---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1932: نسلِ دوم • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1932: نسلِ دوم

0

از آن روزی که در پایتختِ محاصرهٔ‌نگون‌بختانی​ ربعِ شمالی با هم وقت گذرانده بودند، اوروم‌آن‌جا​ قلبِ زاغ و دخترش را زیاد ندیده بود.

در دورانِ پرآشوب و پرالتهابی زندگی می‌کردند و او در آن زمان درگیرِ مسائلِ خانوادگیِ‌تقریباً​ خودش بود. بعدها تمرکزش به عالمِ رؤیا معطوف شد. جاه‌طلبی‌هایش را دنبال کرد و در نهایت‌دژهای​ دژِ خودش را فتح کرد، به این امید که برای خود و خانواده‌اش زندگیِ آرامی بسازد.

بیدارشدگان به‌طور طبیعی بر اساسِ منطقه‌ای از عالمِ رؤیا که شب‌ها به آن سفر می‌کردند، دورِ هم جمع‌حاشیه​ می‌شدند. قلبِ زاغ خیلی دور بود؛ در مکانی که طلسمِ کابوس افرادِ کمی را به آنجا فرستاده بود. زیاد‌تعیینِ​ هم اهلِ معاشرت نبود، برای همین آن دو از هم فاصله گرفتند و در نهایت ارتباطشان به‌کلی قطع شد.

پیش‌تر گهگاه خبرهایی از او می‌شنید و از اینکه می‌فهمید حالش خوب است، خوشحال می‌شد. با توجه به دورافتاده‌پراکنده​ و خطرناک بودنِ گوشه‌اش در عالمِ رؤیا، به نظر می‌رسید قلبِ زاغ زندگیِ بسیار سختی دارد. بیدارشدگانِ زیادی آنجا نبودند‌کرده​ و تعدادِ دژها حتی از آن هم کمتر بود — برخلافِ منطقه‌ای که خودِ اوروم در آن لنگر انداخته بود.

مردمِ آنجا گردِ دژِ باشکوهِ سرنگهبانِ دلاوری جمع شده بودند؛ دژی که اکنون‌دورافتاده‌ای​ در آن دنیای بیگانه و خطرناک، سنگرِ بشریت به شمار می‌رفت. تقریباً به‌دشوار​ نظر می‌رسید آنجا مرکزِ عالمِ رؤیاست و هر چیزِ دیگری در حاشیه قرار دارد.

البته شبگردِ گریزپا و دیگر نگون‌بختانی هم بودند که سر از دریایی مه‌آلود درآورده بودند، و همچنین دژهای دورافتاده‌ای‌دیگری​ که این‌جا و آن‌جا در پهنهٔ وسیعِ عالمِ رؤیا پراکنده بودند. با توجه به ماهیتِ آنجا، حتی تعیینِ اینکه این‌تعیینِ​ دژها نسبت به مناطقِ پرجمعیت‌تر در کجا قرار دارند دشوار بود، چه رسد به باز کردنِ راهی به سوی آن‌ها.

آخرین خبری که اوروم از قلبِ زاغ شنیده بود، این بود که‌می‌رفت​ دژی را در دوردست‌های شمال فتح کرده است؛ نزدیکِ رشته‌کوهِ عظیمی که‌نگون‌بختانی​ از شرق تا غرب، تا جایی که انسان‌ها کاوش کرده بودند، امتداد داشت.

او که درگیرِ مسائلِ‌البته​ دیگری بود، سال‌ها به‌نگون‌بختانی​ قلبِ زاغ فکر نکرده بود.

اما حالا با دیدنِ دخترش،‌گریزپا​ یادِ تمامِ وقت‌هایی که با هم‌همچنین​ گذرانده بودند به ذهنش هجوم آورد.

اوروم حسِ دلتنگی،‌باشکوهِ​ عطوفت، حسرتِ تلخ‌وشیرین...‌شده​ و شرم کرد.

قلبِ زاغ کارهای زیادی برایش کرده بود، اما او هرگز جبران‌شمار​ نکرده بود. در عوض، خیلی ساده او را فراموش کرده بود،‌گریزپا​ چرا که بیش از حد درگیرِ کارهای خود و پیچیدگی‌های زندگی بود.

