چپتر 1982: کوه مارپیچ اژدها
0با اینکه ضعیف بود، سرور حسشدید میکرد چیزی تلاش میکند با کوهِابرها مارپیچِ اژدها در زمین ارتباط بگیرد.
«تونست! دستگاهبرخلافِ رو ازتلهپورت اونطرف فعال کرد!»
سرور که نمیخواست حتی یک لحظه را هدر بدهد، بیدرنگ چرخید و به اعماقِ غارش شتافت.همه آنجا، سکویی مدور و یک لوحِ سنگیِ باستانی در سکوتی سنگین به چشم میخورد. بیدرنگ کلیدی طلاییحاکی بیرون کشید و درونِ قفل فرو برد. در واکنش به این کار، سطحِ دستگاه لرزشِ خفیفی کرد.
اما برخلافِ دستگاهِ تلهپورت درهفتم آسمانِ هفتم، دستگاهِ روی زمین بهبهسختی دلیلِ کمبودِ انرژیِ روحی بهسختی میدرخشید.
با دیدنِ این صحنه، سرور دندانشدید به هم سایید و غرید: «انرژیِابرها روحی کمه؟ پس تزکیهام رو بگیر!»
سرور بیهیچ تردیدی تمامِ انرژیِ روحیاش را بهدلیلِ درونِ دستگاهِ تلهپورت هدایت کرد و حتی برایدندان تأمینِ انرژیِ فعالسازیاش، مستقیماً از دانتیانِ خود نیرو کشید.
دستگاه که با این موجِ عظیمِ انرژی جان گرفته بود،درید در دم واکنش نشان داد؛ نمادهایش شعلهور شدند، درخششی خیرهکنندهفکر تالار را فرا گرفت و با قدرتی باستانی به زمزمه افتاد.
پایهٔ تزکیهٔ سرور بهسرعت سقوط میکرد، امادلیلِ او اهمیتی نمیداد و چنان ادامه میدادصحنه که گویی جانش به آن بسته است.
سرانجام، ستونی طلایی از نور از دستگاهِ تلهپورت فوران کرد. درخششِ آنقدرابرها شدید بود که سقفِ سنگیِ غار را شکافت و به آسمانها پرتابمیکردند شد؛ ابرها را درید، گویی فعالشدنش را به سراسرِ جهان اعلام میکرد.
این پدیده همه را در زمین درروی بهت فرو برد؛ تا جایی که برخیدیدنِ فکر میکردند نکند آخرالزمان فرا رسیده باشد.
«آسمون روآنقدر نگاه کنید!سقفِ شکافته شد!»
«چه خبره؟! آخرالزمان شده؟!»
سرور با لبخندیفوران حاکی از آسودگیشدید به آسمان نگریست.
بدنش روی زمیندستگاهِ افتاد و زمزمههفتم کرد: «تموم شد...»
لیا با دیدنِ اینسقفِ صحنه به سمتش دویدپرتاب و فریاد زد: «سرور!!!»
در همین حال،تلهپورت در کوهِ مارپیچِروی اژدهای آسمانِ هفتم.
یوان رو بهفوران آنها گفت: «منشدید الان واردِ پورتال میشم.»
امپراتورِ اژدها گفت: «قبل از اینکه واردِروی پورتال بشی... میدونی که برای برقراریِ ارتباط،دیدنِ دستگاهِ اونطرف هم باید فعال بشه، مگه نه؟»
«آره، میدونم.آنقدر یه نفرسقفِ رو اونطرف دارم.»
«اگه تو میگی... موفق باشی.»
یوان سر تکان داددرخششِ و بهسوی آسمان پرواز کردشکافت و درونِ پورتال ناپدید شد.
همزمان، جایی در آسمانِ نهم—
«اعلیحضرت، یک نفرشدید دستگاهِ تلهپورتِ کوهِ مارپیچِآسمانها اژدها رو فعال کرده!»
مردی با ردای زرین و باشکوه بر لبهٔ جزیرهای شناور ایستاده بود و پشتِ سرش، کاخیسایید پهناور و باعظمت خودنمایی میکرد. نگاهش به پایین دوخته شده بود و از میانِ ابرها و فاصلههاموجِ عبور میکرد؛ گویی دنیای زیرِ پایش را با چشمانی مینگریست که بسیار بیشتر از فانیهای عادی میدیدند.
امپراتورِ کیهانی گفت: «میدانم. فرمانِآنقدر آسمان را بفرست تا بررسیآسمانها کنند و از کار بیندازندش.»
«اطاعت، اعلیحضرت!»
امپراتورِ کیهانی زمزمه کرد: «کوهِ مارپیچِ اژدها... فقطپرتاب یک تصادف است؟ نه، وقتی پای او درهمه میان باشد، چیزی به نامِ تصادف وجود ندارد...»
