چپتر 1893: آزمونِ حیاطِ درونی
0یوان با بقیه خداحافظی کرد و گفت: «پس بعداًبهعنوانِ میبینمتون.» سپس بهدنبالِ بزرگ سان بهسوی منطقهٔ آزمونِ حیاطِفرقهایه درونی رفت که فاصلهٔ چندانی با زمینهای شکار نداشت.
وقتی رسیدند، یوان متوجهکوتاه شد که حدود ۳۰خورد شاگردِ دیگر آنجا حضور دارند.
بزرگ سان پرسید:کنید «فکر میکردی فقط خودتبای تو آزمون شرکت میکنی؟»
«البته که نه.»
سپس بزرگ سان گفت: «مهم نیستبیخیالش چند شاگرد تو آزمون شرکت میکنن،کرده فقط پنج نفرتون میتونید قبول بشید.»
وقتی شرکتکنندگانِ دیگرهفتهٔ متوجهِ یوان شدند،استادِ چشمهایشان گرد شد.
«هی، نگاه کنید! اوناون همون پسری نیست کهژان بای ژان رو کشت؟»
«خودشه! ولی اینجا چیکار میکنه؟بای قبل از اون حبسِ دوسالهاشاینجا که فقط یه جنگجوی روح بود!»
شاگردان از حضورِ یوان در آزمون گیج شدهاومده بودند، چرا که نمیتوانستند درک کنند او چطورپیوسته توانسته شرایطِ شرکت در آن را به دست بیاورد.
این بچه... پایهٔ تزکیهاش توی این سه هفتهخورد بازم بالا رفته! امکان نداره مدام در حالِشاگردش مصرفِ گنجینهها باشه. چطور اینقدر سریع پیشرفت میکنه؟
وقتی بزرگ سان متوجه شد پایهٔ تزکیهٔبای یوان در عرضِ تنها سه هفتهٔ کوتاه بهقبل لایهٔ ۵ از استادِ روح رسیده، جا خورد.
شاگردان به پچپچ ادامه دادند: «بیخیالش.ژان ببین با کی اومده. اون بزرگ سانقبل نیست؟ فکر میکنی بهعنوانِ شاگردش قبولش کرده؟»
«عمراً. بزرگ سان تو فرقه معروفه که از وقتیبهعنوانِ به فرقه پیوسته، تنها بزرگِ فرقهایه که حتی یهفرقهایه شاگرد هم نداشته. مرشدِ من همیشه در موردش حرف میزنه.»
«جداً؟ پستنها اصلاً چراکوتاه اومده تو فرقه؟»
«کی میدونه...»
گفتوگوها بهسرعت از یوان بهبای بزرگ سان تغییر کرد کهاینجا برای خودش شهرتی در فرقه داشت.
یوان بهخوبی میدانست که دیگر بزرگانِ فرقه بهخاطرِ نداشتنِ شاگرد، بزرگ سان را بهعنوانِ «بزرگِ بیکفایت» میشناسند. با این حال، بزرگ سان اجازهموردش نمیداد شهرتش در فرقه روی او تأثیر بگذارد و بیشترِ وقتش را در زمینهای شکار میگذراند تا از شاگردانِ آنجا محافظت کند. به همینروی دلیل، او در میانِ شاگردان، بهویژه شاگردانِ مرد، بسیار محبوب بود، چرا که یکی از زیباترین بزرگانِ فرقه در صومعهٔ جاودانه به شمار میرفت.
مدتی بعد، بزرگِ فرقهٔ دیگری از راه رسید و گفت:ادامه «من ممتحنِ امسال هستم. ۷۸ شرکتکننده برای آزمونِ امسال وجودفرقه داره، اما امروز فقط پنج نفرتون شاگردِ حیاطِ درونی میشید.»
«قوانین سادهست. شما باید جانورانِ جادویی رو تو یه منطقهٔ مشخص شکار کنید. هر جانورِقبل جادویی بسته به قدرتش تو سه رتبهٔ مختلف درجهبندی میشه. از ضعیفترین شروع میکنیم: سبز،چطور قرمز و سیاه. میتونید رتبهٔ یه جانور رو از روی رنگِ روبانِ متصل بهش تشخیص بدید.»
«روبانِ سبز ۱ امتیاز و روبانِ قرمز ۵ امتیاز داره. اگهچیکار بتونید یه جانور با روبانِ سیاه رو شکار کنید، خودبهخود توشده آزمون قبول میشید، اما فقط یه جانور با روبانِ سیاه وجود داره.»
«همهتون ۷۲ ساعت وقت دارید تا جایی که میتونیدبهعنوانِ امتیاز جمع کنید و در پایانِ آزمون، پنج شاگردیفرقهایه که بیشترین امتیاز رو داشته باشن، شاگردِ حیاطِ درونی میشن.»
