چپتر 2360: قلمروِ اهریمنی (۲)
0اهریمن گفت: «نمیدونم چرا میخوای حاکمِطول افضل دنا رو ببینی، اما اکیداًکرد بهت توصیه میکنم این کار رو نکنی.»
شنیدنِ هشدارِ یک اهریمن دربارهٔ خطر، برای لحظهای زبانِرفتن یوان را بند آورد. او به اینجور گفتوگوها بااولیهاش همنوعانِ آنها عادت نداشت، حتی با وجودِ خاطراتِ والاگوهرِ ایزدی.
یوان با آرامشفروکش گفت: «از نگرانیاتجزئیاتِ ممنونم، اما باید ببینمش.»
اهریمن پیش از اینکه جواب بدهد آهی کشید: «باشه،نرفتم بهت میگم. اما میشه محدودیتهام رو برداری؟ توی اینچند وضعیت حتی اگه بخوام هم نمیتونم جوابت رو بدم.»
یوان بیهیچچهارم حرفی، محدودیتهایشچند را برداشت.
اهریمن پیش از اینکه بهدقیق سمتِ جنوب اشاره کند، دستهایشچهارم را سریع کش و قوسی داد.
«اگه به اونفروکش سمت بری، در نهایتمهمی به درهٔ پایانی میرسی.»
یوان پرسید:بود—درکِ «از اینجاوسعتِ چقدر راهه؟»
میدانست که درهٔ خونینِ محروم پهناور است، اما چونشوکِ هرگز به آنجا نرفته بود—یا در زندگیِ پیشینِ خود توجهِدرسته چندانی به آن نکرده بود—درکِ درستی از وسعتِ واقعیاش نداشت.
«راستش، من هرگز دورتر از درهٔ پنجم نرفتم، برایرفتن همین نمیتونم دقیق بگم. با این حال، فقط رفتن ازفروکش درهٔ چهارم به درهٔ پنجم دستکم چند سال طول میکشه.»
یوان بااولیهاش تعجب دادکرد زد: «چند سال؟!»
پس از اینکه شوکِ اولیهاش فروکشراستش کرد، یوان ناگهان جزئیاتِ مهمی رابگم دربارهٔ قلمروِ اهریمنی به یاد آورد.
آه، درسته... درست مثلِچند پهنهٔ آغازین، جریانِ زمان اینجاشوکِ با نُه آسمان فرق داره.
در واقع، زمان در قلمروِ اهریمنی بسیارحال سریعتر از نُه آسمان میگذشت—و حتی جریانِ شتابگرفتهٔمیکشه درونِ پهنهٔ آغازین هم در برابرش رنگ میباخت.
چی بود؟ یه سال توی این دنیا فقطقلمروِ یه روز توی نُه آسمانه؟ یوان برای یافتنِجریانِ این اطلاعات در خاطراتِ تیان چنیو جستوجو کرد.
اگر اختلافِ زمانی واقعاً تا اینراستش حد زیاد بود، یوان دیگر از گذراندنِحال چند سال در این مکان نگرانی نداشت.
یوان پرسید:چهارم «درهٔ خونینِ محرومسال چندتا دره داره؟»
اهریمن جواب داد: «در مجموع دهتا. نُهتای اولفقط به عنوانِ درهٔ اول تا درهٔ نهم شناخته میشن.شوکِ درهٔ پایانی درست در قلبِ این سرزمین قرار داره.»
یوان در حالی که بهناگهان سمتِ جنوب به راه افتاد، بادرسته آرامش گفت: «فهمیدم. ممنون بابتِ اطلاعات.»
اهریمن با صدایی مردد صدا زد و به پیکرهای سنگشده اشاره کرد: «صـ-صبر کن! اونا چی؟چهارم واقعاً میخوای برای همیشه همونطوری ولشون کنی؟ این اولین باریه که چنین چیزی رو میبینم، امایاد طبقِ افسانهها، وقتی یه اهریمن مُهر میشه، هوشیار باقی میمونه—و تا ابد توی همون حالت گیر میافته.»
یوان با بیتفاوتی گفت: «درسته. اونا در واقع برای بقیهٔاولیهاش عمرِ جاودانهشون زندهبهگور میشن. با این حال، من برای همیشه مُهرشونمثلِ نکردم، برای همین بعد از چند سال به حالتِ عادی برمیگردن.»
«که اینطور...پنجم ممنون کههمین از جونمون گذشتی...»
«...»
یوان پیش از اینکه بپرسد،واقعیاش لحظهای به اهریمن خیره ماند:همین «هی، میخوای با من بیای؟»
چشمهای اهریمن ازدستکم سؤالِ ناگهانیِ یوانطول گرد شد: «ببخشید؟»
«هنوز سؤالهای زیادی دربارهٔ اینجا دارمبگم و خوب میشه موقعِ سفر به درهٔسال پایانی کسی رو برای همصحبتی داشته باشم.»
