چپتر 2220: درختِ روح (۲)
0حتی پیش از آنکه یوان به خاندانِ آسورااضطراب برسد، پیشاهنگها نزدیکِ درختِ سوزان مستقر شده بودند ومیلشان با دقت چشم به راهِ فرصتی برای حمله بودند.
سپس، وقتی یوان درختِ روح را بیدارطمع کرد، درخت دنیای خاندانِ آسورا را شکافتکنترلِ و پناهگاهش را به روی دنیای بیرون گشود.
«دنیای خاندانِ آسورا باز شده،تصور اما کسی رو نمیبینم کههست بره تو یا بیاد بیرون.»
«یعنی اتفاقیانرژی برای خاندانِنشت آسورا افتاده؟»
«این میتونه فرصتِاون ما باشه! باید بیدرنگحاضران بقیه رو خبر کنیم!»
بیدرنگ نشان را فعالدهان کردند و تمامِ افرادِ دخیلبرق در نقشه را گرد آوردند.
تنها در چند دقیقه، هزاران خبرهکنم پای درختِ سوزان جمع شدند واضطراب شمارِ بسیار بیشتری هم در راه بودند.
«اینجا چه خبره؟»
«امروز بهکنم خاندانِ آسوراطرف حمله میکنیم؟»
پیشاهنگها وضعیت را برای خبرهها توضیح دادند: «دقیقاً نمیدونیم چی، اما قطعاًدست یه اتفاقی داخلِ خاندانِ آسورا افتاده، چون الان چند دقیقهست که دنیاشونپدیدار بازه و هیچکس نرفته تو یا نیومده بیرون. تا حالا سابقه نداشته.»
«نکنه تله باشه؟»
«نه، بعیده اینطور باشه. درگاه بافقط همیشه فرق داره. ترک خورده، انگارچقدر که به زور باز شده باشه.»
«بماند که انرژی روحی داره ازهست درگاه نشت میکنه... فقط میتونم تصورچشمانشان کنم اون طرف چقدر انرژی روحی هست.»
حاضران با اضطراب آبِ دهان قورت دادند. چشمانشاناستیصال از طمع و استیصال برق میزد و میلشانمیگرفت برای به دست گرفتنِ کنترلِ درختِ روح اوج میگرفت.
در آن لحظه، موجهایی از درگاهکنم ساطع شد و دیدند که چنداضطراب چهره یکی پس از دیگری پدیدار شدند.
این افراد شیائو سانگمینگ، لی ژنوو،فقط شیائو میلین، شیائو چن و چندچقدر تن از خدمتکارانِ خاندانِ آسورا بودند.
با پدیدار شدنِ آنها، خبرههایچقدر جمعشده پای درختِ سوزان بیدرنگدهان هوشیار شدند: «خاندانِ آسورا اومدن!»
شیائو سانگمینگ نگاهی آرام اماقورت مقتدرانه به جمعیت انداخت و گفت:میلشان «امروز جمعیتِ زیادی اینجا جمع شده.»
و ادامه داد: «با این حال، یادم نمیاد هیچکدومچقدر از شما رو به اینجا دعوت کرده باشم. یا نکنهبرق ضیافتی این نزدیکیهاست که من ازش خبر ندارم، ژائو جوئهچن؟»
نگاهِ شیائو سانگمینگ روی یکی از افرادِ صفِ جلو قفل شد؛طرف مردی که او را به عنوانِ اربابِ کنونیِ خاندانِ ژائو میشناخت،برق یکی از سه قدرتِ بزرگ در کنارِ کیمیاگرانِ جهنمی و فرقهٔ آشوب.
ژائو جوئهچن نفسِ عمیقی کشید و با صدای بلند گفت: «شیائو سانگمینگ! ما اومدیم تا اتمامِمیزد حجت کنیم! طمع و انحصارِ تو روی درختِ روح دیگه کافیه! میلیونها ساله که تزکیهگرانِ بیشماریشیائو از انرژی روحی محروم موندن، در حالی که خاندانِ آسورای شما بیهیچ محدودیتی اون رو احتکار میکنه!»
چشمانش از خشم شعلهور بود. «این ماجرا امروز تموم میشه! مگه از امپراتورِ کیهانی که زمانی باهاش جنگیدی هیچیساطع یاد نگرفتی؟ جنگِ جاودانهها و ایزدان به این خاطر شروع شد که اون منابعِ دنیا رو به انحصارِ خودش درآوردمقتدرانه و همه رو زیرِ سلطهاش له کرد! کاری که تو با درختِ روح میکنی هیچ فرقی با کارِ اون نداره!»
«...»
شیائو سانگمینگ با شنیدنِ حرفهای ژائو جوئهچن حتی خم به ابرو نیاورد و با آرامش جواب داد: «پسقورت اجازه بده دو تا سؤال ازت بپرسم. اگه توی حیاطِ پشتیِ خونهت یه مرغ پرورش بدی، تخمهایی کهدیگری میذاره مالِ کیه؟ و آیا تو مسئولی که با اون تخممرغها شکمِ همهٔ مردمِ دنیا رو سیر کنی؟»
ژائو جوئچنکنم اخم کرد: «اینچقدر دیگه چه مزخرفیه؟»
«فقط به سؤالهام جواب بده.»
