---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 1716: دانهٔ شن • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 1716: دانهٔ شن

0

پس از مدتی، رین حس کرد آن‌قدر جان‌جای​ گرفته که بتواند تکان بخورد. با چهره‌ای درهم‌کشیده‌بیدارشده​ از زمین برخاست و مشغولِ رسیدگی به زخم‌هایش شد.

معلمش با بقایای خردشدهٔ درختِ کج‌ومعوج آتشی به پا کرده بود تا هیچ‌کدام در سرما‌کمانِ​ یخ نزنند. رین بریدگیِ پهلویش را ضدعفونی کرد و بعد آن را با باندی تمیز محکم‌زیادی​ بست. تا وقتی به قلبِ زاغ برمی‌گشت و درمانگری پیدا می‌کرد، باید با همین سر می‌کرد.

در حالتِ عادی از اینکه باید پولی بابتِ درمانگر می‌داد غصه می‌خورد، اما برای کسی که موفق می‌شد شکارچی‌سنگین‌تری​ را بکشد، پاداشِ دندان‌گیری تعیین کرده بودند. رین نه‌تنها از پسِ هزینهٔ یک درمانگرِ بیدارشدهٔ کاربلد برمی‌آمد، بلکه آن‌قدر‌زمستانی‌اش​ سکه برایش می‌ماند که نیزهٔ شکسته‌اش را جایگزین کند و حتی شاید چند تکه از تجهیزاتش را ارتقا دهد.

«نه، وایسا... راستش‌اما​ دیگه لازم نیست‌موفق​ نگرانِ این چیزا باشم؟»

رین هنوز امید داشت که خیلی زود بیدار شود. حتی اگر پیش از بازگشت به قلبِ زاغ هم موفق نمی‌شد، در چند‌بسیار​ ماهِ آینده دیگر شکاری در کار نبود؛ او همین حالا هم تمامِ چیزهایی را که برای شکل دادن به هستهٔ روح لازم بود‌پرغصه​ داشت، پس بهترین کار این بود که در جای امنی پناه بگیرد و با حوصله روی تبدیل شدنش به یک بیدارشده کار کند.

وقتی بیدارشده می‌شد، تجهیزاتِ معمولی‌اش دیگر به کار نمی‌آمدند. می‌توانست‌بیدارشده​ کمانِ بسیار قوی‌تری بکشد، زرهی بپوشد که از موادِ جادوییِ‌موادِ​ بسیار سنگین‌تری ساخته شده، و حتی از خاطره‌ها استفاده کند.

کلِ تسلیحاتش باید‌حوصله​ عوض می‌شد. باید‌شدنش​ چیزهای زیادی می‌خرید.

...ناگهان، رین‌می‌خورد​ دیگر حس‌برای​ نمی‌کرد پولدار است.

خیلی فقیر بود!

رین با دلی پرغصه پالتوی زمستانی‌اش را پوشید‌تبدیل​ و به بقایای شکارچی نزدیک شد. مدتی به‌بسیار​ آن خیره ماند و بعد نگاهی به معلمش انداخت.

«زرهش رو‌بگیرد​ برداریم؟ باید‌روی​ کلی سکه بیارزه.»

معلمش پشتِ سرش را خاراند.

«ولی آخه کی‌شکل​ می‌خواد اینو تا خودِ‌بهترین​ قلبِ زاغ کول کنه؟»

رین آه کشید.

«آخه یه‌بگیرد​ ایزد چطور می‌تونه‌تبدیل​ این‌قدر بی‌مصرف باشه؟!»

«...آره. ولی بازم، حداقل باید‌کسی​ تیغهٔ تبر رو برداریم. تا کشتنش‌دندان‌گیری​ رو توی تالارِ شهر ثابت کنیم.»

همان تیغهٔ‌چیزهایی​ تبر به‌تنهایی‌دادن​ کلی سکه می‌ارزید.

