چپتر 2505: دنیای تیان چییوان
0کمی پس از رسیدن به پرتگاهِبههرحال آخرالزمانی، زی شوان ناگهان بالای دریاچهٔشکلِ عظیمی از موادِ مذابِ لاجوردیرنگ ایستاد.
زی شواناومد با لبخندی برمُهر لب گفت: «رسیدیم.»
موجِ عظیمی از هیجان در روحشدنبالم به خروش درآمد؛ سالهای بیشماری میشدکردند که به این مکان برنگشته بود.
یوان ردِ نگاهِ زی شوان را به سمتِ سطحِمیرم پایین دنبال کرد و در لحظهٔ بعد، ناگهان خاطراتی درشیرجه ذهنش پدیدار شد؛ خاطراتی که به تیان چییوان تعلق داشت.
یوان با چهرهایدیر ماتومبهوت زمزمه کرد:بههرحال «حالا یادم میاد.»
زی شوان سرش را تکانمُهر داد: «اگه از من بپرسی،شمشیرش یه کم دیر یادت اومد.»
«بههرحال، میرم مُهر رو بردارم.»
زی شوان بیهیچ توضیحی ناگهان به شکلِ شمشیرش برگشتمیرم و مستقیم به درونِ موادِ مذابِ پایین شیرجه زد؛درونِ مذابی که دمایش تقریباً با آتشِ ازلیِ راستین برابری میکرد.
چند دقیقه بعد، سطحِ دریاچهٔ مذاب ناگهان بهمُهر لرزه افتاد و موادِ مذاب طوری شروع به چرخیدنشیرجه کرد که انگار گردابِ عظیمی زیرش شکل گرفته بود.
لحظاتی بعد، دریاچه شکافت و سوراخِبردارم عظیمی نمایان شد که به نظرمستقیم میرسید به دنیای دیگری راه دارد.
صدای زی شوانشوئهلیان در سرِ یوان طنینبیا انداخت: «من الان اونطرفم.»
یوان برگشت و بهبپرسی مو شوئهلیان نگاه کرد ومیرم گفت: «از نزدیک دنبالم بیا.»
سپس، هر دو مستقیم بهاومد داخلِ پورتال پرواز کردند وبیهیچ از آشوبِ ازلی ناپدید شدند.
با عبور از پورتال، یوان و مو شوئهلیان درشکلِ دم به جزیرهای شناور و معلق در آسمانی بیکرانآتشِ تلهپورت شدند، تقریباً انگار که به نُه آسمان برگشته باشند.
زی شوان در کالبدِ روحیاش جلوی یوان ظاهرسپس شد و با لبخندی زیبا بر لب بهشدند او خوشامد گفت: «به خونه خوش اومدی، عزیزم.»
یوان لبخندش رااگه پاسخ داد ویادت گفت: «برگشتم خونه.»
مو شوئهلیان بادیر چهرهای غرق در شگفتی،میرم اطرافش را برانداز کرد.
با اینکه نه آهنگر بود و نه دانشِتوضیحی خاصی دربارهٔ مواد داشت، حتی او هم میتوانستدمایش بفهمد که همهچیز در این مکان بیقیمت است.
از درختانِ زرین که دریاچهٔ طلاییِ درخشان را احاطه کرده بودند تاکردند کوههای بلورینِ چندرنگ که با شکوه ایستاده بودند، تمامِ این منظره تقریباً فراواقعیآسمان به نظر میرسید. راستش، با نگاهی دقیقتر، حتی خودِ ابرها هم گنجینه بودند.
در میانِ تمامِ آنبپرسی گنجینههای بیقیمت، یک خانهٔبههرحال چوبیِ ساده ایستاده بود.
در مقایسه با محیطِ پرزرقوبرقِ اطراف، این سازهٔمُهر محقر کاملاً وصلهناجور به نظر میرسید و دردرونِ دنیایی لبریز از ثروتِ بیاندازه، بهشکلی مضحک عادی بود.
یوان ناگهان به مو شوئهلیان گفت: «اگه دوستتوضیحی داری میتونی این اطراف رو بگردی. کاری هست کهتقریباً باید انجام بدم، برای همین یه مدتِ کوتاه میرم.»
مو شوئهلیاناونطرفم سر تکاننگاه داد: «باشه.»
در حالی که مو شوئهلیان در آن دنیا پرسه میزدمُهر و با کنجکاوی موادِ مختلفِ پراکنده در آنجا را بررسی میکرد،دمایش یوان از جزیره دور شد و در افقِ دوردست ناپدید گشت.
چند دقیقه بعد، پسیادت از رسیدن به شیءِمُهر معلقِ خاصی، از حرکت ایستاد.
در حالی که به دروازههای شناور و عظیمی خیرهشکلِ شده بود که به پلکانی متصل بودند و انگارآتشِ برای غولها ساخته شده بودند، لبخندی آرام روی لبهایش نشست.
آن شیء، پلکانِ آسمان بود.
دستش را روی در گذاشت و بااومد آن زمزمه کرد: «میتونستی هر جای این دنیاشمشیرش پنهان بشی، اما تصمیم گرفتی به خونه برگردی...»
