چپتر 2404: بلعیدنِ شهرِ خون
0حاکمِ افضل دنا با صداییفقط ناباورانه زمزمه کرد: «من... همهٔحتی مردمِ شهرِ خون رو بلعیدم...؟»
بزرگِ اعظمِ پرتگاهنکرد با شنیدنِ زمزمهاشکِی ابرو بالا انداخت: «همم؟»
چون حاکمِ افضل دنا هنوز تغییرِحتی قیافه داده بود، او راهی برایکِی پی بردن به هویتِ واقعیاش نداشت.
یوان با دیدنِ چهرهٔ افسردهاش، دست روی سرِ او گذاشتچرخید و گفت: «مطمئنم دلیلِ خوبی براش هست. مثلاً ممکنه کارِالبته اون نفرین باشه. پس لازم نیست خیلی احساسِ گناه کنی.»
دنا آهی کشید: «اماباشید این واقعیت رو عوضالبته نمیکنه که من بلعیدمشون...»
«صبر کنید...آرام شما دوسپس تا چی...؟»
یوان به بزرگِ اعظمِ پرتگاهاطمینانبخشی نگاه کرد و گفت: «اوه، یادمپرسید رفت بگم. ایشون حاکمِ افضل دناست.»
«اون—؟!»
بزرگِ اعظمِ پرتگاه دوبارهباشید از جایش پرید والبته پشتش محکم به دیوار خورد.
یوان با دیدنِ واکنشِ اوپرسید لبخندی زد و اطمینان داد:شهر «نگران نباشید، شما رو نمیبلعه.»
«...»
دهانِ بزرگِ اعظمِ پرتگاه از شدتِ شوک و ناباوریلِو باز مانده بود. باورش نمیشد که دو تن ازآدمِ بدترین قاتلهای تاریخ در این لحظه داخلِ اتاقش باشند.
نگاهش به لِوشده چرخید و در سکوتعادیام کنجکاوِ هویتِ او شد.
لِو که متوجهِ نگاهِ بزرگِ اعظمِ پرتگاهاتفاق شده بود، لبخندی زد و گفت: «لازماینکه نیست نگران باشید. من فقط یه آدمِ عادیام.»
البته این اطمینانبخشی،عادیام بزرگِ اعظمِ پرتگاه راذرهای حتی ذرهای آرام نکرد.
سپس یوان پرسید: «کِیلحظه این اتفاق افتاد؟ کِینگاهش کلِ شهر رو بلعید؟»
بزرگِ اعظمِ پرتگاه گفت:باشید «کمی بعد از اینکه ازاطمینانبخشی سفرش به پهنهٔ بیکران برگشت.»
یوان چشمهایش را مالید وپرسید آهی کشید: «پس بعد از اینکهبلعید اون ابدی رو بلعید اتفاق افتاده...»
بزرگِ اعظمِ پرتگاه با لحنی که رفتهرفته جدیتر میشد، ادامه داد:پرسید «وقتی از سفر برگشت، شایعهٔ نگرانکنندهای پخش شد. میگفتن چیزی درونشپهنهٔ تغییر کرده—اینکه بهسختی واکنش نشون میده و بیشترِ اوقات مات و مبهوته.»
«وقتی شایعه همهجا پیچید، مردمداخلِ نگران شدن که نکنه بهچرخید یه طردشده تبدیل شده باشه.»
«بعد، چند سال که گذشت، کلِ جمعیتِ شهرِ خون یکشبه ناپدیدذرهای شدن و تنها کسی که اونجا موند "اون" بود. با اینکمی وضع، مردم فقط میتونستن به یه نتیجه برسن—اینکه همه رو بلعیده.»
یوان با شنیدنِ این اطلاعاتِ تازه ابرواتفاق بالا انداخت و گفت: «صبر کنید... یعنیاینکه هیچکس واقعاً ندیده که دنا مردم رو ببلعه؟»
بزرگِ اعظمِآدمِ پرتگاه سرالبته تکان داد.
«نه، اما هیچ توضیحِ منطقیِ دیگهای برای ناپدید شدنِ همهٔ مردمِ شهرکنجکاوِ وجود نداره، چون فقط اون تواناییِ این رو داشت که چنین جمعیتِآرام عظیمی رو یکشبه و بدونِ اینکه کسی متوجه بشه، از بین ببره.»
یوان ساکتنگاهِ شد تاباشید فکر کند.
از آنجا که حاکمِ افضل دنا تحتِ تأثیرِ نفرین بوده—و ناخودآگاهبلعید اهریمنهای درونِ درهٔ خونینِ محروم را میبلعیده—دور از ذهن نبود کهافتاده فرض کند همین کار را با مردمِ شهرِ خون هم کرده باشد.
با این حال،عادیام چیزی در این وضعیتذرهای برای یوان جور درنمیآمد.
اگه تازه بعد از بلعیدنِ ابدی برگشته بود،نگاهش آیا واقعاً اینقدر زود به یه نفرین تبدیلباشید میشد—اونقدر که بتونه یه شهرِ کامل رو ببلعه؟
نه... ابدی تا قبل از اینکه دناعادیام به درهٔ خونینِ محروم تبعید بشه، به نفرینپرسید تبدیل نشده بود. پس احتمالاً دلیلش این نبوده.
