چپتر 2468: رژهٔ اهریمنکُشی
0نگهبان با عصبانیت داد زد: «لعنت! شوخی نمیکنم! فقطگرفت نگاه کنید! روی مُهر تَرَک افتاده! اگه دارم شوخیمنظورت میکنم، حقوقِ ده سالِ آیندهم رو میدم به شماها!»
با شنیدنِ این حرف، بقیهٔ نگهبانها سرانجام به سمتِ ورودیِعوض قلمروِ اهریمنی چرخیدند؛ دو دروازهٔ عظیم که با نُه زنجیرِبیدرنگ طلایی بسته شده و سدی نیمهشفاف دورشان را گرفته بود.
در نگاهِ اول، خودِ سد کاملاً سالم به نظرتماس میرسید. با این حال، همین که زنجیرهای طلایی راکشیدند با دقتِ بیشتری بررسی کردند، حالتِ چهرهشان عوض شد.
روی یکی از زنجیرها ترکهایاومده واضحی افتاده بود؛ زنجیری کهچیه میلیونها سال بینقص مانده بود.
نگهبانها بیدرنگ به وحشتبیرون افتادند: «را... راسته! رویارتباط یکی از مُهرها تَرَک افتاده!»
ده نگهبان در ورودی مستقر بودند، اما حتی یک نفرشان هم مُهردارِ اهریمن نبود.واضحی در عوض، خاندانِ مُهرِ اهریمن و غارِ مُهرِ اهریمن آنها را مشترکاً استخدام کردهاما بودند، چرا که هیچکدام به دیگری اعتماد نداشت تا بهتنهایی بهخوبی از ورودی محافظت کند.
«لعنت! باید چیکار کنیم؟!»
«فقط یه کاراضطراری میشه کرد! بامُهرهای مُهردارانِ اهریمن تماس بگیرید!»
دو تن از نگهبانها بیدرنگ لوحهای یشمیِ ارتباطی را از حلقههایوضعیتِ فضاییِ خود بیرون کشیدند و با مافوقهایشان تماس گرفتند؛ یکی با خاندانِبرداشت مُهرِ اهریمن ارتباط گرفت و دیگری به غارِ مُهرِ اهریمن خبر داد.
«یه وضعیتِ اضطراری پیشدقتِ اومده! یکی از مُهرهایحالتِ ورودیِ قلمروِ اهریمنی آسیب دیده!»
«منظورت چیهباید که آسیب دیده؟!کار بهتون حمله شده؟!»
«نه! خودش تَرَک برداشت!»
مُهردارِ اهریمن با کلافگی آهی کشید: «لعنت بهش! آخهگرفت چرا وقتی پلکانِ آسمان هنوز ناپدیده باید همچین اتفاقیمنظورت بیفته؟! اون هم درست وقتی که رژهٔ اهریمنکُشی نزدیکه!»
او ادامه داد: «خوشبختانه، این احتمالاً چیزی جز یه فرسودگیِ جزئییکی به خاطرِ گذرِ زمان نیست. مُهر از دورانِ اهریمنی وجود داشتهافتادند و ما از قبل میدونستیم که در طولِ زمان رفتهرفته ضعیفتر میشه.»
نگهبان پرسید:باید «پس بایدکنیم چیکار کنیم؟»
«هیچکار. فقطوضعیتِ به کارتون برسیداومده و مراقبش باشید.»
«فهمیدم...»
در نهایت، هر دو نگهبان پاسخهای تقریباً یکسانیحالتِ گرفتند و دستور این بود که صرفاً هوشیارمیلیونها بمانند و به نظارت بر مُهر ادامه دهند.
در موردِ مُهردارانِ اهریمن، هیچکدام به خود زحمت ندادند تا وضعیت را به مافوقهایشانحلقههای اطلاع دهند، چرا که آن را بیاهمیت میدانستند. گذشته از این، همه از قبلمُهرهای غرق در آمادهسازی برای رژهٔ اهریمنکُشی و فعالیتهای رو به افزایشِ پرستندگانِ اهریمن بودند.
زمان گذشت و هرچه روزهااومده به رژهٔ اهریمنکُشی نزدیکتر میشد،چیه ترکهای بیشتری روی مُهر میافتاد.
وقتی یکی از نگهبانها دید که یکی از زنجیرها پرخبر از ترک شده و به نظر میرسد در آستانهٔ خردبهتون شدن است، پرسید: «هی... رئیس چی گفت؟ مطمئنی میتونیم نادیدهش بگیریم؟»
نگهبانی که بازنجیرهای مُهردارانِ اهریمن تماس گرفتهکردند بود، گفت: «مشکلی نیست.»
«رئیس بهم اطمینان دادکنیم که این طبیعیه ومُهردارانِ اونا از قبل در جریانِ—»
تلنگ!
ناگهان یکی از زنجیرهایبیرون طلایی خرد شد و همهٔگرفت حاضران را از جا پراند.
«اوه... فکر کنمزنجیرهای بهتره دوباره بابررسی رئیس تماس بگیری.»
مدت کوتاهی بعد، نگهبانانکنیم برای بارِ دوم بامُهردارانِ مُهردارانِ اهریمن تماس گرفتند.
