---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1804: دعوتِ غیرمنتظره • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 1804: دعوتِ غیرمنتظره

0

امروز برای تجارتخانهٔ‌سوءقصد​ درخشان به‌طرزِ عجیبی روزِ‌بیشتر​ خلوت و کسادی بود.

راستش... آن‌قدرها هم عجیب نبود.

سانی وقتی کار و بار سکه بود، مدام از اینکه در‌مقصر​ آشپزخانه غرقِ کار است شکایت می‌کرد، اما حالا که بازار کساد بود،‌اخیرش​ بدجوری دلش برای پولی که می‌توانست به جیب بزند تنگ شده بود.

نبودِ مشتری عجیب نبود، اما حال‌وهوای‌مقصر​ حصار عجیب بود؛ و همین هم‌بیش‌ازحد​ دلیلِ اصلیِ نیامدنِ مردم به آنجا بود.

آمیزهٔ عجیبی از بی‌قراری و انتظارِ شوم حاکم بود. مردم از سوءقصد به جانِ نفیس‌بودند​ که هر لحظه بیشتر به خاندانِ سرود نسبت داده می‌شد، خشمگین و برآشفته بودند. اما‌نبودند​ در عینِ حال، تغییرِ سریعِ لحن در افکارِ عمومی عده‌ای از آن‌ها را نگران کرده بود.

هرچه باشد، مردم احمق نبودند. خیلی‌ها می‌توانستند ریشه‌های بدخیمِ شایعاتی را که دهان‌به‌دهان می‌چرخید تشخیص دهند. شاید‌می‌خواستند​ نمی‌دانستند چه کسی پشتِ این تبلیغات است، اما دست‌کم حس می‌کردند که دارند به آن‌ها دروغ می‌گویند. عده‌ای‌می‌دانست​ دیگر آن‌قدر آینده‌نگری داشتند که ببینند این وضعیتِ بی‌ثبات به کجا ختم می‌شود، حتی اگر دلیلش را نمی‌دانستند.

در مجموع، تعدادِ صداهای مخالف‌صداهای​ با تعدادِ کسانی که می‌خواستند ملکهٔ‌مقصر​ کرم‌ها را مقصر بدانند برابر بود.

همه‌چیز داشت‌کسانی​ کمی بیش‌ازحد‌ملکهٔ​ سریع پیش می‌رفت.

سانی هنوز از گفتگوی اخیرش با کاسی گیج‌ومنگ‌خاندانِ​ بود. حالا که می‌دانست جنگ با چه سرعتی‌عینِ​ دارد نزدیک می‌شود، حال‌وهوای خودش هم عجیب شده بود.

خوشبختانه، وقتِ زیادی‌ببینند​ نداشت تا نگرانِ‌کجا​ چنین چیزهایی باشد.

با وجودِ نبودِ مشتری، به‌شدت سرش شلوغ‌کسانی​ بود. بیشترِ وقتش صرفِ طراحیِ بافتِ شمشیرِ روح‌داشت​ می‌شد. اما فکرش درگیرِ چیزِ دیگری هم بود.

چون قرارش با‌می‌خواستند​ نفیس خیلی سریع‌تر از‌بدانند​ جنگ داشت نزدیک می‌شد!

لعنتی... چیکار کنم، چیکار کنم؟

فشارِ برنامه‌ریزی برای یک قرارِ بی‌نقص، ترسناک‌تر از تلاش‌هایش برای بافتنِ یک سلاحِ‌تعدادِ​ روح بود. وقتِ دعوت کردن از او با اعتمادبه‌نفس رفتار کرده بود، اما حالا‌سریع​ که واقعاً باید فکری به حالش می‌کرد، سانی حس می‌کرد ذهنش فلج شده است.

آخه چرا برای یه قرارِ الکی‌مخالف​ پیک‌نیک راه انداختم؟ باید اون ایده‌بدانند​ رو برای قرارِ واقعی نگه می‌داشتم!

جاهای رمانتیکِ زیادی در حصار‌کرم‌ها​ پیدا نمی‌شد. بدتر از آن،‌داشت​ سانی چیزِ زیادی از عشق‌وعاشقی نمی‌دانست.

