چپتر 1973: بدون عنوان
0وقتی جاودانههای خاندانِ اژدهای دریای رازآلود دیدندفاصلهٔ ارتششان با چه سرعتی از هم میپاشد، دیگرنُه نتوانستند آرام بنشینند و به سراغِ یوان رفتند.
یوان خندید و در برابرِ یک جاودانِ برنزیجاودانه قرار گرفت و چیِ جاودانهٔ آن دو بهبودند هم برخورد کرد: «بالاخره چندتا حریفِ لایق پیدا شد!»
چی؟! دارم عقب رانده میشم؟!
جاودانِ برنزی کاملاً جا خورده بود که کسی درزمان عالمِ عروجِ جاودانگی او را به عقب میراند؛ یک تزکیهگرِتبدیل انسانی که هنوز حتی بهراستی قدم به جاودانگی نگذاشته بود.
«آخه چیِ جاودانهش چطورنقرهای اینقدر قویه؟! اون هنوزمیانِ حتی یه جاودانه هم نیست!»
دیگر جاودانهها نیز به همان اندازه از شدتِ چیِ جاودانهٔ یوان تکان خورده بودند و جاودانههای راستینِ حاضر در آنجا چهرهای درهمکشیدند کشیدند و نتوانستند ناباوریشان را پنهان کنند. چیِ جاودانهٔ یوان با وجودِ اینکه هنوز در عالمِ عروجِ جاودانگی بود، با چیِ آنهاگذاشتنِ برابری میکرد، در حالی که آنها در همان اوجِ عالمِ جاودان ایستاده بودند و در آستانهٔ ورود به عروجِ ایزدی قرار داشتند.
در دنیای تزکیه، شخص تنها پس از پشتجاودانهها سر گذاشتنِ عالمِ عروجِ جاودانگی و ورود بهحاضر صفوفِ جاودانههای برنزی، به جاودانگیِ راستین دست مییافت.
گرچه عالمِ جاودان تنها از چهار مرحلهٔ متمایز تشکیل میشد—جاودانِ برنزی، نقرهای، زرین و راستین—اما فاصلهٔ میانِ هر کدامتبدیل پهناور بود و اغلب به اندازهٔ صعود از تمامِ نُه لایهٔ عروجِ جاودانگی، به زمان و تزکیه نیاز داشت.بکشیم با این حال یوان، تزکیهگری ساده که هنوز در عروجِ جاودانگی بود، از جاودانههای راستین نیز پیشی گرفته بود.
اگر یوان به یک جاودانِ برنزی تبدیل میشد چه اتفاقی میافتاد، چه رسد بهتمامِ یک جاودانِ راستین؟ آنوقت قدرتش تا چه حد وحشتناک میشد؟ هیچکس در آنجا نمیتوانستمیشد آن را درک کند—حتی تزکیهگرانِ عروجِ ایزدی که از پیش فراتر از جاودانگی ایستاده بودند.
باید همین الان اون انسان رو بکشیم،اون وگرنه به یه تهدیدِ بزرگ برای خاندانِشدتِ اژدهای دریای رازآلود و نقشههامون تبدیل میشه!
جاودانهها بهسرعت و در خفا انتقالِ صدا ردوبدل کردند و پس از سکوتیتکان کوتاه اما سنگین، به تصمیمی واحد رسیدند—اینکه با هم به یوان حمله کنند،آنها حتی اگر به قیمتِ لکهدار شدنِ غرور و خرد شدنِ اعتبارشان تمام میشد.
ناگهان میدانِ نبرد بهشکلی چشمگیر تغییر کرد. بدونِ هیچ هشداری، صدهاداشت جاودانه، حتی آنهایی که درگیرِ نبردی تنبهتن و بیرحمانه بودند، مبارزههایشانمیافتاد را رها کردند و تمرکزشان را روی یک هدفِ واحد گذاشتند: یوان.
«فرستادهٔ ارشد! مراقبمیشد—جاودانِ باش! همهشون توراستین—اما رو هدف گرفتن!»
اعضای خاندانِ اژدهای لاجوردی که نیروهای خاندانِ اژدهایجاودانه دریای رازآلود را در مسیرِ حمله به یوانبودند تعقیب میکردند، با شتاب به او هشدار دادند.
«اوه؟»
با وجودِ این تهدیدِ قریبالوقوع، یوانتمامِ کوچکترین نشانی از وحشت بروز نداد.این در واقع، لبخندِ کمرنگی روی لبانش نشست.
«فکرش رو هم نمیکردم اینهمه جاودانهٔراستین—اما قدرتمند بر ضدِ فانیِ سادهای مثلِاندازهٔ من متحد بشن... واقعاً باعثِ افتخارمه.»
یوان با آرامش گفت و لبخندش پهنتراون شد: «برای نشون دادنِ قدردانیم، اجازه بدیدشدتِ با تمامِ قدرتم با همهتون روبهرو بشم.»
جاودانِ برنزی که با یوان میجنگید،جاودانه از شنیدنِ اینکه او حتی باشدتِ تمامِ توانش نمیجنگیده، جا خورد: «چی؟!»
با نزدیک شدنِ جاودانهها، هالهای ژرف، پرآشوب و کوبنده همچوننیاز انفجارِ آتشفشان از بدنِ یوان فوران کرد، میدانِ نبرد رامیشد لرزاند و حتی جسورترین افراد را در جای خود میخکوب کرد.
