---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 2475: گشوده شدنِ کاملِ مُهرِ قلمروِ اهریمنی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2475: گشوده شدنِ کاملِ مُهرِ قلمروِ اهریمنی

0

«اینجا اوضاع از چه قراره؟!»

مُهردارانِ اهریمن که‌خیلی​ کمی بعد از‌بیشترشون​ راه رسیدند، پرسیدند.

کسی که زودتر از همه رسیده بود،‌باورِ​ توضیح داد: «همون‌طور که خودتون می‌بینید، فقط یه‌خلق​ مُهر باقی مونده و همونم داره ترک برمی‌داره.»

یکی از آن‌ها با شوک‌اولین​ فریاد زد: «چی؟! یه مُهر؟! به‌کشید​ من گفتن دو تا مُهر هست!»

«بود. الان‌ایزدی​ یکی هست. اوضاع‌پیش​ دقیقاً همین‌قدر خرابه.»

«باید چی‌کار کنیم؟»

«مگه کاری جز آماده‌بین​ شدن برای بدترین حالت‌عمومی​ هم از دستمون برمیاد؟»

«فکر اینکه دوباره‌مثلِ​ باید تو یه مقیاسِ‌ضعیف​ بزرگ با اهریمن‌ها بجنگیم...»

«حداقل دنیا دیگه‌خیلی​ مثلِ زمانِ اولین جنگمون‌بین​ با اهریمن‌ها ضعیف نیست.»

یکی از آن‌ها با صدای بلند آه کشید: «و فکر می‌کنید اهریمن‌ها‌وجود​ تو تمامِ این مدت همین‌طور بی‌کار نشسته بودن؟ احتمالِ زیادی هست که‌عدهٔ​ تو انزوا تزکیه کرده باشن و منتظرِ روزی باشن که مُهر بالاخره بشکنه!»

«آخه مگه چند تا اهریمن ممکنه باقی مونده باشه؟ اگه درست‌ظالمِ​ یادم باشه، قلمروِ اهریمنی رو اولین اهریمن به عنوانِ یه مخفیگاه ساخت.‌حقیقتِ​ شرط می‌بندم والاگوهرِ ایزدی خیلی وقت پیش بیشترشون رو از بین برده.»

هنوز هم این باورِ عمومی وجود داشت که‌نیست​ ظالمِ سرخ قلمروِ اهریمنی را در نُه آسمان خلق‌بی‌کار​ کرده است، اما این تنها یک فرضِ باستانی بود.

عدهٔ بسیار کمی از حقیقتِ ماجرا خبر داشتند؛ اینکه‌هنوز​ قلمروِ اهریمنی اصلاً خلق نشده بود، بلکه دنیایی کاملاً‌خلق​ جداگانه بود که اهریمن‌ها در اصل از آنجا آمده بودند.

«اهریمن‌ها که‌ایزدی​ نمی‌تونن تولیدِ‌وقت​ مثل کنن، درسته؟»

«من که تا حالا نه‌برده​ چیزی از یه بچه اهریمن‌داشت​ شنیدم و نه دیدم، پس...»

آن‌ها خبر نداشتند که این ادعا تنها نیمی از حقیقت است. با‌می‌کنید​ اینکه اهریمن‌ها واقعاً قادر به تولیدِ مثل بودند، اما این موضوع تنها‌کرده​ در موردِ کسانی صدق می‌کرد که هنوز به طردشدگان تبدیل نشده بودند.

و از آنجا که تنها طردشدگان به‌بین​ نُه آسمان حمله کرده بودند، عجیب نبود که‌سرخ​ هیچ‌کس تا به حال بچه اهریمنی ندیده بود.

ناگهان کسی داد‌خیلی​ زد: «خدای من!‌بیشترشون​ آخرین مُهر داره می‌شکنه!»

«چی؟!»

همه به سمتِ ورودیِ قلمروِ اهریمنی برگشتند. با اینکه از مدت‌ها پیش انتظار‌تمامِ​ داشتند مُهر سرانجام بشکند، هیچ‌کدام پیش‌بینی نمی‌کردند این اتفاق به این زودی رخ‌منتظرِ​ دهد، چرا که هنوز حتی نصفِ روز هم از شکستنِ مُهرِ قبلی نگذشته بود.

