ​ بعد در آب ناپدید شد.

لحظه‌ای بعد، یوان به گوتو نگاه کرد و گفت:‌افزودنِ​ «حالا که آب‌ها به حالتِ عادی برگشته، دیگه نباید‌پسرخواندهٔ​ برای راهنماییِ ما به استخوان‌دانِ گریان مشکلی داشته باشی، درسته؟»

گوتو بی‌صدا سر تکان داد.

بی‌هیچ حرفِ‌شرِ​ دیگری، سفرشان را‌خلاص​ از سر گرفت.

با بازگشتِ جریان‌ها به حالتِ عادی، گوتو‌افزودنِ​ به‌سرعت استخوان‌دانِ گریان را پیدا کرد و‌منظورم​ ظرفِ پنج سال، آن‌ها را به مقصدشان رساند.

گوتو به‌محضِ دیدنِ شبحِ آن در‌می‌زد​ افق، با صدای بلند اعلام کرد: «مهمانانِ‌زبان‌بسته​ گران‌قدر، ما بالاخره به مقصدمون رسیدیم—استخوان‌دانِ گریان!»

یوان با دیدنِ جزیره‌یک—​ گفت: «اون استخوان‌دانِ گریانه؟ چه‌چرخید​ جای شومی به نظر می‌رسه.»

جزیره زیرِ پتویی از خاکستر آرمیده بود و قلعهٔ استخوانیِ عظیمی که حدودِ‌اینکه​ هفتاد درصدِ فضای خشکی را اشغال می‌کرد، بر آن سایه انداخته بود. هیچ درخت‌می‌خواهی​ یا گیاهی وجود نداشت—تنها ویرانی بود و قلعه تنها مشخصهٔ جزیره به شمار می‌رفت.

یوان بی‌درنگ حسِ ایزدی‌اش‌می‌زد​ را به کار گرفت تا‌دیگری​ درونِ قلعه را بررسی کند.

یوان رو به گوتو کرد:‌بیرون​ «من فقط می‌تونم یه حضور‌جزئیاتِ​ رو اون‌تو حس کنم. این طبیعیه؟»

او جواب داد: «آاا... من‌ناگهان​ در واقع هیچ‌وقت نرفتم داخل،‌نگاهی​ ولی نه، فکر نمی‌کنم طبیعی باشه.»

با شنیدنِ این حرف، یوان‌خلاص​ بی‌آنکه کلمه‌ای دیگر به زبان بیاورد،‌می‌خواستم​ به‌سرعت به استخوان‌دانِ گریان نزدیک شد.

حاکمِ افضل دنا‌بیرون​ و بقیه نیز‌اصلاح​ به‌سرعت به دنبالش رفتند.

مدتی بعد، یوان درست بیرونِ قلعه ایستاد. یا دقیق‌تر،‌افزودنِ​ آرایهٔ بزرگ و قدرتمندی که کلِ آن مکان را‌پسرخواندهٔ​ در بر گرفته بود، او را مجبور به توقف کرد.

«برای این باید چی‌کار—»

پیش از آنکه گوتو حتی بتواند جمله‌اش را‌بهم​ تمام کند، یوان شماره یک زیر آسمان را‌خوردم​ بیرون کشید و آن را به‌سمتِ آرایهٔ بزرگ چرخاند.

ناولها | novelha.net