چپتر 2475: گشوده شدنِ کاملِ مُهرِ قلمروِ اهریمنی
0«اینجا اوضاع از چه قراره؟!»
مُهردارانِ اهریمن کهخیلی کمی بعد ازبیشترشون راه رسیدند، پرسیدند.
کسی که زودتر از همه رسیده بود،باورِ توضیح داد: «همونطور که خودتون میبینید، فقط یهخلق مُهر باقی مونده و همونم داره ترک برمیداره.»
یکی از آنها با شوکاولین فریاد زد: «چی؟! یه مُهر؟! بهکشید من گفتن دو تا مُهر هست!»
«بود. الانایزدی یکی هست. اوضاعپیش دقیقاً همینقدر خرابه.»
«باید چیکار کنیم؟»
«مگه کاری جز آمادهبین شدن برای بدترین حالتعمومی هم از دستمون برمیاد؟»
«فکر اینکه دوبارهمثلِ باید تو یه مقیاسِضعیف بزرگ با اهریمنها بجنگیم...»
«حداقل دنیا دیگهخیلی مثلِ زمانِ اولین جنگمونبین با اهریمنها ضعیف نیست.»
یکی از آنها با صدای بلند آه کشید: «و فکر میکنید اهریمنهاوجود تو تمامِ این مدت همینطور بیکار نشسته بودن؟ احتمالِ زیادی هست کهعدهٔ تو انزوا تزکیه کرده باشن و منتظرِ روزی باشن که مُهر بالاخره بشکنه!»
«آخه مگه چند تا اهریمن ممکنه باقی مونده باشه؟ اگه درستظالمِ یادم باشه، قلمروِ اهریمنی رو اولین اهریمن به عنوانِ یه مخفیگاه ساخت.حقیقتِ شرط میبندم والاگوهرِ ایزدی خیلی وقت پیش بیشترشون رو از بین برده.»
هنوز هم این باورِ عمومی وجود داشت کهنیست ظالمِ سرخ قلمروِ اهریمنی را در نُه آسمان خلقبیکار کرده است، اما این تنها یک فرضِ باستانی بود.
عدهٔ بسیار کمی از حقیقتِ ماجرا خبر داشتند؛ اینکههنوز قلمروِ اهریمنی اصلاً خلق نشده بود، بلکه دنیایی کاملاًخلق جداگانه بود که اهریمنها در اصل از آنجا آمده بودند.
«اهریمنها کهایزدی نمیتونن تولیدِوقت مثل کنن، درسته؟»
«من که تا حالا نهبرده چیزی از یه بچه اهریمنداشت شنیدم و نه دیدم، پس...»
آنها خبر نداشتند که این ادعا تنها نیمی از حقیقت است. بامیکنید اینکه اهریمنها واقعاً قادر به تولیدِ مثل بودند، اما این موضوع تنهاکرده در موردِ کسانی صدق میکرد که هنوز به طردشدگان تبدیل نشده بودند.
و از آنجا که تنها طردشدگان بهبین نُه آسمان حمله کرده بودند، عجیب نبود کهسرخ هیچکس تا به حال بچه اهریمنی ندیده بود.
ناگهان کسی دادخیلی زد: «خدای من!بیشترشون آخرین مُهر داره میشکنه!»
«چی؟!»
همه به سمتِ ورودیِ قلمروِ اهریمنی برگشتند. با اینکه از مدتها پیش انتظارتمامِ داشتند مُهر سرانجام بشکند، هیچکدام پیشبینی نمیکردند این اتفاق به این زودی رخمنتظرِ دهد، چرا که هنوز حتی نصفِ روز هم از شکستنِ مُهرِ قبلی نگذشته بود.
«همه اومدن؟! ایناخیلی تمامِ مُهردارانِ اهریمنبیشترشون تو آسمانِ هفتم هستن؟!»
مُهردارانِ اهریمن با شتاب جلوی ورودیِبیشترشون قلمروِ اهریمنی جمع شدند و خود راداشت برای مبارزه در هر لحظه آماده کردند.
با این حال، در حالی که تمامِ توجهِ مُهردارانِ اهریمن بهظالمِ مُهر دوخته شده بود، سایههای بیشماری در سکوت از دوردست نزدیکبسیار میشدند و بیآنکه کسی متوجه شود، رفتهرفته آنها را محاصره میکردند.
زمانی که کسیمثلِ متوجهِ حضورشان شد، دیگرضعیف خیلی دیر شده بود.
«ا... اهریمنها! اهریمنها اینجان!»
مُهردارِ اهریمنی کهخیلی متوجهِ حضورشان شده بود،بین به بقیه هشدار داد.
«چی؟!»
مُهردارانِ اهریمن بهسرعت حسِ ایزدیشان راجنگمون گسترش دادند و دیدند که صدها، اگرتمامِ نگوییم هزاران، اهریمن آنها را محاصره کردهاند.
«چـ... چهایزدی خبره؟! آخه چراپیش اینهمه اهریمن اینجاست؟!»
«آخه از کجا پیداشون شد؟!»
«هاهاها! اونجا رو ببین!بین اطلاعات درست بود؛ مُهرِعمومی قلمروِ اهریمنی واقعاً داره میشکنه!»
