چپتر 1724: هماهنگی آتش
0یوان پس از اینکه حملهاش را بدوندیگه حتی یک خراش روی گردن به جان خرید،بدم به شینگ چن گفت: «این اولین ضربهت بود.»
شینگ چنآتش شتابان عقببردند جهید: «ا-امکان نداره...»
امکان نداره واقعاً همچین ضربهٔ قدرتمندی رو باداری گردنِ خالی دفع کرده باشه! حتماً از یهبیدرنگ توهمی چیزی استفاده کرده که اینطوری به نظر برسه!
شینگ چن حاضر نبود باور کند کهتماشاچیها یک استادِ بزرگِ روح توانسته یکی ازبتواند قدرتمندترین ضرباتش را بخورد و بیگزند بیرون بیاید.
یوان با حرکتی تحریکآمیز او را فراخواند: «منتظرداری چی هستی؟ دو تا ضربهٔ دیگه داری. نمیخوامبیدرنگ یه روزِ کامل رو سرِ یه مسابقه هدر بدم.»
شینگ چن بیدرنگ از کوره دررفت، چون هرگز پیش ازتمامِ آن اینطور مسخره نشده بود. چند لحظه انرژی روحیاش رامیتوانستند جمع کرد و سپس شمشیرش را به سوی یوان گرفت.
«شمشیرِ آسمانیِ نیلوفرِ سوزان!»
تیغهای عظیم از آتشِ ناب در آسمان درست بالایمیتوانستند سرِ یوان پدیدار شد. وقتی تیغه تماموکمال شکل گرفت وبلعید کمابیش واقعی به نظر میرسید، بر سرِ یوان فرود آمد.
ویژژژ!
شعلهها چون سونامی به هرعمراً سو زبانه کشیدند و میدان راکشیده در دریایی از آتش فرو بردند.
«عمراً... تونسته باشه... جاخالی بده...»
شینگ چن پس از اجرای ایناما فن که کمابیش تمامِ انرژی روحیاشحال را کشیده بود، بهشدت بیحال شد.
قامتِ یوان در شعلهها غرقمنتظر شده بود، اما تماشاچیها و شینگکامل چن همچنان میتوانستند سایهاش را ببینند.
با این حال، پیش از آنکه شینگ چن بتواند شادی کند، تندبادی قدرتمند وزیدقامتِ و تمامِ شعلهها را بلعید. شعلهها همچون حشرههایی به دورِ فانوس، گردِ یوان جمع شدند.وزید او نفسِ عمیقی کشید، گویی آماده میشد تا خانهای پوشالی را با فوت ویران کند.
یوان بهسادگی شعلهها را فروبلعید.
شینگ چن با صدای تاپِشده بلندی که در سراسرِ ورزشگاهسایهاش پیچید، به زانو افتاد: «چـ-چطور...؟»
تماشاچیها با دیدنِ این صحنهمنتظر تنها توانستند از شدتِ ناباوریروزِ نفسشان را در سینه حبس کنند.
کِلان ماتومبهوت زمزمه کرد: «جای هیچ شکی نیست... اون واقعاً قبل از ۳۰ سالگیقامتِ به حالتِ هماهنگی آتش رسیده! این سطح از استعداد حتی توی آسمانِ افضل همقدرتمند کمابیش بیسابقهست! حتماً با کالبدی به دنیا اومده که ایزدانِ آتش بهش برکت دادن!»
با فهمیدنِ این موضوع،فراخواند میلِ کِلان برای مبارزه بانمیخوام یوان سر به فلک کشید.
شما بچهها بهترهقامتِ شکستش بدید تااما خودم بتونم باهاش بجنگم!
کِلان ازحرکتی شدتِ اشتیاق مشتهایشمنتظر را گره کرد.
یوان پس از بلعیدنِ شعلهها با خونسردی لباسهایش را تکاند و گفت:بهشدت «اگه این بهترین ضربهت بود، پس من این مبارزه رو تمومشده میدونم،آنکه چون نمیتونی هیچ آسیبی بهم بزنی، چه برسه به اینکه بخوای شکستم بدی.»
شینگ چن دیگر حتی جانِ جواب دادن هم نداشتنمیخوام و یکراست روی زمین افتاد. یکی از کارکنان بیدرنگ واردِچون میدان شد، شینگ چن را برداشت و با خود برد.
یوان به بقیهٔ شرکتکنندههاغرق نگاه کرد و گفت:همچنان «خب، نفرِ بعدی کیه؟»
شرکتکنندهها با حس کردنِ نگاهِمنتظر سنگینِ یوان از پشتِ نقاب،روزِ ناخودآگاه یک قدم عقب رفتند.
پس از چند لحظهبردند سکوت، دختری زیبا بابده جهشی باوقار واردِ میدان شد.
وقتی دخترِ زیبا خودش را معرفی کرد،دیگه یوان سر تکان داد و گفت: «بهمحضهدر اینکه سلاحت رو بالا بیاری، مسابقه شروع میشه.»
