---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تزکیه انلاین

چپتر 2468: رژهٔ اهریمن‌کُشی • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 2468: رژهٔ اهریمن‌کُشی

0

نگهبان با عصبانیت داد زد: «لعنت! شوخی نمی‌کنم! فقط‌گرفت​ نگاه کنید! روی مُهر تَرَک افتاده! اگه دارم شوخی‌منظورت​ می‌کنم، حقوقِ ده سالِ آینده‌م رو می‌دم به شماها!»

با شنیدنِ این حرف، بقیهٔ نگهبان‌ها سرانجام به سمتِ ورودیِ‌عوض​ قلمروِ اهریمنی چرخیدند؛ دو دروازهٔ عظیم که با نُه زنجیرِ‌بی‌درنگ​ طلایی بسته شده و سدی نیمه‌شفاف دورشان را گرفته بود.

در نگاهِ اول، خودِ سد کاملاً سالم به نظر‌تماس​ می‌رسید. با این حال، همین که زنجیرهای طلایی را‌کشیدند​ با دقتِ بیشتری بررسی کردند، حالتِ چهره‌شان عوض شد.

روی یکی از زنجیرها ترک‌های‌اومده​ واضحی افتاده بود؛ زنجیری که‌چیه​ میلیون‌ها سال بی‌نقص مانده بود.

نگهبان‌ها بی‌درنگ به وحشت‌بیرون​ افتادند: «را... راسته! روی‌ارتباط​ یکی از مُهرها تَرَک افتاده!»

ده نگهبان در ورودی مستقر بودند، اما حتی یک نفرشان هم مُهردارِ اهریمن نبود.‌واضحی​ در عوض، خاندانِ مُهرِ اهریمن و غارِ مُهرِ اهریمن آن‌ها را مشترکاً استخدام کرده‌اما​ بودند، چرا که هیچ‌کدام به دیگری اعتماد نداشت تا به‌تنهایی به‌خوبی از ورودی محافظت کند.

«لعنت! باید چی‌کار کنیم؟!»

«فقط یه کار‌اضطراری​ می‌شه کرد! با‌مُهرهای​ مُهردارانِ اهریمن تماس بگیرید!»

دو تن از نگهبان‌ها بی‌درنگ لوح‌های یشمیِ ارتباطی را از حلقه‌های‌وضعیتِ​ فضاییِ خود بیرون کشیدند و با مافوق‌هایشان تماس گرفتند؛ یکی با خاندانِ‌برداشت​ مُهرِ اهریمن ارتباط گرفت و دیگری به غارِ مُهرِ اهریمن خبر داد.

«یه وضعیتِ اضطراری پیش‌دقتِ​ اومده! یکی از مُهرهای‌حالتِ​ ورودیِ قلمروِ اهریمنی آسیب دیده!»

«منظورت چیه‌باید​ که آسیب دیده؟!‌کار​ بهتون حمله شده؟!»

«نه! خودش تَرَک برداشت!»

مُهردارِ اهریمن با کلافگی آهی کشید: «لعنت بهش! آخه‌گرفت​ چرا وقتی پلکانِ آسمان هنوز ناپدیده باید همچین اتفاقی‌منظورت​ بیفته؟! اون هم درست وقتی که رژهٔ اهریمن‌کُشی نزدیکه!»

او ادامه داد: «خوشبختانه، این احتمالاً چیزی جز یه فرسودگیِ جزئی‌یکی​ به خاطرِ گذرِ زمان نیست. مُهر از دورانِ اهریمنی وجود داشته‌افتادند​ و ما از قبل می‌دونستیم که در طولِ زمان رفته‌رفته ضعیف‌تر می‌شه.»

نگهبان پرسید:‌باید​ «پس باید‌کنیم​ چی‌کار کنیم؟»

«هیچ‌کار. فقط‌وضعیتِ​ به کارتون برسید‌اومده​ و مراقبش باشید.»

«فهمیدم...»

