چپتر 1468: وعدهای مجلل
0تا تالار آنقدر تمیز شود که بتوانند در یکی از گوشههای سالمترش اردو بزنند، پاسی از شب گذشته بود. همه تا مغزِ استخوان خسته بودندبرآمده و هر لحظه ممکن بود از پا بیفتند. سانی و کاسی مدتها در آن حلقه عذاب کشیده بودند، و برای افی و جت هم این روزِچیزهایی وحشتناک درست بعد از آن فرا رسیده بود که از قتلعامِ قبیلهشان جان به در برده و یک هفتهٔ تمام از دستِ غرقشدگان فرار کرده بودند.
در این میان، نفیس هم به خاطر استفادهٔزدن بیش از حد از سرشتش در آن روز،حالی از نظر روحی و جسمی تحلیل رفته بود.
سانی همراهانش را در گوشهای از تالار که برای اردو زدن مشخص کرده بودند جا گذاشت و به سمتِ جسدِ تایرنتِ اعظم رفت.جویدنش در حالی که آنها مشغولِ برپا کردنِ آتش بودند، او سکویی برآمده از سایهها ساخت و مشغولِ بیرون کشیدنِ پنج خردهٔ روحِ مطلقدرونش از آن جسدِ هولناک شد. شانس با او یار بود؛ پادشاه دایرون بعد از کشتنِ جانور، برداشتنِ آنها را از قلم انداخته بود.
شاید برای ترکِ جزیرهٔ آلتیا عجله داشت، یاپلیدِ شاید چنین چیزهایی برای آن فرمانروای قدرتمند بیارزشخودش بود. در هر صورت، سانی سود کرده بود.
طولی نکشید که با پنججسمی بلورِ درخشان و تکهٔ بزرگیزدن از گوشتِ هیولا پیشِ همراهانش برگشت.
تازه گوشتِ یک پلیدِ اعظم بود... با وجودِ طعمِ بهشتیاش، جویدنش برایجسدِ کاسی و جت اصلاً آسان نبود. نفیس، افی و خودش هم برایسایهها لذت بردن از این غذا، باید خودشان را با سرشتهایشان تقویت میکردند.
در حالی که نفیس مشغولِ آماده کردنِ آن وعدهٔ مجلل بود، سانی خردههایبزرگی روح را پاک کرد، صندوقِ حریص را احضار کرد و آنها را درونشنبود گذاشت. در همان حال، جت نگاهِ طولانی و معناداری به او انداخت و گفت:
«اونقدر گوشت هستگوشتِ که تا مدتهابرگشت افی رو سیر کنه.»
سانی سر تکان داد.روحی دروگرِ روح چند لحظههمراهانش مکث کرد و بعد پرسید:
«من چی؟ من چطورتحلیل قراره اینجا داخلِ برج، بیشترمشخص از کشتارِ نامیرا دوام بیارم؟»
سانی اخم کرد.
این واقعاً یک مشکل بود. هم جت و هم کشتارِ نامیرا تنها تا زمانیآسان میتوانستند زنده بمانند که در هستههای روحِ شکستهشان جوهر باقی مانده بود. هیچکدام نمیتوانستندخردههای بهطورِ طبیعی جوهر تولید کنند و تنها با کشتنِ موجوداتِ زنده آن را بازیابی میکردند.
شبحِ مه آن بیرون در گسترهٔ هولناکِ جزیرهٔ آلتیا، موجوداتِ بسیار بیشتری برایسمتِ کشتن داشت. البته برای غلبه بر آنها، باید مقداری جوهر هم میسوزاند. باسایهها این حال... جت تا وقتی داخلِ برج حبس بود، در موضعِ ضعف قرار داشت.
اما راهِحلی داشت...جسمی یعنی امیدوار بودهمراهانش که داشته باشد.
سانی دستش را در دهانِ بازِ صندوقِ حریص فرو برد و میوهٔ طلاییِ زیبایی بیرونهیولا آورد. میوه تمیز، رسیده و خوشمزه به نظر میرسید... در واقع وسوسهانگیز بود. عطرِ تازهاش چنانباید بود که دلش میخواست همان لحظه دندانهایش را در گوشتِ نرم و آبدارِ میوه فرو کند.
البته این میوه ازهیولا درختِ مقدسی میآمد که رویوجودِ عرشهٔ زنجیرشکن سبز شده بود.
در واقع، سانی صبحروحی پیش از ترکِ کشتی،همراهانش تمامِ میوههایش را چیده بود.
سانی میلِ خورهانهاش برای بلعیدنِرفته میوهٔ طلایی را پس زد وسمتِ آن را برای جت پرت کرد:
«امتحانش کن.»
جت میوه را گرفت و بابرگشت گیجی نگاهش کرد. بعد شانه بالاجویدنش انداخت و گازِ بزرگی به آن زد.
بقیه با حسرت به جت خیره شدندرفته که داشت میوهٔ درختِ مقدس را میخورد. تاتایرنتِ میوه را تمام کرد، چهرهاش غرقِ بهت شد.
«من... الان یهجسمی عالمه جوهر دریافتهمراهانش کردم. خیلی زیاد!»