تیغهٔ عظیم را از روی زمین برداشت و‌تبدیل​ به کوله‌پشتی‌اش بست. در همین حین، معلمش نگاهی‌بسیار​ به بقایای شوالیهٔ جامِ مخوف انداخت و بشکن زد.

ناگهان چند سایه از زمین‌تبدیل​ برخاستند و لاشه را تکه‌تکه کردند؛‌می‌توانست​ زرهِ زنگ‌زده را مثل کاغذ بریدند.

رین نگاهی به چهرهٔ جانورخویِ جسد‌موفق​ نینداخت؛ خرده‌های روح را برداشت، نشست و‌بودند​ با حالتی جدی به آن‌ها خیره ماند.

سه تا بودند... بلورهای درخشان‌هستهٔ​ خیلی بزرگ نبودند، اما برای‌پناه​ او یک دنیا ارزش داشتند.

«پس بالاخره وقتش رسید.»

چهار سالِ تمام با چنگ‌ودندان برای رسیدن به این لحظه تلاش کرده بود.‌بسیار​ آن سال‌ها پر از درد و سختی بود... اما شادی، رضایت و کامیابی‌عوض​ هم به همراه داشت. و حالا، قدمِ آخرِ این مسیر درست پیشِ رویش بود.

معلمش روبه‌رویش روی‌اما​ زمین نشست و‌موفق​ لبخندِ دلگرم‌کننده‌ای زد.

«شروع کن. برای‌شکل​ رسیدن به اینجا‌روح​ خیلی زحمت کشیدی.»

رین نگاهش کرد،‌امنی​ لحظه‌ای ساکت ماند و‌روی​ جوابِ لبخندش را داد.

«آره، واقعاً کشیدم.»

با این حرف، چاقویش را از غلاف‌می‌شد​ بیرون کشید و با انتهای دستهٔ آن، خرده‌های‌پسِ​ روح را یکی پس از دیگری خرد کرد.

حس کرد جریانی‌شکل​ از قدرت به‌روح​ درونِ روحش سرازیر شد.

و بعد...‌جای​ روحش ناگهان‌پناه​ به خروش آمد.

رین نمی‌توانست حسی را که داشت در قالبِ کلمات بیان کند. انگار‌کمانِ​ ناگهان شعله‌ای خنک، زنده و حیات‌بخش در سراسرِ بدنش رخنه کرد. با‌کلِ​ این حال، شعله به‌سادگی از میانِ گوشتش می‌گذشت، بی‌آنکه بتواند لمسش کند.

«چـ... چی...‌می‌خورد​ داره چه‌برای​ اتفاقی می‌افته؟»

معلمش با کنجکاویِ شدیدی‌دادن​ نگاهش می‌کرد. نگاهِ چشمانِ‌جای​ عقیقی‌اش به‌طرزِ عجیبی نافذ بود.

«می‌تونم ببینمش. جوهرت داره بیدار می‌شه. انگار روحت که تا‌بیدارشده​ الان تاریک و خواب‌آلود بوده، یهو داره جون می‌گیره. یه‌موادِ​ درخششِ ملایم داره توش پخش می‌شه، و خیلی هم سرزنده‌ست.»

لحظه‌ای ساکت ماند‌حوصله​ و بعد با‌شدنش​ لحنی آرام‌بخش گفت:

«سعی کن کنترلش کنی. توی تمامِ بدنت هدایتش کن، دقیقاً از روی نقشهٔ رگ‌های‌نه‌تنها​ خونیِ اصلی‌ت. خونت به خاطرِ قلبت توی گردشه... ولی تو هستهٔ روح نداری، چیزی‌کند​ که مثلِ قلب برای جوهرِ روح می‌مونه. پس فعلاً مجبوری اراده‌ت رو جایگزینش کنی.»

رین نفسِ عمیقی کشید، چشمانش را بست و نقشهٔ بدنش را تصور کرد.‌روی​ می‌توانست حس کند که جوهرش آزادانه، آشفته و بدون هیچ شکل و فرمی جریان‌جادوییِ​ دارد. پس آهسته اراده‌اش را بسط داد و سعی کرد آن را هدایت کند.

