---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1961: روحِ شاعر • ⏱ 9 دقیقه

چپتر 1961: روحِ شاعر

0

چند روزِ دیگر هم گذشت... راستش، اگر به خاطرِ این نبود که دو تا از تجسم‌هایش‌کیسهٔ​ آن بیرون در جهان بودند، سانی حسابِ روزها از دستش درمی‌رفت؛ یکی همراه با ارتشِ سرود‌ساخته​ پیشروی می‌کرد و دیگری آماده می‌شد تا به خطوطِ تدارکاتیِ آن‌ها شبیخون بزند و نابودشان کند.

این روزها را‌لحظه​ غرق در بافندگی‌آهِ​ سپری کرده بود.

در مقطعی، آیکو مجموعه‌ای از خاطره‌ها را به زیرزمینِ تجارتخانهٔ درخشان آورد. بعضی‌ها را خودش خریده بود و قصد داشت دوباره‌کنارش​ بفروشد، بعضی‌ها هم از طرفِ آتش‌بانان آمده بود. سانی مجبور بود هر از گاهی دست از کار بکشد تا به ذهنِ‌ضایعاتِ​ جوشانش استراحت بدهد، جوهرش را پر کند و تارهای سایهٔ بیشتری ببافد؛ برای همین زمانِ استراحتش را صرفِ بررسیِ این خاطره‌ها می‌کرد.

با هر خاطره‌ای‌آهِ​ که با آن پیوند‌عقب​ می‌خورد، درکش بیشتر می‌شد.

تقریباً دو هفته از نبردش با رِوِل می‌گذشت. مقلدِ شگفت‌انگیز مدت‌ها‌روبه‌رویش​ پیش سوراخِ کفِ سالنِ غذاخوری را که کارِ تیرِ سیاه بود،‌جادویش​ ترمیم کرده بود و قرار بود نفیس هر لحظه از راه برسد.

سانی آهِ خسته‌ای کشید، یک قدم‌آهِ​ عقب رفت و به خاطره‌هایی که روی‌روی​ میزِ کارِ روبه‌رویش قرار داشتند، نگاه کرد.

اولینِ آن‌ها [کیسهٔ خسیس] بود؛ خاطرهٔ ذخیره‌سازیِ‌نگاه​ فضایی که به او کمک کرده بود‌فضایی​ جادویش را به سطحِ جدیدی ارتقا دهد.

کنارش قمقمه‌ای بود که انگار از مسِ سبز ساخته شده بود و درونِ غلافی‌نگاه​ از چرمِ سیاه قرار داشت؛ غلافی که تصویرِ پیچیده‌ای از یک مارِ حلقه‌زده روی‌کنارش​ آن حک شده بود. روی خودِ قمقمه هم الگوهای تزئینیِ مشابهی به چشم می‌خورد.

در حقیقت، سانی آن را از ضایعاتِ باقی‌ماندهٔ تبرِ شکارچی ساخته بود. قمقمه هم نوعی خاطرهٔ ذخیره‌سازی بود،‌خاطرهٔ​ هرچند کاملاً با کیسهٔ خسیس تفاوت داشت؛ می‌توانست حجمِ زیادی از آب را در خود نگه دارد و‌چرمِ​ همچنین آن را تصفیه کند. نیازی به گفتن نبود که این تلاشِ خامِ او برای کپی‌کردنِ چشمهٔ بی‌پایان بود.

اسمش را‌نفیس​ [قمقمهٔ سبز]‌راه​ گذاشته بود.

...[چشمهٔ بی‌پایانِ تقلبی] را‌میزِ​ هم در نظر گرفته بود،‌اولینِ​ اما در نهایت پشیمان شد.

ساختنِ [قمقمهٔ سبز] در واقع وقتِ زیادی از او نگرفته بود. با این حال، برخلافِ نسخهٔ اصلی، باید به‌صورتِ دستی پر می‌شد؛ برای همین سانی‌جدیدی​ آیکو را فرستاد تا این کار را بکند. قمقمه واقعاً می‌توانست آبِ فراوانی در خود جا دهد، بنابراین دستیارِ بیچاره‌اش مجبور شد یک روزِ تمام‌باقی‌ماندهٔ​ را زیرِ نگاه‌های گیج و مبهوتِ آتش‌بانان صرفِ پر کردنِ آن کند. وقتی سطحِ آبِ دریاچه پایین رفت، حتی او را از جزیرهٔ عاج بیرون انداختند...

