چپتر 1507: تیان چییوان
0در خانهٔ حراجی در گوشهای از آسمانِ هشتم، هیکلیرفت بلندقامت با نقابی سرخ و آتشین به یکی از کارکناننُه نزدیک شد و گفت: «سلاحی دارم که میخوام اینجا بفروشمش.»
کارگر بیآنکه سر برگرداند، نگاهی به او انداخت و سریع ارزیابیاش کرد. غریبه که در شنلی ژندهبزنم و ظاهراً سوخته در آتش پیچیده شده بود، با حالتی رازآلود آنجا ایستاده بود. پایهٔ تزکیهاش که تنهاالتماس در حدِ جاودانِ زرین بود، هیچ همخوانیای با هالهٔ بینظیرش نداشت و همین کارگر را گیج کرده بود.
کارگر پوزخندی زد و گفت: «اگهآشغالت میخوای آشغالت رو بفروشی، برو یه جایگمشو دیگه. اینجا جای گداها نیست، پس گمشو.»
«...»
صدای غریبهٔ نقابدار در پاسخ به تمسخرِ کارگر، رسا و طلبکارانه طنین انداخت: «اوه؟ پسگنجینهای اینجا اونقدر باکلاسه که سلاحِ دستسازِ آهنگرِ والا، تیان چییوان، رو آشغال حساب میکنه؟ پسزانو بهتره به نصیحتت گوش کنم و برم یه جای دیگه که بیشتر قدرش رو بدونن.»
صدای غریبهٔ نقابدار آنقدرباستانی بلند بود که همهٔملکوتیِ حاضران در سالن بشنوند.
«چی؟ سلاحیکرده ساختهٔ آهنگرِاگه والا؟ واقعیت داره؟!»
«آخرین بار بیشتر از پونصد سال پیش یکی ازگنجینههای اونا فروخته شد! اونم یه گنجینهٔ درجهٔ باستانی بود کهبزنم به قیمتی همردهٔ گنجینههای درجهٔ ملکوتیِ کیفیتِ اوج فروش رفت!»
«کی به سلاحِ دستسازِ آهنگرِملکوتیِ والا گفت آشغال؟! بیا اینجابیا تا یه کتکِ حسابی بهت بزنم!»
«هر بار که گنجینهای از آهنگرِ والا پیدا میشه، موجی تو نُه آسمان راه میندازه و شوربزنم و شگفتی به پا میکنه. حتی موفقترین حراجی، تالارِ حراجِ یشمِ رازآلود، هم به زانو درمیاد ودرمیاد التماس میکنه تا یکی از اونا رو اونجا بفروشن! اونوقت تو این خرابشده، جرئت میکنن بهش بگن بیارزش.»
کارگری که روبهروی غریبهٔ نقابدار ایستاده بود،بفروشی با شنیدنِ حرفهای اطرافیان در دم رنگصدای باخت و بدنش بیاختیار به لرزه افتاد.
«چـ-چرا از همون اول نگفتی کارِ دستِ آهنگرِ والاست؟!گنجینههای حتماً داری دروغ میگی تا آبروت نره!» کارگر حاضر نبودبزنم باور کند شخصِ روبهرویش چیزی به این ارزشمندی داشته باشد.
مردِ نقابدار حرفِ دیگری نزد و شمشیرِ بنفشِ زیبایی بیرونبیا کشید. لحظهای که شمشیر نمایان شد، فضای حراجی چنان دگرگونآسمان شد که گویی چیزی خارقالعاده پا به آنجا گذاشته بود.
کارگر با دیدنِ شمشیر آبِ دهانشهمردهٔ پرید و صدای نفسهای حبسشده از سرِبیا بهت از هر سو به گوش رسید.
«ا-این یه سلاحِ درجهٔ اسطورهایه!»
«این هالهٔ خالص! اون ظاهرِ بینقص وقیمتی امضای خاصِ روی تیغه... بدونِ شک اینرفت گنجینهای ساختهٔ دستِ یگانه آهنگرِ والا، تیان چییوانه!»
«بالاخره اتفاق افتاد! آهنگرِ والا بالاخره به رتبهٔ آهنگرِ بزرگبیا پا گذاشته! فقط یه قدم تا تبدیل شدن به آهنگرِ ایزدیراه فاصله داره، درست مثلِ آهنگرِ آسمان و زمین و آهنگرِ ابدی!»
برای ارتقای رتبه در مسیرِ آهنگری، شخص باید گنجینهای متناسب با رتبهٔ دلخواهش بسازد.کتکِ برای نمونه، ساختِ گنجینهای با درجهٔ روحی لقبِ شاگردِ آهنگر را به همراه میآورد،حتی در حالی که ساختِ گنجینههای درجهٔ زمینی شخص را به آهنگرِ ماهر ارتقا میدهد.