اهریمن با وجودِ اینکه ممکن بود یوان را برنجاند و خطرِ مُهر شدن راپهنهٔ به جان بخرد، با دستپاچگی دستِ رد به سینهاش زد: «شـ... شاید تو آرزویبرابرش مرگ داشته باشی، اما من هنوز نمیخوام بمیرم! هنوز باید انتقامِ خانوادهم رو بگیرم!»
یوان در تلاش برای راضی کردنش،راستش با آرامش گفت: «میتونم بهت قولبگم بدم که هیچ اتفاقی برات نمیافته.»
«تازه، وقتی قراره تا آخرِسال عمرت توی این مکان گیراولیهاش بیفتی، چطور میخوای انتقام بگیری؟»
اهریمن ساکت شد: «ایـ... این...»
وقتی اهریمنی به درهٔ خونینِ محروم تبعید میشد، رفتن از آنجا عملاً غیرممکن بود.پهنهٔ کسانی که به این مکان رانده میشدند، محکوم بودند تا پایانِ عمر همانجا بمانند.برابرش اما با طولِ عمری که تنه به ابدیت میزد، تنها رهاییِ واقعیشان مرگ بود.
از این نظر، تفاوتِ چندانی با یو نینگ و جی راندقیق نداشتند که زمانی درونِ قلمروِ سایه به دام افتاده بودند و سرنوشتشانشوکِ این بود که در انزوا بپوسند یا ارواحِ دیگر آنها را ببلعند.
اهریمن در حالی که بارقهای از امید در چشمانش سوسواولیهاش میزد، گفت: «رفتن از اینجا کاملاً هم غیرممکن نیست. شنیدمدرست که بعضی از تبعیدیها قبلاً تونستن آزادیشون رو پس بگیرن.»
یوان آرام خندید: «شاید چند نفرِ خوششانسحال تحتِ شرایطِ خاصی آزاد شده باشن. اما واقعاًمیکشه باورت میشه همچین شانسی به تو رو بیاره؟»
«...»
اهریمن ساکت ماند.
پس از مکثی کوتاه، یوان اضافهطول کرد: «دنبالم بیا. سرگرمم کن، منکرد هم کمکت میکنم از اینجا بری.»
با این پیشنهادِ وسوسهانگیزِهمین یوان، اهریمن مضطرب آبِفقط دهانش را قورت داد.
پرسید: «چطوری آزادم میکنی؟»
اما وقتی یوان شانههایش را بالا انداخت وپنجم جواب داد، دهانِ اهریمن باز ماند: «الان اصلاًچهارم نمیدونم، ولی یه راهی پیدا میکنم. قول میدم.»
اهریمن آهِچهارم بلندی کشید:چند «جدی میگی...؟»
با وجودِ جوابِ ناامیدکنندهٔ یوان، اهریمن نمیتوانست اعتمادبهنفسِ تزلزلناپذیرِرفتن صدایش را نادیده بگیرد. فراتر از آن، چیزی دراولیهاش یوان بود—حضوری وصفناپذیر—که او را بهطرزِ عجیبی قابلاعتماد جلوه میداد.
یوان بیآنکه منتظرِفروکش جواب بماند، چرخیدجزئیاتِ و به راه افتاد.
از روی شانهاش گفت: «اگه دلت نمیخواد دنبالم بیای،نرفتم نیا. مجبورت نمیکنم. آزادی بقیهٔ عمرت رو همینجا بمونی وسال به انتقامی دل خوش کنی که هرگز از راه نمیرسه.»
با شنیدنِ این حرفها،چند اهریمن حس کرد رشتهایتعجب در ذهنش پاره شد.
سپس، بیآنکه خودشنرفتم هم متوجه شود،بگم بهسوی یوان قدم برداشت.
اعلام کرد:اولیهاش «من... منکرد باهات میام!»
یوان پرسید:بود—درکِ «اسمت چیه؟وسعتِ من یوانم.»
«میتونی لِو صدام کنی.»
«بیا بریم،پنجم لِو. سعیهمین کن عقب نمونی.»
یوان ناگهان به آسمان جهید. در دم، شعلههایقلمروِ زیبایی گرداگردش زبانه کشید و جفتبالی آتشین بر پشتشزمان شکل گرفت و همچون شهابسنگی شعلهور شکافت و رفت.
لِو که از فنِ حرکتیِواقعیاش یوان مبهوت مانده بود، فریادهمین زد: «این دیگه چه کوفتیه؟!»
اما با دیدنِ اینکه یوان چقدر سریعمیکشه داشت در افق ناپدید میشد، حیرتش راجزئیاتِ پس زد و با شتاب به دنبالش رفت.
در همین حال، در گوشهای از آسمانِ نهم، کسانیرفتن که به یوان متصل بودند—مانند فنگ یوشیانگ و شیائواولیهاش هوا—ناگهان حس کردند پیوندشان با او قطع شده است.
«این حس... اربابِ جوان؟!»
«یوان؟!»
لحظهای که ارتباطشان با یوان قطع شد،میکشه فنگ یوشیانگ، شیائو هوا و لان یینگیینگجزئیاتِ بیدرنگ دست از هر کاری که میکردند کشیدند.