---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 2476: رستاخیزِ والاگوهرِ ایزدی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2476: رستاخیزِ والاگوهرِ ایزدی

0

پس از ترکِ قلمروِ اهریمنی و‌داد​ بازگشت به نُه آسمان، یوان با‌راحت​ نگاهی آرام صحنه را از نظر گذراند.

پیش از آنکه‌نیومدید​ با صدای بلند حرف‌اهریمن​ بزند، زمزمه کرد: «هاه...»

«انتظار نداشتم چنین جمعیتِ باشکوهی به‌نیومدید​ استقبالِ بازگشتم بیاد. شما اهریمن‌های کثیف‌عظیمی​ واقعاً این‌قدر دلتون برام تنگ شده بود؟»

ناگهان یکی از اهریمن‌های آنجا با صدایی که‌تمامِ​ از ترس و ناباوری می‌لرزید، فریاد زد: «وا-والاگوهرِ‌کامل​ ایزدی؟! تو واقعاً والاگوهرِ ایزدی هستی؟! فکر می‌کردم مُردی!»

لبخندی سرد روی لب‌های یوان نشست و جواب‌زندگی​ داد: «انگار زندگی برای شما حروم‌زاده‌ها خیلی راحت‌جذابِ​ بوده که این چهرهٔ جذابِ من رو یادتون رفته.»

اهریمنی که در چنگِ‌اینجا​ یوان بود، ناگهان به‌سدِ​ مجسمه‌ای سنگی تبدیل شد.

یوان با صدایی سرد‌مگه​ و شمرده دوباره به حرف‌مُهرِ​ آمد: «خوب گوش کنید، سوسک‌ها.»

«من، والاگوهرِ ایزدی، برگشتم!»

سپس پنجه‌اش را دورِ گلوی‌جواب​ اهریمنِ مُهرشده محکم‌تر کرد و او‌خیلی​ را به هزاران تکه خُرد کرد.

پس از لحظه‌ای سکوت، اهریمن‌ها به خود آمدند و‌عظیمی​ با چهره‌هایی درهم‌پیچیده از وحشتِ مطلق، بی‌درنگ پا به‌آن‌ها​ فرار گذاشتند؛ گویی جانشان به این فرار بسته بود.

«کجا دارید‌دارید​ می‌رید؟! مگه به‌خاطرِ‌به‌خاطرِ​ من نیومدید اینجا؟!»

<منطقهٔ مُهرِ اهریمن!>

در یک آن، سدِ عظیمی دورشان‌داد​ برپا شد و تمامِ اهریمن‌ها را پیش‌بوده​ از آنکه بتوانند بگریزند، به بند کشید.

با این حال، یوان آن‌ها‌<منطقهٔ​ را به‌طورِ کامل مُهر نکرد‌دورشان​ و تنها حرکاتشان را محدود ساخت.

مُهردارانِ اهریمن با چهره‌هایی مبهوت‌به‌خاطرِ​ به یوان خیره ماندند، گویی نمی‌توانستند‌سدِ​ چیزی را که می‌دیدند باور کنند،

سرانجام یکی از آن‌ها با‌عظیمی​ حالتی که گویی خواب می‌دید،‌بگریزند​ پرسید: «وا-والاگوهر... ایزدی...؟ واقعاً شمایید؟»

یوان در‌روی​ سکوت به‌نشست​ او رو کرد.

در مدتی که داشت مُهرِ قلمروِ اهریمنی را می‌شکست، با خود فکر‌تمامِ​ کرده بود که آیا «والاگوهرِ ایزدی» واقعاً باید پس از این‌همه مدت‌حرکاتشان​ بازگردد؛ به‌ویژه وقتی که در واقعیت، آن مرد مدت‌ها پیش مُرده بود.

در نهایت، یوان تصمیم گرفت والاگوهرِ ایزدی را‌<منطقهٔ​ احیا کند، چرا که این کار به او‌بتوانند​ کمک می‌کرد تا با بیشترین بازدهی به اهدافش برسد.