«خواهش میکنم! بذارپوزخندی من ازت بخرمش! هربفروشی چقدر بخوای پاش میدم!»
مردم در تالارِ حراج دورش حلقهباستانی زدند و خواستارِ خریدِ شمشیر شدند؛اوج همگی مبالغِ باورنکردنی برایش پیشنهاد میدادند.
اما مردِ نقابدار فقطگنجینههای سر تکان داد وفروش گفت: «اگه میخوایدش، براش بجنگید.»
حاضران نگاهی به هم انداختندقیمتی و آماده شدند تا تالارِ حراجفروش را به میدانِ نبرد تبدیل کنند.
مردِ نقابدار با دیدنِ این صحنه، بیدرنگ ادامه داد: «منظورم با پولتونه—توی یهگمشو محیطِ مناسب. قرار بود توی همین تالارِ حراج برگزار بشه، اما به خاطرِدستسازِ شرایط باید عقب بیفته. ولی این فرصتِ خوبیه تا خبرش بیشتر پخش بشه.»
«لـ... لطفاًفروخته یه لحظه صبردرجهٔ کنید، مهمانِ گرامی!»
ناگهان مردی با عجلهگنجینههای به او نزدیک شد؛فروش غرق در عرق بود.
«من مدیرِ این تالارِ حراجم! لطفاً نرید! اینملکوتیِ احمقِ بیمصرفِ کور رو اعدام میکنم! لطفاً یهبهت شانسِ دیگه به ما بدید! دیگه ناامیدتون نمیکنیم!»
مردِ نقابدار نگاهی به مدیر انداخت و بیآنکهبرو حرفی بزند، برگشت و از ساختمان بیرون رفتنقابدار و مدیر را در اوجِ درماندگی جا گذاشت.
«هر تالارِ حراجی که گنجینهٔ آهنگرِ والا نصیبشهمردهٔ بشه، قطعاً شهرتِ عظیمی به هم میزنه، اما ایناحسابی واقعاً جرئت کردن همچین فرصتی رو بپرونن. چه حیف.»
کمی بعد، دیگر مشتریان نیز ازکیفیتِ تالارِ حراج بیرون رفتند، چون نمیخواستندحسابی نامشان با این تالار گره بخورد.
خبرِ این ماجرا بهسرعت مثلِ آتش در سراسرِ نُه آسمان پیچید. تالارِرفت حراج برای حفظِ تهماندهٔ آبرو و اعتبارش، کارگری را که مردِ نقابدار رامیندازه بیرون کرده بود، مجبور کرد تا زمانِ مرگِ حتمیاش در خیابان زانو بزند.
در این میان، تالارِ حراجِ یشمِ رازآلود دعوتنامهای عمومیجای برای مردِ نقابدار فرستاد و از او تمنا کرد کهرسا با فروشِ سلاحِ خارقالعادهاش، به تالارِ حراجِ آنها افتخار بدهد.
مردِ نقابدار دعوتشان را پذیرفت و زمانِقیمتی حراج را برای یک ماهِ بعد تعیین کردبیا تا به مردمِ سراسرِ جهان فرصتِ آمادهشدن بدهد.
با پخششدنِ خبر، نهتنها مردم به تالارِ حراجِ یشمِرفت رازآلود هجوم آوردند، بلکه حتی بزرگانِ آسمانِ نهم نیزموجی تنها برای شرکت در این حراج راهیِ آسمانِ هشتم شدند.
از خاندانهای نامدار و فرقههای قدرتمند گرفتهگنجینههای تا مجموعهدارانِ شخصی، بهمحضِ شنیدنِ خبرِ حراج، سیلِحسابی جمعیت بهسوی تالارِ حراجِ یشمِ رازآلود سرازیر شد.
در حالی که بقیهٔ جهان برای جمعکردنِ پولِ کافی دستوپادیگه میزدند، تیان چییوان مثلِ یک گردشگر در خیابانها قدم میزدطلبکارانه و دهانش را با انواع و اقسامِ غذاها پر میکرد.
یک ماه در یک چشمبههمزدن گذشت و چنان جمعیتی برای حراج آمدند که تالارِ حراجِ یشمِ رازآلود مجبور شدبزنم با عجله مکانش را تغییر دهد تا شرکتکنندگانِ بیشتری را در خود جای دهد. با این حال، باز هماونجا فضای کافی برای همه نبود و بسیاری مجبور شدند از راهِ دور و از طریقِ گنجینهها در حراج شرکت کنند.