«همه اومدن؟! اینا‌خیلی​ تمامِ مُهردارانِ اهریمن‌بیشترشون​ تو آسمانِ هفتم هستن؟!»

مُهردارانِ اهریمن با شتاب جلوی ورودیِ‌بیشترشون​ قلمروِ اهریمنی جمع شدند و خود را‌داشت​ برای مبارزه در هر لحظه آماده کردند.

با این حال، در حالی که تمامِ توجهِ مُهردارانِ اهریمن به‌ظالمِ​ مُهر دوخته شده بود، سایه‌های بی‌شماری در سکوت از دوردست نزدیک‌بسیار​ می‌شدند و بی‌آنکه کسی متوجه شود، رفته‌رفته آن‌ها را محاصره می‌کردند.

زمانی که کسی‌مثلِ​ متوجهِ حضورشان شد، دیگر‌ضعیف​ خیلی دیر شده بود.

«ا... اهریمن‌ها! اهریمن‌ها اینجان!»

مُهردارِ اهریمنی که‌خیلی​ متوجهِ حضورشان شده بود،‌بین​ به بقیه هشدار داد.

«چی؟!»

مُهردارانِ اهریمن به‌سرعت حسِ ایزدی‌شان را‌جنگمون​ گسترش دادند و دیدند که صدها، اگر‌تمامِ​ نگوییم هزاران، اهریمن آن‌ها را محاصره کرده‌اند.

«چـ... چه‌ایزدی​ خبره؟! آخه چرا‌پیش​ این‌همه اهریمن اینجاست؟!»

«آخه از کجا پیداشون شد؟!»

«هاهاها! اونجا رو ببین!‌بین​ اطلاعات درست بود؛ مُهرِ‌عمومی​ قلمروِ اهریمنی واقعاً داره می‌شکنه!»

در این میان، اهریمن‌ها با دیدنِ مُهرهای در حالِ فروپاشی از خوشحالی بالا و پایین می‌پریدند. آن‌ها نه‌تنها کاملاً از‌احتمالِ​ اوضاع خبر داشتند، بلکه مشخص بود کسی از قبل به آن‌ها اطلاع داده است. با این حال، تنها کسانی که باید‌ساخت​ از ضعیف شدنِ مُهرها خبر می‌داشتند، خاندانِ مُهرِ اهریمن، غارِ مُهرِ اهریمن و نگهبانانی بودند که پا به فرار گذاشته بودند.

«کسی دربارهٔ‌ایزدی​ مُهرها به‌وقت​ اهریمن‌ها خبر داده!»

«کوفتی! کدام‌ایزدی​ عوضی‌ای این‌وقت​ کار رو کرده؟!»

«هر کسی که‌بیشترشون​ بهشون خبر داده، به‌باورِ​ تمامِ بشریت خیانت کرده!»

مُهردارانِ اهریمن به‌سرعت اوضاع‌زمانِ​ را درک کردند و‌نیست​ از خشم منفجر شدند.

«همه‌شون رو بکشید و‌وقت​ مُهرِ قلمروِ اهریمنی رو باز‌هنوز​ کنید! بالاخره داریم می‌ریم خونه!»

اهریمن‌ها هیچ وقتی تلف نکردند‌پیش​ و اندکی پس از رسیدنشان، حمله‌عمومی​ به مُهردارانِ اهریمن را آغاز کردند.

نه تنها تعدادِ اهریمن‌ها از مُهردارانِ اهریمن بیشتر‌عمومی​ بود، بلکه همگی در عالمِ جاودان بودند و چند‌اما​ تزکیه‌گرِ عروجِ ایزدی نیز در میانشان به چشم می‌خورد.

در یک چشم‌به‌هم‌زدن،‌مثلِ​ آن منطقه به‌جنگمون​ میدانِ نبرد تبدیل شد.

«به‌جای اینکه بکشیمشون،‌خیلی​ باید اون‌ها رو به‌بین​ دامِ خودمون تبدیل کنیم!»

