چپتر 2476: رستاخیزِ والاگوهرِ ایزدی
0پس از ترکِ قلمروِ اهریمنی وداد بازگشت به نُه آسمان، یوان باراحت نگاهی آرام صحنه را از نظر گذراند.
پیش از آنکهنیومدید با صدای بلند حرفاهریمن بزند، زمزمه کرد: «هاه...»
«انتظار نداشتم چنین جمعیتِ باشکوهی بهنیومدید استقبالِ بازگشتم بیاد. شما اهریمنهای کثیفعظیمی واقعاً اینقدر دلتون برام تنگ شده بود؟»
ناگهان یکی از اهریمنهای آنجا با صدایی کهتمامِ از ترس و ناباوری میلرزید، فریاد زد: «وا-والاگوهرِکامل ایزدی؟! تو واقعاً والاگوهرِ ایزدی هستی؟! فکر میکردم مُردی!»
لبخندی سرد روی لبهای یوان نشست و جوابزندگی داد: «انگار زندگی برای شما حرومزادهها خیلی راحتجذابِ بوده که این چهرهٔ جذابِ من رو یادتون رفته.»
اهریمنی که در چنگِاینجا یوان بود، ناگهان بهسدِ مجسمهای سنگی تبدیل شد.
یوان با صدایی سردمگه و شمرده دوباره به حرفمُهرِ آمد: «خوب گوش کنید، سوسکها.»
«من، والاگوهرِ ایزدی، برگشتم!»
سپس پنجهاش را دورِ گلویجواب اهریمنِ مُهرشده محکمتر کرد و اوخیلی را به هزاران تکه خُرد کرد.
پس از لحظهای سکوت، اهریمنها به خود آمدند وعظیمی با چهرههایی درهمپیچیده از وحشتِ مطلق، بیدرنگ پا بهآنها فرار گذاشتند؛ گویی جانشان به این فرار بسته بود.
«کجا داریددارید میرید؟! مگه بهخاطرِبهخاطرِ من نیومدید اینجا؟!»
<منطقهٔ مُهرِ اهریمن!>
در یک آن، سدِ عظیمی دورشانداد برپا شد و تمامِ اهریمنها را پیشبوده از آنکه بتوانند بگریزند، به بند کشید.
با این حال، یوان آنها<منطقهٔ را بهطورِ کامل مُهر نکرددورشان و تنها حرکاتشان را محدود ساخت.
مُهردارانِ اهریمن با چهرههایی مبهوتبهخاطرِ به یوان خیره ماندند، گویی نمیتوانستندسدِ چیزی را که میدیدند باور کنند،
سرانجام یکی از آنها باعظیمی حالتی که گویی خواب میدید،بگریزند پرسید: «وا-والاگوهر... ایزدی...؟ واقعاً شمایید؟»
یوان درروی سکوت بهنشست او رو کرد.
در مدتی که داشت مُهرِ قلمروِ اهریمنی را میشکست، با خود فکرتمامِ کرده بود که آیا «والاگوهرِ ایزدی» واقعاً باید پس از اینهمه مدتحرکاتشان بازگردد؛ بهویژه وقتی که در واقعیت، آن مرد مدتها پیش مُرده بود.
در نهایت، یوان تصمیم گرفت والاگوهرِ ایزدی را<منطقهٔ احیا کند، چرا که این کار به اوبتوانند کمک میکرد تا با بیشترین بازدهی به اهدافش برسد.
یوان در دل فکر کرد: اگه میخوام قلمروِتمامِ اهریمنی و نُه آسمان در آینده با صلح ومُهر صفا کنارِ هم زندگی کنن، والاگوهرِ ایزدی باید برگرده...
بهعنوانِ پیشگامِ فنونِ مُهرِ اهریمن، نخستین رهبرِ خاندانِ مُهرِبرای اهریمن و منجیِ نسلِ بشر در دورانِ اهریمنی، هیچکس شایستهترچنگِ از والاگوهرِ ایزدی برای متحد کردنِ اهریمنها و انسانها نبود.
پس از لحظهای سکوت،اینجا یوان با لبخندی ملایم برعظیمی چهرهٔ جذابش، سر تکان داد.
گفت: «ببخشیددارید اینقدر طول کشید،بهخاطرِ اما من برگشتم.»
مُهردارانِ اهریمن که نمیدانستند در برابرِ بازگشتِ والاگوهرِ ایزدی چهبگریزند بگویند یا چه واکنشی نشان دهند، تنها توانستند در سکوتحرکاتشان بگریند، در حالی که صورتهایشان غرق در اشک و آببینی بود.
سرانجام، یکی از آنهانشست با تمامِ وجود فریادزندگی کشید: «والاگوهرِ ایزدی برگشته!»
بقیه همبهخاطرِ بهسرعت بااینجا او همراه شدند.
«والاگوهرِ ایزدی برگشته!»
«والاگوهرِ ایزدی برگشته!!»
«والاگوهرِ ایزدی برگشته!!!»