سومین خاطره‌ای که سانی برای رین ساخته بود، افسونِ بسیار ساده‌ای داشت،‌داشتند​ اما طراحی‌اش بی‌نهایت دشوار بود. در واقع، از نظرِ پیچیدگی، شاید دردسرسازترینِ‌جدیدی​ آن‌ها بود و سانی را مجبور کرد واقعاً به ذهنِ خود فشار بیاورد.

نوارِ بلندی از ابریشمِ سیاه بود که با گلدوزی‌های ظریفی تزئین شده‌خاطره‌هایی​ بود و می‌شد از آن به‌عنوانِ شال‌کمر یا شال‌گردن استفاده کرد. سانی‌فضایی​ بعد از کمی فکر کردن، اسمش را [در مواقعِ اضطراری] گذاشته بود.

[در مواقعِ اضطراری] قرار بود به‌عنوانِ محافظی در برابرِ یک خطرِ بسیار خاص عمل کند:‌کمک​ درخششِ سوزانِ پرتگاهِ سفیدی که بر فرازِ گورِ خدا معلق بود. عملکردش واقعاً ساده بود؛‌چرمِ​ با دریافتِ یک فرمانِ ذهنی، بی‌درنگ فردی را که آن را پوشیده بود کاملاً بی‌حرکت می‌کرد.

فرقی نمی‌کرد شخص محکم روی زمین ایستاده باشد، در حالِ‌روی​ افتادن باشد، یا حتی در هوا پریده باشد. به‌محضِ اینکه‌ذخیره‌سازیِ​ افسونِ [در مواقعِ اضطراری] فعال می‌شد، در جای خود خشکش می‌زد.

ساختنِ بافتِ این خاطره وقتِ زیادی از سانی گرفته بود؛ نه فقط به‌نگاه​ این دلیل که پیچیدگیِ بسیار بیشتری از حدِ انتظار می‌طلبید، بلکه به این خاطر‌کنارش​ که باید آن را تا جای ممکن بهینه می‌ساخت تا جوهرِ زیادی مصرف نکند.

هر چه باشد، ممکن بود رین بعد از چند ساعت بی‌حرکتی به‌خاطرِ تمام شدنِ جوهرش تعادلش را از دست بدهد و بیفتد، که در این صورت کلِ خاطره‌جدیدی​ بی‌فایده می‌شد. بنابراین، سانی سخت تلاش کرده بود و در نهایت موفق شد کاری کند که [در مواقعِ اضطراری] جوهری کمتر از میزانی که هر بیدارشده‌ای می‌توانست به‌طورِ طبیعی‌ذخیره‌سازی​ جایگزین کند، مصرف کند و بدین ترتیب افسونِ آن را تا حدودی به یک افسونِ غیرفعال تبدیل کند؛ البته تا زمانی که شخصی هم‌وزنِ رین از آن استفاده می‌کرد.

خاطره‌های کاربردی‌ای که سانی آماده کرده بود، همین‌ها‌کرد​ بودند. چون وقتِ کمی داشت، چاره‌ای نداشت جز اینکه‌سطحِ​ در نهایت توجهش را به بخش‌های دیگر معطوف کند.

کنارِ شالِ مرتب‌پیچیده‌شده، سه‌خسته‌ای​ تیر قرار داشت که‌رفت​ هر کدام افسونِ منحصربه‌فردی داشتند.

آن‌ها [ضربهٔ سنگین]،‌خسته‌ای​ [حاشیه در ظهر] و‌رفت​ [خودت را نبُر] بودند.

هر سه بدنهٔ سیاهی داشتند که از‌خسته‌ای​ چوبِ زغال‌شدهٔ جنگلِ سوخته ساخته شده بود. با‌روبه‌رویش​ این حال، پرها و نوکِ تیرها متفاوت بودند.

[ضربهٔ سنگین] پرهای خاکستری و نوکی داشت که از فلزی کدر ساخته شده بود. افسونش نسخهٔ بسیار ارتقایافته‌ای از [بارِ صلح]‌کنارش​ بود؛ یکی از افسون‌های [کمانِ جنگیِ مورگان] که جایش به‌شدت خالی بود. به‌محضِ اینکه تیر در گوشتِ دشمن فرو می‌رفت، اربابش‌ضایعاتِ​ می‌توانست جوهرِ خود را در آن بریزد تا آن را بی‌نهایت سنگین کند. هرچه جوهرِ بیشتری مصرف می‌شد، تیر سنگین‌تر می‌شد.