«نیازی به دام نیست! وقتی قلمروِ اهریمنی باز بشه، دوباره‌باورِ​ بر این دنیا مسلط می‌شیم! هیچ کمبودی برای غذا نخواهیم‌اما​ داشت و می‌تونیم هرچقدر که دلمون می‌خواد ضیافت به پا کنیم!»

کمی بیشتر از ۳۰۰ مُهردارِ اهریمن در آنجا حضور داشتند، اما‌ظالمِ​ با سرعتی وحشتناک از پای درمی‌آمدند. در عرضِ چند دقیقه، هزاران‌بسیار​ اهریمن نزدیک به نیمی از آن‌ها را کشته یا بلعیده بودند.

ناگهان، آخرین مُهرِ قلمروِ اهریمنی‌اولین​ لرزید—سپس به قطعاتِ بی‌شماری خرد‌بلند​ شد که در هوا محو شدند.

موجِ قدرتمندی سراسرِ میدانِ نبرد را‌بیشترشون​ درنوردید و با جلبِ تمامِ توجهِ‌وجود​ اهریمن‌ها، کشتارشان را برای لحظه‌ای متوقف کرد.

با این حال، با وجودِ اینکه تمامِ مُهرها از‌هنوز​ بین رفته بودند، همچنان مانعِ قدرتمندی وجود داشت که‌خلق​ جلوی نزدیک شدنِ دیگران به خودِ ورودی را می‌گرفت.

یکی از اهریمن‌ها بی‌هیچ حرفی ناگهان به‌باورِ​ مانع حمله کرد و تمامِ قدرتش را‌آسمان​ به کار گرفت—اما مانع کاملاً بی‌حرکت ماند.

دیگران با دیدنِ این صحنه، از‌جنگمون​ او پیروی کردند و با تمامِ توان‌تمامِ​ حملاتشان را به سمتِ مانع پرتاب کردند.

رفته‌رفته، ترک‌های‌ایزدی​ ریزی روی‌وقت​ سطحش پخش شد.

مُهردارانِ اهریمن از صمیمِ قلب می‌خواستند جلوی آن‌ها‌برده​ را بگیرند، اما کاری جز تماشا از دستشان برنمی‌آمد،‌آسمان​ چرا که ذره‌ذرهٔ توانشان صرفِ زنده ماندن شده بود.

سرانجام مانع در هم شکست‌برده​ و مسیری باز و بی‌مانع‌داشت​ به سوی قلمروِ اهریمنی نمایان شد.

اهریمن‌ها در حالی که به‌اولین​ سوی ورودی هجوم می‌بردند، فریاد‌بلند​ زدند: «خونه! بالاخره می‌تونم برم خونه!»

صدها اهریمن به سمتِ ورودی هجوم بردند، اما وقتی دستِ انسانی‌عمومی​ ناگهان از داخل بیرون آمد و گلوی پیشتازترین اهریمن را که‌فرضِ​ تنها یک قدم با عبور فاصله داشت چسبید، همگی خشکشان زد.

آن اهریمن به‌طور غریزی به دستی که دورِ‌برده​ گردنش بود چنگ زد، اما هرچقدر هم که برای‌آسمان​ رهایی قدرت به کار گرفت، دستِ انسان بی‌حرکت ماند.

هم‌زمان، دست به‌آرامی از ورودی بیرون آمد و بازو،‌وجود​ و سپس شانه‌ای را نمایان کرد. سرانجام، پیکرِ انسانی‌تنها​ از دروازه بیرون قدم گذاشت که چهره‌اش کاملاً آرام بود.

با دیدنِ چهرهٔ آشنایش،‌زمانِ​ چشمانِ اهریمن‌ها از شوک‌نیست​ و ناباوری گرد شد: «تـ-تو—!»

مهم نبود چند سال گذشته باشد، هیچ‌کدامشان‌بین​ هرگز نمی‌توانستند وحشتی را که روزگاری یک‌ظالمِ​ مرد بر همه‌شان تحمیل کرده بود، فراموش کنند.

پس از سکوتی کوتاه‌وقت​ و بهت‌زده، جیغِ گوش‌خراشی از‌هنوز​ سرِ وحشت در هوا پیچید.

«و-والاگوهرِ ایزدی؟!»

ناولها | novelha.net