چپتر 1671: ترس از خورشید
0طبق گفتهٔ خفته، دو دوستش چندان ازکنند قلمروِ سانی دور نبودند؛ با این حال،زود کاملاً از بُردِ حسِ سایهاش خارج بودند.
دو روز پرسه زدن طول کشیده بود تا آن جوان بهطور اتفاقی به قطعهای از عالمِ سایه بربخورد،زود همانجا که قدیس پیدایش کرد. تنها دلیلِ زنده ماندنش در چنین سفری در سراسرِ گورِ خدا این بود کهنقرهایاش نفیس و آدمهایش بیشترِ موجوداتِ کابوسِ روی سطح را سوزانده و راهی تا نزدیکیِ معبدِ کابوس باز کرده بودند.
سانی میتوانست فاصلهای را که یک خفته در دو روز طی میکرد، تنها در چند قدم پشت سر بگذارد، اما استفاده از گامِ سایه به اینابایی شکل قطعاً مقدارِ زیادی جوهر مصرف میکرد، بهخصوص اگر مجبور میشد نفیس را هم با خود ببرد. برگرداندنِ او و دو انسانِ دیگر در تمامِ این مسیرابرویی کاملاً منتفی بود — مگر اینکه میخواست خودش را در وسطِ یک منطقهٔ مرگ بهشدت ضعیف کند، ناگفته نماند که به دو آواتارِ دیگرش هم لطمه میزد.
خلاصه، ترجیحنفرتانگیز میداد به شیوهایمیتوانستند کمخرجتر جابهجا شود.
پرواز برایش کاملاً مناسب بود.
وقتی نفیس بالهای زیبایش را احضار میکرد، سانی حسِ سایهاش را به بیرون بسطمتقابل داد. در کاوشِ آن جنگلِ نفرتانگیز محتاط بود — موجوداتِ کابوسِ زیادی آنجا بودندشدند که میتوانستند نگاهش را حس کنند و از نگاه کردنِ متقابل هم ابایی نداشتند.
خیلی زود،کمخرجتر چهرهاش درشود هم رفت.
«آروم پیش میریم.»
بالهای سفید در میانِ تندبادی ظاهر شدند. نفیس که در درخششِ ملایمی روشنخیلی شده بود، دستهایش را بالا برد تا موهای نقرهایاش را ببندد. دست ازملایمی کار کشید، ابرویی بالا انداخت و با کمی گیجی به او نگاه کرد.
«مگه تصمیم نگرفتیمداد برای صرفهجویی تونفرتانگیز زمان پرواز کنیم؟»
سانی چند لحظه بهشود او خیره ماند، بعدوقتی آرام نگاهش را دزدید.
«...آره، ولی اگه یه چیزِ واقعاً قوی متوجهمون بشه، گیر میافتیم.ابایی شاید حتی مجبور بشیم فرار کنیم. برای همین، هر بار حدودتندبادی دوازده کیلومتر جلو میریم. وقتی توقف کردیم، من برای خطر شناسایی میکنم.»
به یکی از پلهای پیچکیمیتوانستند که به سمتِ گنبدِ گودالهامتقابل کشیده شده بود اشاره کرد.
«اول برو اونجا.»
نفیس چند لحظه بیحرکت ماند، سپس سر تکان داد و زانوهایشاحضار را کمی خم کرد. بعد با قدرت پرید و با یککنند بار بر هم زدنِ بالهایش، تندبادی شبیهِ توفان به پا کرد.
سانی در سایهها حلآنجا شد و به شکلِنگاه کلاغی سیاه به دنبالش رفت.
آن دو بر فرازِ سایبانِ متراکمِ برگهای سرخ اوجکردنِ گرفتند و بهسرعت به سمتِ ستونِ دوردستِ پیچکها پروازپیش کردند. در همین حین، نگاههای بیشماری پروازشان را دنبال کرد.
«اصلاً خوب نیست...»
دستهٔ عظیمی از موجوداتِ هولناک ناگهان از جنگل برخاستند و همچون ابری وزوزکنانبسط برای رهگیریِ آنها حرکت کردند. هر کدام از آن پلیدها شبیهِ پشهای بود، البتهنداشتند اگر پشهها به اندازهٔ سگ بودند و شکمهای براقی پر از خونِ گندیده داشتند.
سانی با حرص قارقار کرد.
«یعنی مجبورنفرتانگیز میشم مارآنجا رو احضار کنم؟»
اما پیش از آنکه تصمیم بگیرد، شمشیرِ سیاه نف ناگهان با درخششِ سفیدِکردنِ کورکنندهای شعلهور شد. شمشیر را به سمتِ دستهٔ مهاجم تاب داد و جرقهایتندبادی درخشان بر فرازِ جنگل به پرواز درآمد؛ انگار که سوار بر باد باشد.
لحظهای بعد، جرقهٔ سفید ناگهان گُر گرفت و توفانی از شعله از آن متولد شد کهجنگلِ دسته را در بر گرفت. پلیدهای شعلهور همچون بارانی از آتشِ سفید به پایین ریختند وآروم در سایبانِ سرخرنگ و مرطوب ناپدید شدند. آنهایی که نسوخته بودند، لرزان سرعتشان را کم کردند.
نفیس با درخششِ سفیدِ خالصی میدرخشید. پروازکنان بر فرازِ جنگل،متقابل شبیهِ خورشیدی کوچک بود... و اگر یک چیز بود که تمامِمیانِ موجوداتِ کابوسِ گورِ خدا از آن وحشت داشتند، آن خورشید بود.