با ورود به پورتال، یوان بیدرنگ در سیلابِ خروشانی از فضای درهمتنیده بلعیده شد.صحنه با سرعتی باورنکردنی از میانِ شکاف میگذشت و بدنش در خلأیی معلق بود کهفعالسازیاش زمان و جهت در آن معنایی نداشت؛ و هیچ کنترلی هم بر حرکاتش نداشت.
معمولاً تلهپورت در یک چشمبههمزدن رخ میداد. اما فاصلهٔشکافت میانِ نُه آسمان و زمین چنان بیاندازه پهناور بودپدیده که حتی سفری با شکافتنِ فضا نیز زمان میبرد.
چند دقیقه پس از ناپدید شدنِ یوان در دروازه، آسمانِ بالای کوهِ مارپیچِ اژدها لرزید ودندان دروازهٔ دوم و حتی بزرگتری آسمانها را شکافت. از اعماقِ چرخانِ آن، ارتشی عظیم فرود آمد؛خود جاودانهها و متخصصانِ عروجِ ایزدی در کنارِ هم، که حضورشان زمین را با فشاری ایزدی میلرزاند.
با دیدنِ این صحنه، همه درشکافت کوهِ مارپیچِ اژدها دست از کارسراسرِ کشیدند و به آسمان چشم دوختند.
«من ژنرال وانگ از فرمانِ آسمان هستم! به فرمانِانرژیِ اعلیحضرت، امپراتورِ کیهانی، به اینجا آمدهایم تا دلیلِ شما راتزکیهام برای فعال کردنِ دستگاهِ تلهپورتِ کوهِ مارپیچِ اژدها بررسی کنیم!»
مردی که ارتش را رهبریآنقدر میکرد، قدرتمندی در لایهٔ ۹آسمانها از عروجِ ایزدی، منتظرِ پاسخ بود.
امپراتورِ اژدهای مقدس بیباکانه به ارتش نزدیکروی شد و گفت: «از کی امپراتورِ کیهانیدیدنِ به امورِ خاندانِ اژدهای شاهیِ ما اهمیت میدهد؟»
«از همین الان.»
«که اینطور. در این صورت، دلیلِ ما سادهست...کمبودِ دستگاهِ تلهپورت را فعال کردیم فقط چون میتوانیم.سایید تا جایی که میدانم، این کار خلافِ قانون نیست.»
«نیست، اما امپراتورِ کیهانی میخواهدآنقدر خاموشش کنید، و در نُهآسمانها آسمان حرفِ او قانون است.»
«شاید برای شما انسانها اینطور باشد، اما ما خاندانِ اژدهای مقدس هستیم. ما تنهادیدنِ از فرمانِ ایزدبانوی اژدهایان یهیو پیروی میکنیم. امپراتورِ کیهانی باید عاقلتر از این باشدتأمینِ که مشتی سگ بفرستد تا برای ما پارس کنند. اگر دردسر نمیخواهید، از اینجا بروید.»
ژنرال با خشم و تحقیر غرید: «گستاخ! حتیپرتاب در جایگاهِ امپراتورِ اژدها هم حق نداری اینقدرهمه بیشرمانه حرف بزنی! فوراً دستگاهِ تلهپورت را خاموش کن!»
در لحظهٔ بعد، امپراتورِ اژدها هالهاش را بیهیچ مهاری بیرون داد. موجی از فشارِصحنه عظیم سراسرِ زمین را درنوردید و هوا را لرزاند؛ چنان سنگین و خفهکننده بودفعالسازیاش که حتی ابرهای بالا به لرزه افتادند، گویی در برابرِ قدرتِ او سر خم میکردند.
امپراتورِ اژدها غرید و صدایش امواجی به هر سو فرستاد: «جرئت میکنی به قلمروِ من پا بگذاری و جوری دستوربهت بدهی که انگار حاکمِ اینجایی؟! دستگاهِ تلهپورت فعال میماند و حرفِ آخر همین است! اگر میخواهید خاموشش کنید، باید خودتانبدنش دستبهکار شوید! اما این را بدانید؛ لحظهای که پا روی کوهِ مارپیچِ اژدها بگذارید، آن را تجاوز میدانیم و تلافی میکنیم!»
با شنیدنِ اعلامِ امپراتورِ اژدهای مقدس، اعضای خاندانِ اژدهای مقدس هالههایشان رابهسختی یکصدا بیرون دادند. هر هاله همچون غرشِ اژدهایی در آسمانها فوران کرد؛تمامِ پیامی روشن و یکپارچه به فرمانِ آسمان که نشان میداد آنها بلوف نمیزنند.
ژنرال وانگ از سرِسقفِ استیصال مشتهایش را گره کردابرها و گفت: «عجب دردسرِ کوفتیای...»
مدالی را بیرونتلهپورت آورد و باروی انرژی روحیاش فعالش کرد.
«اعلیحضرت، اینجا به مشکل خوردیم.»