در این صورت... چی میتونسته دنا رو وادار کنهکلِ که یه شهرِ کامل رو ببلعه... البته با اینبرگشت فرض که اصلاً از همون اول کارِ خودش بوده باشه؟
تازه، اگه واقعاً کارِ نفرین بوده، هیچکسذرهای نمیتونسته جلوش رو بگیره، چه برسه بهافتاد اینکه بتونن بندازنش توی درهٔ خونینِ محروم.
یوان در دل این افکار را سبکسنگین کرد. هر چه بود، او تنها به اینشده دلیل توانست حاکمِ افضل دنا را بیدار کند که جوهرِ ابدی را در اختیار داشت.افتاد اگر شخصِ دیگری بود، خیلی پیش از آنکه حتی بتواند به او نزدیک شود، بلعیده میشد.
هر چه بیشتر در این باره فکرعادیام میکرد، کمتر باورش میشد که حاکمِ افضلسپس دنا مسئولِ ناپدید شدنِ مردمِ شهرِ خون باشد.
یوان مدتی بعدنکرد گفت: «من باورکِی نمیکنم کارِ دنا باشه.»
بزرگِ اعظمِ پرتگاهعادیام با کنجکاوی پرسید:حتی «بر اساسِ چه مدرکی؟»
یوان با آرامش جواب داد: «مدرکی ندارم،باشند همونطور که هیچ مدرکِ محکمی نیست که نشونشده بده کارِ دناست. این فقط حسِ درونیِ منه.»
حاکمِ افضل دنا آهی کشید و گفت: «خوشحالم که تا این حد به من اعتماد داری، اما این چیزیکلِ از واقعیت کم نمیکند؛ تمامِ مردمِ شهرِ خون بیهیچ ردی ناپدید شدهاند و من هم از اتفاقاتِ پس ازوقتی بلعیدنِ آن بلور هیچ خاطرهای ندارم. مهمتر از همه، مردمِ این دنیا باور دارند که این کارِ من بوده است.»
«...»
سپس یوان از بزرگِ اعظمِ پرتگاهحتی پرسید: «اطلاعاتِ دیگهای در این بارهکِی دارید؟ هر جزئیاتِ مرتبطی هم باشه خوبه.»
«همم... یه لحظهتاریخ بهم وقت بدهاتاقش تا بهش فکر کنم.»
یک دقیقه بعد، بزرگِ اعظمِ پرتگاه گفت: «خب، کسی که اولذرهای از همه متوجهِ ماجرا شد، مشاورِ افضلِ اون زمان بود؛ همونکمی کسی که بعدها جاش رو گرفت و دهمین حاکمِ افضل شد.»
یوان زیرِآرام لب زمزمهسپس کرد: «مشاورِ افضل؟»
مشاورِ افضل مقامی بود کهاطمینانبخشی درست یک پله پایینتر ازسپس حاکمِ افضل دنا قرار داشت.
بزرگِ اعظمِ پرتگاه اضافه کرد: «اوناتاقش اولین کسی هم بود که دناکنجکاوِ رو به بلعیدنِ مردمِ شهر متهم کرد.»
یوان نگاهی به حاکمِ افضل دنا انداخت و گفت: «چیزِ زیادیذرهای از مشاورِ افضل یادم نمیاد، اما یادمه که ازش خوشم نمیاومد.کمی همیشه به نظرم... جاهطلب میرسید؛ اون هم نه از نوعِ خوبش.»
حاکمِ افضل دنا با آرامش جواب داد: «چون واقعاً همینطور بود.بلعید او اغلب از این حرف میزد که روزی از من پیشیافتاده میگیرد، آن هم در حضورِ خودم. شخصاً این موضوع برایم خندهدار بود.»
یوان رو به بزرگِ اعظمِ پرتگاه کرد و پرسید:نکرد «چه بلایی سرِ مشاورِ افضل اومد؟ کی جانشینش شد؟کمی و الان تو نسلِ چندم از حاکمِ افضل هستیم؟»
«حاکمِ افضلِ فعلی چهاردهمین نفره. در موردِ دهمین حاکمِ افضل... اون فقط چندمتوجهِ هزار سال بعد از رسیدن به قدرت ناپدید شد. هیچکس نمیدونه کجا رفت،سپس و از اون زمان تا حالا نه خبری ازش شنیدیم و نه دیدیمش.»
یوان با چهرهای کهباشید رنگِ شک به خودالبته گرفته بود، پرسید: «ناپدید شد؟»
چند هزار سال در قلمروِ اهریمنی، برای انسانهای نُه آسمان حکمِ چند ماه رااینکه داشت. اینکه مشاورِ افضل به این زودی پس از رسیدن به مقامِ حاکمِ افضلوقتی ناپدید شده باشد، از هر زاویهای که به ماجرا نگاه میکرد، بهشدت مشکوک بود.