ناگهان یکی از اهریمنها با لحنی گیج گفت: «چرا... چرا داری از قلمروِبتوانند اهریمنی بیرون میای؟! فکر میکردم بعد از اینکه از اونجا اومدی بیرون، مُهرشساخت کردی! پس آخه چطور الان که مُهر تازه شکسته، داری از توش درمیای؟!»
سؤالِ بجایی بود و حتیبهخاطرِ مُهردارانِ اهریمن هم ساکت شدنداهریمن تا به توضیحِ یوان گوش دهند.
یوان چشمانش را بست،سدِ طوری که انگار داشت گذشتهایبتوانند دور را به یاد میآورد.
چند ثانیه بعد گفت: «درسته، من قلمروِ اهریمنی روبرای مُهر کردم. اما بعد از کمی پرسه زدن، وقتیرفته تصادفاً بهش برخوردم، فهمیدم که ورودیِ دومی هم وجود داره.»
«برای همینه که ناگهاناینجا غیب شدید و از اونعظیمی موقع تا حالا دیده نشدید؟!»
«این یعنی تمامِمیرید این مدت توینیومدید قلمروِ اهریمنی بودید؟!»
مُهردارانِ اهریمن با چهرههایی بهتزده پرسیدند. هیچکس حتیتمامِ تصورش را هم نمیکرد که والاگوهرِ ایزدی پسکامل از مُهر کردنِ قلمروِ اهریمنی، در آنجا ناپدید شود.
یکی از مُهردارانِ اهریمن از غارِ مُهرِ اهریمن پرسید: «صـ... صبرخیلی کنید! پس میراثتون چی؟! یه مُهردارِ اهریمن به اسمِ یان هاراتبدیل ادعا کرده بود که میراثتون رو پیدا کرده! این یعنی اون کلاهبرداره؟!»
یوان به او نگاه کرد ومُهرِ پرسید: «مگه آدم حتماً باید مردهتمامِ باشه تا میراثش رو به جا بذاره؟»
«اوه... نه؟»
یوان درحالیکه وانمود میکرد او را نمیشناسد، گفت: «بعد از مُهر کردنِ قلمروِ اهریمنی، بعضی ازکامل فنونم رو پنهان کردم تا اگه قبل از نابودیِ کاملِ اهریمنها بلایی سرم اومد، یا اگهسرانجام اهریمنها مدتها بعد از مرگم برگشتند، باقی بمونند. حتماً همین شخص، یان هارا، اونها رو پیدا کرده.»
«که اینطور...»
«عالیجناب، پس قلمروِ اهریمنی چی میشه؟ حالا کهسدِ مُهر باز شده، بهزودی اهریمنهای بیشتری به دنیایکشید ما حمله میکنند. باید هرچه زودتر دوباره مُهرش کنیم.»
یوان سر تکان داد: «از هموننیومدید اول خودم مُهر رو باز کردم،عظیمی برای همین بهزودی دوباره مُهرش میکنم.»
سپس یوان گفت: «بههرحال، بیاید بریمدورشان یه جای دیگه حرف بزنیم. سؤالاتِکشید زیادی دربارهٔ وضعیتِ فعلیِ دنیا دارم.»
یکی ازروی مُهردارانِ اهریمننشست پرسید: «اهریمنها چی؟»
یوان بشکن زد و تکتکِ اهریمنهایی که داخلِسدِ منطقهٔ مُهرِ اهریمن گیر افتاده بودند، در دمکشید به سنگ تبدیل شدند و سپس پودر شدند.
او پس از اینکه با خونسردی هزاران اهریمن را دراهریمن یک چشمبههمزدن از بین برد و هرگونه شکی را دربارهٔحال اینکه والاگوهرِ ایزدی است پاک کرد، با لبخندی گفت: «کدوم اهریمنها؟»
مُهردارانِ اهریمن همچون دستهای کودکعظیمی در برابرِ قهرمانِ خود، تنهابگریزند توانستند با شگفتی خیره بمانند.
لحظهای بعد، یوان پیش از آنکهداد با مُهردارانِ اهریمن آنجا را ترک کند،بوده سدِ موقتی دورِ قلمروِ اهریمنی ایجاد کرد.
مدتِ کوتاهی پس از رفتنِ<منطقهٔ آنها، چهرههای بیشتری از قلمروِ اهریمنیبرپا بیرون آمدند. لِو و بقیه بودند.
سلنا درحالیکه چشمانش از هیجانبهخاطرِ و کنجکاوی برق میزد، زمزمهاهریمن کرد: «پس دنیای اون اینجاست، هان...؟»
هلنا و آنجلا نیزسدِ با همان آمیزهٔ کنجکاوی وبتوانند شگفتی، به اطرافشان نگاه کردند.
صدایی به حرف آمد و متعالیها راانگار از بهت بیرون آورد: «بهتره معطل نکنیم وچهرهٔ قبل از اینکه آدمهای بیشتری پیداشون بشه، بریم.»
سلنا پرسید:بهخاطرِ «درسته، امااینجا کجا بریم؟»
شمشیرِ اهریمنکُش گفت: «دنبالِ من بیاید.» واینجا پس از باز کردنِ شکافی در سد،برپا پنج چهره را از ورودی دور کرد.