چپتر 1824: پس از من سیل میآید
0تایرنت هنوز پشتِ سرشان بودخردههای و قامتِ سر به فلکوقتی کشیدهاش در دوردست بهآرامی حرکت میکرد.
رین به خودش یادآوری کرد کهاثرِ نباید وقت تلف کنند. با این حال،روزی دیگر توانی برای برخاستن برایش نمانده بود.
اما اشکالی نداشت.
دفعهٔ قبلی هم که زمین خوردهانداخت بود همین حس را داشت، وخیلی دفعهٔ قبل از آن، و دفعهٔ قبلترش...
رین نالهٔ آرامی سر داد، نشست و سپس تلوتلوخوران روی پاهایش ایستاد. به سمتِ جایی رفت که چاقوی شکار راپوشید انداخته بود، آن را برداشت و تیغههایش را در غلاف گذاشت. غلافِ زمختی که برای خنجرِ افسونشده ساخته بود، بردور اثرِ برشِ تیغهٔ تیزش داشت از هم باز میشد... اما یکی دو روزی دوام میآورد، که بیش از حدِ انتظارش بود.
سرانجام، به تامار نگاه کرد.
«حالت... چطوره؟»
میراثدارِ جوان روی برانکارد درازکابوس کشیده بود و بهسختی نفسروحشان میکشید. صدای نفسهایش خوب نبود.
«...خوبم. زودانداخت خوب میشم. خونریزیخردههای داره بند میاد.»
رین سر تکان داد.
حتی اگر خونریزی بند نمیآمدنزدیک هم کاری جز اعتماد بهبعد مقاومتِ باورنکردنیِ تامار از دستش برنمیآمد.
رین به سمتِ جایی رفت که مهارِ آلیاژی در گلولایروحشان افتاده بود و نگاهی به جسدِ سه موجودِ کابوس انداخت. معمولاًاستراحت گوشت و خردههای روحشان را برمیداشت، اما تایرنت خیلی نزدیک بود.
وقتی نمانده بود.
«فقط باید تاخنجرِ شب دوام بیارم. بعد...برشِ بعدش میتونم استراحت کنم.»
مهار راروحشان پوشید وخیلی برانکارد را کشید.
فقط بایدنگاهی به راهموجودِ رفتن ادامه میداد.
و جریانِانداخت جوهرش راگوشت حفظ میکرد.
زندگی پیچیده بود، اما حالاساخته خیلی ساده شده بود. گسترهٔ وجودشمیشد به همین دو چیز محدود میشد.
تامار را کشیدبرمیداشت و از پلیدهایوقتی مرده دور کرد.
آنها بهنگاهی سفرِ هولناکشانموجودِ ادامه دادند.
رین همانطور که راه میرفت، حس میکرد روحش داردنزدیک بهشکلی نامحسوس تغییر میکند. حالا بلورهای درخشانِ بیشماری در قلبِمهار گرداب بود که زیرِ فشاری خردکننده به هم فشرده میشدند.
میتوانست بیشترزمختی شدنِ این فشارساخته را حس کند.
با افزایشِ فشار، باران هم شدیدتر میشد.فقط رفتهرفته از رگباری پیوسته به سیلی کوبندهکنم تبدیل شد، انگار که آسمان داشت بهآرامی میشکافت.
هوا عجیب بود. تامار یک بار گفته بود که درروحشان مناطقِ جنوبیِ دشتِ رودِ ماه، باران به این دفعات یا بهاستراحت این شدت نمیبارد... دژِ اجدادیاش همان حوالی بود، پس باید میدانست.
انگار دنیا یا داشت به آنها کمک میکردخیلی یا میخواست جانشان را بگیرد. رین مطمئن نبودمیتونم کدام است و اهمیتی هم نمیداد که بفهمد.
تنها چیزی که برایشافسونشده اهمیت داشت این بودتیغهٔ که زنده به شب برسد.
و در نهایت، رسید.
با این حال،جسدِ در کمالِ ناامیدی،انداخت آن مهلتِ موردانتظار فرانرسید.
معمولاً میتوانست تا زمانِ تاریک شدنِ هوا، فاصلهای بین خودشان و تایرنت ایجاد کند. غولِ پلیدمیتونم در نیمهٔ اولِ روز در دوردست تلوتلو میخورد و در نیمهٔ دوم بهآرامی در افق ناپدیدساده میشد. اما این بار، هنوز هم میتوانست شبحِ آن را ببیند که از دور تعقیبشان میکرد.