و از همه بدتر، نفیس اصلاً‌لحظه​ یک دخترِ جوانِ معمولی نبود! کی می‌دانست‌خشمگین​ تصورِ او از یک قرارِ رمانتیک چیست؟

خلاصه، سانی‌داشتند​ بدجوری گیر‌وضعیتِ​ کرده بود.

...و آیکو‌دلیلش​ هم هیچ کمکی‌صداهای​ به او نمی‌کرد.

«مشکل چیه رئیس؟ فقط ببرش مسافرخونه.‌مقصر​ منظورم اینه که جفتتون آدم‌بزرگید. مسافرخونه‌هایی‌بیش‌ازحد​ هستن که ساعتی پول می‌گیرن، می‌دونی که...»

سانی در‌حاکم​ سکوت چشم‌غره‌ای‌جانِ​ به او رفت.

«تو. تو خودِ‌ببینند​ مشکلی! می‌خوای منو‌کجا​ به کشتن بدی؟!»

آیکو خندید.

«باشه، باشه، شوخی کردم. ولی راستش رو بخوای، به نظرم داری قضیه رو الکی‌پیش​ بزرگ می‌کنی. هر کاری و هر جایی خوبه. هرچی باشه، تنها چیزای واجب تو‌وقتِ​ و اون هستین. از اونجایی که جفتتون اونجا حضور دارین، یعنی بیشترِ راه رو رفتین.»

نگاهی به‌حاکم​ او انداخت‌جانِ​ و پرسید:

«فقط خودت باش. از‌وضعیتِ​ تجربه‌ت استفاده کن. رمانتیک‌ترین چیزی‌حتی​ که به یادت مونده چیه؟»

سانی نوکِ بینی‌اش را خاراند.

«اوه... خب... یه بار یه ماهِ‌مقصر​ تمام با یه دختر روی جسدِ‌بیش‌ازحد​ یه موجودِ کابوسِ عظیم گیر افتاده بودم...»

آیکو چند لحظه‌سوءقصد​ در سکوت به‌لحظه​ او خیره ماند.

«...حالا که فکرش رو می‌کنم، اصلاً خودت‌ختم​ نباش. هرچی تجربه داشتی رو بریز دور.‌صداهای​ فقط ببرش قایق‌سواری یا یه همچین چیزی!»

چشمانِ سانی برق زد.

«قایق‌سواری؟ هوم.‌کسانی​ راستش ایدهٔ‌ملکهٔ​ بدی هم نیست...»

می‌خواست چیزِ دیگری بگوید،‌جانِ​ اما در همان لحظه،‌خاندانِ​ حالتِ چهره‌اش تغییری نامحسوس کرد.

سانی به در نگاه کرد.

حس می‌کرد گروهی دارند به‌صداهای​ تجارتخانهٔ درخشان نزدیک می‌شوند. و‌کرم‌ها​ اصلاً شبیه مشتری‌های همیشگی‌اش نبودند.

زرهِ سنگین.‌کسانی​ سلاح‌های بُرنده. حرکاتِ‌کرم‌ها​ منظم. نیتی مشخص.

سربازن.

چرا باید دسته‌ای از‌وضعیتِ​ جنگجویانِ بیدارشدهٔ خاندانِ دلاوری به‌حتی​ مغازهٔ محقرِ او نزدیک شوند؟

برای لحظه‌ای، سانی به این فکر کرد که چطور جانشان را بگیرد. ازپای‌درآوردنِ این بیدارشدگان فقط چند لحظه‌سریع​ وقتش را می‌گرفت. بعد می‌توانست مقلد را مرخص کند، آیکو را بردارد و از طریقِ سایه‌ها به بیرونِ‌نگرانِ​ شهر برود. بعد از آن، خاندانِ دلاوری دیگر دستش به او نمی‌رسید، مگر اینکه آنویل شخصاً واردِ عمل می‌شد.

اگر هویتش لو‌می‌خواستند​ رفته بود... این‌مقصر​ تنها راه بود.

با این حال، خیلی‌جانِ​ زود این فکر را‌خاندانِ​ از سر بیرون کرد.

