چپتر 1374: معبدِ غرقشده
0شمشیرِ لعنتی...
با ورود بهزیرِ درونِ ویرانِ معبد، سانیطولانی از احساساتِ تاریک میجوشید.
آخه گناهِ تسلا چه میخواست؟ یک لحظه به آتشِ عذابوجدانی دامن میزد که سانی ممکنساحلِ بود از نحوهٔ رفتارش با کاسی در گذشته احساس کند. لحظهٔ بعد، آن شبح به اوهمزمان یادآوری میکرد که چه اتفاقی افتاده بود و کاسی چقدر بیرحمانه به اعتمادش خیانت کرده بود...
خب، کاملاً روشن بود کهکشته آن شبح چه میخواهد. آننجات عوضی میخواست او را دیوانه کند.
و سانی... دیوانه بود.
مهم نبود چقدر درک میکرد چرا کاسی آن کار را کرده، و مهم نبود چند بار به خودش میگفت که کارهایش در نهایت باعث شدهمجبورشان بود رین از کشته شدن به دستِ موجوداتِ کابوس نجات یابد، و خودش از مرگ در بیابانِ کابوس یا تبدیل شدن به بردهٔ موردرت درسعی امان بماند... مهم نبود بعد از ساحلِ فراموششده چه چیزهایی را با هم از سر گذرانده بودند و چقدر رابطهشان بهتر و عمیقتر شده بود...
در پسِ همهٔ اینها، سانی همچنان ازیابد دستِ کاسی آسیبدیده، کینهتوز و خشمگین بود. درساحلِ حالی که همزمان عمیقاً به او اهمیت میداد.
یک افتضاحِ تمامعیار بود...
مگه تازگی داره؟
مدتها بودحدی که اوضاع ازفرورفته همین قرار بود.
سانی گفت:شدن «اینجا... اصلاًموجوداتِ هم ترسناک نیست.»
از روی تلی ازرین آوار پایین پرید وموجوداتِ در آبِ کمعمقی فرود آمد.
درونِ معبدِ گمشده هم در آبِ راکد غرق شده بود و هم در تاریکی. از آنجا که جزیرهکشتی کجتاریکی شده و تا حدی زیرِ امواج فرورفته بود، راهروهای طولانی با سقفهای بلند نیز کج شده بودند. آن سه نفرمیگذاشتند مجبور بودند با حالتی ناجور راه بروند؛ یک پایشان را روی دیوارها میگذاشتند و پای دیگر را روی کفِ ترکخورده.
بماند که همهجا پر از آوار بود وسقفهای مجبورشان میکرد از روی موانعِ طبیعی که راهشانبروند را سد کرده بودند بپرند یا بالا بروند.
اگر این وضعیت یک خوبی داشت، این بود که هیچکدامشان از تاریکیموردرت در عذاب نبودند. سانی میتوانست در تاریکی کاملاً خوب ببیند، کاسی اصلاً نیازیاینها به بینایی نداشت و نفیس هم قادر بود راهِ خودش را روشن کند.
نفیس گفت: «فکرشده کنم داره سعی میکنهدستِ بگه اینجا واقعاً ترسناکه.»
به او نگاه کرد ونیست با رضایت لبخند زد؛ مغرورپرید از اینکه منظورش را فهمیده بود.
سانی باحدی ناباوری بهامواج او خیره شد.
...چی؟ چرا اینقدر بهموجوداتِ خودش غرهست؟ فهمیدنش کهمرگ واقعاً اونقدرها هم سخت نیست!
نف بعضیباعث وقتها خیلیرین عجیبوغریب میشد...
سرش را تکان داد، رو برگرداند و به مسیرش به اعماقِ معبد ادامهفرود داد. کاسی جلوتر از همه راه میرفت و پژواکهایش از او محافظت میکردند.راهروهای نفیس و سانی در وسط بودند و سایههای سانی از پشت سر دنبالشان میآمدند.
نقشهٔ معبد با معبدی که دخترِ نابیناطولانی در آن زندگی کرده بود متفاوت بهناجور نظر میرسید، اما انگار راه را میشناخت.
آنها مدام در هزارتوی راهروهای نیمهفروریخته عمیق و عمیقتر میشدند. سانی حس میکرد تا الانساحلِ آنقدر پایین رفتهاند که زیرِ آب باشند... با این حال، با توجه به اینکه معبدِحالی باستانی کاملاً غرقِ آب نشده بود، حتماً هنوز مقداری از یکپارچگیِ ساختاریاش را حفظ کرده بود.
با اینباعث حال، محیطِ اطرافشانکشته نسبتاً شوم بود.
دلیلش حتی تاریکی، آبِ راکدی که تا زانویشان بالا آمده بود و احساسِ وهمآورِ اینکه چیزی داشتراکد بر آینده تأثیر میگذاشت، نبود. دلیلش این بود که اینجا پیش از آنکه از بقیهٔ شهر جدا شودراه و نیمهغرقشده به پایان برسد، برای مدتی بسیار بسیار طولانی بهعنوانِ زندانی برای کاهنهٔ آلوده استفاده شده بود.
