چپتر 637: قفسِ آهنین
0شکنجه بیوقفه ادامه داشت.
روز دردیگر پیِ روز، شببهسختی در پیِ شب.
سانی تا وقتی صدا داشت فریاد میکشید، و وقتی صدایش را از دست میدادموهای ساکت میماند. خیلی وقت پیش... دههها پیش... هنوز غروری برایش مانده بود و عذابابزارش را تاب میآورد، بیآنکه لذتِ شنیدنِ زوزه، گریه و التماسهایش را به شکنجهگر بدهد.
اما فایدهای نداشت.بیپایان غرور اینجا جایینمیدانست نداشت... فقط درد.
هر کسِ دیگری بود، از آن عذابِ غیرانسانی که به اوجلادِ تحمیل میشد و زخمهای وحشتناکی که بر بدنش مینشست، جان میداد.چشمانی اما سانی نمرد... نمیتوانست بمیرد... و از این رو، رنجش پایانی نداشت.
هر روز صبح، زخمهایش ناپدید میشد، انگارتنها که تازه متولد شده بود. هر روزیکی صبح، شکنجهگر برمیگشت و این چرخه ادامه مییافت.
خودِ شکنجهگر هرگز سؤالی از سانی نمیپرسید. انگار زندانیاش را صرفاً برای شکنجه کردنموهای عذاب میداد. با این حال... اربابِ سیاهچال هیچوقت از این بیرحمی لذت نمیبرد. هرگزابزارش از عذابِ قربانیاش کیف نمیکرد و در عوض، انگار هنگامِ انجامِ وظایفش غمگین بود.
چرا این اتفاق میافتاد؟
چند وقتروزها بود که اینکرد وضع ادامه داشت؟
این کابوسِدیگر بیپایان کِیخودش تمام میشد؟
کابوسِ... بیپایان...
سانی نمیدانست... دیگر حتی خودش رانمیدانست هم بهسختی میشناخت. تنها چیزی کهتنها میشناخت ترس بود و تاریکی و درد.
پروردگارا، نجاتم بده...
یکی از همین روزها، چشمانش را که باز کرد، دید شکنجهگر دارد واردِ سلولیکی میشود. جلادِ شخصیاش بلندقامت بود و وقاری نجیبانه داشت، با پوستی به سفیدیِ عاج،وقاری موهای طلاییِ درخشان، و چشمانی کهربایی که پر از آرامش، یقین و اندوه بود.
شکنجهگر درست مثلِ همیشه مشغولِ آماده کردنِ ابزارش شد،وقاری و سانی هم درست مثلِ همیشه به بدنِ لهولوردهاش فشارآرامش آورد و بیهوده تقلا کرد تا از غلوزنجیرش رها شود.
...اما این بار، اتفاقِ غیرمنتظرهای افتاد.نمیدانست سانی خشکش زد و با چشمانیتنها گشادشده، به مردِ درخشانِ روبهرویش خیره ماند.
امکان داره؟
درست مثلِ کابوسِ دلخراشی که چند روز پیش دیده بود، گویِپروردگارا نوری زیبا درونِ سینهٔ شکنجهگر میسوخت. شکوهش سانی را در برواردِ گرفت و باعث شد آن دردِ وحشتناک برای لحظهای فروکش کند.
لبخندی بیجاندارد و کمرنگسلول روی صورتش نشست.
سانی غرق دربیپایان آن نور شدنمیدانست و زمزمه کرد:
«خورشید...»
آه، چقدر دلشحتی لک زده بود تاتنها دوباره خورشید را ببیند...
شکنجهگر خشکش زد، بعدسلول آرام به سمتش چرخید. چشمانِوقاری کهرباییاش از احساسی ناگهانی درخشید.
«...دوباره داری حرف میزنی؟»
با تردید قدمی جلو گذاشت،کرد صورتِ سانی را برانداز کردمیشود و بعد آرام نوازشش کرد.
