---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

برده ی سایه

چپتر 88: قایق‌سازان • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 88: قایق‌سازان

0

سانی سعی کرد شجاعتش را‌ازمون​ جمع کند، به دوردست چشم‌کافی​ دوخت و با صدایی خش‌دار گفت:

«موجوداتی که زیرِ این موج‌ها‌خورد​ زندگی می‌کنن رو دیدی. واقعاً می‌خوای‌نمانده​ با شنا از بینشون رد بشی؟»

ستارهٔ دگرگون چند‌راهنمایی​ ثانیه ساکت ماند،‌زرهِ​ سپس آهی کشید.

«ما در هر صورت‌سؤالی​ کارمون تمومه، سانی. چی‌زود​ برای از دست دادن داریم؟»

لحظه‌ای ساکت شد و چهره در‌محافظت​ هم کشید، شعله‌های رنگ‌پریده در چشمانش‌نگاهی​ می‌رقصیدند. سپس، با صدایی آرام افزود:

«هیچ آتیشی روشن نمی‌کنیم، به چشم‌های تو تکیه می‌کنیم‌وقتِ​ تا ما رو به سمتِ غرب راهنمایی کنی. امیدواریم‌قایق​ که زرهِ کاسی ازمون محافظت کنه. شاید همین کافی باشه.»

سانی نگاهی‌غرب​ به نفیس‌کنی​ انداخت و پرسید:

«زرهِ کاسی‌محو​ مگه چه‌سؤالی​ ویژگیِ خاصی داره؟»

لحظه‌ای مکث کرد،‌زرهِ​ بعد بدون اینکه‌محافظت​ نگاهش کند جواب داد:

«یه خاطرهٔ بیدار از ردهٔ ۶ـه. یکی‌چون​ از ویژگی‌هاش اینه که باعث می‌شه کسی که‌رسید​ اونو پوشیده کمتر توجهِ دشمن رو جلب کنه.»

سانی داشت این اطلاعات را هضم‌زرهِ​ می‌کرد که نفیس ناگهان لرزید. با چشمانِ‌کافی​ بسته و از میانِ دندان‌های کلیدشده گفت:

«دیگه کشش ندارم. ذهنم‌سؤالی​ داره... محو می‌شه. اگه سؤالی‌بپرسیش​ برات مونده... بهتره... زود بپرسیش.»

سانی جا خورد و پلک زد.‌محافظت​ سپس، چون می‌دانست وقتِ زیادی نمانده، اولین‌نفیس​ چیزی را که به ذهنش رسید پرسید:

«اصلاً بلدی قایق بسازی؟»

ستارهٔ دگرگون تنها سر تکان داد و‌کاسی​ به او فهماند که بلد است. حالتِ‌باشه​ چهره‌اش رفته‌رفته دوباره گنگ و بی‌روح می‌شد.

سانی در رقابت‌اگه​ با زمان، دیوانه‌وار به‌بهتره​ دنبالِ سؤالِ دیگری گشت.

«وقتی حافظه‌ت از دست‌کاسی​ رفت، چطور راضیت کنم‌شاید​ که جزیره رو ترک کنیم؟»

نفیس نگاهش کرد؛ داشت تقلا می‌کرد به آخرین رشته‌های هوشیاری‌اش چنگ‌نمانده​ بزند. برای لحظه‌ای، چشمانش دوباره شفاف شد. شعله‌های سفید در عمقِ‌فهماند​ آن‌ها زبانه کشید و چهرهٔ زیبا و رنگ‌پریده‌اش را روشن کرد.

«آستر... سونگ... ویل.‌راهنمایی​ این کلمه‌ها رو بهم‌کاسی​ بگو، اون‌وقت گوش می‌دم.»

کم‌کم داشت تسلط بر افکارش را از‌بهتره​ دست می‌داد. رو برگرداند و پس از‌وقتِ​ مکثی کوتاه، با صدایی ثابت و یکنواخت افزود:

«اگه اتفاقی افتاد،‌زرهِ​ کاسی رو بردار و‌کنه​ فرار کن. نکن... نکن...»