شاید آنقدر ضعیف شده بود که دیگر نمیتوانست سرعتِ کافی را حفظ کند، یادوام شاید تایرنت داشت رفتهرفته به کوریاش عادت میکرد. حتی ممکن بود چشمانش بهتدریج ترمیمکشیده شوند... هر چه باشد، پلیدهای بیدارشده هم درست مانندِ انسانهای بیدارشده نیروی حیاتِ خیرهکنندهای داشتند.
چیزی که برای یک انسانِنزدیک معمولی غیرممکن به نظر میرسید،بعد برای آنها چیزِ خاصی نبود.
در هرنگاهی صورت، غولموجودِ خیلی نزدیک بود.
چیزی نگذشت که تاریکی دنیا را در بر گرفت. سه ماه وباید دریای ستارگان پشتِ ابرها پنهان شدند، بنابراین هوا از قبل هم خفهکنندهترادامه بود. باران یکریز میبارید و دید را از این هم کمتر میکرد.
رین روی زمینخنجرِ پایین آمد واثرِ در گلولای زانو زد.
«...توقف میکنیم؟»
تامار نمیتوانست حسِجسدِ شومِ وحشت راانداخت در صدایش پنهان کند.
رین بهآرامی سر تکان داد.
«نمیتونیم توقف کنیم. نه امشب.»
تایرنت خیلی نزدیکبرمیداشت بود، پس بایدوقتی به راهشان ادامه میدادند.
نفسِ عمیقی کشید وموجودِ حس کرد هوای سردگوشت ریههای شکنجهشدهاش را میبُرد.
«یک خاطرهٔ نورانی احضار کن.»
پیش از این از ترسِ اینکه نور مهمانهایتیغهٔ ناخوانده را به خود جلب کند، از اینبیش کار پرهیز کرده بودند، اما حالا چارهٔ چندانی نداشتند.
طولی نکشید که موجی از نورِ خیرهکننده از پشتِ سرش تابیدبعدش و دایرهٔ کوچکی را دورشان روشن کرد. انگار جریانهای آبی که ازجوهرش آسمان میریخت با آن نور شعلهور میشد و همچون جواهراتی گرانبها میدرخشید.
زیبا بود.
رین آهی کشید.
سپس از جاخنجرِ برخاست و بهاثرِ راهش ادامه داد.
جنوب، جنوب...
تا الاننگاهی چقدر به سمتِکابوس جنوب رفته بودند؟
کی به هدفشان میرسیدند؟
اهمیتی نداشت.
رین همچنان قدم برمیداشت و برانکاردِ سنگین را بابیارم زحمت به دنبالِ خود میکشید. جوهرش را همچنان به گردشرفتن درمیآورد و به لرزشهایی که در روحش میدوید گوش میسپرد.
به مرزینگاهی فراتر ازموجودِ خستگی رسیده بود.
با این حال... بدترینگوشت قسمتش این بود کهخیلی دیگر تایرنت را نمیدید.
ممکن بود خیلی دور باشد، یا تنها چندتیغهٔ صد متر عقبتر از آنها. حتی ممکن بود همینحدِ الان با دستهای بیشمارش به سمتشان چنگ انداخته باشد.
«باید ادامه بدم.»
و همیننگاهی کار راموجودِ هم کرد.
رفتهرفته تمامِانداخت افکار ازگوشت سرش پاک شد.
تنها چیزی که مانده بود،ساخته صدای زنگِ روحش بود کهباز رفتهرفته بلند و بلندتر میشد.
رین حتی متوجه نشد که بارشِ شلاقیِ باران هم دارد دمبهدم شدیدتر میشود. بادِکنم شدیدی برخاست و قطراتِ آب را تقریباً موازی با زمین به پرواز درآورد. طولیساده نکشید که آذرخشی کورکننده دنیا را روشن کرد و غرشِ کرکنندهٔ رعد آسمان را لرزاند.
باران داشتنگاهی به توفانیموجودِ خشمگین تبدیل میشد.
لبخند زد؛ حس میکردگوشت جریانِ آبِ سرد دارد گلولاینزدیک را از صورتِ گودافتادهاش میشوید.
لبخندش کمی ترسناک بود.