کیِ کوچک — که حسابی‌شبگردِ​ بزرگ شده بود — نگاهش‌مه‌آلود​ کرد و با گیجی اخم کرد.

انگار باز‌قرار​ هم یادش‌شبگردِ​ نمی‌آمد او کیست.

اوروم که هنوز‌باشکوهِ​ کمی مبهوت بود،‌شده​ لبخندی به او زد.

«من بیدارشده‌سرنگهبانِ​ اورومم... عمو‌شده​ اوری. دوستِ مادرت.»

هیچ نشانی‌حاشیه​ از آشنایی‌البته​ در چشمانش نبود.

دختر معذب جابه‌جا‌البته​ شد؛ حتی ذره‌ای لبخند‌نگون‌بختانی​ روی چهرهٔ گرفته‌اش ننشست.

«اوه... از‌گردِ​ دیدنتون خوشحالم،‌سرنگهبانِ​ بیدارشده اوروم.»

مکث کرد، نمی‌دانست‌دلاوری​ چه بگوید، بعد ناگهان‌دنیای​ به اطراف نگاه کرد.

«مادرت اینجاست؟»

کیِ کوچک... هرچند احتمالاً به‌زودی‌گریزپا​ باید این‌طور صدا زدنش را‌درآورده​ کنار می‌گذاشت... سر تکان داد.

«نه... دژِ مامان تو منطقهٔ خطرناکی از عالمِ رؤیاست‌دنیای​ و خیلی‌ها ازش به عنوان پناهگاه استفاده می‌کنن. چون‌چیزِ​ به محافظتِ اون نیاز دارن، بیشترِ وقتش رو خوابه.»

چند لحظه مکث‌دلاوری​ کرد و بعد با‌دنیای​ لحنی خشک اضافه کرد:

«مامان بهم گفت بیشتر با بچه‌های خانواده‌های بیدارشدهٔ‌نگون‌بختانی​ دیگه وقت بگذرونم، برای همین از طرفِ اون‌آن‌جا​ دعوت رو قبول کردم. تا نمایندهٔ خانواده‌مون باشم.»

رگه‌ای از غرور در کلماتِ‌گریزپا​ آخرش بود که باعث شد اوروم‌همچنین​ با دقت به او نگاه کند.

«ولی به نظر‌باشکوهِ​ نمیاد داری با‌شده​ بچه‌های دیگه وقت می‌گذرونی.»

چشمانِ کیِ کوچک گشاد شد.

«خب! اون... اون... سرِ‌البته​ فرصت می‌رم پیششون. فقط‌نگون‌بختانی​ دارم افکارم رو جمع‌وجور می‌کنم.»

اوروم که حدس می‌زد چرا قلبِ‌دیگر​ زاغ به دخترش گفته بیشتر با‌دژهای​ بچه‌های دیگر معاشرت کند، لبخند زد.

«داره بهت سخت می‌گذره؟»

کیِ کوچک نگاهِ‌دلاوری​ طولانی‌ای به او انداخت‌دنیای​ و بعد آه کشید.

«...یه کم.»

بعد با تلخی اضافه کرد:

«همه‌شون از قبل همدیگه رو می‌شناسن. تازه، خانواده‌های بیدارشدگانِ‌دنیای​ نامدارِ دیگه همگی... همگی... وضعشون از ما بهتره. وقتی خودم‌دیگری​ رو معرفی کردم، فقط سلام کردن و فوراً بی‌خیالم شدن.»

اوروم به‌زحمت‌سرنگهبانِ​ جلوی درهم‌رفتنِ‌شده​ چهره‌اش را گرفت.

خانواده‌های افرادی مثل شعلهٔ جاودان و سرنگهبان واقعاً محفلِ بسته‌ای داشتند.‌درآورده​ با توجه به اینکه چقدر آدمِ چاپلوس برای جلبِ توجهشان له‌له می‌زدند‌مناطقِ​ که اغلب هم ذره‌ای صداقت در کارشان نبود، باید هم این‌طور می‌بود.