در نهایت، هر دو نگهبان پاسخ‌های تقریباً یکسانی‌حالتِ​ گرفتند و دستور این بود که صرفاً هوشیار‌میلیون‌ها​ بمانند و به نظارت بر مُهر ادامه دهند.

در موردِ مُهردارانِ اهریمن، هیچ‌کدام به خود زحمت ندادند تا وضعیت را به مافوق‌هایشان‌حلقه‌های​ اطلاع دهند، چرا که آن را بی‌اهمیت می‌دانستند. گذشته از این، همه از قبل‌مُهرهای​ غرق در آماده‌سازی برای رژهٔ اهریمن‌کُشی و فعالیت‌های رو به افزایشِ پرستندگانِ اهریمن بودند.

زمان گذشت و هرچه روزها‌اومده​ به رژهٔ اهریمن‌کُشی نزدیک‌تر می‌شد،‌چیه​ ترک‌های بیشتری روی مُهر می‌افتاد.

وقتی یکی از نگهبان‌ها دید که یکی از زنجیرها پر‌خبر​ از ترک شده و به نظر می‌رسد در آستانهٔ خرد‌بهتون​ شدن است، پرسید: «هی... رئیس چی گفت؟ مطمئنی می‌تونیم نادیده‌ش بگیریم؟»

نگهبانی که با‌زنجیرهای​ مُهردارانِ اهریمن تماس گرفته‌کردند​ بود، گفت: «مشکلی نیست.»

«رئیس بهم اطمینان داد‌کنیم​ که این طبیعیه و‌مُهردارانِ​ اونا از قبل در جریانِ—»

تلنگ!

ناگهان یکی از زنجیرهای‌بیرون​ طلایی خرد شد و همهٔ‌گرفت​ حاضران را از جا پراند.

«اوه... فکر کنم‌زنجیرهای​ بهتره دوباره با‌بررسی​ رئیس تماس بگیری.»

مدت کوتاهی بعد، نگهبانان‌کنیم​ برای بارِ دوم با‌مُهردارانِ​ مُهردارانِ اهریمن تماس گرفتند.

«ارشد، یکی از مُهرها شکسته!»

«چی؟ شکست؟ بقیهٔ‌خود​ مُهرها چطور؟ باید‌مافوق‌هایشان​ نُه تا باشن.»

«اون هشت‌تای دیگه سالمن.»

«پس نادیده‌ش بگیر.‌چی‌کار​ وقتی رژهٔ اهریمن‌کُشی تموم‌کرد​ شد، بهش رسیدگی می‌کنیم.»

«فهمیدم...»

نگهبان پس از قطع‌بیرون​ کردنِ تماس، به بقیه‌ارتباط​ گفت: «گفت نادیده‌ش بگیریم.»

نگهبانِ دیگر گفت:‌زنجیرهای​ «مالِ من هم‌بررسی​ همین رو گفت.»

نگهبانان در سکوت‌چی‌کار​ به هشت مُهرِ‌می‌شه​ باقی‌مانده نگاه کردند.

«فکر کنم‌وضعیتِ​ تا وقتی‌پیش​ بقیه سالمن، مشکلی—»

پیش از آنکه حتی‌بیرون​ حرفِ نگهبان تمام شود، دو‌گرفت​ مُهرِ دیگر هم‌زمان ترک برداشتند.

«...»

نگهبانان در سکوت نگاهی به هم انداختند‌کرد​ و با خود فکر کردند که آیا‌حلقه‌های​ باید دوباره با رئیس‌هایشان تماس بگیرند یا نه.

در همین حال، مردم از سراسرِ نُه آسمان شروع به تجمع در محلِ برگزاریِ رژهٔ اهریمن‌کُشی‌آهی​ کردند؛ مکانی که در جهانِ مستقلِ خودش قرار داشت و عملکردش شبیهِ «هزار فن» بود و‌نزدیکه​ به بازدیدکنندگان از سراسرِ نُه آسمان اجازه می‌داد بدونِ نیاز به پلکانِ آسمان واردِ آن شوند.

«از پلکانِ آسمان‌خود​ خبری نیست؟ چند‌مافوق‌هایشان​ سالیه که غیبش زده.»