هر از گاهی، سانی متوجهِ ردِ عجیبی روی دیوارهای ترکخورده میشد، انگار کسی با خشمراه روی آنها چنگ کشیده باشد. مواقعِ دیگر، خونِ خشکشدهای روی سنگِ کهنه مالیده شده بود. کلِاگر معبد عجیب و شوم به نظر میرسید، مانند خرابهای که پلیدیِ وصفناپذیری در آن پرسه میزد.
البته سانی از ارواح نمیترسید.کابوس آنقدر روح کشته بود کهتبدیل با بیتفاوتی با آنها برخورد کند.
با اینباعث حال، چیزی کهکشته از آن میترسید...
کاهنهها بودند.
با وجود اینکه سانی نمیخواست این را به خودش اعتراف کند،نفر اما هنوز هم با به یاد آوردنِ استیصالِ سردِ رصدخانهٔ قمریِ ۴۹ترکخورده و وحشتِ روبهرو شدن با قصابش در اعماقِ اقیانوس، بر خود میلرزید.
آن زمان با نیوموجوداتِ و موجِ خون بود. امروزبیابانِ با نفیس و کاسی بود.
...با وجود اینکه آن دو روی کاغذ ازموجوداتِ قهرمانانِ خاندانِ شب ضعیفتر بودند، سانی بهنوعی درموردرت کنارِ این دو زنِ جوان احساسِ اطمینانِ بیشتری میکرد.
هر سهشان با همترسناک از شرایطی بسیار بدترآوار جان به در برده بودند.
«ترسیدن هیچ ایرادی نداره.»
مطمئن بود بعد از اینکه یکی دیگریابد از این پیشگویانِ آلوده را با دوبماند دستِ خودش از پای درآورد، حالش بهتر میشود.
«داریم نزدیکتر میشیم.»
حرفهای کاسیاینجا او راترسناک به خود آورد.
بهزودی به درِ بزرگ و پیچیدهحکاکیشدهای رسیدند. چوبش خیس و پوسیده بود و رونهای ناخوانایی سطحِ تاریکشپایشان را پوشانده بودند. سانی حدس میزد که این رونها زمانی بخشی از یک مُهرِ جادویی بودهاند... اماخوبی حالا آنقدر آسیب دیده بودند که قابلشناسایی نبودند و بیجان و عاری از هرگونه قدرتی به نظر میرسیدند.
برای لحظهای به این فکر کردنجات که برگردد و از همان راهی کهامان آمده بود، معبدِ شوم را ترک کند.
اما معلوم بود که این کار را نمیکرد.موجوداتِ کاهنهٔ آلوده باید میمرد... هم برای آیندهٔ لطفِموردرت سقوطکرده و هم به خاطرِ افی و جت.
سانی نفسِ عمیقی کشید و با خود فکر کرد که آیا عزمش برای کشتنِ آن پلید نیز نتیجهٔ دستکاریِتاریکی آینده به دستِ این موجود بود. آیا او فقط آن دسته از آیندههای احتمالی را جلو کشیده بود کهدیوارها در آنها این سه انسان برای رسیدن به مقابلِ درِ باستانی مصمم بودند و ذرهای تردید در ذهن نداشتند؟
این فکرحدی لرزه برامواج اندامش انداخت.
«به درک!»
سانی دندانقروچهای کرد، بهرین در خیره شد و سپسکابوس لگدِ ویرانگری به آن زد.
دروازهٔ عظیم به بارانی از آوارِ پوسیدهتلی تبدیل شد، از لولا دررفت و باآمد صدای بلندی در پهنهٔ تاریکِ تالاری نیمهغرقشده افتاد.
در آن لحظه بود که حسش کرد...طولانی سایهٔ عظیمی که زیرِ آب میجنبید وناجور خوابش با صدای شکستنِ در پاره شده بود.
سایههای کوچکترِ بیشماری نیز در تاریکیِ تالارِ غرقشده پنهانبیابانِ شده بودند. و در انتهای آن، سایهای بهشدت گریزپاگذرانده حضور داشت. شبحِ هولناکی که مو بر تنش سیخ میکرد.
با این حال، تمامِ توجهِ سانیشدن به موجودِ عظیمی جلب شد کهمرگ در قلبِ معبدِ گمشده خوابیده بود.
با تأخیر،اینجا حرفهای کاسی رانیست به یاد آورد:
«اونا گروهی شکار میکنن... و وحشتهایراهروهای واقعیِ اعماق رو گله میکنن تامجبور بهعنوانِ جانورِ جنگی ازشون استفاده کنن.»
به نظر میرسید یکی از همیننجات وحشتها بهنوعی راهش را به حریمِ درونیِامان دژِ فاسدِ کاهنهٔ آلوده پیدا کرده بود.