«به همهٔ شرکتکنندگان یک سلاحِ درجهٔ روحی به انتخابِ خودشون داده میشهبیخیالش و استفاده از هر چیزی که به شما داده نشده، ممنوعه. اینفرقهایه شاملِ داروهایی مثلِ اکسیرهای بازیابی و اکسیرهای تقویت هم میشه. سؤالی هست؟»
وقتی کسی جواب نداد، بزرگِ فرقه سلاحِ انتخابیِ هرکشت کس را به او داد و سپس اعلام کرد:جنگجوی «پس الان رسماً آزمون رو شروع میکنم. همگی موفق باشید.»
بهمحضِ شروعِ آزمون، تمامِ شرکتکنندگان—بهجز یوان—بیدرنگ به داخلِ منطقهٔ آزمون هجومچیکار بردند تا خودشان را ثابت کنند. خودِ منطقه پهناور بود و بابودند جنگلهای انبوه، زمینهای ناهموار و خطرهای پنهانش، به زمینهای شکار شباهت داشت.
بزرگ سانخورد از یوان پرسید:دادند «منتظر چی هستی؟»
«هیچی. بهزودی میبینمتون.»
یوان این راکنید گفت و لحظهایپسری بعد واردِ منطقه شد.
پس از ورود به منطقهٔ آزمون،ژان یوان بیدرنگ حسِ ایزدیاش را بهمیکنه کار گرفت تا اطرافش را بررسی کند.
میتونم چند جانورِ جادویی در رتبهٔ استادِببین روح بینِ لایهٔ ۳ و ۶ اینفرقه اطراف ببینم، اما فقط روبانِ سبز دارن.
یوان به نخستین جانورِ جادوییِ خوداستادِ با روبانِ قرمز برخورد کرد که درببین لایهٔ ۸ از استادِ روح قرار داشت.
بیشترِ شرکتکنندگانِ آزمون بسیار فراتر از لایهٔ ۱ از استادِ روح بودند و بسیاری ازقبل آنها بینِ لایهٔ ۷ و حتی اوجِ استادِ روح قرار داشتند. با این حال، حتیچطور در این شرایط هم بیشترشان تنها با جانورانی میجنگیدند که از تزکیهٔ خودشان ضعیفتر بودند.
اما یوان برای پیدا کردنِ جانوریژان که روبانِ مشکی داشت، تمامِ جانورانِمیکنه جادوییِ سرِ راهش را نادیده گرفت.
البته او تنها کسی نبود که به ایناومده راهبرد فکر کرده بود، چرا که چند شاگردِپیوسته دیگر هم میخواستند یکراست سراغِ روبانِ مشکی بروند.
پس از چند ساعت حرکتِ بیوقفه، یوان سرانجام با جانوری که روبانِ مشکی داشت روبهرو شد.شاگردش جانوری جادویی بود با پایهٔ تزکیه در لایهٔ ۳ از استادِ بزرگِ روح. با این حال،جداً یوان نخستین کسی نبود که پیدایش میکرد، چرا که از قبل کسی داشت با آن میجنگید.
این شاگرد در لایهٔ ۱ از استادِ بزرگِژان روح قرار داشت و در برابرِ جانور تقلاحبسِ میکرد. روشن بود که تواناییِ شکست دادنش را ندارد.
با دیدنِ این صحنه، یوان بهجای اینکه منتظر بماند تااینجا شاگرد شکستِ حتمیاش را بپذیرد، واردِ مبارزه شد و باحضورِ یک ضربهٔ ویرانگر، سرِ جانور را از تن جدا کرد.
شاگردی که داشت با جانور میجنگید، کمترین واکنششاومده شوکه شدن بود: «چـ... چی؟!» البته از اینکه کسیبزرگِ جرئت کرده بود شکارش را بدزدد، خشمگین هم بود.
«عوضی! ندیدی من از قبللایهٔ داشتم با اون جانور میجنگیدم؟!ادامه چطور جرئت کردی شکارم رو بدزدی؟!»
یوان روبانِ مشکی رااون برداشت و برگشت تاژان به شاگرد نگاه کند.
یوان پیش از اینکه رویش را برگرداند، گفت: «آره، دیدم و کاملاً روشن بود کهدوسالهاش نمیتونی شکستش بدی. بهجای فحش دادن به من، باید ازم تشکر کنی که کمکت کردمشرایطِ وقت و انرژیت رو هدر ندی. اگه جدی شروع به شکار کنی، شاید به بقیه برسی.»
شاگرد با سد کردنِ راهش، بیدرنگبیخیالش جلوی رفتنِ او را گرفت: «فکرکرده کردی با روبانِ مشکیِ من کجا میری؟!»