«از پلکانِ آسمان خبر ندارم، اما شنیدم‌کردند​ که امپراتورِ کیهانی ایزدِ آفرینش رو به‌واضحی​ خدمت گرفته تا یکیِ جدید برامون بسازه.»

بازدیدکنندگان در حالی که‌کنیم​ منتظرِ شروعِ مراسم بودند،‌مُهردارانِ​ با هم گپ می‌زدند.

«چقدر طول می‌کشه؟ البته اگه اصلاً ساختنِ یکیِ جدید‌منظورت​ ممکن باشه. بی‌دلیل نیست که پلکانِ آسمان از زمانِ ساخته‌شدنش‌آخه​ تا الان، تنها گنجینهٔ ما برای عبور از قلمروها مونده.»

«فکرش رو بکن، پلکانِ آسمان میلیون‌ها‌مافوق‌هایشان​ سال پیش ساخته شده. هر کی که‌پیش​ ساخته‌دش، خیلی از زمانِ خودش جلوتر بوده!»

در گوشه‌ای‌همین​ دیگر، بحثِ متفاوتی‌بیشتری​ در جریان بود.

«آخرین باری که‌چی‌کار​ رژهٔ اهریمن‌کُشی برگزار‌می‌شه​ شد، کِی بود؟»

«فکر کنم‌وضعیتِ​ چند هزار‌پیش​ سال پیش.»

«از زمانِ تأسیسِ خاندانِ مُهرِ اهریمن، رژهٔ اهریمن‌کُشی‌ارتباط​ هفت بار برگزار شده که بیشترشون هم مدتِ کوتاهی‌دیده​ بعد از غیب‌شدنِ ناگهانیِ بنیان‌گذارشون بدونِ معرفیِ جانشین بوده.»

«این یان هارا‌زنجیرهای​ کیه؟ تا امروز اسمش‌کردند​ رو هم نشنیده بودم.»

«از چیزایی که شنیدم، اون‌کار​ یه مُهردارِ استادِ اهریمنه، حتی‌بگیرید​ یه مُهردارِ افضلِ اهریمن هم نیست.»

«و داره رهبر رو‌پیش​ به چالش می‌کشه؟ چرا‌دیده​ باید همچین کاری بکنه؟»

«طبقِ شایعات، اون از چیان چو کینه‌گرفتند​ به دل داره، چون اون رو مقصرِ‌اومده​ شکستش تو آزمونِ صلاحیتِ مُهردارِ افضلِ اهریمن می‌دونه.»

«چی؟ اگه‌همین​ راست باشه،‌دقتِ​ چقدر رقت‌انگیزه.»

«زن‌ها دیگه، مگه نه؟»

«...»

چند روز پیش از زمانِ برنامه‌ریزی‌شده‌مافوق‌هایشان​ برای آغازِ رژهٔ اهریمن‌کُشی، خبرِ ضعیف‌شدنِ مُهرِ‌پیش​ قلمروِ اهریمنی به گوشِ یان هارا رسید.

یان هارا پس از‌دقتِ​ شنیدنِ خبر فریاد زد:‌حالتِ​ «چی؟! از کِی شروع شد؟!»

«حدودِ دو هفته پیش.»

او با ناباوری به فریاد‌اومده​ زدن ادامه داد: «و چرا من‌بهتون​ تازه الان دارم این رو می‌شنوم؟!»

«مسئولِ ارتباطات فکر می‌کرد این موضوع عادی و بی‌اهمیته، چون‌خبر​ مُهرها سال‌ها بود که داشتن ضعیف می‌شدن... تا اینکه در‌بهتون​ عرضِ فقط دو هفته، شش تا از نُه مُهر شکستن.»

یان هارا دستش را به پیشانی‌اش کوبید و‌حالتِ​ گفت: «مسخره‌ست! کی یه آدمِ به این بی‌مغزی‌میلیون‌ها​ رو مسئولِ یه چیزِ به این مهمی کرده؟!»

ناولها | novelha.net