در این میان، اهریمنها با دیدنِ مُهرهای در حالِ فروپاشی از خوشحالی بالا و پایین میپریدند. آنها نهتنها کاملاً ازاحتمالِ اوضاع خبر داشتند، بلکه مشخص بود کسی از قبل به آنها اطلاع داده است. با این حال، تنها کسانی که بایدساخت از ضعیف شدنِ مُهرها خبر میداشتند، خاندانِ مُهرِ اهریمن، غارِ مُهرِ اهریمن و نگهبانانی بودند که پا به فرار گذاشته بودند.
«کسی دربارهٔایزدی مُهرها بهوقت اهریمنها خبر داده!»
«کوفتی! کدامایزدی عوضیای اینوقت کار رو کرده؟!»
«هر کسی کهبیشترشون بهشون خبر داده، بهباورِ تمامِ بشریت خیانت کرده!»
مُهردارانِ اهریمن بهسرعت اوضاعزمانِ را درک کردند ونیست از خشم منفجر شدند.
«همهشون رو بکشید ووقت مُهرِ قلمروِ اهریمنی رو بازهنوز کنید! بالاخره داریم میریم خونه!»
اهریمنها هیچ وقتی تلف نکردندپیش و اندکی پس از رسیدنشان، حملهعمومی به مُهردارانِ اهریمن را آغاز کردند.
نه تنها تعدادِ اهریمنها از مُهردارانِ اهریمن بیشترعمومی بود، بلکه همگی در عالمِ جاودان بودند و چنداما تزکیهگرِ عروجِ ایزدی نیز در میانشان به چشم میخورد.
در یک چشمبههمزدن،مثلِ آن منطقه بهجنگمون میدانِ نبرد تبدیل شد.
«بهجای اینکه بکشیمشون،خیلی باید اونها رو بهبین دامِ خودمون تبدیل کنیم!»
«نیازی به دام نیست! وقتی قلمروِ اهریمنی باز بشه، دوبارهباورِ بر این دنیا مسلط میشیم! هیچ کمبودی برای غذا نخواهیماما داشت و میتونیم هرچقدر که دلمون میخواد ضیافت به پا کنیم!»
کمی بیشتر از ۳۰۰ مُهردارِ اهریمن در آنجا حضور داشتند، اماظالمِ با سرعتی وحشتناک از پای درمیآمدند. در عرضِ چند دقیقه، هزارانبسیار اهریمن نزدیک به نیمی از آنها را کشته یا بلعیده بودند.
ناگهان، آخرین مُهرِ قلمروِ اهریمنیاولین لرزید—سپس به قطعاتِ بیشماری خردبلند شد که در هوا محو شدند.
موجِ قدرتمندی سراسرِ میدانِ نبرد رابیشترشون درنوردید و با جلبِ تمامِ توجهِوجود اهریمنها، کشتارشان را برای لحظهای متوقف کرد.
با این حال، با وجودِ اینکه تمامِ مُهرها ازهنوز بین رفته بودند، همچنان مانعِ قدرتمندی وجود داشت کهخلق جلوی نزدیک شدنِ دیگران به خودِ ورودی را میگرفت.
یکی از اهریمنها بیهیچ حرفی ناگهان بهباورِ مانع حمله کرد و تمامِ قدرتش راآسمان به کار گرفت—اما مانع کاملاً بیحرکت ماند.
دیگران با دیدنِ این صحنه، ازجنگمون او پیروی کردند و با تمامِ توانتمامِ حملاتشان را به سمتِ مانع پرتاب کردند.
رفتهرفته، ترکهایایزدی ریزی رویوقت سطحش پخش شد.
مُهردارانِ اهریمن از صمیمِ قلب میخواستند جلوی آنهابرده را بگیرند، اما کاری جز تماشا از دستشان برنمیآمد،آسمان چرا که ذرهذرهٔ توانشان صرفِ زنده ماندن شده بود.
سرانجام مانع در هم شکستبرده و مسیری باز و بیمانعداشت به سوی قلمروِ اهریمنی نمایان شد.
اهریمنها در حالی که بهاولین سوی ورودی هجوم میبردند، فریادبلند زدند: «خونه! بالاخره میتونم برم خونه!»
صدها اهریمن به سمتِ ورودی هجوم بردند، اما وقتی دستِ انسانیعمومی ناگهان از داخل بیرون آمد و گلوی پیشتازترین اهریمن را کهفرضِ تنها یک قدم با عبور فاصله داشت چسبید، همگی خشکشان زد.
آن اهریمن بهطور غریزی به دستی که دورِبرده گردنش بود چنگ زد، اما هرچقدر هم که برایآسمان رهایی قدرت به کار گرفت، دستِ انسان بیحرکت ماند.
همزمان، دست بهآرامی از ورودی بیرون آمد و بازو،وجود و سپس شانهای را نمایان کرد. سرانجام، پیکرِ انسانیتنها از دروازه بیرون قدم گذاشت که چهرهاش کاملاً آرام بود.
با دیدنِ چهرهٔ آشنایش،زمانِ چشمانِ اهریمنها از شوکنیست و ناباوری گرد شد: «تـ-تو—!»
مهم نبود چند سال گذشته باشد، هیچکدامشانبین هرگز نمیتوانستند وحشتی را که روزگاری یکظالمِ مرد بر همهشان تحمیل کرده بود، فراموش کنند.
پس از سکوتی کوتاهوقت و بهتزده، جیغِ گوشخراشی ازهنوز سرِ وحشت در هوا پیچید.
«و-والاگوهرِ ایزدی؟!»