«جوابِ این سؤال کاملاًمیتونم روشنه! وقتم رو باطرف این بازیها تلف نمیکنم!»
شیائو سانگمینگ آهی کشید و گفت: «این سؤالها رو پرسیدم چونطرف درختِ روح رو خودم کاشتم و بزرگ کردم، پس انحصارش دیگهبرق چه صیغهایه؟ شما کی هستید که انرژیِ روحیِ محصولش رو طلب میکنید؟»
«چی؟!» ژائو جوئچن و بقیه با شنیدنِحاضران این حرف جا خوردند، چرا که نخستیناستیصال بار بود از خاستگاهِ درختِ روح باخبر میشدند.
ژائو جوئچن در حالی که دستش را بهاستیصال نشانهٔ انکار در هوا تکان میداد، داد زد: «د-دروغلحظه نگو! عمراً بتونی درختِ روح رو پرورش داده باشی!»
«دروغ میگم؟ پس جوابِ این رو بده. چرا درختِ روح تویحاضران دنیای منه، جایی که همهچیزش رو خودم خلق کردم؟ اگه میخوای ادعاگرفتنِ کنی درختِ روح رو از بیرون آوردم اینجا، پس قبلش کجا بوده؟»
«اون که—!» ژائو جوئچننشت دهان باز کرد، اماتصور حرفی برای گفتن نداشت.
استادانِ بسیاری آنجا حضور داشتند که از همان آغاز در قلمروِ ازلیچشمانشان میزیستند، اما پیش از آنکه خاندانِ آسورا قلمروی خودش را بسازد، حتی یکساطع نفرشان هم نامِ درختِ روح را نشنیده و چشمش به آن نیفتاده بود.
ژائو جوئچن از شدتِدهان استیصال دندان به هماستیصال سایید، اما نمیتوانست کوتاه بیاید.
«چه درختِ روح رو تو کاشته باشی چه نه،چقدر نمیشه اونو با یه مرغ مقایسه کرد! این واقعیتاستیصال عوض نمیشه که هنوزم میتونی اونو با بقیه شریک بشی!»
چشمهای شیائو سانگمینگ ریز شد وفقط جرقهای از خشم در آنها درخشید. باهست لحنی سرد گفت: «مگه باهاتون شریک نشدم؟»
«انرژیِ روحیاش رو با کیمیاگرانِ جهنمی شریک شدم تا تمامِ دنیا بتونن از اکسیرهاشوناستیصال بهره ببرن. تازه، تکتکِ کسانی که اینجا هستن قبلاً انرژیِ روحیِ این درخت رو دریافتدیگری کردن. اینکه جلوم بایستی و خلافِ این رو بگی، چیزی جز یه دروغِ وقیحانه نیست.»
ژائو جوئچن از این حرفها به لرزه افتاد و با لحنی خشمگیندست جواب داد: «اگه یه کاسهٔ پُر برنج داشته باشی و فقط یکی دوافراد دونهش رو به ما بدی، واقعاً میتونی اسمش رو بذاری شراکت؟! چقدر پررویی!»
شیائو سانگمینگ پوزخند زد: «نکنه فکر میکنی انرژیِ روحیِ درختِ روح نامحدوده؟ من تادهان جایی که میتونستم شریک شدم. اگه راضی نیستید، مشکلِ من نیست. اصلاً درختِ روحموجهایی متعلق به من نیست. من فقط دارم از طرفِ کسِ دیگهای مراقبتش رو میکنم.»
«یه دروغِ دیگه! اگه درختِمیکنه روح مالِ تو نیست، پساون مالِ کیه؟! مادرت؟! خندهم ننداز!»
ویژژژ!
چهرهٔ شیائو سانگمینگ دردهان هم رفت و قصدِ کشتِبرق عظیمی از وجودش فوران کرد.
ژائو جوئچن وفقط بقیه با دیدنِ ایناون صحنه ناخودآگاه عقب کشیدند.
اما خیلیانرژی زود ایستادند ومیکنه دوباره جلو آمدند.
«فکر نکن دیگه میتونیطرف با ترس ما رواضطراب کنترل کنی، شیائو سانگمینگ!»
«درسته! ما دیگه ازت نمیترسیم!»
شیائو میلین ناگهان جلو آمد و گفت: «پدر، دیگه نمیتونم جلویحاضران خودم رو بگیرم. چرا وقتت رو باهاشون تلف میکنی؟ اینا که تاگرفتنِ چند دقیقهٔ دیگه جسد میشن. بذار همین الان توی خونشون حموم کنم!»
پس از لحظهای سکوت،نشت شیائو سانگمینگ آرام سر تکانکنم داد و زمزمه کرد: «برو.»