یوان در دل فکر کرد: اگه می‌خوام قلمروِ‌تمامِ​ اهریمنی و نُه آسمان در آینده با صلح و‌مُهر​ صفا کنارِ هم زندگی کنن، والاگوهرِ ایزدی باید برگرده...

به‌عنوانِ پیشگامِ فنونِ مُهرِ اهریمن، نخستین رهبرِ خاندانِ مُهرِ‌برای​ اهریمن و منجیِ نسلِ بشر در دورانِ اهریمنی، هیچ‌کس شایسته‌تر‌چنگِ​ از والاگوهرِ ایزدی برای متحد کردنِ اهریمن‌ها و انسان‌ها نبود.

پس از لحظه‌ای سکوت،‌اینجا​ یوان با لبخندی ملایم بر‌عظیمی​ چهرهٔ جذابش، سر تکان داد.

گفت: «ببخشید‌دارید​ این‌قدر طول کشید،‌به‌خاطرِ​ اما من برگشتم.»

مُهردارانِ اهریمن که نمی‌دانستند در برابرِ بازگشتِ والاگوهرِ ایزدی چه‌بگریزند​ بگویند یا چه واکنشی نشان دهند، تنها توانستند در سکوت‌حرکاتشان​ بگریند، در حالی که صورت‌هایشان غرق در اشک و آب‌بینی بود.

سرانجام، یکی از آن‌ها‌نشست​ با تمامِ وجود فریاد‌زندگی​ کشید: «والاگوهرِ ایزدی برگشته!»

بقیه هم‌به‌خاطرِ​ به‌سرعت با‌اینجا​ او همراه شدند.

«والاگوهرِ ایزدی برگشته!»

«والاگوهرِ ایزدی برگشته!!»

«والاگوهرِ ایزدی برگشته!!!»

ناگهان یکی از اهریمن‌ها با لحنی گیج گفت: «چرا... چرا داری از قلمروِ‌بتوانند​ اهریمنی بیرون میای؟! فکر می‌کردم بعد از اینکه از اونجا اومدی بیرون، مُهرش‌ساخت​ کردی! پس آخه چطور الان که مُهر تازه شکسته، داری از توش درمیای؟!»

سؤالِ بجایی بود و حتی‌به‌خاطرِ​ مُهردارانِ اهریمن هم ساکت شدند‌اهریمن​ تا به توضیحِ یوان گوش دهند.

یوان چشمانش را بست،‌سدِ​ طوری که انگار داشت گذشته‌ای‌بتوانند​ دور را به یاد می‌آورد.

چند ثانیه بعد گفت: «درسته، من قلمروِ اهریمنی رو‌برای​ مُهر کردم. اما بعد از کمی پرسه زدن، وقتی‌رفته​ تصادفاً بهش برخوردم، فهمیدم که ورودیِ دومی هم وجود داره.»

«برای همینه که ناگهان‌اینجا​ غیب شدید و از اون‌عظیمی​ موقع تا حالا دیده نشدید؟!»

«این یعنی تمامِ‌می‌رید​ این مدت توی‌نیومدید​ قلمروِ اهریمنی بودید؟!»

مُهردارانِ اهریمن با چهره‌هایی بهت‌زده پرسیدند. هیچ‌کس حتی‌تمامِ​ تصورش را هم نمی‌کرد که والاگوهرِ ایزدی پس‌کامل​ از مُهر کردنِ قلمروِ اهریمنی، در آنجا ناپدید شود.

یکی از مُهردارانِ اهریمن از غارِ مُهرِ اهریمن پرسید: «صـ... صبر‌خیلی​ کنید! پس میراثتون چی؟! یه مُهردارِ اهریمن به اسمِ یان هارا‌تبدیل​ ادعا کرده بود که میراثتون رو پیدا کرده! این یعنی اون کلاهبرداره؟!»

