چپتر 2367: کشتنِ ایزدِ راستین
0«ایـ... این حضور! یک ایزدِ راستینه!» لحظهای که لِو اینجواب هالهٔ سرکوبگر را حس کرد، بیدرنگ از آسمان پایین آمد واوه پنهان شد، بیآنکه حتی نیازی باشد یوان چیزی به او بگوید.
هنوز یک ثانیهٔ کامل از رفتنِ لِو نگذشته بود کهشکست شبحی از دور آرامآرام به یوان نزدیک شد؛ پیکرش هالهٔ ژرفینبود بیرون میداد که فضای اطرافشان را میپیچاند و در هم میکشید.
اهریمن که ظاهری منحصربهفرد، نیمی انسان و نیمی اهریمن داشت، گفت: «در ۵۰واقعی میلیارد سال تجربهام در اینجا، این نخستین بار است که میبینم یک ایزدِ دروغینِاوه لایهٔ ۱ چنان جسارتی دارد که به این قلمروِ مختصِ ایزدانِ واقعی پا بگذارد.»
یوان با آرامش جواب داد:عالمِ «اگه میخوای اسمشو بذاری تجاوز،چیِ اول باید صاحبِ اینجا باشی.»
«اوه؟ وجسارتی حتی جرئت میکنیمختصِ جوابم را بدهی؟»
در لحظهٔ بعد، یوان موجِ قدرتمندی از چی کیهانی راشکست حس کرد که بهسویش میشتافت. با این حال، روشن بود کهنبود هدفِ این حمله کشتنِ او نیست، بلکه صرفاً برای ترساندن است.
در پاسخ، یوان نیز برای نخستین بار کمی از چی کیهانیاش را آزادواقعی کرد و با وجود اینکه تنها در لایهٔ ۱ از عالمِ عروجِ ایزدیباشی بود، چی کیهانیاش آنقدر قدرت داشت که با چیِ ایزدِ راستین برابری کند.
ایزدِ راستین با دیدنِتنها اینکه یوان چی کیهانیاش راقدرت در هم شکست، شگفتزده شد.
«میبینم چرا جرئت کردهای به اینجاایزدانِ بیایی. اما مایهٔ تأسفِ توست که اینمیخوای حتی نیمی از قدرتِ واقعیام هم نبود.»
همزمان با این حرف، ناگهان فشارِراستین بهمراتب قدرتمندتری فرود آمد و همچونچرا کوهی عظیم بر یوان سنگینی کرد.
یوان بیهیچ حرفی، جوهرِ آشوبش را با چی کیهانیدارد درآمیخت و باعث شد با شدتی عظیم منفجر شود، تامیخوای جایی که برای لحظهای بر ایزدِ راستین نیز چیره شد.
ایزدِ راستین با نگاهی گیج،عالمِ چشمهایش را برای یوان باریک کردراستین و پرسید: «آن چه قدرتی است؟»
یوان با اشاره به ایزدِمختصِ راستین پرسید: «میخوای همونجا بایستی،جواب یا واقعاً میخوای باهام بجنگی؟»
«جالب است. بگذار ببینمقدرت چه در چنته داری. مندیدنِ هم به آن قدرت علاقهمندم.»
لحظهای بعد، ایزدِ راستین همچوندروغینِ شبحی از جای خود ناپدید شدمختصِ و درست روبهروی یوان پدیدار گشت.
«فنونِ خون، داسِ جهنم!»
ایزدِ راستین خونِ خود را بهایزدانِ شکلِ داسی غولپیکر متراکم کرد واگه آن را بهسوی یوان تاب داد.
یوان بهجای جاخالی دادن، شمشیرِچیِ اهریمنخوار را بالا برد وشکست رودررو با حمله مقابله کرد.
ایزدِ راستین بااست دیدنِ شمشیرِ اهریمنخوارلایهٔ ابرویی بالا انداخت.
و گفت:وجود «چه سلاحِتنها زنندهای داری.»
یوان جواب داد: «ممنون.»
در لحظهٔ بعد، با یک فنِراستین حرکتی ناپدید شد و پشتِ سرِ ایزدِکردهای راستین پدیدار گشت و بیدرنگ ضربه زد.
ایزدِ راستین بیآنکه حتی برگردد، لاکِ لاکپشتمانندی روی پشتش ساخت ومختصِ جلوی ضربه را گرفت. با این حال، ضربهٔ یوان بسیار قویترتجاوز از انتظارش بود و او را چند متر دورتر پرتاب کرد.
یوان سپس ازاینکه اهریمن پرسید: «توعروجِ طردشده نیستی، مگه نه؟»
ایزدِ راستین بهجای پاسخ چشمهایش را باریک کردبگذارد و پرسید: «تو چه هستی؟ شاید حضورت راتجاوز پنهان کنی، اما میتوانم بفهمم که از اساس متفاوتی.»
«اگه بتونیایزدی شکستم بدی،قدرت بهت میگم.»