«برادر، برادرِ من... چقدرخودش خوبه که یه بارِچیزی دیگه صدات رو میشنوم.»
سانی لرزید.
«...برادر؟ ما... برادریم؟»
ضعیف و گیج بود. افکار در ذهنِ درهمشکستهاش آشفته میرقصیدند؛ شکننده مثلِشخصیاش دانههای برف در گرمای تابستان. تمرکز کردن روی هر چیزی برایش سختآرامش بود، حتی اگر خودش میخواست. اما... نمیخواست. خیلی وقت بود که دیگر نمیخواست.
شکنجهگر لبخندِ تلخی زد.
«حتی مندارد رو همسلول فراموش کردی؟»
سانی اخم کرد و سعی کرد به یاد بیاورد. برادر... برادریمیشناخت داشت؟ بله، زمانی داشت. برادرش نجیب، شجاع و دانا بود. برادرش ازباز برکتِ سرورِ نور برخوردار بود. وظیفهای مقدس به او سپرده شده بود...
و بهروزها خودِ سانیباز هم همینطور.
...یا شاید فقط داشت تکههایبهسختی درهمشکستهٔ کابوسهای قدیمی را بهتاریکی یاد میآورد. کسی چه میدانست؟
بیجان سر تکان داد.
«اگه ما برادریم...بیپایان پس... چرا؟ چرا...نمیدانست داری شکنجهام میکنی؟»
شکنجهگر لحظهای ساکتچشمانش ماند و بعددید خندهٔ تلخی کرد.
«آه، همون سؤالِحتی قدیمی. دهها سالهمیشناخت که این رو نپرسیدی.»
جلو آمد وواردِ با اندوه بهجلادِ سانی نگاه کرد.
«یادت نمیاد؟ هر چیکِی باشه خودت ازم خواستیحتی این کار رو بکنم.»
مردمکهای سانی گشاد شد.
نه... نه...
«من... ازت خواستم؟»
شکنجهگر سر تکان داد.
«بهعنوانِ کفاره، برای اون گناهِ وحشتناکی کهدارد مرتکب شدی. برای خیانت به اعتمادِ سرورِوقاری نور. کی بود... یه قرن پیش؟ آره، تقریباً.»
رویش را برگرداند، تیغهٔ بلندی برداشتمیشناخت و آن را درونِ شعلههایی که وحشیانهبده در منقلی طلایی زبانه میکشیدند فرو برد.
«تقریباً یه قرن میگذره از وقتی که رهام کردی. آه...نجیبانه تنهایی به دوش کشیدنِ وظیفهمون اصلاً آسون نبود، برادرم. اصلاًیقین آسون نبود. اما من هیچوقت زیرِ قولی که بهت دادم نزدم.»
سانی به تیغه که آرامآرام درونِ شعلهها گداختهحتی میشد خیره ماند. میدانست که بهزودی آن تیغهپروردگارا در گوشتش فرو میرود، و از این فکر لرزید.
«اگه من... ازت خواستم...باز پس تمومش کن. منواردِ دیگه... دیگه این رو نمیخوام.»
شکنجهگر نگاهی بهحتی پایین انداخت ومیشناخت بعد لبخندِ شومی زد.
«تمومش کنم؟ ولی نمیتونیم تمومشمیشود کنیم. نه تا وقتی کهنجیبانه جوابِ اون سؤال رو بدی.»
چشمانِ سانی رویبیپایان تیغه قفل شدهنمیدانست بود. زمزمه کرد:
«سؤال؟ کدوم سؤال؟»
برادرش لحظهایدیگر سکوت کردخودش و بعد پرسید:
«اون چیزی که سرورسلول بهمون سپرده بود کجاست؟بلندقامت با چاقوها چیکار کردی؟»
چاقوها؟ کدوم چاقوها؟
سانی هیچ چاقویی به یاد نمیآورد ودارد فقط میتوانست به همان چاقویی فکر کند کهنجیبانه از قبل در منقلِ طلایی به سرخی میدرخشید.