یوان به او نگاه کرد و‌مُهرِ​ پرسید: «مگه آدم حتماً باید مرده‌تمامِ​ باشه تا میراثش رو به جا بذاره؟»

«اوه... نه؟»

یوان درحالی‌که وانمود می‌کرد او را نمی‌شناسد، گفت: «بعد از مُهر کردنِ قلمروِ اهریمنی، بعضی از‌کامل​ فنونم رو پنهان کردم تا اگه قبل از نابودیِ کاملِ اهریمن‌ها بلایی سرم اومد، یا اگه‌سرانجام​ اهریمن‌ها مدت‌ها بعد از مرگم برگشتند، باقی بمونند. حتماً همین شخص، یان هارا، اون‌ها رو پیدا کرده.»

«که این‌طور...»

«عالی‌جناب، پس قلمروِ اهریمنی چی می‌شه؟ حالا که‌سدِ​ مُهر باز شده، به‌زودی اهریمن‌های بیشتری به دنیای‌کشید​ ما حمله می‌کنند. باید هرچه زودتر دوباره مُهرش کنیم.»

یوان سر تکان داد: «از همون‌نیومدید​ اول خودم مُهر رو باز کردم،‌عظیمی​ برای همین به‌زودی دوباره مُهرش می‌کنم.»

سپس یوان گفت: «به‌هرحال، بیاید بریم‌دورشان​ یه جای دیگه حرف بزنیم. سؤالاتِ‌کشید​ زیادی دربارهٔ وضعیتِ فعلیِ دنیا دارم.»

یکی از‌روی​ مُهردارانِ اهریمن‌نشست​ پرسید: «اهریمن‌ها چی؟»

یوان بشکن زد و تک‌تکِ اهریمن‌هایی که داخلِ‌سدِ​ منطقهٔ مُهرِ اهریمن گیر افتاده بودند، در دم‌کشید​ به سنگ تبدیل شدند و سپس پودر شدند.

او پس از اینکه با خونسردی هزاران اهریمن را در‌اهریمن​ یک چشم‌به‌هم‌زدن از بین برد و هرگونه شکی را دربارهٔ‌حال​ اینکه والاگوهرِ ایزدی است پاک کرد، با لبخندی گفت: «کدوم اهریمن‌ها؟»

مُهردارانِ اهریمن همچون دسته‌ای کودک‌عظیمی​ در برابرِ قهرمانِ خود، تنها‌بگریزند​ توانستند با شگفتی خیره بمانند.

لحظه‌ای بعد، یوان پیش از آنکه‌داد​ با مُهردارانِ اهریمن آنجا را ترک کند،‌بوده​ سدِ موقتی دورِ قلمروِ اهریمنی ایجاد کرد.

مدتِ کوتاهی پس از رفتنِ‌<منطقهٔ​ آن‌ها، چهره‌های بیشتری از قلمروِ اهریمنی‌برپا​ بیرون آمدند. لِو و بقیه بودند.

سلنا درحالی‌که چشمانش از هیجان‌به‌خاطرِ​ و کنجکاوی برق می‌زد، زمزمه‌اهریمن​ کرد: «پس دنیای اون اینجاست، هان...؟»

هلنا و آنجلا نیز‌سدِ​ با همان آمیزهٔ کنجکاوی و‌بتوانند​ شگفتی، به اطرافشان نگاه کردند.

صدایی به حرف آمد و متعالی‌ها را‌انگار​ از بهت بیرون آورد: «بهتره معطل نکنیم و‌چهرهٔ​ قبل از اینکه آدم‌های بیشتری پیداشون بشه، بریم.»

سلنا پرسید:‌به‌خاطرِ​ «درسته، اما‌اینجا​ کجا بریم؟»

شمشیرِ اهریمن‌کُش گفت: «دنبالِ من بیاید.» و‌اینجا​ پس از باز کردنِ شکافی در سد،‌برپا​ پنج چهره را از ورودی دور کرد.

ناولها | novelha.net