دخترِ زیبا بیدرنگ شمشیرش را بالا آورد و آمادهٔمیتوانستند حمله شد. اما پیش از آنکه حتی بتواند دستوزید به کار شود، پیکرِ یوان سوسو زد و ناپدید شد.
وقتی کسری از ثانیه بعدمنتظر دوباره ظاهر شد، مشتش درروزِ شکمِ دخترِ زیبا فرو رفته بود.
«آه!»
دخترِ زیبا فریادِ دردناکِ نمایشیای سر داددیگه و همانطور که به بیرونِ صحنه پرتابهدر میشد، چهرهاش با حالتی اغراقآمیز در هم رفت.
پس از اینکه با تقلا رویاما پاهایش ایستاد، شکایت کرد: «چـ... چرا...؟حال پس اون سه ضربهٔ مجانی چی شد...؟»
یوان شانه بالا انداخت: «اگهمنتظر میذاشتم همه سه ضربهٔ مجانیروزِ داشته باشن، خیلی طول میکشید.»
دخترِ زیبا پیش از آنکه ازتونسته هوش برود و از صحنه بیرون ببرندش،بیحال با ناباوری زمزمه کرد: «اِمـ... امکان نداره...»
یوان او را نادیده گرفت و رو بهداری شرکتکنندگانِ باقیمانده گفت: «بعدی.» آنها با اضطراب آبِ دهانشانکوره را قورت دادند و ناخودآگاه از نگاهش طفره رفتند.
«حالا کهبیحال کسی نمیاد،غرق من میام.»
چهرهای آشنا واردِ صحنه شد.
«من چوآتش لیوشیانگ هستم.بردند اسمِ تو چیه؟»
لولو...
یوان پس از اینکهغرق چو لیوشیانگ او را بهمیتوانستند چالش کشید، لبخندِ ملایمی زد.
«نامِ خانوادگیام شیائوـه.»
«نمیتونی اسمِآتش کاملت روبردند بهم بگی؟»
«متأسفانه بهحرکتی دلایلی که دستِمنتظر خودم نیست، نمیتونم.»
چو لیوشیانگ چشمهایش راغرق برایش ریز کرد و پرسید:میتوانستند «ما قبلاً همدیگه رو دیدیم؟»
«چرا میپرسی؟»
«فقط یه حسه.»
«راستش، مگه اینکه به آسمانهای بالایی رفته باشی،داری وگرنه بعید میدونم همدیگه رو دیده باشیم، چونبیدرنگ این اولین باریه که به آسمانهای زیرین میام.»
«که اینطور.»
«...»
یوان پرسید:آتش «نمیخوای بپرسیبردند چرا اومدم اینجا؟»
«راستش برام مهمتحریکآمیز نیست، پس دلیلیهستی هم برای پرسیدن ندارم.»
یوان لحظهای بعد گفت: «میفهمم. پس بیاتماشاچیها مسابقه رو شروع کنیم. بعد از اینکه توشادی حرکتِ اولت رو زدی، منم حرکتم رو میزنم.»
چو لیوشیانگ سر تکان داد و پس ازداری چند لحظه بیحرکتی، ناگهان دستانش را موازی بابیدرنگ زمین گرفت و بیدرنگ فنی را فعال کرد.
«سپرِ یخی!»
سپرِ یخیِ زیبا و ضخیمی که با انرژیداری روحی تقویت شده بود، جلوی چو لیوشیانگ ظاهر شد؛کوره سپری که میتوانست جلوی هر حملهٔ مستقیمی را بگیرد.
فکر میکرد یوان هم مثلِ مسابقهٔ قبل، بهمحضِ استفادهمیتوانستند از فنش به او حمله میکند. اما یوان تنها دربلعید سکوت آنجا ایستاده بود، گویی داشت فنش را بررسی میکرد.
با دیدنِ این صحنه، یوان لبخند زد و گفت: «نگران نباش،کامل این مسابقه رو خیلی زود تموم نمیکنم، چون قبلی رو یه کممسخره زیادی زود تموم کردم. برای همین وقت داریم تا کمی لذت ببریم.»
«شرمنده، ولی من علاقهای ندارم.»
چو لیوشیانگ ناگهانتحریکآمیز کفِ دستانش راهستی روی زمین گذاشت.
[باغِ یخزدهٔ میخکُش!]
هزاران نیزهٔ یخی از زمین بیرون زدند و ارتفاعشان به دوازده متر رسید. نیزهها سراسرِ میدان راکوره پوشاندند و هیچ راهِ فراری برای یوان باقی نگذاشتند. او پیشتر در چند مسابقه از این فنگرفت استفاده کرده بود و هیچیک از حریفانش نتوانسته بودند آن را دفع کنند یا از آن جاخالی بدهند.
اما یوان حتی تلاشی برایعمراً جاخالی دادن نکرد و گذاشتتمامِ نیزههای یخی به او برخورد کنند.
چو لیوشیانگ با دیدنِ اینکه یوانهستی چنین فنِ قدرتمندی را بهراحتی تابسرِ آورد، لبخندِ عصبیای زد و گفت: «واو...»