سپس، نورِ چشمانش رفته‌رفته کم‌سو شد و طولی نکشید‌وقتِ​ که ستارهٔ دگرگون بارِ دیگر به غرب خیره ماند؛‌قایق​ تمامِ یادِ آن گفتگو از ذهنش پاک شده بود.

سانی مدتی کنارش نشست و‌امیدواریم​ منتظر ماند. پس از مدتی،‌کنه​ کمی جابه‌جا شد و گفت:

«هی، نفیس.»

نفیس به سمتش‌زرهِ​ برگشت، چهره‌اش بی‌روح و‌کنه​ پر از سردرگمی بود.

«سانی؟ اوه... کی اومدی اینجا؟»

«یه مدتی می‌شه.»

سپس، لبخندی‌محو​ زد و با‌برات​ لحنی بی‌خیال گفت:

«هی، می‌تونم یه‌زرهِ​ چیزی ازت بپرسم؟‌محافظت​ بلدی قایق بسازی؟»

نفیس از سؤالش بسیار جا خورد، اما در نهایت قبول کرد کمکش کند. سانی دقیقاً‌نگاهی​ به او نگفت چرا می‌خواهد قایق بسازد و با مهارتی تمرین‌شده از زیرِ سؤال‌ها در رفت.‌بیدار​ نقصش کار را آسان نمی‌کرد، اما با وضعیتی که نفیس داشت، راضی کردنش چندان سخت نبود.

بازی دادنِ او کمی حسِ عجیبی داشت،‌بهتره​ اما توضیح دادنِ دوبارهٔ همه‌چیز وقتِ زیادی می‌گرفت.‌زیادی​ بماند که مطمئن هم نبود دوباره جواب بدهد.

زمانِ زیادی باقی نمانده‌کاسی​ بود. هر ساعت که‌شاید​ می‌گذشت، وضعیتشان بدتر می‌شد.

حتی سانی هم به‌سختی هوشیاری‌اش را حفظ می‌کرد. هر بار که حس می‌کرد ذهنش دارد‌رسید​ از دست می‌رود، مجبور می‌شد به خودش درد وارد کند تا چند لحظه مهلت بخرد. با‌می‌شد​ این حال، افکارش کُند و شکننده بود. متمرکز نگه داشتنِ آن‌ها فشارِ سنگینی به او می‌آورد.

باید هرچه زودتر از جزیره‌امیدواریم​ فرار می‌کردند. سانی مصمم بود تا‌شاید​ زمانِ بازگشتِ دریای تاریک آماده باشد.

سانی برای اینکه نگذارد نفیس حالتِ دردمندِ چهره‌اش را ببیند، رویش را برگرداند و‌وقتِ​ یک بارِ دیگر دستش را گاز گرفت. با حس‌کردنِ طعمِ تلخِ خون روی زبانش،‌بلد​ گذاشت موجِ درد ذهنش را پاک کند و پلک زد؛ طنزِ ماجرا برایش جالب بود.

داشت خودش را می‌جوید‌کاسی​ تا جلوی خورده‌شدنِ خودش‌شاید​ را بگیرد. چه تضادِ خنده‌داری.

سانی دستِ خونینش را‌بپرسیش​ پشتش پنهان کرد، رو‌می‌دانست​ به نفیس چرخید و پرسید:

«خب، قراره چطوری قایق بسازیم؟»

نفیس مدتی به‌اگه​ آن فکر کرد،‌مونده​ سپس بی‌تفاوت گفت:

«باید از چیزایی که دمِ دستمونه استفاده کنیم. برای بدنه، باید‌باشه​ از زرهِ اون دیوِ مرده استفاده کنیم. می‌تونیم چندتا صفحهٔ زرهی با‌اینکه​ شکلِ مناسب رو جدا کنیم و با طنابِ طلایی به هم ببندیمشون...»