پیش‌تر هرگز نتوانسته بود جوهرش را مهار کند. همیشه انگار می‌خواست تخته‌سنگی را به قلهٔ‌کمانِ​ کوه هل بدهد... تخته‌سنگ وزنهٔ مرده‌ای بود، سرد بود و تمایلی به حرکت نداشت. لحظه‌ای که‌زیادی​ تمرکزش را حتی ذره‌ای از دست می‌داد، به همان جایی که از آن آمده بود برمی‌گشت.

اما این بار حس می‌کرد جوهرش زنده و فرمان‌بردار است. از هدایتش پیروی می‌کرد و‌زرهی​ آهسته در چرخه‌ای پیچیده جریان می‌یافت. در ابتدا آشفتگی و جریان‌های متصادمِ زیادی در حرکتش به‌نمی‌کرد​ چشم می‌خورد، اما با عمیق‌تر شدنِ تمرکزِ رین، سیلابِ جوهرِ روحش رفته‌رفته پایدارتر و منظم‌تر شد.

معلمش با شگفتی خندید.

«واو. تو‌چیزهایی​ همون تلاشِ‌دادن​ اول؟ کارت عالیه!»

رین چشمانش را باز نکرد.

«خب... چطوری‌بگیرد​ هسته رو‌روی​ شکل بدم؟»

صدایش آرام و مطمئن بود،‌کسی​ مثل لنگری که می‌توانست برای‌پاداشِ​ حفظِ تعادلش از آن استفاده کند:

«روش کار ساده‌ست. وقتی تونستی کاری کنی که جوهر آزادانه به گردش دربیاد، سرعتش رو ببر بالا. کاری کن مثل رودخونهٔ کوهستانی بخروشه. بعد سرعتش رو حتی بیشتر‌سنگین‌تری​ کن، تا جایی که مثل یه گردابِ خروشان توی بدنت بچرخه. کاری کن زیرِ فشارِ وزنِ خودش و کششِ چرخش متراکم بشه. لازم نیست کلِ هستهٔ روح رو یک‌دفعه‌بیارزه​ شکل بدی... یه دونه شن کافیه. دفعهٔ بعد، یکی دیگه می‌سازی. و بعد یکی دیگه. دیر یا زود، چگالیِ جوهرت به نقطهٔ بحرانی می‌رسه و هستهٔ روح شکل می‌گیره.»

رین لبخند زد.

می‌توانست به‌وضوح تصورش کند... فرایندِ‌تبدیل​ زیبایی بود. مثل شکل‌گیریِ ستاره‌ها‌نمی‌آمدند​ و سیاره‌ها از غبارِ درخشانِ ستاره‌ای.

تمامِ تمرکزش را جمع کرد و باعث شد جوهر سریع‌تر،‌پاداشِ​ سریع‌تر و سریع‌تر به گردش درآید. هرچه سرعتش بیشتر می‌شد،‌برمی‌آمد​ برای مهارِ نیروی خروشانِ گرداب به ارادهٔ بیشتری نیاز داشت.

یالا... یه کم دیگه...

می‌توانست حس کند تودهٔ متراکمی از انرژی دارد آهسته در جایی‌تجهیزاتِ​ که باید قلبش می‌بود شکل می‌گیرد. هنوز جامد نبود، اما مانندِ‌سنگین‌تری​ حالتِ معمولِ جوهرِ روح هم اثیری نبود. بیشتر شبیه... مایعی درخشان بود.

و درست در قلبِ آن توده،‌شدنش​ جایی که فشار از همه‌جا خردکننده‌تر‌کمانِ​ بود، چیزی جامد داشت آهسته متولد می‌شد.

گوهری بلورین و کوچک...‌برای​ آن‌قدر کوچک که فقط می‌شد‌بکشد​ آن را دانهٔ شن نامید.

«آه!»