سانی باچیزهایی رضایت سرقدرتمند تکان داد.
خدا رو شکر. کار میکنه.
در یکی از چرخهها خوردنِ میوههای طلایی را امتحان کرده بود. با توجه به اتفاقی که در گورتپهٔ خاکستریآنها برایش افتاده بود، ترسِ سانی از آنها کاملاً قابلدرک بود. تا الان دیگر روشن شده بود که درختِ روحخواردایرون بهنوعی به درختِ مقدسی که روی زنجیرشکن رشد میکرد ربط دارد — و از بیشهٔ آلودهشدهٔ ایزدِ دل آمده بود.
...و شاید هم به آن درختِهمراهانش عجیبی که یوریس از آن نُهتن راتایرنتِ برای مجازات به آن میخکوب کرده بودند.
با این حال، روحخوار و درختِ رازآلودِ زنجیرشکن تفاوتِ بزرگی با هم داشتند —گوشتِ گذشته از اینکه اولی هزاران سال قدمت داشت و یک موجودِ کابوس بود. تفاوت اینبردن بود که روحخوار از موجوداتِ زنده تغذیه میکرد، در حالی که درختِ آنها اینطور نبود.
در نتیجه، هرچند میوههای روحخوار میتوانستند به بیدارشدگان خردههایوجودِ روح بدهند، از میوههای درختِ جوانِ مقدس چنین کاریبردن برنمیآمد. در عوض... آنها سرشار از جوهرِ روح بودند.
سانی چند باری از آنها استفاده کرده بود تا نفیس سریعتر از تخلیهٔسمتِ جوهرش خلاص شود، اما در کل، فایدهٔ چندانی نداشتند. بهخصوص چون هیچ تأثیرِ ملموسیساخت روی خودش نداشتند، زیرا روحش به جای جوهرِ روح، به جوهرِ سایه نیاز داشت.
به همین خاطر هم سانی مطمئن نبود میوههای طلاییمشخص روی جت اثری داشته باشند؛ چراکه روحِ جت حتیمشغولِ در مقایسه با روحِ خودش هم بینهایت خاص بود.
خوشبختانه انگار همهچیز درست کار میکرد. وگرنه مجبور میشد دربلورِ چند روزِ آینده جت را برای شکار به بیرون ازوجودِ برج ببرد و جانِ هر دوشان را به خطر بیندازد.
سانی آهِ آسودگی کشید.
حدودِ دوازده میوه داخلِ صندوق بود کهرفته بعضیهایشان از بقیه رسیدهتر بودند. آنها برایجسدِ مدتِ زیادی نیازِ جت را برطرف میکردند.
لبخندِ کمرنگی روی صورتش نشست.
«خوبه. خیلی خوبه. من یهبیارزش عالمه از اینا همراهم دارم... پسدرخشان فعلاً نگرانِ تأمینِ جوهرِ کافی نباش.»
جت نگاهِ طولانیای بههیولا صندوقِ حریص انداخت وپلیدِ بعد سر تکان داد.
کمی بعد، شامِ دیروقتشان آماده شد. افی و بقیه در حالی که بهسختی خودجسدِ را بیدار نگه داشته بودند، گوشتِ لذیذِ تایرنتِ اعظم را خوردند. سپس، درست قبلبیرون از سپیدهدم، بالاخره تسلیمِ خستگی شدند و روی کفِ سنگیِ سرد به خواب رفتند.
...البته همه به جز سانی.
مدتی بیدار ماند وقدرتمند بیصدا روی تکهای آوار نشست.نکشید نگاهش تهی بود و عبوس.
کمی بعد، سانی حس کرد افسونِبرگشت تاجِ گرگومیش یک بار دیگر جانجویدنش گرفت و جوهرش را دوباره پر کرد.
سپیدهدم بود.
این یعنی حالا دیگر هیچ شکی وجود نداشت که حلقه واقعاً نابودجسدِ شده است. البته از قبل این را میدانست، اما باز هم منتظرسایهها ماند تا نقطهٔ پایانِ قبلی فرا برسد... فقط برای اینکه مطمئن شود.
سپیدهدم آمد و رفت، اما سانیصورت هنوز روی تکهآوارِ داخلِ برجِ آلتیاتکهٔ نشسته بود. به عرشهٔ زنجیرشکن برگردانده نشد.
سانی، بیحرکتبزرگی مثلِ یک مجسمه،پیشِ آهِ بلندی کشید.
سپس آرامروز سرش راروحی بالا آورد.
آنجا، درروحی آن بالاها... گلِرفته باد منتظرش بود.
حالا که دیگر حلقهای دربیارزش کار نبود، وقتش رسیده بودبلورِ که به سوگندش عمل کند.
سانی با دلی سنگینهیولا به همراهانِ خفتهاش نگاهپلیدِ کرد و بعد ایستاد.
با دور شدنش از اردوگاهِ کوچکشان، سایههایرفته ژرفی که تالارِ بزرگِ برجِ آلتیا را درتایرنتِ خود غرق کرده بودند، بیقرار به جنبوجوش افتادند.