سانی ابروهایش را بالا داد:

«زرهِ... زرهِ دیوِ زره‌پوش؟ اون از‌زرهِ​ یه جور فولادِ عجیب ساخته شده.‌همین​ آخه فولاد اصلاً می‌تونه روی آب بمونه؟»

نفیس با سرزنش نگاهش کرد.

«هر چیزی می‌تونه روی آب بمونه، سانی. فقط‌شاید​ باید مطمئن بشی که بیشتر از وزنِ اون جسمِ‌ویژگیِ​ شناور، آب رو جابه‌جا می‌کنی. قایق‌ها این‌طوری کار می‌کنن.»

سانی پلک زد.

«آها... باشه. در موردِ بادبان، فکر‌زرهِ​ کنم بتونیم از کاسی بخوایم رداش‌همین​ رو بهمون قرض بده. نظرت چیه؟»

ستارهٔ دگرگون‌محو​ نگاهِ عجیبی‌سؤالی​ به او انداخت.

«یعنی... آره؟ من هنوز نمی‌فهمم چی تو رو‌شاید​ این‌قدر برای قایق‌سازی هیجان‌زده کرده، ولی مطمئنم که‌مگه​ حاضره توی این... اِم... پروژهٔ پرشورت کمکت کنه.»

سانی لبخند زد.

«عالیه! پس‌غرب​ بیا بریم دیو‌امیدواریم​ رو تیکه‌تیکه کنیم!»

جملهٔ عجیبی بود که با لبخند گفته‌بهتره​ شود، اما عجیب‌ترین جمله‌ای نبود که برای‌وقتِ​ راضی‌کردنِ نفیس به کمک، مجبور بود بگوید.

چند دقیقه بعد، به لاشهٔ عظیمِ دیوِ زره‌پوش رسیدند. مانندِ تپهٔ کوچکی از فلزِ صیقلی بالای سرشان‌ویژگیِ​ قد برافراشته بود. بعد از آن روزِ اول که پلیدهای بالدارِ عجیب چند ساعت دورِ جزیره چرخیدند و‌می‌شه​ هرگز جرئتِ نزدیک‌شدن پیدا نکردند، دیگر هیچ‌چیزی برای ادعای مالکیت بر گوشتِ این موجودِ ترسناک پیدایش نشده بود.

در نتیجه، لاشه‌زود​ تا حدِ زیادی‌پلک​ دست‌نخورده باقی مانده بود.

عجیب آنکه، جسدِ دیو هنوز شروع به پوسیدن نکرده بود. فقط فلزِ زرهش‌کافی​ به‌آرامی فرسوده می‌شد، درخشش و جلای خود را از دست می‌داد و رفته‌رفته‌اینکه​ از مقاومتش کاسته می‌شد. حالا دیگر لکه‌های بزرگِ زنگ‌زدگی سطحش را مخدوش کرده بود.

نفیس از لاشه بالا رفت و در حالی که‌بپرسیش​ زیرِ پایش را نگاه می‌کرد، از این سو به‌چیزی​ آن سو قدم زد. سپس به چند نقطه اشاره کرد:

«این صفحه‌های خمیده عالین، به شرطی که بتونیم اونا رو به‌اندازهٔ کافی محکم‌نفیس​ به هم وصل کنیم. هر کدومشون اون‌قدر بلند هست که کلِ بدنه رو‌داد​ بسازه و فضای کافی هم برای نشستنِ هر سه‌تامون کنارِ هم باقی بذاره.»

سانی هیچ دانشی از قایق‌سازی نداشت، بنابراین‌چون​ تصمیم گرفت به قضاوتِ او اعتماد کند. از‌رسید​ روی زمین به بالا نگاه کرد و پرسید:

«دکل چی؟»

ستارهٔ دگرگون اخم کرد.

«در موردِ‌امیدواریم​ اون... باید‌کاسی​ فکر کنم.»

سانی لبخند زد.

«بسیار خب. تا تو داری‌امیدواریم​ فکر می‌کنی، من می‌رم کاسی‌کنه​ رو بیارم تا پیشت باشه...»

ناولها | novelha.net