«اون انرژیِ شوممیشد—جاودانِ دیگه چیه؟! دارهراستین—اما روحم رو میلرزونه!»
جاودانهها با وحشت فریاد کشیدند. چهرهشان از سرِ سردرگمی وجاودانهها اضطراب در هم رفت، چرا که برای نخستین بار با انرژیِدرهم آشوب روبهرو میشدند—حضوری که بهکلی بیگانه، اما بهطورِ غریزی رعبآور بود.
با اینکه پایهٔ تزکیهٔ اصلیِ یوان از قلبِ آشوبش پیشی گرفته بود، قصد داشتبودند از آن تنها برای تقویتِ کالبدِ خودش استفاده کند. با نیروی ویرانگر و بیمانندِ انرژیحالی آشوب، در حالی که تزکیهاش تغییری نکرده بود، مهارتِ رزمیاش تا حدی درکناپذیر بالا رفت.
یوان خندید و در حالی که صدایش از اشتیاقِ نبرد طنین انداخته بود، بهتزکیهگری سوی جاودانهٔ برنزیِ پیشِ رویش یورش برد؛ سرعت و قدرتش حالا چندین برابر شدهنمیتوانست بود. یوان داد زد: «چرا همهتون وایسادید؟! اگه شما نمیآید جلو، پس من میآم!»
جاودانهٔ برنزی که مقهورِ هالهٔ پرآشوبِ یوان شده بود،کدام بیاختیار یک قدم عقب رفت. اما همان لحظه که برایداشت عقبنشینی برگشت، چشمانِ یوان با رنگِ طلاییِ درخشانی شعله کشید.
یوان غرید و فنِ «نگاهِ اژدها» را باجاودانه تمامِ قدرت به کار بست؛ صدایش همچون خودِبودند آسمانها رعدآسا بود: «کجا فکر کردی داری میری؟!»
جاودانهٔ برنزی در دم سرِ جایشجاودانه خشکش زد. روحش گرفتارِ فشارِ کوبندهایشدتِ شد که همچون پتکی ایزدی فرود آمد.
درست در لحظهٔ بعد، بیآنکه یوان انگشتی تکان دهد،زمان جاودانهٔ برنزی مشتی خون بالا آورد و به زمیناگر افتاد؛ روحش زیرِ بارِ «نگاهِ اژدها» خرد شده بود.
پس از تمامِ قدرتی که در پهنهٔ آغازین به دست آورده بود، بهویژهصعود با قدرتهای اژدهاییاش، «نگاهِ اژدها»ی یوان تا حدِ ترسناکی تکامل یافته بود. آنقدر قدرتتبدیل داشت که روحها را درجا متلاشی کند، بهخصوص وقتی با تمامِ توان اجرا میشد.
«اون... اون الان از نگاهِاینقدر اژدها استفاده کرد؟! چرا اونجاودانهها فن رو بلده؟! فکر میکردم انسانه!»
با اینکه هدفِ مستقیم نبودند، «نگاهِ اژدها»ی یوانجاودانهها چنان قدرتمند بود که لرزه بر جانِ تمامِ حاضرانآنجا انداخت و آنها را تا عمقِ وجودشان تکان داد.
«فقط نگاهِ اژدها نیست، میتونهصعود از بیداریِ اژدها هم استفادهنیاز کنه! اون قطعاً یه اژدهاست!»
«گول خوردیم که دستکم گرفتیمش!»
جاودانهها که از بهت درآمده بودند، خود راجاودانه جمعوجور کردند و یورششان را از سر گرفتند.بودند با عزمی راسخ، حملهای هماهنگ علیه یوان ترتیب دادند.
جاودانهها که از ترسِ «نگاهِ اژدها»جاودانه جرئت نمیکردند زیاد به یوان نزدیکشدتِ شوند، از دور به او حمله کردند.
صدها فنِ رزمی بهیکباره بر سرِ یوان بارید، اما او هیچداشت تلاشی برای جاخالی دادن یا دفاع نکرد. فقط به یورشِ روبهجلومیافتاد ادامه داد و بیکوچکترین نگرانی، گذاشت حملات به بدنش برخورد کنند.
حملاتِ ترکیبیِ جاودانههای برنزی و نقرهای حتی نتوانست خراشی روی بدنِ یوان بیندازد، در حالی که ضرباتِ جاودانهای زرین تنها باعث شدتزکیهگری سوزشِ دردِ واقعی را حس کند. در موردِ جاودانههای حقیقی، حملاتشان آنقدر قدرتمند بود که دفاعش را بشکافد و خون بریزد، اماالان او هر آسیبی را درجا ترمیم میکرد و پیش از آنکه جاودانهها حتی بتوانند از سرِ حیرت پلک بزنند، کاملاً بهبود مییافت.
«آخه اینآخه دیگه چهجورچطور کالبدِ کوفتیایه؟!»
جاودانهها در ناباوریِ مطلق بودند.اون با دیدنِ بیاثر بودنِ حملهٔ ترکیبیشان،اندازه چشمانشان از شدتِ شوک گرد شد.
در همین حال، هر بارصعود که یوان با «انتقامِ ایزدِ اژدها»داشت ضربه میزد، بیبروبرگرد جانی را میگرفت.
«ا... این حتماً یهنقرهای حقهست! نذارید گولتون بزنه!میانِ به حمله ادامه بدید!»
جاودانهها یورششان را از سراینقدر گرفتند، اما یأسی عمیق وجاودانهها فزاینده در چهرهشان موج میزد.