«...»
ایزدِ راستین لحظهای ساکت ماندعالمِ و سپس ناگهان حجمِ ظالمانهایچیِ از هاله را آزاد کرد.
او پس از آزادقلمروِ کردنِ تمامِ پایهٔ تزکیهاشبگذارد گفت: «سعی کن نمیری.»
لبخندِ هیجانزدهای بر لبِقدرت یوان نشست و بیدرنگ بیداریدیدنِ اژدهای حقیقی را فعال کرد.
«آن دیگر چه ظاهری است؟»
نه تنها ایزدِ راستین،تنها بلکه حتی لِو نیز ازقدرت دگرگونیِ ناگهانیِ یوان جا خوردند.
یوان در حالی که پیشدستی میکرد وواقعی یورش میبرد، گفت: «سؤال بسه. اگه بتونیاسمشو شکستم بدی، جوابِ همهٔ سؤالات رو میدم.»
مدتها بود که نتوانسته بود با تمامِبرابری قوا بجنگد و این فرصتِ خوبی برایشبیایی بود تا مرزهای کنونیِ توانش را بسنجد.
با وجود اینکه یوان تنها در لایهٔ ۱ از عالمِ عروجِمختصِ ایزدی بود، ایزدِ راستین که قدرتش با یک ایزدِ تزکیه برابری میکرد،اول جرئت نکرد او را دستکم بگیرد و با تمامِ قدرت پاسخ داد.
موجِ قدرتمندی سراسرِ درهٔ هشتم راعروجِ درنوردید؛ برخوردشان چنان خشن بود که خودِکند فضای اطرافشان شروع به ترک خوردن کرد.
آن دو در چند ساعتِ نخست تنها از فنونِآرامش پایهای و قدرتِ خام برای مبارزه استفاده کردند، اماباید سرانجام به استفاده از فنونِ رزمیِ واقعی روی آوردند.
[ضربه شمشیر شکافنده آسمان!]
«چه مهارتِ کوبنده و ویرانگری!» ایزدِ راستین با دیدنِ اینکه یوانمختصِ چقدر بیدردسر و پیاپی این حملاتِ تغییردهندهٔ چشمانداز را یکی پس ازاول دیگری روانه میکرد، حس کرد پشتش غرق در عرقِ سرد شده است.
«فنونِ خون، رگبارِ خونین!»
لحظاتی بعد مثلِ حبابی ترکیدمختصِ و پرتابههای سوزنمانندِ بیشماری را رهاداد کرد که بر سرِ یوان باریدند.
[دستکاریِ خلأ!]
پیکرِ یوان در هوا ناپدیددروغینِ شد و به خلأ پا گذاشتمختصِ و بهکلی از حمله جاخالی داد.
ایزدِ راستین پیش از آنکه خودش همایزدی واردِ خلأ شود، گفت: «تو تنها کسیدیدنِ نیستی که میتواند از دستکاریِ خلأ استفاده کند!»
لِو در حالی که همچنان ازایزدانِ میدانِ نبرد فاصله میگرفت، داد زد:اگه «آخه چه خبره؟! این دو تا هیولان!»
با اینکه چند درگیریِ بعدیشان درونِ خلأ رخکند داد، لِو میتوانست موجِ ناشی از برخوردشان رامایهٔ حس کند که لرزه بر تمامِ وجودش میانداخت.
در عمرش مبارزههای زیادی دیده بود، اماچنان این نخستین باری بود که چنین احساسِبگذارد کوچکی و وحشت به او دست میداد.
سپس فهمید که یوان به دلیلیعروجِ بدونِ فنونِ مُهرِ اهریمنِ همیشگیاش میجنگدبرابری و بر قدرتِ خودش تکیه کرده است.
یک روز...جسارتی سه روز...قلمروِ پنج روز...
یوان و ایزدِ راستین یک ماهِ تمام بیوقفه با هم جنگیدند. با این حالبیایی حتی پس از این همه مدت، هیچکدام برتریِ قاطعی به دست نیاورده بود. گرچهفرود به نظر میرسید یوان دستِ بالا را دارد، اما هنوز برای تضمینِ پیروزی کافی نبود.
ایزدِ راستین در حالی که از یوان فاصله میگرفت، گفت:قلمروِ «بد نیستی. مدتها بود اینقدر لذت نبرده بودم! با ایناسمشو حال، میدانم که هنوز تمامِ قدرتت را به کار نگرفتهای.»
یوان لبخندی زد و گفت:عالمِ «اگه با تمامِ قدرتم باهاتچیِ میجنگیدم، نمیتونستم ازش لذت ببرم.»
ایزدِ راستین دهان باز کرد،مختصِ اما پیش از آنکه بتواند حرفیداد بزند، ناگهان حضورِ دیگری پدیدار شد.
ناگهان صدایی بلند وقدرت آزاردهنده پیچید: «آهااای! بذارید منمدیدنِ تو این تفریح شریک بشم!»