سرانجام، آذرخشها چنان پیاپی زدند که تقریباً هیچ وقفهای میانِ درخششهایشان نبود.میتونم غرشهای رعد به هم پیوسته و به همسراییِ پیوستهای از غرشهای کرکننده بدلزندگی شده بود. اگر پیشتر انگار آسمان میشکافت، حالا دیگر داشت یکسره فرو میریخت.
توفانی پهناور وجسدِ سهمگین بر دشتِ رودِمعمولاً ماه نازل شده بود.
با اینانداخت حال، رینگوشت اصلاً حواسش نبود.
تنها فکرش اینخنجرِ بود که قدمبهقدماثرِ رو به جلو برود.
اما بعد...
دیگر نمیتوانست به جلو برود.
نه به این خاطر کهخردههای توانش تهکشیده بود، بلکه چونوقتی دیگر جایی برای رفتن نداشت.
رین ایستاد و بهزحمتافسونشده متوجه شد که دیگرتیغهٔ زمینی پیشِ رویش نیست.
نه از گلولایبرمیداشت خبری بود، نهوقتی از صخرههای بیرونزده.
در عوض،نگاهی لبهٔ پرتگاهیموجودِ ژرف ایستاده بود.
اخم کرد.
«نکنه... نکنه مسیرخنجرِ رو گم کردماثرِ و رفتم سمتِ دره؟»
اما ماجرا این نبود.
رفتهرفته، بهنگاهی محیطِ اطرافشموجودِ آگاه شد.
توفانِ غران، درخششهای کورکنندهٔ آذرخش، تاریکیِ نفوذناپذیر... و همهمهاینزدیک ژرف و طنینانداز که انگار تا مغزِ استخوانش رسوخکنم میکرد و از جایی در همان پایین به گوش میرسید.
رین به درونِخنجرِ پرتگاه نگاه کرداثرِ و تلوتلو خورد.
اگر تسمهای که او رانزدیک به برانکاردِ تامار وصل میکردبعد نبود، چهبسا از لبه پایین میافتاد.
میراثدارِ جوان از پشتِ سر صدایشانداخت زد و بهزحمت کوشید صدایش راخیلی در آن توفان به گوشِ او برساند:
«رانی... رانی، این...»
پیشِ روی آنها،خنجرِ دشتِ رودِ ماهاثرِ به پایان میرسید.
فلاتِ بزرگ ناگهان قطع میشد و دیوارهٔ سنگیِباید پهناور و سرگیجهآوری میساخت که از شرق تاپوشید غرب، تا جایی که چشم کار میکرد امتداد داشت.
درههای بیشماری به هم میپیوستند یا به درونِگوشت این پرتگاهِ عمودی دهان باز میکردند، و بیشترشانباید فورانهای عظیمی از آبِ کفآلود را به پایین میریختند.
جریانهای آب به هم میپیوستندخردههای و به پایین سرازیر میشدندوقتی و آبشاری تصورناپذیر و بیانتها میساختند.
انگار دنیا داشت گریه میکرد.
«...ایزدبانوی گریان.»
آنها به آبشارِ بزرگیموجودِ رسیده بودند که مرزِگوشت دشتِ رودِ ماه محسوب میشد.
دریاچهٔ اشک جایی در دوردستهای پایین بود. شهری که خاندانِوقتی اندوه بر آن حکومت میکرد در ساحلِ آن قرار داشت وکشید دژشان جایی در همان نزدیکی، در دلِ صخرهها تراشیده شده بود.
چشمانِ رین گشاد شد.
نه ازروحشان سرِ شادی،خیلی بلکه از وحشت.
«ما... ما مردیم.»
به عقب برگشت، منتظر ماندخردههای تا آذرخش دنیا را روشن کندفقط و هیکلِ مهیبِ تایرنت را دید.
پلید خیلی دور نبود.
وقتی نمانده بود تا راهی برای پایین رفتن ازبیارم این صخرههای سربهفلککشیده پیدا کنند. وقتی نمانده بود تاراه لبهٔ فلات را به دنبالِ دژِ خاندانِ اندوه بگردند.
مقصدِ سفرِ هولناکشان که قرارکابوس بود مایهٔ نجاتشان باشد، حالاروحشان چیزی جز حکمِ مرگ نبود.
چون تایرنت،انداخت در تعقیبشان، خیلیخردههای نزدیک شده بود...
و آنهازمختی دیگر جاییافسونشده برای فرار نداشتند.