«...نمیدونم.»
شکنجهگرش آهی کشید.
«پس کفارهات پایانی نداره.»
با این حرف، تیغه را از آتش بیرونواردِ کشید و به سینهٔ سانی نزدیک کرد، جاییپوستی که قلبی دردمند مثلِ جانوری در قفس وحشیانه میتپید.
سانی ذهنش را کاوید،خودش دردمندانه میخواست شکنجه تمام شود.ترس نه، نه... چیزی یادش نمیآمد!
کسری از ثانیه پیشسلول از آنکه نوکِ تیغه پوستشوقاری را ببرد، ناگهان فریاد زد:
«سایه! سایه دزدیدش! چاقویکِی شراره رو... سایه ازمحتی گرفتش! تقصیرِ اون بود! اون!»
تیغه بیآنکه بهچشمانش گوشتِ سانی برسد،دید در هوا خشکش زد.
شکنجهگر نگاهش راحتی دزدید؛ حالتی عبوسمیشناخت در چهرهاش نشست.
«...خوبه که بالاخره حرف زدی. با اینشخصیاش حال... این راز مدتی پیش برملا شدهموهای بود. هرچه باشه، سایه خیلی وقته که مرده.»
نگاهی بهکابوسِ سانی انداخت وتمام با سردی پرسید:
«اما اون یکی چی؟ چاقویکرد عاجی که بهت داده بودممیشود کجاست؟ سایه اون رو هم دزدید؟»
سانی لرزیددیگر و آرامخودش سر تکان داد.
«نه... من... منواردِ قایمش کردم. یه جایشخصیاش خیلی دور قایمش کردم.»
برادرش چشمانش را بست.
«کجا قایمش کردی؟»
اشک از صورتِ سانی جاریبهسختی شد. در غلوزنجیرش تقلا کردتاریکی و ناامیدانه کوشید خودش را برهاند.
«من... یادم نمیاد... نمیدونم!»
شکنجهگر آهی کشیدبیپایان و تیغهٔ سوزاننمیدانست را روی زمین انداخت.
«...بیفایدهست. همهش بیفایدهست. یکباز قرن گذشته و توواردِ هنوز داری مقاومت میکنی!»
سرش را گرفت و نالید،بهسختی سپس ناگهان به خنده افتاد؛ صدایشپروردگارا در میانِ دیوارهای سنگیِ سیاهچال پیچید.
«من خستهام... من بیشتر از تو از این وضعیت خستهام، برادر.پوستی چرا ترکم کردی؟ هر کاری هم بکنم، نمیتونم نجاتت بدم. نمیتونمدرست گناهت رو پاک کنم، نمیتونم تو رو در پیشگاهِ سرورمون رستگار کنم!»
ساکت شد وبیپایان رفتهرفته، چهرهاش آرامنمیدانست و جدی شد.
سپس، نگاهی به سانی انداختکرد و در حالی که عزمیمیشود دیوانهوار در چشمانش میدرخشید، گفت:
«یک قرن کافیه. بیشتر از این فقط همون چیزی رو که ازت باقی موندهیکی در هم میشکنه، برادرِ عزیزم. اگه نتونیم گناهت رو پاک کنیم، پس... پس بایدوقاری بسوزونیمش. برکتِ آتش... ما به جای اونی که از دست دادی، برکتِ خودمون رو میسازیم!»
سرانجام روزی رسید که سانی از غلوزنجیر رها شد و او را از سلولِ سیاهچال بیرون کشیدند.نجاتم برای جنگیدن با زندانبانهایش بیش از حد ضعیف بود و دلیلی هم برای این کار نمیدید. دقیقاًنجیبانه نمیفهمید چه اتفاقی دارد میافتد و فقط خوشحال بود که بالاخره از تاریکیِ شکنجهگاه بیرون آمده است.