اول از همه، حتی اگر هویتش به نحوی لو می‌رفت،‌اگر​ به احتمال زیاد فقط می‌فهمیدند که او سرورِ سایه‌هاست. سرورِ‌مقصر​ سایه‌ها متحدِ خاندانِ دلاوری بود، پس جای ترسی وجود نداشت.

دوم اینکه، در بدترین حالت که بزرگانِ خاندانِ دلاوری‌ملکهٔ​ فهمیده باشند او و نفیس برای قتلِ پادشاه نقشه‌سریع​ کشیده‌اند، دیگر فقط یک دسته از بیدارشدگان به تجارتخانه‌اش نمی‌آمدند.

پس...

«پس آخه اینجا چی‌کار می‌کنن؟»

سانی حسابی گیج شده بود.

«چی شده، رئیس؟»

آیکو با‌کسانی​ نگرانی به‌ملکهٔ​ او نگاه کرد.

سانی لحظه‌ای تردید کرد.

«من، اِ... راستش اصلاً نمی‌دونم.»

در همان لحظه، سربازها به‌صداهای​ تجارتخانهٔ درخشان رسیدند. سپس، صدای‌کرم‌ها​ کوبیدنِ محکمی به در آمد.

«نخوریشون.»

سانی با این هشدارِ ذهنی به‌لحظه​ مقلد، آهی کشید، لبخندِ دلنشینی زد‌می‌شد​ و رفت تا در را باز کند.

«به تجارتخانهٔ درخشان‌ببینند​ خوش آمدید! چطور‌کجا​ می‌تونم کمکتون کنم؟»

با نگاهی غیردوستانه روبه‌رو شد.

شش جنگجوی بیدارشده چند قدم عقب‌تر ایستاده بودند و یک نفر‌کمی​ با تحقیر به او نگاه می‌کرد. مرد قدبلند و جدی بود، زرهی‌سرعتی​ افسون‌شده به تن داشت و شنلی شنگرفی از شانه‌های پهنش آویزان بود.

عروج‌یافته هم بود.

«استاد سانلس؟»

سانی با شنیدنِ‌مجموع​ صدای بمِ او، لبخندش‌کسانی​ را کمی گشادتر کرد.

«بله، این‌طور صدام می‌کنن.»

شوالیه سر تکان داد.

«لطفاً با من بیایید.»

«اِ...»

سانی چند بار پلک زد.

«...چرا؟»

مرد با آزردگیِ عیانی‌وضعیتِ​ به او نگاهی انداخت‌می‌شود​ و بعد با سردی گفت:

«دستور دارم شما‌مجموع​ رو تا قلعه همراهی‌کسانی​ کنم. لطفاً دنبالم بیایید.»

«این دیگه چه صیغه‌ایه؟»

سانی کمی تردید کرد؛ با‌نفیس​ خود فکر کرد آیا برای کشتنشان‌داده​ و فرار خیلی دیر شده است؟

اما با بی‌میلی‌ببینند​ مجبور شد این‌کجا​ فکر را کنار بگذارد.

«چرا که نه، حتماً.»

نگاهی با آیکو ردوبدل کرد، با‌مقصر​ درماندگی شانه بالا انداخت و به‌بیش‌ازحد​ دنبالِ شوالیه از تجارتخانهٔ درخشان بیرون رفت.

در راهِ قلعه چند بار سعی کرد سرِ صحبت‌سرود​ را باز کند، اما به نظر می‌رسید همراهانش اصلاً اعصاب‌سریعِ​ ندارند. مطمئناً از طرفدارانِ سانی نبودند، این یکی قطعی بود.

با شنواییِ تیزش، توانست‌وضعیتِ​ صدای چند نفرشان را بشنود‌حتی​ که زیرِ لب زمزمه می‌کردند:

«ولگردِ لعنتی...»

نه، واقعاً. قضیه از چه قرار بود؟ قرار بود لیوانِ آبی‌کمی​ توی صورتش بپاشند و مبلغِ هنگفتی خردهٔ روح به او بدهند‌جنگ​ تا دیگر هرگز دوروبرِ نفیس نپلکد؟ معمولاً در سریال‌ها همین اتفاق می‌افتاد...

سانی هزاران دلیلِ احتمالی برای این ملاقاتِ غیرمنتظره در‌سرود​ سر پرورانده بود که هر کدام شوم‌تر از قبلی بود.‌سریعِ​ با این حال، تا لحظهٔ آخر نتوانست حقیقت را بفهمد.