رین چشمانش را باز کرد و لرزید، تمامِ بدنش غرق در عرق بود.‌نمی‌آمدند​ گردابِ جوهر از هم پاشید و او با خستگیِ مفرط روی زمین ولو‌استفاده​ شد. قفسهٔ سینه‌اش به‌سختی بالا و پایین می‌رفت، انگار که تازه ماراتن دویده باشد.

خستگیِ ذهنی‌بگیرد​ از آن‌روی​ هم بدتر بود.

معلمش مشتی‌می‌خورد​ گره کرد‌برای​ و بالا برد.

«موفقیت‌آمیز بود! کارت عالی بود!»

اما رین‌جای​ پر از‌پناه​ ناامیدیِ تلخی بود.

یه دونه شنِ تنها... واقعاً لاف زدم که‌تجهیزاتِ​ تو یه تلاش هستهٔ روح رو شکل می‌دم؟‌بپوشد​ آه، خیلی خجالت‌آوره! خدا رو شکر که بلند نگفتمش!

چقدر طول می‌کشید تا به اندازهٔ کافی از‌شکارچی​ این گوهرهای کوچک بسازد تا با هم ادغام‌هزینهٔ​ شوند و هسته‌ای بسازند؟ یک ماه؟ یک سال؟

رین می‌خواست ناله کند.

...اما این کار بی‌شک معلمش‌بگیرد​ را بیش از حد خوشحال‌بیدارشده​ می‌کرد. نمی‌توانست بگذارد دشمن پیروز شود!

آهی کشید‌بگیرد​ و بعد‌روی​ آهسته نشست.

یه ماهِ تمام تو خونه‌کسی​ می‌مونم، می‌ذارم مامان لوسم کنه و‌دندان‌گیری​ یواش‌یواش روی بیدار شدن کار می‌کنم.

ناامید؟ کی ناامید بود؟ یک ماهِ تمام... یا حتی چند ماه... هیچ کاری نکردن و حسابی لوس‌تجهیزاتِ​ شدن. نه از سرمای استخوان‌سوز خبری بود، نه از خون و عرق، نه از پلیدهای زننده و‌تسلیحاتش​ جسدهای حال‌به‌هم‌زن. فقط خوب غذا خوردن و در آرامش مدیتیشن کردن. این به حقیقت پیوستنِ یک رؤیا بود!

عالی نمی‌شد اگر چند ماه‌بگیرد​ در امنیتِ کامل استراحت می‌کرد،‌بیدارشده​ بدون اینکه هیچ اتفاقِ وحشتناکی بیفتد؟

معلومه که می‌شد!

معلمش ناگهان‌می‌خورد​ با شک به‌کسی​ او نگاه کرد.

چشمانِ عقیقی‌اش ریز شد.

«این دیگه چیه... دارم یه اختلالِ آشنا حس می‌کنم. هی، نکنه‌تجهیزاتِ​ الان تو سرت یه چیزِ احمقانه فکر کردی، مثلاً ‹بالاخره بدترین قسمتش‌ساخته​ تموم شد› یا ‹اون دیو قطعاً مرده، هیچ اتفاقِ بدی نمیفته›... آره؟»

رین ابرویی بالا‌حوصله​ انداخت و قیافه‌ای‌شدنش​ معصومانه به خود گرفت.

«نه؟ چرا باید این کار رو‌موفق​ بکنم؟ فقط یه احمقِ تمام‌عیار ممکنه‌تعیین​ وسطِ عالمِ رؤیا همچین فکری بکنه...»

لحظه‌ای با تردید‌شکل​ براندازش کرد، بعد آهسته‌بهترین​ نفسش را بیرون داد.

«خب... خوبه. و می‌دونی، از همچین کلماتِ تندی استفاده نکن.‌بیدارشده​ بعضی‌ها — آدمای خیلی باهوش! — تو گذشته معروف بودن به‌جادوییِ​ اینکه همچین اشتباهاتِ کوچیکی می‌کردن. به‌هرحال... پس وقتشه برگردیم قلبِ زاغ...»

ناولها | novelha.net