آنقدر خوشحال بودچشمانش که اشک ازدید چشمانِ کهرباییاش چکید.
سانی را به تالارِ پهناوری بردند کهتنها پر از گرمایی وحشتناک بود و دریکی درخششی نارنجی و خشمگین غرق شده بود.
...عجیبه... چه جای عجیبی...
روبهرویش گودالِ عظیمی پر از فولادِ مذاب قرار داشت. دمهای آهنگریِ غولپیکری جریانی پیوسته از باد را به درونِ آتشِ پایینروزها میدمیدند. صدای برخوردِ سم بر سنگها را شنید و اسبِ تنومندی را دید که چشمبند بر چشم داشت و مدام درکهربایی دایرههایی قدم میزد و چرخِ چوبیِ متصل به خود را میچرخاند، که آن هم به نوبهٔ خود دمها را به کار میانداخت.
جلوی گودال، قفسِ آهنیِ عجیبی روی زمین افتاده بود.سلول به شکلِ بدنِ یک انسان ساخته شده بود و دهانهاشموهای باز بود و فضای خالیِ انسانمانندِ درونش را نشان میداد.
این... دیگه چیه؟
«شجاع باش، برادرم.»
سانی با شنیدنِ صدای آشنا جا خورد.دیگر سر چرخاند و شکنجهگر را دید کهترس با چهرهای تاریک و مصمم کنارش ایستاده است.
«امروز، گناهت رو میسوزونیم...باز تو رو یک بارِ دیگهسلول به ابزارِ ایزدان تبدیل میکنیم.»
من... نمیفهمم.
پیش از آنکه سانی بفهمد چه اتفاقی دارد میافتد، او را درونِ قفسِ عجیب گذاشتند؛ قفس بستهچشمانی شد و او را در تاریکیِ مطلق رها کرد. زندانِ تازهاش مثلِ زرهی فلزی بدنش را در آغوشغلوزنجیرش گرفت. نمیتوانست تکان بخورد یا چیزی ببیند. مثلِ روحی بود که درونِ کالبدِ مردی آهنین حبس شده باشد.
سانی در اوجِ وحشت سعیتمام کرد در برابرِ زندانِ فلزیاشبهسختی تقلا کند، اما فایدهای نداشت.
صدای زنجیرها را شنیدباز و حس کرد داردواردِ در هوا بالا میرود.
چـ... چی...
و سپس، پایین کشیدهسلول شد... پایین، پایین... پایین بهوقاری درونِ گودالِ عظیمِ فلزِ مذاب.
بیرونِ قفسشکابوسِ داغ شدکِی و سپس سوزان.
و بعد،روزها گدازنده، خاکسترکنندهباز و قربانیکننده.
سانی محبوس در قفسِ آهنینِ گداخته، مدام جیغ میکشید؛ترس گوشتش پیوسته میسوخت و دوباره ترمیم میشد و ذهنِباز درهمشکستهاش در عذاب و گرما غرق میشد... در آتش.
اما هردارد چقدر همسلول که جیغ میکشید...
سوختن ابدی بود.
درست مثلِ خودش...
میسوخت... داشت میسوخت!
سانی با جیغی از خواب پرید، در حالی که هنوزبهسختی در وحشتِ کابوس گرفتار بود. لرزید و سپس چنگ بههمین سینهاش انداخت که پر از دردی تند و شکافنده بود.
«آآآخ!»
سایهها در اطرافش بهخودش خشخش افتادند، از جیغِچیزی ناگهانیِ اربابشان پریشان شده بودند.
یه کابوس... هه.واردِ قرنها بود کهجلادِ کابوس ندیده بودم.
چهره در هم کشید وتمام سپس ایستاد و به صدای جرینگجرینگِمیشناخت زنجیرهای آسمانی در دوردست گوش سپرد.
وقتِ روبهروروزها شدن باباز روزی تازه بود...
به ایندیگر امید کهخودش آخرین روزش باشد.