افسوس خورد که خواهرزاده‌اش آنجا نیست... هرچند او خیلی‌مه‌آلود​ کوچک‌تر از این دخترِ طردشده بود. کیِ کوچک هم‌پراکنده​ احتمالاً علاقه‌ای نداشت وقتش را با یک بچه بگذراند.

چند لحظه ساکت‌باشکوهِ​ ماند و بعد‌شده​ دوباره لبخند زد.

«داشتم می‌رفتم یه کم خوراکی بگیرم... می‌خوای باهام بیای؟ هر چی باشه، تحمل کردنِ این مراسما با شکمِ پر خیلی راحت‌تره. تازه، می‌خوام‌دیگر​ بیشتر بدونم حالِ مامانت چطوره. می‌دونی، ما هم‌شهری هستیم. راستش، اگه به خاطرِ اون نبود من الان زنده نبودم. خواهرم هم همین‌طور. حالا‌کردنِ​ که بهش فکر می‌کنم، حتماً باید برات تعریف کنم که چطور نجاتمون داد — هر چی باشه، جنایته اگه ندونی مامانت چقدر فوق‌العاده‌ست...»

سرانجام، لبخندِ خجالتی‌قرار​ و آشنا روی‌گریزپا​ صورتِ دخترکِ غمگین نشست.

«اوه... باشه.‌قرار​ ولی خودم می‌دونم‌گریزپا​ که چقدر فوق‌العاده‌ست...»

اوروم مدتی را با کیِ کوچک گذراند و دربارهٔ قلبِ زاغ و روزهای اولیهٔ طلسمِ کابوس با او حرف زد. زیرِ آن‌البته​ ظاهرِ غمگین، هنوز همان کودکِ شیرین بود و این خوشحالش می‌کرد. در این بین، او را به چند نفر معرفی کرد و کمکش‌دشوار​ کرد تا با جمع بجوشد. معذب‌بودنش کمتر شد و سرانجام از پیشِ او رفت تا با چند بچه از خانواده‌های کم‌نفوذتر صحبت کند.

از اینکه فرصتی پیش آمده بود تا به‌بیگانه​ دخترِ ولی‌نعمتش کمک کند، حسابی خوشحال بود؛ حتی‌چیزِ​ اگر این کمک تا این حد کوچک بود.

لبخندِ کوچکی‌حاشیه​ روی لبانش‌البته​ نشسته بود.

امیدوارم دردسرسازِ کوچولوی‌البته​ خواهرم یه روز‌دیگر​ باهاش آشنا بشه.

اما بعد از آن روز، زندگی دوباره متلاطم شد. دستاوردِ شعلهٔ جاودان‌بشریت​ سروصدای عظیمی به پا کرده بود و موجِ بلندی از تغییرات، سراسرِ‌گریزپا​ جهان را لرزاند. این تغییرات به‌ویژه برای بیدارشدگانی مثل او تکان‌دهنده بود.

طولی نکشید که عروج‌یافتگانِ بیشتری — که حالا استاد‌سنگرِ​ خوانده می‌شدند — ظهور کردند. وجودِ دروازه‌های ردهٔ ۳ فاش‌قرار​ شد و بشریت را برای مدتی در هرج‌ومرج فرو برد.

سرانجام، اوروم دست‌به‌کارِ آماده‌سازی‌های‌البته​ اولیه‌ای شد تا خودش‌نگون‌بختانی​ به مصافِ کابوسِ دوم برود.

در بحبوحهٔ آن هیاهو،‌شبگردِ​ زیاد به کی سونگِ‌دریایی​ کوچک فکر نکرده بود.

تا اینکه روزی‌باشکوهِ​ رسید که به‌شدت از‌دژی​ این بابت پشیمان شد.

دلیلش این بود که تا آن زمان، نخستین نسل از‌بشریت​ کودکانی که پس از نزولِ طلسمِ کابوس به دنیا آمده‌البته​ بودند، به سنی رسیدند که ممکن بود به آن مبتلا شوند.

و بیدارشدگانی مثل او خیلی زود فهمیدند فرزندانِ‌نگون‌بختانی​ کسانی که آزمونِ طلسم را پشتِ سر گذاشته‌آن‌جا​ بودند، با احتمالِ بسیار بیشتری قربانیِ آن می‌شدند.

ناولها | novelha.net