[ضربهٔ سنگین] برای‌آهِ​ کُند کردنِ دشمنانِ‌قدم​ قدرتمند ساخته شده بود.

[حاشیه در ظهر] هم برای تضعیفِ دشمنی قوی بود، اما به روشی بسیار موذیانه‌تر. پَرِ آن سفید‌خسیس​ بود و پیکانش از استخوان تراشیده شده بود؛ تکه‌استخوانی که سانی همین‌جا در گورِ خدا پیدا کرده بود.‌غلافی​ گرچه افسونش ابداعِ خودِ او بود، اما از [برکتِ غروب] متعلق به کفنِ غروبِ بی‌رمق الهام گرفته بود.

کاری که سانی کرده بود، ذخیرهٔ یک تصویرِ ذهنی درونِ تیر بود؛ نسخه‌ای ذهنی از سرگیجهٔ طاقت‌فرسایی که اولین بار‌کیسهٔ​ پس از پوشش دادنِ حاشیهٔ پایتختِ محاصرهٔ ربعِ شمالی با حسِ سایه‌اش تجربه کرده بود. به‌محضِ اینکه تیر به هدف‌چرمِ​ می‌خورد، این همهمهٔ وحشتناک از حواس به ذهنِ قربانی منتقل می‌شد، با این امید که اضافه‌بارِ حسیِ کاملی ایجاد کند.

[حاشیه در ظهر] برای گیج کردنِ دشمن‌نگاه​ ساخته شده بود. اربابِ تیر می‌توانست برای حفظِ‌کمک​ اثرِ سرگیجه‌آورِ آن، به مصرفِ جوهر ادامه دهد.

در نهایت، [خودت را نبُر] بود. بدنه و پیکانش‌خاطره‌هایی​ سبز بودند؛ پیکان از همان فلزی ساخته شده بود که‌خاطرهٔ​ [جانورِ درنده] و [قمقمهٔ سبز] از آن ساخته شده بودند.

برخلافِ دو تیرِ دیگر که برای تضعیفِ دشمنان بودند، این یکی برای کشتن ساخته شده بود.‌کیسهٔ​ این تیر حاملِ سمی کشنده بود که خونِ کسانی را که پیکانِ تیزش در بدنشان فرومی‌رفت،‌ساخته​ آلوده می‌کرد. هرچه اربابِ تیر افسون را بیشتر با جوهر تغذیه می‌کرد، دشمن بیشتر مسموم می‌شد.

آسیبِ این سم انباشتی بود، بنابراین سلاحی بی‌نقص برای رین به حساب می‌آمد که بیشتر‌روبه‌رویش​ با دشمنانی بسیار قوی‌تر از خودش روبه‌رو می‌شد. با وجودِ اینکه او بسیار ضعیف‌تر بود،‌دهد​ با اراده و سرسختیِ کافی می‌توانست حتی ترسناک‌ترین جانورانِ جنگل را به‌آرامی از پای درآورد.

در واقع، سانی هر سه تیر را در حالی ساخته بود که به‌ذخیره‌سازیِ​ این فکر می‌کرد چطور به خواهرش کمک کند تا با موجوداتِ کابوسی مقابله‌ساخته​ کند که اصلاً نباید با آن‌ها می‌جنگید، اما چاره‌ای جز جنگیدن با آن‌ها نداشت.

متأسفانه، این تیرها افسون‌های فعالی داشتند، بنابراین او باید در‌روی​ موردِ زمان و نحوهٔ استفاده از آن‌ها تاکتیکی عمل می‌کرد.‌ذخیره‌سازیِ​ با این حال، دست‌کم ابزارهای مؤثری برای انتخاب به او می‌داد.

در آخر،‌آهِ​ خاطره‌های دفاعی‌ای بودند‌قدم​ که ساخته بود.

یکی از آن‌ها کاملاً معمولی به نظر می‌رسید؛ تکه‌ای صیقلی از شیشهٔ آتشفشانی که از یک‌داشتند​ بندِ چرمی آویزان بود. طلسمی قدرتمند بود که می‌توانست به‌طورِ غیرفعال درجهٔ متوسطی از مقاومت در‌قمقمه‌ای​ برابرِ حملاتِ عنصری را به صاحبش ببخشد، یا در صورتِ استفادهٔ فعال، محافظتِ بالایی ارائه دهد.