ناگهان، درهابپرسی با صداییادت غژغژی باز شد.
یوان بیهیچاومد حرفی واردِمیرم پلکانِ آسمان شد.
«ارباب...»
صدایی آشنا در تاریکی پیچیددیر و چیزی نگذشت که تیاناِر همچونبردارم شبحی پیشِ روی یوان ظاهر شد.
یوان پرسید: «حالت خوبه؟»
آرام سر تکان داد:میرم «بله. آن سطح از حملهشکلِ نمیتواند به من آسیبی برساند.»
«پس میدونیاونطرفم کی بهتنگاه حمله کرد؟»
سرش راداد به علامتِبپرسی منفی تکان داد.
پس از مکثی کوتاه، تیاناِر ادامهبههرحال داد: «آن افراد از انرژیای استفادهشکلِ میکردند که حسی شبیهِ جوهرِ ابدی داشت.»
یوان پرسید: «قبلاًبههرحال هم اینو گفتی.بردارم میتونی بیشتر توضیح بدی؟»
«توصیفش دشوار است. شبیهِنگاه جوهرِ ابدی است، اماسپس در عینِ حال نیست.»
یوان لحظهای در اندیشه فرو رفت و سپسبههرحال زمزمه کرد: «شبیهِ جوهرِ ابدیِ تقلبی به نظربرگشت میرسه، اما تا خودم نبینمش نمیتونم مطمئن بشم.»
«در این صورت...» ناگهان تیاناِر با دستش حرکتیمُهر شبیهِ چنگ زدن انجام داد و رشتهای ازدرونِ انرژیِ مرموز را پیشِ روی او احضار کرد.
چشمهای یوان گرد شد: «این...»
گفت: «وقتی بهشوئهلیان من حمله شد،دنبالم این را جمعآوری کردم.»
یوان با اخمیاگه کمرنگ بر چهره، جوهرِاومد ابدی را بررسی کرد.
یوان گفت: «همونطور که فکر میکردم،بههرحال شبیهِ انرژیایه که حاکمِ افضل گرنتشکلِ استفاده میکرد، هرچند تفاوتهای قابلتوجهی داره.»
در مقایسه با جوهرِ ابدیِ حاکمِ افضل گرنت،توضیحی این انرژی کمتر پالایششده به نظر میرسید—اما نهدمایش به شکلِ جوهرِ ابدیِ تقلبیِ حاکمِ افضل دنا.
انرژیِ حاکمِ افضل گرنت کامل ودنبالم پالایششده بود، در حالی که انرژیِکردند حاکمِ افضل دنا ناقص و ساده بود.
با این حال، این انرژیدیر جایی در میانِ این دو قراربردارم داشت. کامل بود، اما پالایشیافته نبود.
یوان بهسرعت قطعاتِ معما را کنارِ هم چید: اگه حاکمِ افضلتوضیحی گرنت قدرتش رو از دیمو گرفته باشه، خیلی احتمال داره کهازلیِ این مهاجمها هم قدرتهای مشابهی رو از یه ابدیِ دیگه گرفته باشن.
اما چرا یهبههرحال ابدی باید بهبردارم پلکانِ آسمان حمله کنه؟
نمیفهمید چرا یک ابدی باید به پلکانِبیا آسمان علاقه نشان دهد؛ گنجینهای که در درجهٔناپدید اول برای راحتیِ ساکنانِ نُه آسمان کاربرد داشت.
هرچند این پلکان بهعنوانِ گنجینهٔ ذخیرهسازییادت هم عمل میکرد، هیچکس جز یوانبیهیچ نباید از این راز خبر میداشت.
حتی اگه این ابدی یهجوری اینبههرحال موضوع رو فهمیده باشه، عمراً بهشکلِ یه گنجینهٔ فانی علاقه نشون بده...
هرچه بیشتر به آنمیرم فکر میکرد، کارهای آنتوضیحی ابدی برایش غیرقابلفهمتر میشد.
با این حال،شوئهلیان یوان نگرانِ انگیزههایدنبالم آن ابدی نبود.
اگه دوباره پلکانِ آسمانبپرسی رو راه بندازم، فقطبههرحال دوباره بهش حمله میشه...
پس ازبپرسی کمی تأمل،یادت به نتیجهای رسید.
لحظهای بعد به تیاناِر گفت: «ببخشید، اما به نظرشکلِ میرسه باید یکم بیشتر پنهان بمونی—دستکم تا وقتی کهآتشِ بفهمم چرا بهت حمله میشه و قضیه رو حل کنم.»
تیاناِر با چهرهای سردرگم گفت: «پسدنبالم نُه آسمان چه میشود؟ بدونِ من،کردند مردمِ آنجا نمیتوانند میانِ عوالم سفر کنند.»
پس از خدمت در چنین نقشی برایاومد سالهای بیشمار، مدتها بود که یاری رساندنشکلِ به مردمِ نُه آسمان را وظیفهٔ خود میدانست.
یوان با آرامش گفت: «فقط یهبههرحال گنجینهٔ دیگه با همین کاربرد میسازم.»شکلِ حرفی که تیاناِر را زبانبسته کرد.