«ارشد، یکی از مُهرها شکسته!»
«چی؟ شکست؟ بقیهٔخود مُهرها چطور؟ بایدمافوقهایشان نُه تا باشن.»
«اون هشتتای دیگه سالمن.»
«پس نادیدهش بگیر.چیکار وقتی رژهٔ اهریمنکُشی تمومکرد شد، بهش رسیدگی میکنیم.»
«فهمیدم...»
نگهبان پس از قطعبیرون کردنِ تماس، به بقیهارتباط گفت: «گفت نادیدهش بگیریم.»
نگهبانِ دیگر گفت:زنجیرهای «مالِ من همبررسی همین رو گفت.»
نگهبانان در سکوتچیکار به هشت مُهرِمیشه باقیمانده نگاه کردند.
«فکر کنموضعیتِ تا وقتیپیش بقیه سالمن، مشکلی—»
پیش از آنکه حتیبیرون حرفِ نگهبان تمام شود، دوگرفت مُهرِ دیگر همزمان ترک برداشتند.
«...»
نگهبانان در سکوت نگاهی به هم انداختندکرد و با خود فکر کردند که آیاحلقههای باید دوباره با رئیسهایشان تماس بگیرند یا نه.
در همین حال، مردم از سراسرِ نُه آسمان شروع به تجمع در محلِ برگزاریِ رژهٔ اهریمنکُشیآهی کردند؛ مکانی که در جهانِ مستقلِ خودش قرار داشت و عملکردش شبیهِ «هزار فن» بود ونزدیکه به بازدیدکنندگان از سراسرِ نُه آسمان اجازه میداد بدونِ نیاز به پلکانِ آسمان واردِ آن شوند.
«از پلکانِ آسمانخود خبری نیست؟ چندمافوقهایشان سالیه که غیبش زده.»
«از پلکانِ آسمان خبر ندارم، اما شنیدمکردند که امپراتورِ کیهانی ایزدِ آفرینش رو بهواضحی خدمت گرفته تا یکیِ جدید برامون بسازه.»
بازدیدکنندگان در حالی کهکنیم منتظرِ شروعِ مراسم بودند،مُهردارانِ با هم گپ میزدند.
«چقدر طول میکشه؟ البته اگه اصلاً ساختنِ یکیِ جدیدمنظورت ممکن باشه. بیدلیل نیست که پلکانِ آسمان از زمانِ ساختهشدنشآخه تا الان، تنها گنجینهٔ ما برای عبور از قلمروها مونده.»
«فکرش رو بکن، پلکانِ آسمان میلیونهامافوقهایشان سال پیش ساخته شده. هر کی کهپیش ساختهدش، خیلی از زمانِ خودش جلوتر بوده!»
در گوشهایهمین دیگر، بحثِ متفاوتیبیشتری در جریان بود.
«آخرین باری کهچیکار رژهٔ اهریمنکُشی برگزارمیشه شد، کِی بود؟»
«فکر کنموضعیتِ چند هزارپیش سال پیش.»
«از زمانِ تأسیسِ خاندانِ مُهرِ اهریمن، رژهٔ اهریمنکُشیارتباط هفت بار برگزار شده که بیشترشون هم مدتِ کوتاهیدیده بعد از غیبشدنِ ناگهانیِ بنیانگذارشون بدونِ معرفیِ جانشین بوده.»
«این یان هارازنجیرهای کیه؟ تا امروز اسمشکردند رو هم نشنیده بودم.»
«از چیزایی که شنیدم، اونکار یه مُهردارِ استادِ اهریمنه، حتیبگیرید یه مُهردارِ افضلِ اهریمن هم نیست.»
«و داره رهبر روپیش به چالش میکشه؟ چرادیده باید همچین کاری بکنه؟»
«طبقِ شایعات، اون از چیان چو کینهگرفتند به دل داره، چون اون رو مقصرِاومده شکستش تو آزمونِ صلاحیتِ مُهردارِ افضلِ اهریمن میدونه.»
«چی؟ اگههمین راست باشه،دقتِ چقدر رقتانگیزه.»
«زنها دیگه، مگه نه؟»
«...»
چند روز پیش از زمانِ برنامهریزیشدهمافوقهایشان برای آغازِ رژهٔ اهریمنکُشی، خبرِ ضعیفشدنِ مُهرِپیش قلمروِ اهریمنی به گوشِ یان هارا رسید.
یان هارا پس ازدقتِ شنیدنِ خبر فریاد زد:حالتِ «چی؟! از کِی شروع شد؟!»
«حدودِ دو هفته پیش.»
او با ناباوری به فریاداومده زدن ادامه داد: «و چرا منبهتون تازه الان دارم این رو میشنوم؟!»
«مسئولِ ارتباطات فکر میکرد این موضوع عادی و بیاهمیته، چونخبر مُهرها سالها بود که داشتن ضعیف میشدن... تا اینکه دربهتون عرضِ فقط دو هفته، شش تا از نُه مُهر شکستن.»
یان هارا دستش را به پیشانیاش کوبید وحالتِ گفت: «مسخرهست! کی یه آدمِ به این بیمغزیمیلیونها رو مسئولِ یه چیزِ به این مهمی کرده؟!»