لحظهای بعد، اهریمنِ دیگری ظاهر شد.لایهٔ پوستِ بنفش، چشمانِ خونین و چهارایزدانِ شاخِ سیاه از ویژگیهای ظاهریاش بود.
او نیز هالهٔ یک ایزدِ راستین را داشت،آنقدر اما حضورش بهوضوح قویتر از اهریمنی بود کهشگفتزده یوان در یک ماهِ گذشته با آن میجنگید.
با دیدنِ تازهوارد، انزجار در چهرهٔ یوان نقشبگذارد بست و در حالی که به او خیرهتجاوز شده بود، ابروهایش را عمیقاً در هم کشید.
بوی گندِ پوسیدگی که ازچیِ اهریمن ساطع میشد، خفهکننده بود.شکست بدونِ شک یک طردشده بود.
ایزدِ راستین پوزخندی زد و با لحنیچنان که از این وقفه به اندازهٔ یوان ناراضیآرامش بود، گفت: «سرت به کارِ خودت باشد، موو.»
با این حال، طردشده ایزدِعالمِ راستین را بهکلی نادیده گرفتچیِ و تنها روی یوان تمرکز کرد.
«یه ایزدِ دروغین که پابهپایمختصِ یه ایزدِ راستین میجنگه؟ خیلیجواب دلم میخواد بدونم چه مزهای میدی!»
طردشدهای که موو نام داشت، بیخبر بابرابری دهانِ کاملاً باز به سوی یوان یورش برد،اما انگار میخواست تکهای از گوشتِ او را بکند.
یوان با انزجار پوزخندیمیبینم زد و منطقهٔ مُهرِجسارتی اهریمن را فعال کرد.
با این حال، منطقهٔ مُهرِ اهریمنعروجِ تنها آنقدر قدرت داشت که حرکاتِبرابری موو را حدودِ ۲۵ درصد کُند کند.
[شمشیرهای عذاب ابدی!]
سپس صد شمشیرِ زرینقدرت در آسمان شکل گرفت ودیدنِ بهسرعت موو را محاصره کرد.
«این چه قدرتی است؟»
ایزدِ راستین با حس کردنِ حجمِ عظیمِ هالهٔآنقدر مُهرِ اهریمن که در این لحظه از بدنِ یوانچرا فوران میکرد، با اضطراب آبِ دهانش را قورت داد.
موو وقتی شمشیرها بدنش رامختصِ سوراخ کردند، داد زد: «کوفتی!جواب این دیگه چیه؟! درد داره!»
پیش از آنکه موو حتی بتواندراستین بفهمد چه بلایی دارد سرش میآید،چرا یوان حملهٔ بعدیاش را اجرا کرد.
هالهٔ مُهرِ اهریمنش تا حدِ بیسابقهایلایهٔ فوران کرد و حضورِ کوبندهاش به اهریمنانِواقعی درهٔ هفتم—و حتی درهٔ ششم هم رسید.
موو دردِ بدنش را نادیده گرفتعروجِ و نگاهش را به یوان دوخت کهکند اکنون هالهٔ متفاوتی از خود ساطع میکرد.
با حس کردنِ آن هاله، نگاهی آمیختهواقعی به هیبت و احترام در چهرهٔ موواسمشو پدیدار شد—هرچند خودش اصلاً از آن خبر نداشت.
موو زیرِایزدی لب زمزمهقدرت کرد: «ایزدِ... ما؟»
یوان ناگهانبار شمشیرِ اهریمنخوارمیبینم را تاب داد.
لحظهای بعد، موواینکه حس کرد نسیمِ ملایمیایزدی صورتش را نوازش کرد.
سپس از هستی محو شد.
چشمانِ ایزدِ راستین از شدتِ شوک گرد شد.کند اما وقتی مطمئن شد که موو واقعاً کشته شده،تأسفِ شوکِ نگاهش به وحشت و ناباوریِ مطلق تبدیل شد.
غیرممکنه! واقعاً موواست رو کشت؟! اونملایهٔ به این راحتی؟!
موو هم درست مثلِ او یک ایزدِ راستین بود—نه، حتیچیِ از او هم قویتر بود. با این حال یوان او رامایهٔ در یک چشمبههمزدن کشته بود، آن هم به راحتترین شکلِ ممکن.
بماند که یوان قدرتِ ناآشنایی هم به نمایش گذاشته بود. هالهٔ مُهرِاگه اهریمن بهتنهایی بهاندازهٔ کافی شوکهکننده بود، اما قدرتِ دومی که به کار برد—چیزیبدهی که حتی ایزدِ راستین هم نمیتوانست درکش کند—او را کاملاً لال کرده بود.
ایزدِ راستین با مشتهای گرهکرده پرسید: «تو...برابری تو دقیقاً کی هستی؟ و آن قدرتیبیایی که با آن موو را کشتی چه بود؟»