همراهانش او را از‌وضعیتِ​ دریاچه عبور دادند و‌می‌شود​ بعد به قلبِ قلعه بردند.

وقتی سانی را به قلعهٔ اصلی بردند،‌کسانی​ جایی که تبارِ مستقیمِ خاندانِ دلاوری اقامت داشتند،‌داشت​ چیزی نمانده بود از ترس قالب تهی کند.

نیم ساعت بعد، به نحوی‌کرم‌ها​ خودش را در تالاری بزرگ یافت،‌کمی​ روبه‌روی کسی جز... مورگان، شاهزادهٔ جنگ.

مورگان به تختی سنگی‌جانِ​ تکیه داده بود و‌خاندانِ​ شمشیری تیز در دست داشت.

نگاهش نافذ بود.

ناگهان، سانی لرزشِ‌مجموع​ سرمایی را در‌مخالف​ ستونِ فقراتش حس کرد.

«اون که نمی‌دونه. مگه نه؟»

آخرین باری که همدیگر را دیده بودند،‌بیشتر​ در جریانِ سوءقصد بود. البته، آن زمان‌برآشفته​ سانی در قالبِ سرورِ سایه‌ها فرو رفته بود.

نگاهِ سردِ مورگان روی‌وضعیتِ​ هیکلش چرخید و او‌می‌شود​ را به لرزه انداخت.

سپس، لبانِ‌دلیلش​ سرخش از‌تعدادِ​ هم باز شد:

«اوه.»

صدای مورگان آرام بود.

«حالا می‌فهمم.»

سانی به زحمت‌مجموع​ توانست جلوی اخمِ‌مخالف​ غلیظش را بگیرد.

«چی... چیو می‌فهمه؟»

مورگان با لبخندی محو، از سکو پایین‌بیشتر​ آمد و به او نزدیک شد. تیغهٔ‌برآشفته​ تیزِ شمشیرش در پرتوهای نورِ خورشید درخشید.

«استاد سانلس، اگه اشتباه نکنم.»

سانی سر تکان‌مجموع​ داد و به‌زور‌مخالف​ به حرف آمد:

«شاهزاده مورگان. باعثِ افتخاره.»

مورگان با حالتی عجیب‌جانِ​ به او خیره شد،‌خاندانِ​ بعد گلویش را صاف کرد.

«همین‌طوره. لطفاً زانو بزن.»

سانی ابرویی بالا انداخت.

«ببخشید؟»

نگاهش کمی تاریک شد.

«گفتم زانو بزن.»

چند لحظه تردید کرد، نگاهی‌صداهای​ به همراهانش انداخت و بعد‌کرم‌ها​ با ظرافت روی یک زانو نشست.

«مورگان بعد از متعالی شدن خیلی‌مقصر​ قوی شده. با این حال... اگه‌بیش‌ازحد​ حمله کنه، باید بتونم جاخالی بدم.»

مورگان شمشیرش را آهسته بالا‌نفیس​ برد و هم‌زمان، سانی آماده‌نسبت​ شد تا سایه‌ها را فرا بخواند.

اما در کمالِ حیرتِ او...

شمشیر پایین‌دلیلش​ نیامد تا‌تعدادِ​ گردنش را بزند.

در عوض، مورگان تیغه را به‌آرامی به‌بدانند​ شانهٔ چپِ او زد، بعد همین کار را‌می‌رفت​ با شانهٔ راست و فرقِ سرش تکرار کرد.

سانی خشکش زده بود.

«چه... اتفاقی... داره می‌افته؟»

مورگان پس از پایانِ این‌صداهای​ حرکتِ عجیب، شمشیرش را مرخص‌کرم‌ها​ کرد و با رضایت لبخند زد.

«استاد سانلس... بدین‌وسیله شما رو شوالیهٔ‌مقصر​ دلاوری اعلام می‌کنم. برخیزید، سِر سانلس.‌بیش‌ازحد​ امیدوارم لبهٔ تیغتون هرگز کند نشه.»

چشمانِ سانی گشاد شد.

«بـ... ببخشید؟!»

ناولها | novelha.net