لحظهای بعد، پلیدهایی که از حریقِ اولیهکنند جان به در برده بودند نیز طعمهٔ شعلههاچهرهاش شدند. به همین راحتی، دسته از بین رفت.
سانی بابسط ناباوری صحنهکاوشِ را تماشا کرد.
«...لعنت.»
چقدر راحت!
سانی راههای زیادی برای مقابله با غولهای پلید و جانورانِ درنده داشت. اماخیلی این آفتهای لعنتی در یک سالِ گذشته خون به دلش کرده بودند... حالا، وقتیروشن پیدایشان میشد حتی لازم نبود پنجهای تکان بدهد. چسبیدن به ستارهٔ دگرگون محشر بود!
اون آتشبانان چه کیفی میکردند...
یک یا دو دقیقه بعد به پلِ پیچکها رسیدند. شمشیرِ نفیس بارِ دیگر فرود آمد،کاوشِ این بار بیآنکه با شعلههایش تقویت شده باشد. با این حال، جسدِ بیسرِ هیولایِ میموننمایِ زشتیرفت به پایین سقوط کرد و ده دوازده ثانیه بعد با صدایی رعدآسا به جنگل برخورد کرد.
نفیس روی ساقهٔ ضخیمِ یک پیچکِ سرخ فرود آمد و با ساعدبندِ زرهش دیوارهٔ آن ستونِ زندهآروم را از خارهای سمی پاک کرد. سپس دستکشش را در خزه فرو برد تا جایِ دستی پیداببندد کند. نیمهایستاده و نیمهآویزان بر فرازِ آن سقوطگاهِ ژرف، جنگل را بررسی کرد؛ چشمانش آرام و متمرکز بود.
سانی در شکلِ کلاغش رویمیتوانستند شانهٔ او نشست. نفیس نگاهِ گذراییابایی به او انداخت، اما چیزی نگفت.
بارِ دیگر حسِ سایهاش را به جلو گسترش داد ونگاهش چند دشمنِ واقعاً قدرتمند را حس کرد که زیرِ تاجپوشِرفت انبوه، در فاصلهای نهچندان دور از موقعیتشان پنهان شده بودند.
یکی از آنها داشت از پلِبرایش آسمانی بالا میآمد و در میانِبیرون انبوهِ برگهای سرخ از دید پنهان بود.
بهترین راهنفرتانگیز برای ادامهآنجا این بود که...
از روی شانهٔ نفیس پرید و به جلونگاه پر کشید و پس از چند ثانیه چرخشیرفت نرم به راست کرد. نفیس هم به دنبالش رفت.
به همین ترتیب بین ستونهای گیاهی میپریدند و هر بار بیش ازنگاه چند دقیقه در هوا نمیماندند. در این حین پلیدهای دیگری هم بهسفید آنها حمله کردند؛ دستههایی از موجوداتِ ضعیفتر و همچنین موجوداتی واقعاً هولناک.
قویترینِ آنها هیولای اعظمی شبیهبه یک پایتونِ سرخ بود که خودشاحضار را جای بخشی از پلِ پیچکها جا زده بود. استتارِ موجودکنند چنان بینقص بود که سانی اصلاً متوجهش نشد... اما نفیس متوجه شد.
نهتنها این، بلکه رتبه، طبقه ونگاهش صفتهای دقیقش را هم میدانست ونداشتند همین نبرد را بسیار آسانتر کرد.
حتماً کاسی ازمحتاط همان راهِ دور درکنند حصار داشت کمکش میکرد.
در نهایت، سانی از ظهورِ سایه استفاده کرد تا پایتونِ غولپیکر را زمینگیر کند وابایی نفیس با چند ضربهٔ بیرحمانهٔ شمشیرش سرِ آن را جدا کرد. نبرد کوتاه اما سهمگین بود؛روشن در واقع آنقدر شدید بود که هیاهویش توجهِ موجوداتِ دیگر و بسیار خطرناکتری را جلب کرد.
خوشبختانه، پیش از آنکه پلیدهای دیگر به جسدِ پایتونِ بزرگزیبایش برسند و برای بلعیدنِ جثهٔ عظیمش با هم درگیر شوند ونگاهش جنگل را به لرزه درآورند، سانی و نفیس از آنجا گریختند.
با وجودِ اینکه آن دو چهارنگاهش سال بود یکدیگر را ندیده بودند وخیلی نفیس حتی او را به یاد نمیآورد...
همکاریشان مثلِ گذشته بینقص و راحت بود. بیآنکه لازم باشد چیزیابایی بگویند یا علامتی به یکدیگر بدهند، همچون دو بخش از یکتندبادی کلِ واحد حرکت میکردند و مرگ را بر سرِ دشمنانشان میباریدند.
سانی دلتنگِبسط این حسکاوشِ شده بود.
در مجموع... هرگزجابهجا سفر در گودالها برایشمناسب به این راحتی نبود.
طولی نکشید که به محدودهٔ تقریبیای که آن خفته توصیف کرده بود رسیدند. دستکم ستونِچهرهاش پیچکهایی که برای بالا آمدن به سطح از آن استفاده کرده بود، درست بود. حالابالا باید درختِ مردهای را پیدا میکردند که آن دو جوانِ دیگر زیرش پنهان شده بودند.
البته اگر هنوز زنده بودند.
«لعنت بهش.»
سانی با دیدنِ آنچهشود آنسویِ ستونِ سربهفلککشیده قراروقتی داشت، حالش گرفته شد.
آن بیرون، در پایین،آنجا که تقریباً بهطورِ کاملنگاه در جنگل بلعیده شده بود...
ویرانهای پهناور قرار داشت.