بهتر از آن، اربابِ طلسم می‌توانست دامنهٔ مقاومت‌های فعال را محدود کند و‌ذخیره‌سازیِ​ در نتیجه آن‌ها را بیش از پیش افزایش دهد. به‌عنوانِ یک مزیتِ اضافه،‌ساخته​ می‌توانست صاحبش را در گرمای شدید خنک، یا در سرمای شدید گرم کند.

سانی این طلسم‌آهِ​ را [پیس دو‌قدم​ رزیستانس] نامیده بود.

...دقیقاً نمی‌دانست معنیِ این کلمات‌قدم​ چیست، اما باکلاس و تا‌میزِ​ حدودی مناسب به نظر می‌رسید.

گذشته از طلسم، سانی خاطره‌ای هم با الهام از پیراهنِ‌عقب​ زره‌زنجیری‌ای که نفیس می‌پوشید ساخته بود؛ زرهِ افسون‌شدهٔ منحصربه‌فردی که‌کیسهٔ​ می‌شد آن را روی یا زیرِ سایرِ خاطره‌های هم‌نوعش پوشید.

خاطره‌ای که او ابداع کرده بود، برای تقویتِ ویژگی‌های دفاعیِ کفنِ عروسک‌گردان طراحی شده بود و از‌سطحِ​ چرمِ سیاه و مات ساخته شده بود. همچنین آستری از زره‌زنجیریِ سبک و خاکستریِ تیره داشت تا کلِ‌خودِ​ مجموعه را بادوام‌تر کند و عملاً لایهٔ دوم و پنهانی از محافظتِ فیزیکی را به کفنِ عروسک‌گردان بیفزاید.

نامش را‌برسد​ [اول ایمنی]‌خسته‌ای​ گذاشته بود.

این‌ها تمامِ خاطره‌هایی‌خسته‌ای​ بودند که سانی‌عقب​ برای رین ساخته بود.

نگاهش به یک قلمِ‌راه​ دیگر که روی میزِ‌کشید​ کار افتاده بود، کشیده شد.

دستبندی بود‌خاطره‌هایی​ بسیار شبیهِ‌میزِ​ دستبندِ خودش.

با این حال... سانی هنوز نتوانسته بود آن‌رفت​ را تمام کند. برای تکمیلِ بافتِ این خاطرهٔ‌اولینِ​ معمولی اما به‌شدت پیچیده، به کمکِ کاسی نیاز داشت.

بازم... اگه بخوام‌خسته‌ای​ از خودم تعریف کنم،‌رفت​ این بار گل کاشتم.

لبخندِ محوی‌نفیس​ روی صورتِ‌راه​ سانی نقش بست.

بی‌صبرانه منتظر بود‌روی​ تا این خاطره‌ها را‌نگاه​ به رین تقدیم کند!

البته فقط‌برسد​ یک چیز‌خسته‌ای​ آزارش می‌داد...

سانی اخم کرد، سپس رون‌ها‌قدم​ را احضار کرد و نگاهی‌میزِ​ به فهرستِ خاطره‌های خودش انداخت.

[صندلیِ سایه]، [زینِ گران‌قیمت]،‌راه​ [سوزنِ بافنده]، [دستبندِ کارراه‌انداز]، [مرواریدِ‌قدم​ جوهرِ ناب]، [قطعاً من نیستم]...

نگاهش به خاطره‌هایی معطوف‌میزِ​ شد که در چند‌کرد​ روزِ گذشته ساخته بود.

[کیسهٔ خسیس]، [قمقمهٔ سبز]، [در‌کشید​ مواقعِ اضطراری]، [خودت را نبُر]،‌روی​ [حاشیه در ظهر]، [اول ایمنی]...

چشمانش را‌آهِ​ بست و‌کشید​ آهِ آرامی کشید.

نمی‌شد انکارش کرد.

فکر کنم...‌خاطره‌هایی​ منم روحِ‌میزِ​ شاعرانه‌ای دارم...

سانی تازه داشت می‌فهمید که‌کشید​ چطور او و رین به‌روی​ چنین اسم‌های عجیبی دچار شده بودند.

ناولها | novelha.net